زیبایی شکفته ی او را باید
در شهرهای شرق کهن
_دارالخلافه های خیال انگیز_
تدریس کرد.
زیرا
درسِ حکومتی است طلایی
زیبایی اش،
و گیسوان سلسله سانش خلافتی است که در طولش
جمعیت عظیمی از بلبل ها
می آرامند.
در وحشت شبانه ی تاریخ
در حاشیه
مثل گلی سپید نشسته ست
و دست هایش
_که اعتبار سادگی است_
پیراهن شبانه ی لیلاست.
و گوش هایش
چون پرده ی بکارت آهوهاست
و چشم هایش
جمهور آفتاب دمیده ست.
تغییر داده است الفبای عشق را
انگشت های شعله ورش،
زیرا
سبابه اش شهادت آهو هاست.
حکمی صریح یافته ام من،از او
که گیسوان شعله ورش را
بر صفحه های مرده بیافشانم
و شاهد قیامت آهوها باشم.
#رضا_براهنی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
در شهرهای شرق کهن
_دارالخلافه های خیال انگیز_
تدریس کرد.
زیرا
درسِ حکومتی است طلایی
زیبایی اش،
و گیسوان سلسله سانش خلافتی است که در طولش
جمعیت عظیمی از بلبل ها
می آرامند.
در وحشت شبانه ی تاریخ
در حاشیه
مثل گلی سپید نشسته ست
و دست هایش
_که اعتبار سادگی است_
پیراهن شبانه ی لیلاست.
و گوش هایش
چون پرده ی بکارت آهوهاست
و چشم هایش
جمهور آفتاب دمیده ست.
تغییر داده است الفبای عشق را
انگشت های شعله ورش،
زیرا
سبابه اش شهادت آهو هاست.
حکمی صریح یافته ام من،از او
که گیسوان شعله ورش را
بر صفحه های مرده بیافشانم
و شاهد قیامت آهوها باشم.
#رضا_براهنی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
ﺳﺤﺮﮔﺎﻫﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﺳﺮﺑـــﺎﻟﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻡ
ﭼﻮﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﮔﺎﻥ ، ﺻﺪﺑﺎﺭﭼﺸﻢ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﺎﻟﯿﺪﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭﭘﯿﺶ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﺑـﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺒﺢ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺐ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺑﻪ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻗﺪﻭﻣﺖ ، ﺧـــﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯﺟﺎﯼ ﺑﺮﺧﯿﺰﻡ
ﭼﻮ ﺩﯾـــﻮﺍﺭﮐﻬﻦ ﺍﺯﺟــــﺎ ﻓﺘــــﺎﺩﻡ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺟﻨﺒﯿﺪﻡ
ﺑﻪ ﺩﻭﺷﺖ ﻣـﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮ ، ﺁﺭﺯﻭﻫـــﺎﯼ ﺩﺭﺍﺯﻣﻦ
ﺑﻪ ﺗﻦ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﯽ ﺑــﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺁﯾـــﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺩﺭﯾﻦ ﻣﺪّﺕ
ﭼﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﺎﻧــﺪﻡ ﺗﺎ ﺳﺤﺮﺑﯿﺪﺍﺭ ﻭ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ
ﺩﺭﺁﻥ ﺻﺒﺢ ﺳﺤﺮ،ﺍﯼ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ،ﺑﺎﺗﻮ
ﺳﺨﻨﻬﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﻏﯿﺮﺍﺯﺻﺪﺍﯼ ﺧـــﻮﯾﺶ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ
ﭼﻪ ﺭﺅﯾﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ
ﮔﻮﺍﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ! ﺗﻮﺭﺍ ﺩﺭﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ
زنده یاد #محمد_قهرمان
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
ﭼﻮﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﮔﺎﻥ ، ﺻﺪﺑﺎﺭﭼﺸﻢ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﺎﻟﯿﺪﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭﭘﯿﺶ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﺑـﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﺒﺢ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺐ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻡ
ﺑﻪ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻗﺪﻭﻣﺖ ، ﺧـــﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯﺟﺎﯼ ﺑﺮﺧﯿﺰﻡ
ﭼﻮ ﺩﯾـــﻮﺍﺭﮐﻬﻦ ﺍﺯﺟــــﺎ ﻓﺘــــﺎﺩﻡ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺟﻨﺒﯿﺪﻡ
ﺑﻪ ﺩﻭﺷﺖ ﻣـﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮ ، ﺁﺭﺯﻭﻫـــﺎﯼ ﺩﺭﺍﺯﻣﻦ
ﺑﻪ ﺗﻦ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﯽ ﺑــﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻡ
ﺗﻮ ﺭﺍﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺁﯾـــﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺩﺭﯾﻦ ﻣﺪّﺕ
ﭼﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﺎﻧــﺪﻡ ﺗﺎ ﺳﺤﺮﺑﯿﺪﺍﺭ ﻭ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ
ﺩﺭﺁﻥ ﺻﺒﺢ ﺳﺤﺮ،ﺍﯼ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ،ﺑﺎﺗﻮ
ﺳﺨﻨﻬﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﻏﯿﺮﺍﺯﺻﺪﺍﯼ ﺧـــﻮﯾﺶ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ
ﭼﻪ ﺭﺅﯾﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ
ﮔﻮﺍﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ! ﺗﻮﺭﺍ ﺩﺭﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ
زنده یاد #محمد_قهرمان
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها
تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم
تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان
که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم!
#حسین_منزوی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم
تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان
که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم!
#حسین_منزوی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
درودهای بیشمار بر دلهای شورآفرین و سرورآفرین!
گاه و بیگاهتانگوارا نوش خنکای خیال زلال؛
آخر هفته تان زرین و دلپسند و آرزو یاب؛
شادمان باشید و جهان را شادی ببخشید
با درودی با سرودی با گلی و با لبخندی...
سپاسگزارم از گلستان بهارینه ی مهرتان🙏🌺🌸⚘️💚
@asheghanehaye_fatima
امروز
اولین روز از روزهای باقیماندهٔ عمر توست
#ویلیام_بلیک
گاه و بیگاهتانگوارا نوش خنکای خیال زلال؛
آخر هفته تان زرین و دلپسند و آرزو یاب؛
شادمان باشید و جهان را شادی ببخشید
با درودی با سرودی با گلی و با لبخندی...
سپاسگزارم از گلستان بهارینه ی مهرتان🙏🌺🌸⚘️💚
@asheghanehaye_fatima
امروز
اولین روز از روزهای باقیماندهٔ عمر توست
#ویلیام_بلیک
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن
ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهاییِ من
شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم ...
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربکهای فواره در صفحهٔ ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام
بیا ذوب کن
در کف دست من جرم نورانی عشق را ...
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت
یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
من از سطح سیمانی قرن میترسم
بیا تا نترسم من
از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاهِ جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
و آن وقت ...
حکایت کن
از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن
از گونههایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت ...
من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید ...
#سهراب_سپهری
@asheghanehaye_fatima
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن
ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهاییِ من
شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم ...
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربکهای فواره در صفحهٔ ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام
بیا ذوب کن
در کف دست من جرم نورانی عشق را ...
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت
یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
من از سطح سیمانی قرن میترسم
بیا تا نترسم من
از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاهِ جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
و آن وقت ...
حکایت کن
از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن
از گونههایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت ...
من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید ...
#سهراب_سپهری
@asheghanehaye_fatima
ابرها را،
باد ها را،
کتاب ها را دوست بدار
دردِ شاخهی خشکیده را دریاب
و دردِ ستارهای را که خاموش میشود.
و درد جانوری مجروح را
اما بیش از همه
درد انسانها را دریاب
بگذار طبیعتِ غنی شادمانت کند
بگذار نور و تاریکی شادیات بخشند
بگذار چهار فصل به وجدت آورند
اما بیش از همه
بگذار انسانها شادمانت کنند.
#ناظم_حکمت
@asheghanehaye_fatima
باد ها را،
کتاب ها را دوست بدار
دردِ شاخهی خشکیده را دریاب
و دردِ ستارهای را که خاموش میشود.
