@asheghanehaye_fatima
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ؟
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺎﻥ ﺳﺮﺥ، ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﺎﺗﻢ ﺯﺩﻩ ﺷﺎﻥ
ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ
ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﯿﭻ ﺷﮕﻔﺘﯽِ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﻭﯼ ﺩﻫﺪ .
ﺗﺮﻭﯼ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﭘﺮﺗﻮﯼ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﯼ ﺁﯾﯿﻦِ ﻣﺮﺩﻩ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﻓﺖ،
ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﯾﻮﺳﻨﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ .
ﻣﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭﯾﻢ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﻭﺡ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ
ﮐﻪ ﺳﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮓ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺗﻨﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺷﺎﻥ
ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺬﺭ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺗﻌﻈﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﻣﻘﺮﺏ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻟﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﮑﺘﺎﻥ !
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﻗﻠﺒﯽ ﺗﭙﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻣﺮﺩﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﺶ ﺩﺭﻧﮓ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﻠﻒ
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ..
#ویلیام_باتلر_ییتس
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ؟
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺎﻥ ﺳﺮﺥ، ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﺎﺗﻢ ﺯﺩﻩ ﺷﺎﻥ
ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ
ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﯿﭻ ﺷﮕﻔﺘﯽِ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﻭﯼ ﺩﻫﺪ .
ﺗﺮﻭﯼ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﭘﺮﺗﻮﯼ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﯼ ﺁﯾﯿﻦِ ﻣﺮﺩﻩ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﻓﺖ،
ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﯾﻮﺳﻨﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ .
ﻣﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭﯾﻢ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﻭﺡ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ
ﮐﻪ ﺳﺴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮓ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺗﻨﺪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺷﺎﻥ
ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺬﺭ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺗﻌﻈﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﻣﻘﺮﺏ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻟﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﮑﺘﺎﻥ !
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﻗﻠﺒﯽ ﺗﭙﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻣﺮﺩﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﺶ ﺩﺭﻧﮓ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﻠﻒ
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ..
#ویلیام_باتلر_ییتس
@asheghanehaye_fatima
گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل
#ابوسعید_ابوالخیر
گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل
#ابوسعید_ابوالخیر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرام بگیـر در «آغـوشـم»
فردا هم دوستت خواهم داشت
شب بـرای بخیر شــدن
همیـن دو قلـم را نیـاز دارد..!!!
#زهرا_سرکارراه
@asheghanehaye_fatima
فردا هم دوستت خواهم داشت
شب بـرای بخیر شــدن
همیـن دو قلـم را نیـاز دارد..!!!
#زهرا_سرکارراه
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
چرا دوست دارم تورا ؟
زیرا باد
جوابی از علف نمی خواهد
وقتی که می گذرد
تکان خوردنش حتمی ست
زیرا او می داند
و تو نمی دانی
ما نمی دانیم
واین دانش
کفایتمان می کند
نور هر گز نمی پرسد از چشم
چرا پلک بسته ای
داناست بخاطر اوست
که قادر به حرف زدن نیست
بی هیچ دلیلی
و بدون هیچ بحثی
طلوع خورشید
کاملم می کند
زیرا او طلوع خورشید است
من می بینمش
پس از این رو ست
که دوست دارمت
#امیلی_دیکنسون
چرا دوست دارم تورا ؟
زیرا باد
جوابی از علف نمی خواهد
وقتی که می گذرد
تکان خوردنش حتمی ست
زیرا او می داند
و تو نمی دانی
ما نمی دانیم
واین دانش
کفایتمان می کند
نور هر گز نمی پرسد از چشم
چرا پلک بسته ای
داناست بخاطر اوست
که قادر به حرف زدن نیست
بی هیچ دلیلی
و بدون هیچ بحثی
طلوع خورشید
کاملم می کند
زیرا او طلوع خورشید است
من می بینمش
پس از این رو ست
که دوست دارمت
#امیلی_دیکنسون
@asheghanehaye_fatima
در غمش هر شب
به گردون
پیک آهم میرسد
صبرکن، ای دل!
شبی آخر
به ما هم میرسد ...
#ملک_الشعرای_بهار
در غمش هر شب
به گردون
پیک آهم میرسد
صبرکن، ای دل!
