عاشقانه های فاطیما
818 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
سال های زیادی گذشت تا بفهمم زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست
و به اندازه خواستن های ما بخیل
و به اندازه نخواستن های ما دست و دلباز
و از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست همانقدر که از روزگار
فهمیده ام بعضی قرص اعصاب مصرف می کنند
بعضی چهار اثر از اسکاول شین میخوانند و انرژی مثبت جذب می کنند
بعضی دعا می کنند و منتظر معجزه می مانند
بعضی هم هیچ غلطی نمی کنند به ریش بقیه میخندند
فهمیده ام گاهی کارکرد یک " آغوش " به مراتب اثر بخش تر از قرص اعصاب و الکل و مخدر و دعا و چهار اثر از اسکاول شین است
فهمیده ام اغلب آن هایی که حرف میزنند معمولا در عمل لنگ میزنند
فهمیده ام کتاب خواندن بهتر از نخواندنش است اما باید برای سطر سطر این آگاهی منتظر رنج های مضاعفی باشی
میدانم اندازه عشق ها و زخم ها و دلتنگی هایی که دچارش می شوی شب بیداری هایت کش خواهد آمد و قرص خواب، بی مروتی زبان نفهم است که کارش را بلد نیست
یاد گرفته ام بلد می شوی خودت را
و همانقدر که بلد می شوی خودت را خسته می شوی از خودت
و همانقدر که خسته میشوی از خودت سماجت می کنی به بودن
و همانقدر که سماجت می کنی به بودن دیگر از نبودن نمی هراسی
یاد گرفته ام خیلی چیزهایی که حتی فکرش را نمی کنی از طریق ژن منتقل میشود مثل دوست داشتنِ خود
و توی لعنتی ممکن است وارث این ژن لعنتی نباشی
آنوقت مجبوری آن را با میخ طویله توی مغز و روحت فرو کنی
یاد گرفته ام تا آخر این عمر لامصب قرار است یاد بگیری و امتحان شوی و باز آن لحظه آخر هیچ بعید نیست که یک گاف بزرگ بدهی
یاد گرفته ام گاهی نه می توانی به تمامی مومن شوی نه به تمامی مشرک پس ترجیح میدهی بیخیال شانس و قسمت و مصلحت، مسئولیت گندهایی را که میزنی و حتی گندهایی را که دیگران به زندگی ات میزنند خودت به عهده بگیری و خواستنی هایت را از خودت بخواهی تا کلاهت با پرودگارت توی هم نرود
یاد گرفته ام با همه این تفاسیر امید آخرین چیزی ست که می میرد
و شاید به همین خاطر است که همچنان ادامه میدهی و ادامه میدهی و ادامه میدهی
و یاد گرفته ام که بعد از اینهمه سال زندگی هیچ چیز یاد نگرفته ام
هیچ‌ چیز

#پریسازابلی‌پور


@asheghanehaye_fatima
آدم ها متعلق به خودشانند!
ما فقط می توانیم دوستشان داشته باشیم.
آدم ها نمی مانند؛
ما فقط می توانیم دلتنگشان باشیم.
ما و آدما ترکیب عجیب دو حبابیم،
با هم می آمیزیم،
به آنی می ترکیم...

#پریسازابلی‌‌پور

@asheghanehaye_fatima
ما آدم ها خوب بلدیم بعد از شنیدن داستان
زندگی دیگران در دلمان بگوییم: اگر من
بودم هرگز این کار را نمی کردم.

اما بی برو برگرد روزی خواهد رسید که آن " 
هرگزِ با اطمینان " ما را وسط همان داستان
پرت می کند و مشغولِ همان عملِ نکوهش
شده...

کاش می دانستیم قصه های زندگی تکراری
اند، فقط جای شخصیت ها عوض می شوند

#پریسازابلی‌پور


@asheghanehaye_fatima
از هیچ آدمی به اندازه آدمِ عاشق
نمیشه يه دلِ سیر سوء استفاده کرد ...
اینو معشوق بی انصاف،
خوب خوووب میدونه !

#پریسازابلی‌پور

@asheghanehaye_fatima
من در ابتدای میانسالی
سنگ می اندازم جلوی پای زندگی
و لی لی کنان مردان زیادی را از یاد می برم

من زنان زیادی را زیسته ام
آن هایی که از شنیدن صدای چرخ و فلکی در کوچه رستگار شده اند
در پناهگاه ها مشق شب نوشته اند
در باجه تلفن دوستت دارم شنیده اند
در کوچه بالای مدرسه قرار ملاقات گذاشته اند
پشت پیکان پارک شده بوسه داده اند

زنانی شبیه غیبت های کلاس های دانشکده
دلدادگی ها، کلنجارها، مشروطی ها
آن ها که سرانجام امضا کرده اند و وصل شده اند

زنانی که لابه لای سبزی خوردن و دیگ آبگوشت کتاب های شعر فروغ را ورق زده اند
لابه لای قسط ها و قرض ها از رویای برج ایفل بالا رفته اند
و در رختخوابی از چه بوده ام، چه هستم، چه خواهم شد؛ مادرانگی را به تعویق انداخته اند

من زنان زیادی را زیسته ام
زنانی که هشت بار باور کرده اند
هشت بار خیانت دیده اند
هشتاد و هشت بار بی باور شده اند

من زنانی را زیسته ام که از یک سنگ قبر پریده اند و یتیم شده اند
یک شبه در رختخوابی دو نفره سرد شده اند
آن هایی که امضا کرده اند و فصل شده اند