و درد جانوری مجروح را
اما بیش از همه
درد انسانها را دریاب
بگذار طبیعتِ غنی شادمانت کند
بگذار نور و تاریکی شادیات بخشند
بگذار چهار فصل به وجدت آورند
اما بیش از همه
بگذار انسانها شادمانت کنند.
#ناظم_حکمت
@asheghanehaye_fatima
تمام شب
با تبری
بر اندوه من میکوفت
خواب اما آمد و
سنگهای خونین را
با آب تیره پاک کرد.
دوباره امروز زندهام.
دوباره تو را بر شانههای خویش بلند میکنم
ای زندگی.
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
با تبری
بر اندوه من میکوفت
خواب اما آمد و
سنگهای خونین را
با آب تیره پاک کرد.
دوباره امروز زندهام.
دوباره تو را بر شانههای خویش بلند میکنم
ای زندگی.
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭِ ﻣﻦ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ،
ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻤﺪﺍﻥِ ﻣﺸﺘﺮﮐﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ... ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ !
ﮐﺎﺭ ... ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ،
ﻋﺎﺷﻘﯽ ﮐﻦ
ﻣَﻬﺮﺍﺱ !...
#سیدعلی_صالحی
@asheghanehaye_fatima
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ،
ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻤﺪﺍﻥِ ﻣﺸﺘﺮﮐﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ... ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ !
ﮐﺎﺭ ... ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ،
ﻋﺎﺷﻘﯽ ﮐﻦ
ﻣَﻬﺮﺍﺱ !...
#سیدعلی_صالحی
@asheghanehaye_fatima
من در ابتدای میانسالی
سنگ می اندازم جلوی پای زندگی
و لی لی کنان مردان زیادی را از یاد می برم
من زنان زیادی را زیسته ام
آن هایی که از شنیدن صدای چرخ و فلکی در کوچه رستگار شده اند
در پناهگاه ها مشق شب نوشته اند
در باجه تلفن دوستت دارم شنیده اند
در کوچه بالای مدرسه قرار ملاقات گذاشته اند
پشت پیکان پارک شده بوسه داده اند
زنانی شبیه غیبت های کلاس های دانشکده
دلدادگی ها، کلنجارها، مشروطی ها
آن ها که سرانجام امضا کرده اند و وصل شده اند
زنانی که لابه لای سبزی خوردن و دیگ آبگوشت کتاب های شعر فروغ را ورق زده اند
لابه لای قسط ها و قرض ها از رویای برج ایفل بالا رفته اند
و در رختخوابی از چه بوده ام، چه هستم، چه خواهم شد؛ مادرانگی را به تعویق انداخته اند
من زنان زیادی را زیسته ام
زنانی که هشت بار باور کرده اند
هشت بار خیانت دیده اند
هشتاد و هشت بار بی باور شده اند
من زنانی را زیسته ام که از یک سنگ قبر پریده اند و یتیم شده اند
یک شبه در رختخوابی دو نفره سرد شده اند
آن هایی که امضا کرده اند و فصل شده اند
من زنان زیادی را می زی ام
زنانی شبیه کافه های زیر پل کریمخان
شلوغ، تلخ
شبیه قرمزی هوسناک ته سیگارهای کنت
ملاقات های گس
پیشنهاد های چرند همیشگی
یک نیشخند تمیز،
و به گزینه تنهایی اجباری
یک چشمک ریز
زنانی پر از کشیده های نزده
آغوش های بسته
حرف های نگفته
زنانی تنها اما مشغول
زنانی بی مرد
اما پر از دوستان مردانه خوب
زنانی پر از هیجان، پر از قرص های ضد افسردگی
زنانی نزدیک اما دور افتاده از مادرانگی
شبیه عاشقانگی، شاعرانگی
شبیه یک ماشین و یک پخش صوت و یک اتوبان بی انتها... گاهی تا ته زندگی
زنانی که رنگ می پاشند به موهایشان، ناخنهایشان
زنانی که دلتنگ می شوند و کوتاه می کنند و جیغ می کشند در درونشان
من با قاب عکس ها سلفی میگیرم
و با زندگی کل کل می کنم
من شانه هایم را روی اجاق گاز گرم می کنم
من هفده سالگی ام را صدا میزنم
او خودکار بیک را میچرخاند در سوراخ نوار کاست ت د کا و مرا می برد روی موج آهنگ استیوی واندر...
