بهار من
از اوایل اسفند آغاز می شود
حتی اگر برف باریده باشد!
تا زانو پاییزم
از اواسط شهریور
حتی اگر تقویم ها قسم بخورند که هنوز
تابستان است ....
پاییز من از شهریور ....
وقتی گوزن ها آرام
در گوش جفت هایشان زمزمه می کنند:
مرا دوست تر بدار
که زمستان بلندی در پیش است.
#رویا_شاه_حسین_زاده
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
از اوایل اسفند آغاز می شود
حتی اگر برف باریده باشد!
تا زانو پاییزم
از اواسط شهریور
حتی اگر تقویم ها قسم بخورند که هنوز
تابستان است ....
پاییز من از شهریور ....
وقتی گوزن ها آرام
در گوش جفت هایشان زمزمه می کنند:
مرا دوست تر بدار
که زمستان بلندی در پیش است.
#رویا_شاه_حسین_زاده
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
دلتنگي من تمام نميشود . . .
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم؛؛؛
دلتنگ تر ميشوم براي تـو !
کاش ميتوانستم
دستهايت را بگيرم و تو را بنويسم..
کاش نقاشي بلد بودم..
دوست داشتنِ تو ،
زيباترين گلي است
که خدا آفريده
گفته بودم-؟
#عباس_معروفی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم؛؛؛
دلتنگ تر ميشوم براي تـو !
کاش ميتوانستم
دستهايت را بگيرم و تو را بنويسم..
کاش نقاشي بلد بودم..
دوست داشتنِ تو ،
زيباترين گلي است
که خدا آفريده
گفته بودم-؟
#عباس_معروفی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
خوش به حالِ بوتهء
یاسی که در ایوانِ توست
می توانَد هر
زمان، دلتنگ شد،بویَت کند..
#علیرضا_بدیع
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
یاسی که در ایوانِ توست
می توانَد هر
زمان، دلتنگ شد،بویَت کند..
#علیرضا_بدیع
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
خواهم از خَلق نهانت کنم اما چه کنم؟
که تو خورشیدی و اخفایِ تو نتوان کردن
#محتشم_کاشانی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
که تو خورشیدی و اخفایِ تو نتوان کردن
#محتشم_کاشانی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
لیفون سیسیته":
لغتی است در ادبیات فرانسه به معنی آدمی که بخاطر دلتنگی زیاد توان هر حرکتی رو از دست میده.
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
لغتی است در ادبیات فرانسه به معنی آدمی که بخاطر دلتنگی زیاد توان هر حرکتی رو از دست میده.
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
مَه نجویم مَه مرا روی تو بس
گل نبویم گل مرا بوی تو بس
عقل من دیوانهی عشق تو شد
بندش از زنجیر گیسوی تو بس
اشک من باران بیابر است لیک
ابر بیباران خم موی تو بس
آینه از دست بفکن کز صفا
پشت دست آیینهی روی تو بس
رنگ زلفت بس شب معراج من
قاب قوسینم دو ابروی تو بس
طالب ظل همائی نیستم
سایهی دیوار در کوی تو بس
#خاقانی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
گل نبویم گل مرا بوی تو بس
عقل من دیوانهی عشق تو شد
بندش از زنجیر گیسوی تو بس
اشک من باران بیابر است لیک
ابر بیباران خم موی تو بس
آینه از دست بفکن کز صفا
پشت دست آیینهی روی تو بس
رنگ زلفت بس شب معراج من
قاب قوسینم دو ابروی تو بس
طالب ظل همائی نیستم
سایهی دیوار در کوی تو بس
#خاقانی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
.
مبادا امشب دیر کنی...!
تمام جان من
به همین دیدارهای شبانه
است...
رویاهایی که هر شب
می بینم، تا زنده بمانم...
#سیدعلی_صالحی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
مبادا امشب دیر کنی...!
تمام جان من
به همین دیدارهای شبانه
است...
رویاهایی که هر شب
می بینم، تا زنده بمانم...
#سیدعلی_صالحی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
.
می دانی،
در تنهایی نیست که دلتنگ تو میشوم،
بلکه در جمع اینچنینتّرم!
دلتنگی محصول غیبت نیست،
محصول حضور است .
حضور هر کس غیر از تو ...!
بودن با دیگران،
نبودنِ تو را بیشتر میکند.
دیوارها و صندلیها و
تختها و اتاقها و خانهها
و خیابانهای خالی نیستند
که جای خالی تو را باز میتابانند؛
بلکه آدمها هستند ...
آدمها -آخ آدمها- آخ از آدمهایی
که هستند؛
اما «تو» نیستند!
#حسین_وحدانی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
می دانی،
در تنهایی نیست که دلتنگ تو میشوم،
بلکه در جمع اینچنینتّرم!