شبی آخر
به ما هم میرسد ...
#ملک_الشعرای_بهار
@asheghanehaye_fatima
بدون تو گریستم
تمام شب ها را
تمام روزها را
نمی توانم برای تو سالگردی بگیرم
تمام تاریخ عزادار توست
تمام روزها
خورشید را ندیدم بعدتو
پشت ابرها مانده بود
مرا هم بسوی خودت دعوت کن
زمین یخ کرده است
مردم سالهاست صبح را ندیده اند
تا اشکهای من هست
دریاها خروشانند.
#نزار_قبانی
بدون تو گریستم
تمام شب ها را
تمام روزها را
نمی توانم برای تو سالگردی بگیرم
تمام تاریخ عزادار توست
تمام روزها
خورشید را ندیدم بعدتو
پشت ابرها مانده بود
مرا هم بسوی خودت دعوت کن
زمین یخ کرده است
مردم سالهاست صبح را ندیده اند
تا اشکهای من هست
دریاها خروشانند.
#نزار_قبانی
@asheghanehaye_fatima
.
موهایت
ادامه ی یک رودخانه است
و دستانت
ادامه ی یک درخت...
.
شانه هایت
کوه پایه است وُ
چشمانت
ادامه ی خورشید.
.
قلبت
انارِ ترک خورده ی کوردستان وُ
نامت
ادامه ی یک گیاه است
که در زمستان می روید
.
گریه ات
ادامه ی دریاست
و خشکی های بعد از آن.
خنده ات
ادامه ی شعرِ پل الوار است
وقتی
که تو را به جای تمامِ زنانی که ادامه نداده ام
ادامه می دهم.
.
نگاه که می کنی
نگاهت ادامه ی یک پنجره است
و چشم که می بندی
چهره ات
ادامه ی دیوار چین.
.
حرف که می زنی
صدایت
ادامه ی آواز پرندگان است
وقتی که شب خاموششان کرده است
و لب که میبندی
سکوتت ادامه ی کویر ...
.
تو ادامه ی همه چیز هستی
و سطر آخرِ هر شعر عاشقانه
در تو به پایان می رسد...
.
با ادامه ی این شعر راه برو
با ادامه ی این شعر نگاه کن
با ادامه ی این شعر حرف بزن
عاشق شو
ببوس
بخند
.
با ادامه ی این شعر زندگی کن
تو
ادامه ی من هستی
.
.
#بابک_زمانی
#مجموعه_شعر_اعداد
.
موهایت
ادامه ی یک رودخانه است
و دستانت
ادامه ی یک درخت...
.
شانه هایت
کوه پایه است وُ
چشمانت
ادامه ی خورشید.
.
قلبت
انارِ ترک خورده ی کوردستان وُ
نامت
ادامه ی یک گیاه است
که در زمستان می روید
.
گریه ات
ادامه ی دریاست
و خشکی های بعد از آن.
خنده ات
ادامه ی شعرِ پل الوار است
وقتی
که تو را به جای تمامِ زنانی که ادامه نداده ام
ادامه می دهم.
.
نگاه که می کنی
نگاهت ادامه ی یک پنجره است
و چشم که می بندی
چهره ات
ادامه ی دیوار چین.
.
حرف که می زنی
صدایت
ادامه ی آواز پرندگان است
وقتی که شب خاموششان کرده است
و لب که میبندی
سکوتت ادامه ی کویر ...
.
تو ادامه ی همه چیز هستی
و سطر آخرِ هر شعر عاشقانه
در تو به پایان می رسد...
.
با ادامه ی این شعر راه برو
با ادامه ی این شعر نگاه کن
با ادامه ی این شعر حرف بزن
عاشق شو
ببوس
بخند
.
با ادامه ی این شعر زندگی کن
تو
ادامه ی من هستی
.
.
#بابک_زمانی
#مجموعه_شعر_اعداد
@asheghanehaye_fatima
.
(پیدایم خواهی کرد)
.
پیدایم خواهی کرد
هر جور که شده، پیدایم خواهی کرد
بی آنکه از کسی نشانی ام را بپرسی
بی آنکه شماره ام را داشته باشد
می آیی و پیدایم خواهی کرد
.