پدر
صلات ظهر
شبیه کارمند شرکت مخابرات
از راه میرسد
از جلوی در اتاقم رد میشود
مادر صدایم میزند
و بوی ماهی دودی میزد زیر بینی ام
من سیرم
پرم از عشق...
کسی تکانم میدهد
هنوز خیابان شلوغ است
هنوز کسی که رفته نیامده
هنوز....
بلند میشوم قفل در را چک می کنم
و دوباره میخوابم
پدر از جلوی در اتاق رد میشود
پایش گیر می کند به یک سنگ سیاه
لیز میخورد
اذان میگویند
و من به خاطر می آورم که مردان زیادی را از یاد برده ام
#پریسازابلیپور
@asheghanehaye_fatima
سنگ می اندازم جلوی پای زندگی
و لی لی کنان مردان زیادی را از یاد می برم
من زنان زیادی را زیسته ام
آن هایی که از شنیدن صدای چرخ و فلکی در کوچه رستگار شده اند
در پناهگاه ها مشق شب نوشته اند
در باجه تلفن دوستت دارم شنیده اند
در کوچه بالای مدرسه قرار ملاقات گذاشته اند
پشت پیکان پارک شده بوسه داده اند
زنانی شبیه غیبت های کلاس های دانشکده
دلدادگی ها، کلنجارها، مشروطی ها
آن ها که سرانجام امضا کرده اند و وصل شده اند
زنانی که لابه لای سبزی خوردن و دیگ آبگوشت کتاب های شعر فروغ را ورق زده اند
لابه لای قسط ها و قرض ها از رویای برج ایفل بالا رفته اند
و در رختخوابی از چه بوده ام، چه هستم، چه خواهم شد؛ مادرانگی را به تعویق انداخته اند
من زنان زیادی را زیسته ام
زنانی که هشت بار باور کرده اند
هشت بار خیانت دیده اند
هشتاد و هشت بار بی باور شده اند
من زنانی را زیسته ام که از یک سنگ قبر پریده اند و یتیم شده اند
یک شبه در رختخوابی دو نفره سرد شده اند
آن هایی که امضا کرده اند و فصل شده اند
من زنان زیادی را می زی ام
زنانی شبیه کافه های زیر پل کریمخان
شلوغ، تلخ
شبیه قرمزی هوسناک ته سیگارهای کنت
ملاقات های گس
پیشنهاد های چرند همیشگی
یک نیشخند تمیز،
و به گزینه تنهایی اجباری
یک چشمک ریز
زنانی پر از کشیده های نزده
آغوش های بسته
حرف های نگفته
زنانی تنها اما مشغول
زنانی بی مرد
اما پر از دوستان مردانه خوب
زنانی پر از هیجان، پر از قرص های ضد افسردگی
زنانی نزدیک اما دور افتاده از مادرانگی
شبیه عاشقانگی، شاعرانگی
شبیه یک ماشین و یک پخش صوت و یک اتوبان بی انتها... گاهی تا ته زندگی
زنانی که رنگ می پاشند به موهایشان، ناخنهایشان
زنانی که دلتنگ می شوند و کوتاه می کنند و جیغ می کشند در درونشان
من با قاب عکس ها سلفی میگیرم
و با زندگی کل کل می کنم
من شانه هایم را روی اجاق گاز گرم می کنم
من هفده سالگی ام را صدا میزنم
او خودکار بیک را میچرخاند در سوراخ نوار کاست ت د کا و مرا می برد روی موج آهنگ استیوی واندر...
پدر
صلات ظهر
شبیه کارمند شرکت مخابرات
از راه میرسد
از جلوی در اتاقم رد میشود
مادر صدایم میزند
و بوی ماهی دودی میزد زیر بینی ام
من سیرم
پرم از عشق...
کسی تکانم میدهد
هنوز خیابان شلوغ است
هنوز کسی که رفته نیامده
هنوز....
بلند میشوم قفل در را چک می کنم
و دوباره میخوابم
پدر از جلوی در اتاق رد میشود
پایش گیر می کند به یک سنگ سیاه
لیز میخورد
اذان میگویند
و من به خاطر می آورم که مردان زیادی را از یاد برده ام
#پریسازابلیپور
@asheghanehaye_fatima
هر بار زنی از خود دفاع میکند، بدون اینکه احتمالاً بداند و بدون اینکه ادعا کند، از همهی زنان دفاع کرده است.
