عاشقانه های فاطیما
818 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
تنهایی
باغی‌ست
که یک درخت دارد

این‌که رازی نداری
رازِ توست
گُم باش
تا همیشه
از تو بپرسند

خورشید
سایه‌ی دیگری‌ست
می‌گویم اما دلیلی ندارم برایش
ماهْ
آتشِ دیگری‌ست
می‌گویم امّا هزار دلیل دارم برایش

 این روزها که می‌گذرد
گوری می‌شود
بی‌جنازه

 بیشه‌ی اندوه می‌شوند
کلماتی که غریبه‌اند با من
هر پرسشی دو نیم می‌کُندم
نیمی من و
نیمی پرسشِ من
پیِ پاسخی می‌گردد پرسشِ من
پیِ پرسشی دیگر می‌گردم من

 شبی که تنها خوابیدم
خیال کردم
آسمانْ
چنگِ شبَ‌ست و
ستاره‌ها سیم‌های گسسته‌اش

 چه کنم
برای آسمانی که پرپر می‌شود روی شانه‌ام؟

گُر می‌گیرد و می‌سوزد
چیزهای دور و بَرَش
هوا آتشَ‌ست و
آبْ آتش
پس این سرما
از کجا به جان‌اش افتاده؟

#آدونیس
برگردان: #محسن_آزرم
@asheghanehaye_fatima
در واقع
برگ از درخت
آزرده بود،
پاییز
بهانه بود...

#نجیب_فاضل_کیساکورک | Necip Fazıl Kısakürek | ترکیه، ۱۹۸۳-۱۹۰۴ |
برگردان: #علیرضا_شعبانی
#فاطیما
@asheghanehaye_fatima
کاش زنِ طوفان بودم
آن‌گاه نمی‌ترسیدم دیگر از هیچ
بر قله‌ی کوه می‌زیستم
آن‌جا که عقاب آشیان دارد

خورشید همبازیِ من می‌بود
و باد همراهِ من
پرواز می‌کردم به دور، دور
بر بالِ ابرهای گریزان

آزاد می‌بودم، مغرور و بزرگ
شهبانوی جهانِ دور
زیر پایم زمینِ تنبل و سرد
بر فرازم ستارگان، پر نور

#آنا_ریتر
برگردان: #آذر_نعیمیان

@asheghanehaye_fatima
عشق، اوج تکامل و قاطع‌ترین مکانیزم بقا برای بشر است، نه به این دلیل که ما را تحریک می‌کند تا جفت‌گیری و تولید مثل کنیم، ما بدون عشق هم قادر به این کار هستیم!

بلکه چون عشق ما را به سمتی می‌کشاند که از نظر احساسی با اندک افرادِ ارزشمندِ دیگری پیوند بخوریم که به ما پناهگاهی امن در برابر طوفان‌های زندگی عرضه می‌کند.

عشق محافظ ماست و طراحی‌ شده تا حفاظت احساسی فراهم کند و ما بتوانیم با ناملایمات زندگی کنار بیاییم...

#سو_جانسن
📚 محکم در آغوشم بگیر


@asheghanehaye_fatima
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود
ما در همان فضا
انتظار می‌کشیم.......


چارلز بوکوفسکی.

@asheghanehaye_fatima
زیر پلکهایم آتش هست
و در چشم‌هایم غبار ابدیت
به آرامی روی مرزهای نور و تاریکی قدم می‌زنم
من از گرگ و میش متنفرم
یا نور
یا فقط نور

• نونابغوسیان
• برگردان: #واهه_آرمن


◼️@asheghanehaye_fatima
-‏قلب‌تان را مى‌گويم؛
‏كه "چه نقص بى‌نظيرى‌ست"
‏كاش مال من باشد...


#باشاک_بوعدای

@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیجان فوق‌العاده‌ی لحظه‌ی به‌هم رسیدن را #هوشنگ_ابتهاج خیلی قشنگ توصیف کرده:
«آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان...»
@asheghanehaye_fatima
می خواهمت
ای غمزه یِ ریحان
در سریرِ شبِ محبوب ،
اینگونه می خواهمت؛
که در رخساره یِ صبح
کرشمه یِ سپیده دمان با ناز
عشوه یِ خورشید می کشد
تا انتظارِ طلوع به طنازی،
افسونِ مهرسایِ تو
جادویِ شبِ کینه توز را
ویران می کند از کِلکِ خاطره ها
به سِحرِ چشمِ سیاهت،
حالا تو هستی
و من از شانه هایت غبارِ خستگی
با نوازش صد نگاه می روبم...



#عارف_اخوان
#شما_فرستادید

@asheghanehaye_fatima
برای دست هام دعا کنید...
اونا همیشه حالمو خوب کردن ولی مدتیه گمشون کردم

🎼●آهنگ: «دوسِت دارم»

🎙●خواننده:
#گندم

●●آهنگ‌ساز: #کیارش_سنجرانی

@asheghanehaye_fatima
تویی یا، غبار است بر انگشتانم؟
تویی یا، شیشه‌ی کبودِ شکسته در انگشتانم؟
قرن‌هاست که من در ژرفای شبِ گِل
سیمایت را در خاکِ سال‌ها می‌جویم...
ای تکه‌ای از شرابه‌ای شکسته
برگرد؛ آن‌گونه که بودی، روحت را
در بال‌های گاوهای نر بِدَم
و آتش‌ها را برافروز
در این معابد ویران،
و بیارام، خسته، در سایه‌سار بوستان..