جای دوری نخواهم رفت
پیدایم خواهی کرد
حتی اگر اتاقِ کوچکی در یکی از شهرهای مرزی کرایه کرده باشم،
می آیی و پشت پنجره
صدایم خواهی زد
.
پیدایم خواهی کرد
حتی اگر یقه ی پالتویم را بالا بزنم
حتی اگر لبه ی کلاهم را روی صورتم بکشم
هنگام که از خیابانی در ورشو رد می شوم
.
پیدایم خواهی کرد
پشتِ یکی از ستون های معبد بودا
پیدایم خواهی کرد
کنارِ یکی از درختان سکویا
.
پیدایم خواهی کرد
در یکی از تاکسی های فرسوده ی کوبا
در داروخانه ای در دل فلوریدا
.
پیدایم خواهی
در صف یکی از نانوایی ها
بر روی یکی از صندلی های سینما
کنار آبخوری های ترمینال غرب
در میان تماشاچیان مسابقه ی شنا
.
می آیی و
پیدایم خواهی کرد
می آیی و دقیقا کنارم می نشینی
در یک تعمیرگاه در کرکوک
روی نیمکتی در پارک لاله ی تهران
پشتِ ویترینِ یک کتابفروشی در مسکو
روی عرشه ی یک کشتی در آب های بندر بارسلون
.
بی آنکه از کسی بپرسی
می آیی و پیدایم خواهی کرد
در کمپ شماره ی سه یکی از کوه های نپال
درروستاهای کردستان
در کلیسایی در شهر نُتردام
در کافه ای در پراگ
کنار ساحلی در مراکش
پشت پنجره ی مسافرخانه ای در کلکته
پیدایم خواهی کرد
.
دقیقا می آیی و صندلی کنارم می نشینی
در پروازِ هفت صبحِ شیراز_بندرعباس
.
دقیقا می آیی و در مطب دندان پزشکی
پیدایم خواهی کرد در هفتم خرداد
رأس ساعت چهار و نیم عصر
.
دقیقا می آیی و ماشینت را
کنار ماشینم پارک می کنی
در طبقه ی دوم پارکینگ طبقاتی همدان
.
دقیقا می آیی و با من اعزام می شوی
به پادگان سومِ جیرفت
.
دقیقا می آیی و پیدایم خواهی کرد
وسط یک نزاعِ خونین .
دقیقا می آیی و پیدایم خواهی کرد
آن سوی خیابان در حال قدم زدن از کنار ساختمانی در حال ساخت
.
دقیقا می آیی و زنگ سی چهارمِ
بلوک هجدهمِ خیابانِ یازدهمِ ساری را میزنی
و من در را برایت باز می کنم
و من کفش هایت را جفت میکنم
و من پالتویت را از تنت میگیرم
و من برایت چای می ریزم
و من برایت تلویزیون را روشن می کنم
و من برایت روزنامه می آورم
و من روبرویت می نشینم
و من دستانت را در دستانم میگیرم
و من زل می زنم به چشم هایت
و من آهسته می گویم:
.
خوش آمدی مرگ...
.
.
#بابک_زمانی
#مجموعه_شعر_اعداد
نشر فصل پنجم
.
(پیدایم خواهی کرد)
.
پیدایم خواهی کرد
هر جور که شده، پیدایم خواهی کرد
بی آنکه از کسی نشانی ام را بپرسی
بی آنکه شماره ام را داشته باشد
می آیی و پیدایم خواهی کرد
.
جای دوری نخواهم رفت
پیدایم خواهی کرد
حتی اگر اتاقِ کوچکی در یکی از شهرهای مرزی کرایه کرده باشم،
می آیی و پشت پنجره
صدایم خواهی زد
.
پیدایم خواهی کرد
حتی اگر یقه ی پالتویم را بالا بزنم
حتی اگر لبه ی کلاهم را روی صورتم بکشم
هنگام که از خیابانی در ورشو رد می شوم
.
پیدایم خواهی کرد
پشتِ یکی از ستون های معبد بودا
پیدایم خواهی کرد
کنارِ یکی از درختان سکویا
.
پیدایم خواهی کرد
در یکی از تاکسی های فرسوده ی کوبا
در داروخانه ای در دل فلوریدا
.