#مایاآنجلو
@asheghanehaye_fatima
#مایاآنجلو
@asheghanehaye_fatima
من هرگز آسمان را
زیبا ندیده بودم
از اینسان
چشم تو آسمان را
قابی گرفته است؟
یا انکه آسمان
ایینه دار چشم تو گشته است؟
****
آبی همیشه وسوسه ام کرده است
حتا
زان پیشتر که چشمی در من
"شعر سیاه گویایی" باشد *
چشمی
«طلوع ابی دریا» بود
شاید همیشه هر سفر جست وجوی من
انگیزه اش سراغ تو بوده است
وان آتشی که اینهمه سال
می سوخت پشت مه
یک شعله از چراغ تو بوده است
****
چشمت به رنگ عشق
روزی که رنگ لبخند،نارنجی است
رنگ ملال خاکستری
ورنگ عشق آبی
نیلوفری که چیده ام از چشمت
چتری بزرگتر شده باشد
شاید
تا عشق
در سایه اش به ناز بیاساید...
#حسین_منزوی
*
لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویایی ست
حسین منزوی/ غزل شماره 4/سال 47
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
زیبا ندیده بودم
از اینسان
چشم تو آسمان را
قابی گرفته است؟
یا انکه آسمان
ایینه دار چشم تو گشته است؟
****
آبی همیشه وسوسه ام کرده است
حتا
زان پیشتر که چشمی در من
"شعر سیاه گویایی" باشد *
چشمی
«طلوع ابی دریا» بود
شاید همیشه هر سفر جست وجوی من
انگیزه اش سراغ تو بوده است
وان آتشی که اینهمه سال
می سوخت پشت مه
یک شعله از چراغ تو بوده است
****
چشمت به رنگ عشق
روزی که رنگ لبخند،نارنجی است
رنگ ملال خاکستری
ورنگ عشق آبی
نیلوفری که چیده ام از چشمت
چتری بزرگتر شده باشد
شاید
تا عشق
در سایه اش به ناز بیاساید...
#حسین_منزوی
*
لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویایی ست
حسین منزوی/ غزل شماره 4/سال 47
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
مگذار شکوه چشمان تندیس وارت
یا عطر گل سرخی شبانه
که با نفست بر گونه ام می نشیند را
از دست بدهم...
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرتِ گل برگِ جوانی
که گرمایش بخشد.
اگر گنج ناپدید منی،
اگر زخم دریده یا صلیب گور منی،
مگذار شاخه ای که از رود تو بر گرفته ام
و برگ های پاییزی اندوه بر آن نشانده ام را
از دست بدهم...
#فدریکو_گارسیا_لورکا
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
یا عطر گل سرخی شبانه
که با نفست بر گونه ام می نشیند را
از دست بدهم...
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرتِ گل برگِ جوانی
که گرمایش بخشد.
اگر گنج ناپدید منی،
اگر زخم دریده یا صلیب گور منی،
مگذار شاخه ای که از رود تو بر گرفته ام
و برگ های پاییزی اندوه بر آن نشانده ام را
از دست بدهم...
#فدریکو_گارسیا_لورکا
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
دلم صدات را می خواهد
بوی موهات را می خواهد
وقتی خوابی
پشت آن پلک های معصوم
آرامش نفس هات را می خواهد
اینجا در غیبت تو
سرم را در لباست فرو می برم
و آرام نمی گیرم
دست هات کجاست گل من؟
دلم دست هات را می خواهد...
#عباس_معروفی
@asheghanehaye_fatima
بوی موهات را می خواهد
وقتی خوابی
پشت آن پلک های معصوم
آرامش نفس هات را می خواهد
اینجا در غیبت تو
سرم را در لباست فرو می برم
و آرام نمی گیرم
دست هات کجاست گل من؟
دلم دست هات را می خواهد...