#حسب_الشیخ_جعفر
ترجمه: #محمد_حمادی

@asheghanehaye_fatima
.
.
غمگینم عزیزم
و نمی دانم
پاییزی که دارد از راه می‌رسد
تا چند درجه‌ی سانتیگراد تنهاترم خواهد کرد
تا چند درجه‌ی سانتیگراد
بی تو ترم
غم
مثل اسب‌های چوبی‌شهربازی
یورتمه می‌رود اما
دور نمی‌شود
دور می‌زند اما دور نمی‌شود از قلبم
غم تکه‌های عزیزی از جوانی‌ام را
...
نه مردگانم اگر برگردند
دلم
باز
نه زندگانم
اگر ...
هرروز روز اول پاییز است
و من
با چشم‌های کوچک خیسم
از مدرسه می ترسم
.

#رویا_شاه_حسین_زاده


@asheghanehaye_fatima
تمام روز را در آئینه گریه می‌کردم
بهار پنجره‌ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهٔ تنهائیم نمی‌گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی‌آفتاب را
آلوده کرده بود.

نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم
صدای کوچه، صدای پرنده‌ها
صدای گمشدن توپ‌های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک‌ها
که چون حباب‌های کف صابون
در انتهای ساقه‌ای از نخ صعود می‌کردند
و باد، باد که گویی
در عمق گودترین لحظه‌های تیرهٔ همخوابگی نفس می‌زد
حصار قلعهٔ خاموش اعتماد مرا
فشار می‌دادند
و از شکافهای کهنه، دلم را بنام می‌خواندند.

تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگی‌ام خیره گشته بود.

به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می‌گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی‌خطر پناه می‌آورند.


کدام قلّه کدام اوج؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطۀ تلاقی و پایان نمی‌رسند؟
به من چه دادید، ای واژه‌های ساده فریب
و ای ریاضت اندام‌ها و خواهش‌ها؟
اگر گلی به گیسوی خود می‌زدم
از این تقلب، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده‌تر نبود؟

چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه‌گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمی‌برد.

کدام قلّه؟ کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوّش
ای خانه‌های روشن شکاک
که جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بام‌های آفتابیتان تاب می‌خورند.

مرا پناه دهید ای زنان سادهٔ کامل
که از ورای پوست، سر انگشت‌های نازکتان
مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را
دنبال می‌کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می‌آمیزد.

کدام قلّه کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش — ای نعل‌های خوشبختی —
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره‌های خون تازه می‌آراید.

تمام روز
تمام روز
رها شده، رها شده، چون لاشه‌ای بر آب
به سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم
به سوی ژرف‌ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره‌های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند.

نمی‌توانستم
دیگر نمی‌توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می‌خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفت
«نگاه کن
«تو هیچگاه پیش نرفتی
«تو فرو رفتی».



وهم سبز
#فروغ_فرخزاد


@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.

کلافه است...
سرش را به بازویم تکیه می دهد
میگویم چرا نمی خوابی جانم؟
میگوید کلافه ام ،چند کلمه حرف بزنی خوابم میبرد
میپرسم چه بگویم این وقت شب؟
میگوید چه می دانم...مثلا از مهمترین اتفاق امروز بگو...
پیشانی و چشمانش را میبوسم و میگویم این هم مهمترین اتفاق امروز
لبخند میزند
دستم را میان دستانش میگیرد
چشمان اش را میبندد و به خواب میرود!
از آن گوشه ی پنجره، نور ماه روی صورت اش افتاده
در تاریکی مینشینم و سیر نگاهش میکنم
دست میکشم روی ابروهایش
در خوابی عمیق است
کلافگی اش بوسه بود که رفع شد الحمدلله!




#علی_سلطانی


@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در نور پاک صبح
اندام من ، ز خواب گران می شود تهی
در دستهای من
گویی توان گمشده یی یافت می شود
از قلب من که دشت بزرگیست
دشتی برای زیستن باغ های مهر
اینک گیاه دوستی جاودانه ای
سر می کشد ز نور توان بخش آفتاب
آوند این گیاه پر از خون آشتی است

من این گیاه را
تا بارور شود
با نوگیاه دوستی دستهای تو
پیوند می زنم

#فرخ_تمیمی


@asheghanehaye_fatima
درود مهربانان فرهیخته و گران‌ گوهر!
بامداد روزهای تابستانی تان جان پرور و دلنواز، سپاسگزارم که عشق را تابنده ی درگاه آینه کار ابدیت اید...

درس امروز

زندگی کوتاه و زمان را هدر دادن گناه است ...

مردم همه خود را کوشا می‌ دانند اما کوشا بودن نیز از دست دادن زمان خویش است چرا که انسان کوشا خویشتن را از دست می‌ دهد.

#آلبر_کامو
کتاب: پشت و رو


@asheghanehaye_fatima
#صبح