پیدایم خواهی
در صف یکی از نانوایی ها
بر روی یکی از صندلی های سینما
کنار آبخوری های ترمینال غرب
در میان تماشاچیان مسابقه ی شنا
.
می آیی و
پیدایم خواهی کرد
می آیی و دقیقا کنارم می نشینی
در یک تعمیرگاه در کرکوک
روی نیمکتی در پارک لاله ی تهران
پشتِ ویترینِ یک کتابفروشی در مسکو
روی عرشه ی یک کشتی در آب های بندر بارسلون
.
بی آنکه از کسی بپرسی
می آیی و پیدایم خواهی کرد
در کمپ شماره ی سه یکی از کوه های نپال
درروستاهای کردستان
در کلیسایی در شهر نُتردام
در کافه ای در پراگ
کنار ساحلی در مراکش
پشت پنجره ی مسافرخانه ای در کلکته
پیدایم خواهی کرد
.
دقیقا می آیی و صندلی کنارم می نشینی
در پروازِ هفت صبحِ شیراز_بندرعباس
.
دقیقا می آیی و در مطب دندان پزشکی
پیدایم خواهی کرد در هفتم خرداد
رأس ساعت چهار و نیم عصر
.
دقیقا می آیی و ماشینت را
کنار ماشینم پارک می کنی
در طبقه ی دوم پارکینگ طبقاتی همدان
.
دقیقا می آیی و با من اعزام می شوی
به پادگان سومِ جیرفت
.
دقیقا می آیی و پیدایم خواهی کرد
وسط یک نزاعِ خونین .
دقیقا می آیی و پیدایم خواهی کرد
آن سوی خیابان در حال قدم زدن از کنار ساختمانی در حال ساخت
.
دقیقا می آیی و زنگ سی چهارمِ
بلوک هجدهمِ خیابانِ یازدهمِ ساری را میزنی
و من در را برایت باز می کنم
و من کفش هایت را جفت میکنم
و من پالتویت را از تنت میگیرم
و من برایت چای می ریزم
و من برایت تلویزیون را روشن می کنم
و من برایت روزنامه می آورم
و من روبرویت می نشینم
و من دستانت را در دستانم میگیرم
و من زل می زنم به چشم هایت
و من آهسته می گویم:
.
خوش آمدی مرگ...
.
.
#بابک_زمانی
#مجموعه_شعر_اعداد
نشر فصل پنجم
📌
[ اون آدمی هست که خیلی بهش اعتماد داری خب؟
همون آدم یه روزی نشونت میده که نباید به هیچکس اعتماد کنی :) ]
[ اون آدمی هست که خیلی بهش اعتماد داری خب؟
همون آدم یه روزی نشونت میده که نباید به هیچکس اعتماد کنی :) ]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚜
هرچند شكسته پر به كنج قفسم
یك بوسه بود از لب لعلت هوسم
و آن بوسه چنان است كه لب برلب
تو آن قدر بماند كه نماند نفسم
#فریدون_مشیری
@asheghanehaye_fatima
هرچند شكسته پر به كنج قفسم
یك بوسه بود از لب لعلت هوسم
و آن بوسه چنان است كه لب برلب
تو آن قدر بماند كه نماند نفسم
#فریدون_مشیری
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
سرم را بالا میگیرم،
صدایم را صاف کرده،
و بدونِ ترس میگویم:
"که من جرأتِ عاشق شدن را ندارم!"
بگذار بخندند،
مسخره کنند،
که مگر عاشق شدن جرأت میخواهد؟!
میخواهد...
به خدا که میخواهد!
در این روزگاری که لیلی به مجنونَش نرسید،
فرهاد عشق بازیِ شیرینَش با خسرو را به چشم دید،
در این دنیایی که تعهدی پای رابطهها نیست،عاشق شدن جرأت میخواهد!
تو عاشق شو،
بخند و شاد باش،
لذت ببر،
من....
دستِ تنهاییام را میگیرم،
و دور نگهَش میدارم از آدمها،
از تمامِ خیابانهایی که عُشاق با آن خاطره دارند،
از تمامِ کافهها و فنجانهای اسپرسو،
از گلفروشیهای شهر،
حتی از آسمانی که بارانَش بیامان باشد!
و قانعَش میکنم:
که ما با هم خوشیم،
نمیترسیم از ترک شدن،
از تکراری شدن،
چه اهمیتی دارد؟!
بُگذار خیال کنند خستهایم،
اما یک روز میفهمند که عاشق شدن،
هم "دل" میخواهد هم "جرأت"!
#عاطفه_یعقوبی
سرم را بالا میگیرم،
صدایم را صاف کرده،
و بدونِ ترس میگویم:
"که من جرأتِ عاشق شدن را ندارم!"
بگذار بخندند،
مسخره کنند،
که مگر عاشق شدن جرأت میخواهد؟!
میخواهد...
به خدا که میخواهد!
در این روزگاری که لیلی به مجنونَش نرسید،
فرهاد عشق بازیِ شیرینَش با خسرو را به چشم دید،
در این دنیایی که تعهدی پای رابطهها نیست،عاشق شدن جرأت میخواهد!
تو عاشق شو،
بخند و شاد باش،
لذت ببر،
من....
دستِ تنهاییام را میگیرم،
و دور نگهَش میدارم از آدمها،
از تمامِ خیابانهایی که عُشاق با آن خاطره دارند،
از تمامِ کافهها و فنجانهای اسپرسو،
از گلفروشیهای شهر،
حتی از آسمانی که بارانَش بیامان باشد!
و قانعَش میکنم:
که ما با هم خوشیم،
نمیترسیم از ترک شدن،
از تکراری شدن،
چه اهمیتی دارد؟!
بُگذار خیال کنند خستهایم،
اما یک روز میفهمند که عاشق شدن،
هم "دل" میخواهد هم "جرأت"!
#عاطفه_یعقوبی
@asheghanehaye_fatima
این"دل"اگر کم است،
بگو "سر" بیاورم
یا امرکن
که یک "دل" دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم
دوست دارمت!
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم...
#سیدمهدی_موسوی
این"دل"اگر کم است،
بگو "سر" بیاورم
یا امرکن
که یک "دل" دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم
دوست دارمت!
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم...
#سیدمهدی_موسوی
@asheghanehaye_fatima
انکار نمیتوانم کرد
پروانهای را که
در رگانم شنا میکند
ممنوع نمیتوانم کرد
یاسمنی را
که از شانههایم بالا میرود
پنهان نمیتوانم کرد
عاشقانهای که
زیر پیراهنم میتپد
نهفتن این همه
یعنی
انفجار من...
#نزار_قبانی
انکار نمیتوانم کرد
پروانهای را که
در رگانم شنا میکند
ممنوع نمیتوانم کرد
یاسمنی را
که از شانههایم بالا میرود
پنهان نمیتوانم کرد
عاشقانهای که
زیر پیراهنم میتپد
نهفتن این همه
یعنی
انفجار من...
#نزار_قبانی
Forwarded from پیوند نگار
⚜
لب هایم را پررنگ تر می کنم...
تو دیگر
مرا نمی شنوی ...
چشم هایم را درشت تر می کشم
تو دیگر
مرا نمی بینی...
و هرقدر ...
روی ناخن هایم
ستاره و ماه نقاشی کنم
دستانم نه تو را...
به آسمان می برند
و نه زمین گیرت می کنند
این را فهمیده ام
از کفش های جدیدت ...
که این روزها...
شباهت عجیبی به رفتن دارند
و دستهایت وقت خداحافظی...
برف پاک کنی می شوند
تا خاطره ها را
دانه دانه پاک کنند ...
#صدیقه_مرادزاده
@asheghanehaye_fatima
لب هایم را پررنگ تر می کنم...
تو دیگر
مرا نمی شنوی ...
چشم هایم را درشت تر می کشم
تو دیگر
مرا نمی بینی...
و هرقدر ...
روی ناخن هایم
ستاره و ماه نقاشی کنم
دستانم نه تو را...
به آسمان می برند
و نه زمین گیرت می کنند
این را فهمیده ام
از کفش های جدیدت ...
که این روزها...
شباهت عجیبی به رفتن دارند
و دستهایت وقت خداحافظی...
برف پاک کنی می شوند
تا خاطره ها را
دانه دانه پاک کنند ...
#صدیقه_مرادزاده
@asheghanehaye_fatima