من زنان زیادی را می زی ام
زنانی شبیه کافه های زیر پل کریمخان
شلوغ، تلخ
شبیه قرمزی هوسناک ته سیگارهای کنت
ملاقات های گس
پیشنهاد های چرند همیشگی
یک نیشخند تمیز،
و به گزینه تنهایی اجباری
یک چشمک ریز

زنانی پر از کشیده های نزده
آغوش های بسته
حرف های نگفته

زنانی تنها اما مشغول
زنانی بی مرد
اما پر از دوستان مردانه خوب

زنانی پر از هیجان، پر از قرص های ضد افسردگی
زنانی نزدیک اما دور افتاده از مادرانگی
شبیه عاشقانگی، شاعرانگی
شبیه یک ماشین و یک پخش صوت و یک اتوبان بی انتها... گاهی تا ته زندگی

زنانی که رنگ می پاشند به موهایشان، ناخنهایشان
زنانی که دلتنگ می شوند و کوتاه می کنند و جیغ می کشند در درونشان

من با قاب عکس ها سلفی میگیرم
و با زندگی کل کل می کنم
من شانه هایم را روی اجاق گاز گرم می کنم
من هفده سالگی ام را صدا میزنم
او خودکار بیک را میچرخاند در سوراخ نوار کاست ت د کا و مرا می برد روی موج آهنگ استیوی واندر...
پدر
صلات ظهر
شبیه کارمند شرکت مخابرات
از راه میرسد
از جلوی در اتاقم رد میشود
مادر صدایم میزند
و بوی ماهی دودی میزد زیر بینی ام
من سیرم
پرم از عشق...
کسی تکانم میدهد
هنوز خیابان شلوغ است
هنوز کسی که رفته نیامده
هنوز....
بلند میشوم قفل در را چک می کنم
و دوباره میخوابم
پدر از جلوی در اتاق رد میشود
پایش گیر می کند به یک سنگ سیاه
لیز میخورد
اذان میگویند
و من به خاطر می آورم که مردان زیادی را از یاد برده ام

#پریسازابلی‌پور

@asheghanehaye_fatima
من در ابتدای میانسالی
سنگ می اندازم جلوی پای زندگی
و لی لی کنان مردان زیادی را از یاد می برم

من زنان زیادی را زیسته ام
آن هایی که از شنیدن صدای چرخ و فلکی در کوچه رستگار شده اند
در پناهگاه ها مشق شب نوشته اند
در باجه تلفن دوستت دارم شنیده اند
در کوچه بالای مدرسه قرار ملاقات گذاشته اند
پشت پیکان پارک شده بوسه داده اند

زنانی شبیه غیبت های کلاس های دانشکده
دلدادگی ها، کلنجارها، مشروطی ها
آن ها که سرانجام امضا کرده اند و وصل شده اند

زنانی که لابه لای سبزی خوردن و دیگ آبگوشت کتاب های شعر فروغ را ورق زده اند
لابه لای قسط ها و قرض ها از رویای برج ایفل بالا رفته اند
و در رختخوابی از چه بوده ام، چه هستم، چه خواهم شد؛ مادرانگی را به تعویق انداخته اند

من زنان زیادی را زیسته ام
زنانی که هشت بار باور کرده اند
هشت بار خیانت دیده اند
هشتاد و هشت بار بی باور شده اند

من زنانی را زیسته ام که از یک سنگ قبر پریده اند و یتیم شده اند
یک شبه در رختخوابی دو نفره سرد شده اند
آن هایی که امضا کرده اند و فصل شده اند

من زنان زیادی را می زی ام
زنانی شبیه کافه های زیر پل کریمخان
شلوغ، تلخ
شبیه قرمزی هوسناک ته سیگارهای کنت
ملاقات های گس
پیشنهاد های چرند همیشگی
یک نیشخند تمیز،
و به گزینه تنهایی اجباری
یک چشمک ریز

زنانی پر از کشیده های نزده
آغوش های بسته
حرف های نگفته

زنانی تنها اما مشغول
زنانی بی مرد
اما پر از دوستان مردانه خوب

زنانی پر از هیجان، پر از قرص های ضد افسردگی
زنانی نزدیک اما دور افتاده از مادرانگی
شبیه عاشقانگی، شاعرانگی
شبیه یک ماشین و یک پخش صوت و یک اتوبان بی انتها... گاهی تا ته زندگی

زنانی که رنگ می پاشند به موهایشان، ناخنهایشان
زنانی که دلتنگ می شوند و کوتاه می کنند و جیغ می کشند در درونشان

من با قاب عکس ها سلفی میگیرم
و با زندگی کل کل می کنم
من شانه هایم را روی اجاق گاز گرم می کنم
من هفده سالگی ام را صدا میزنم
او خودکار بیک را میچرخاند در سوراخ نوار کاست ت د کا و مرا می برد روی موج آهنگ استیوی واندر...
پدر
صلات ظهر
شبیه کارمند شرکت مخابرات
از راه میرسد
از جلوی در اتاقم رد میشود
مادر صدایم میزند
و بوی ماهی دودی میزد زیر بینی ام
من سیرم
پرم از عشق...
کسی تکانم میدهد
هنوز خیابان شلوغ است
هنوز کسی که رفته نیامده
هنوز....
بلند میشوم قفل در را چک می کنم
و دوباره میخوابم
پدر از جلوی در اتاق رد میشود
پایش گیر می کند به یک سنگ سیاه
لیز میخورد
اذان میگویند
و من به خاطر می آورم که مردان زیادی را از یاد برده ام

#پریسازابلی‌پور


@asheghanehaye_fatima