دلتنگی محصول غیبت نیست،
محصول حضور است .
حضور هر کس غیر از تو ...!
بودن با دیگران،
نبودنِ تو را بیشتر میکند.
دیوارها و صندلیها و
تختها و اتاقها و خانهها
و خیابانهای خالی نیستند
که جای خالی تو را باز میتابانند؛
بلکه آدمها هستند ...
آدمها -آخ آدمها- آخ از آدمهایی
که هستند؛
اما «تو» نیستند!
#حسین_وحدانی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
نه هر مخاطب و هر حرف
و هر حدیث خوش است
که جز تو با دگرم نیست
ذوق گفت و شنود...
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
و هر حدیث خوش است
که جز تو با دگرم نیست
ذوق گفت و شنود...
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
پیراهنش را از تن بیرون کرد و فریاد بر اورد
من تنها ، جسم خودم را میفروشم
تنها خودم و دیگر هیچ .!
اما میبینم در این خیابان کسانی هستند
کە تن کوه و تن دشت و تن باغچە ..
تن خورشید و بارانش
رافروختەاند و
بی هیچ مانعی بر مسند شرافت این سرزمین نشستە اند!
#شیرکو_بیکس
@asheghanehaye_fatima
من تنها ، جسم خودم را میفروشم
تنها خودم و دیگر هیچ .!
اما میبینم در این خیابان کسانی هستند
کە تن کوه و تن دشت و تن باغچە ..
تن خورشید و بارانش
رافروختەاند و
بی هیچ مانعی بر مسند شرافت این سرزمین نشستە اند!
#شیرکو_بیکس
@asheghanehaye_fatima
.
درگیر این آشپزخانه ی کوچکم ...
در جهانی که باید خیلی بزرگ باشد ...
سرزمین هایش را دیده ام ...
کوه هایش را ...
دریاهایش را ...
در کتاب جغرافیای دخترم ...
من اما ...
همچنان درگیر این آشپزخانه ام ...
که آسمان کوچکش را ...
حتی بخار یک فنجان چای هم ...
می تواند برایم ابری کند ...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
درگیر این آشپزخانه ی کوچکم ...
در جهانی که باید خیلی بزرگ باشد ...
سرزمین هایش را دیده ام ...
کوه هایش را ...
دریاهایش را ...
در کتاب جغرافیای دخترم ...
من اما ...
همچنان درگیر این آشپزخانه ام ...
که آسمان کوچکش را ...
حتی بخار یک فنجان چای هم ...
می تواند برایم ابری کند ...
#رویا_شاه_حسین_زاده
@asheghanehaye_fatima
ﻋﺸﻖِ
ﺑﯿﻦِ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﻫﻤﺎﻥ لحظہای ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ
کہ هیچ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ
ﺍﺯ ﮔﻨﺎہ ِﻟﺐﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ...
#علیرضا_اسفندیاری
@asheghanehaye_fatima
ﺑﯿﻦِ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﻫﻤﺎﻥ لحظہای ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ
کہ هیچ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ
ﺍﺯ ﮔﻨﺎہ ِﻟﺐﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ...
#علیرضا_اسفندیاری
@asheghanehaye_fatima
زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکان
دو نرگست قبلهگاه مستی دو ابروبت سجده جای مستان
سخن ز لعل تو گوهر آرا نگه ز چشم تو باده پیما
صبا ز زلف تو رشته بر پا چمن ز روی تو گل به دامان
به غمزه سحری، به ناز جادو، به طره افسون، به قد قیامت
به خط بنفشه، به زلف سنبل، به چشم نرگس، به رخ گلستان
چمن به عرض بهار نازت در آتش رنگ گلفروشی
سحر زگل کردن عرقها به عالم آب شبنمستان
ز رویت آیینه صفحهٔگل زگیسویت شانه موج سنبل
ختن سوادی ز چین کاکل فرنگ نقاش چین دامان
اگر برد از رم نگاهت سواد این دشت بویگردی
هجوم کیفیت تحیر به چشم آهوکند چراغان
متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل
به دستگاه شهان چه نقصان ز پرسش حال بینوایان
#بیدل_دهلوی, غزلیات
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
دو نرگست قبلهگاه مستی دو ابروبت سجده جای مستان
سخن ز لعل تو گوهر آرا نگه ز چشم تو باده پیما
صبا ز زلف تو رشته بر پا چمن ز روی تو گل به دامان
به غمزه سحری، به ناز جادو، به طره افسون، به قد قیامت
به خط بنفشه، به زلف سنبل، به چشم نرگس، به رخ گلستان
چمن به عرض بهار نازت در آتش رنگ گلفروشی
سحر زگل کردن عرقها به عالم آب شبنمستان
ز رویت آیینه صفحهٔگل زگیسویت شانه موج سنبل
ختن سوادی ز چین کاکل فرنگ نقاش چین دامان
اگر برد از رم نگاهت سواد این دشت بویگردی
هجوم کیفیت تحیر به چشم آهوکند چراغان
متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل
به دستگاه شهان چه نقصان ز پرسش حال بینوایان
#بیدل_دهلوی, غزلیات
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
کاش می دیدم، چیست
آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست!
*
آه، وقتی که تو، لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه، وقتی که تو چشمانت،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنهء جان سوخته، می گردانی
موج موسیقیِ عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم میکند، ای غنچه رنگین!پر پر!
*
من، در آن لحظه، که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیدهء ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهشرا
درآتش سبز!
نورپنهانیبخشش را
درچشمهءمهر!
اهتزاز ابدیت رامی بینم
بیش ازاین،سوی نگاهت،نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاریست.
#فریدون_مشیری از خاموشی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست!
*
آه، وقتی که تو، لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه، وقتی که تو چشمانت،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنهء جان سوخته، می گردانی
موج موسیقیِ عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم میکند، ای غنچه رنگین!پر پر!
*
من، در آن لحظه، که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیدهء ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهشرا
درآتش سبز!
نورپنهانیبخشش را
درچشمهءمهر!
اهتزاز ابدیت رامی بینم
بیش ازاین،سوی نگاهت،نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاریست.
#فریدون_مشیری از خاموشی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
جنونی با دل گمگشته از کوی تو میآید
دماغ من پریشان است یا بوی تو میآید
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیالست اینکهدر اندیشهآهویتو میآید
ندانم دل کجا مینالد از درد گرفتاری
صدای چینی از چین گیسوی تو می آید
زغیرت جای مینای تغافل تنگ میگردد
اشارتگر به سیر طاق ابروی تو میآید
کناری نیست کان سیب ذقن حسرت نبرد آنجا
بهاین شور جنون غلتیدن ازکوی تو میآید
گل باغ چه نیرنگ استتمهید جنون من
که بر خود تا گریبان میدرم بوی تو میآید
اگربر خود نپیچم برکدامین وضع دل بندم
درین صورت به یادم پیچش موی تو میآید
من و بر آتش دل آب پاشیدن چه حرف است این
جبین هم گر نم آرد شرمم از خوی تو میآید
#بیدل_دهلوی , غزلیات
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
دماغ من پریشان است یا بوی تو میآید
رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد
خیالست اینکهدر اندیشهآهویتو میآید
ندانم دل کجا مینالد از درد گرفتاری
صدای چینی از چین گیسوی تو می آید
زغیرت جای مینای تغافل تنگ میگردد
اشارتگر به سیر طاق ابروی تو میآید
کناری نیست کان سیب ذقن حسرت نبرد آنجا
بهاین شور جنون غلتیدن ازکوی تو میآید
گل باغ چه نیرنگ استتمهید جنون من
که بر خود تا گریبان میدرم بوی تو میآید
اگربر خود نپیچم برکدامین وضع دل بندم
درین صورت به یادم پیچش موی تو میآید
من و بر آتش دل آب پاشیدن چه حرف است این
جبین هم گر نم آرد شرمم از خوی تو میآید
#بیدل_دهلوی , غزلیات
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
کوه صبرم نرم شد چون
موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت
گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس
باقیست با دیدارتو
چهره بنما دلبرا تا جان
برافشانم چو شمع..
#حافظ
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت
گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس
باقیست با دیدارتو
چهره بنما دلبرا تا جان
برافشانم چو شمع..
#حافظ
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
#فروغ_فرخزاد
@asheghanehaye_fatima
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
#فروغ_فرخزاد
@asheghanehaye_fatima
درود بر رامشگران و خرامشگران هزاره های مهربانی
نامتان روشن از گیرایی آفتاب جهانتاب و جامتان لبالب از ارغوان باغهای انگور و برگ برگ زمرد فامتان نسیم نواز عطر بیدمشک و غوغاگر رقص سیب گلاب و شعر ناب در دامن جویبار کرشمه...
سپاسگزار مهر همواره تانم
@asheghanehaye_fatima
نامتان روشن از گیرایی آفتاب جهانتاب و جامتان لبالب از ارغوان باغهای انگور و برگ برگ زمرد فامتان نسیم نواز عطر بیدمشک و غوغاگر رقص سیب گلاب و شعر ناب در دامن جویبار کرشمه...
سپاسگزار مهر همواره تانم
@asheghanehaye_fatima