#عباس_معروفی
@asheghanehaye_fatima
طرح اندام تو انگیزهی معماریهاست
دلت آیینهی ایوان طلاکاریهاست
باید از دور به لبخند تو قانع باشم
اخم تو عاقبت تلخ طمعکاریهاست
جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست
توی تاریکترین گوشهی انباریهاست
نفس باد صبا مشکفشان هم بشود
باز بوی خوش تو رونق عطاریهاست
با تو خوشبختترین مرد جهان خواهم شد
گرچه این خواستهی قلبی بسیاریهاست
گاه آرامم و گاهی نگران، دنیایم -
شرح آشفتهای از مستی و هشیاریهاست
رضا نیکوکار
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
دلت آیینهی ایوان طلاکاریهاست
باید از دور به لبخند تو قانع باشم
اخم تو عاقبت تلخ طمعکاریهاست
جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست
توی تاریکترین گوشهی انباریهاست
نفس باد صبا مشکفشان هم بشود
باز بوی خوش تو رونق عطاریهاست
با تو خوشبختترین مرد جهان خواهم شد
گرچه این خواستهی قلبی بسیاریهاست
گاه آرامم و گاهی نگران، دنیایم -
شرح آشفتهای از مستی و هشیاریهاست
رضا نیکوکار
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تو آفریده شدی تا که جان من بشوی
میان این همه آدم، از آن من بشوی
تو آفریده شدي تا که چشم وا بکنم
برای وسعت دید، آسمان من بشوی
کرانه تا به کرانه همیشه پر بکشم
به زير سایهی خود آشیان من بشوی
مرا نه بیم خطر، نه هراس از دشمن
اگر تو یار من و سایبان من بشوی
من از بهار سرودم اگر نخوانی تو
همین بس است دلیل خزان من بشوی
"شب فراق که داند که تا سحر چند است"
بیا که منتظرم همزبان من بشوی
اميررضا ستایش صومعه سرائی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
میان این همه آدم، از آن من بشوی
تو آفریده شدي تا که چشم وا بکنم
برای وسعت دید، آسمان من بشوی
کرانه تا به کرانه همیشه پر بکشم
به زير سایهی خود آشیان من بشوی
مرا نه بیم خطر، نه هراس از دشمن
اگر تو یار من و سایبان من بشوی
من از بهار سرودم اگر نخوانی تو
همین بس است دلیل خزان من بشوی
"شب فراق که داند که تا سحر چند است"
بیا که منتظرم همزبان من بشوی
اميررضا ستایش صومعه سرائی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تا نیاسایم در آغوشت ز هرچه غربت است
تا ننوشم از لبِ سُرخت، شفای دردِ دل
تا که در من جان نگیرد
با نَفَسهای خوشت هر آنچه از پژمردگی است
تا جسد یکسر نگردد جان، ز گرمای تنت
آنچه مردم قند خوانندش، برایم عینِ سمّ
هرچه دارم
گرچه در ظاهر: اطایِب٭،
لیک گند و مردگی است
#نزار_قبانی
٭خوشبوترینها و بهترینها (جمع اطْیَب)
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تا ننوشم از لبِ سُرخت، شفای دردِ دل
تا که در من جان نگیرد
با نَفَسهای خوشت هر آنچه از پژمردگی است
تا جسد یکسر نگردد جان، ز گرمای تنت
آنچه مردم قند خوانندش، برایم عینِ سمّ
هرچه دارم
گرچه در ظاهر: اطایِب٭،
لیک گند و مردگی است
#نزار_قبانی
٭خوشبوترینها و بهترینها (جمع اطْیَب)
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
دل در بر من زنده برای غم تست
بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست
لطفی است که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست
#مولانا
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست
لطفی است که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست
#مولانا
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
بیا عبور کن از این پل تماشایی
ببین چگونه گذر کردهام ز هرچه محال
ببین به جز تو که پامال درهات شدهام
کدام قله نشین را نکردهام پامال
تو کیستی؟ که سفر کردن از هوایت را
نمیتوانم حتی به بالهای خیال...
#محمدعلی_بهمنی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
ببین چگونه گذر کردهام ز هرچه محال
ببین به جز تو که پامال درهات شدهام
کدام قله نشین را نکردهام پامال
تو کیستی؟ که سفر کردن از هوایت را
نمیتوانم حتی به بالهای خیال...
#محمدعلی_بهمنی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima