معلم: یادگیرنده مادام العمر
8.99K subscribers
3.44K photos
1.56K videos
172 files
1.52K links
در این کانال درباره تعلیم و تربیت، معلم و معلمی، و یادگیری مادام العمر گفتگو می‌کنیم:

@JafarabadiAli
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 تبریک عید قربان به سبک وزیر سنگاپور

🇸🇬 وزیر آموزش سنگاپور عید قربان را به این شکل تبریک گفت.

#سنگاپور #بین_الملل #فرهنگی #پرورشی
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
4
🇨🇳 زن چینی خیّر مدرسه‌ساز در ایران شد

🎒 یک بانوی خیر چینی به نام Mandy Xu با پیوستن به پویش «فرشته‌های میناب»، مبلغ ۵ هزار دلار برای ساخت مدرسه در شهرستان میناب اهدا کرد.

🌱 متن پیام همدلی این بانوی خیر چینی:
من از سرزمینی آمده‌ام که هزاران کیلومتر از کشور شما دور است، اما قلبم به واسطه سال‌ها دوستی و عشق به ایران، در کنار شما مانده است. شنیدن این فاجعه‌ای که بر شما گذشته، مرا بی‌کلام کرده؛ تنها اشک در چشمانم مانده است. حتی نمی‌توانم عمق اندوه و قلب شکسته‌تان را تصور کنم.

فقط می‌خواهم هر خانواده‌ای که فرزندی را از دست داده بداند:

فرزند شما، در قلب من نیز فرزندی عزیز است. این کمک‌های کوچک، به یاد آن فرشته‌های کوچکی تقدیم می‌شود که عاشق آواز خواندن، بازی و خندیدن بودند.

باشد که مدرسه‌ای که در رویاهایشان بود، دوباره با عشق بر ویرانه‌ها ساخته شود. و باشد که خنده‌هایشان در نسیمی که ما را به سوی آینده می‌برد، زنده بماند.

منبع:‌برای مطالعه کامل این مطلب، اینجا را کلیک کنید.

#بین_الملل #چین #خیرماندگار
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
29👏4😱2👎1👌1
🕊 زین قند پارسی...

🇹🇯 برای اولین بار تدریس خط زبان فارسی در سرتاسر کشور تاجیکستان در حضور امام علی رحمان ریس جمهور تاجیکستان به اجرا در آمد.

#زبان_فارسی #ادبیات_فارسی
#دیپماسی_آموزشی #بین_الملل
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
14👍3👎3👏3
♨️ ترامپ در کلاس تاریخ

🔹 توضیح در مطلب بعدی می‌آید.

#بین_الملل #آمریکا #تاریخ
منبع:
@historyandlife
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
👍21
معلم: یادگیرنده مادام العمر
♨️ ترامپ در کلاس تاریخ 🔹 توضیح در مطلب بعدی می‌آید. #بین_الملل #آمریکا #تاریخ منبع: @historyandlife 🔻🔻🔻 یادگیرنده مادام‌العمر باشیم: @TeacherasLLL
♨️ ترامپ در کلاس تاریخ

🌱 جواد عبّاسی

🇺🇸 هشتمین برنامه «روز تاریخ دبیرستان» با هدف آشنایی دانش‌آموزان با رشته تاریخ در روز ۵ نوامبر ۲۰۲۵ در دانشگاه اونتاریوی غربی با حضور حدود ۳۰۰ دانش‌آموز، دوازه معلم تاریخ و چند تن از استادان و کارکنان دپارتمان تاریخ این دانشگاه برگزار شد. برنامه با یک نشست عمومی و مقدماتی آغاز و سپس شرکت‌کنندگان طبق انتخاب قبلی خود در یکی از نشست‌های سه‌گانه پیش‌بینی شده شرکت کردند. شعار امسال این روز، جمله پرسشی «جست‌وجو در تاریخ را حذف کن؟» تعیین شده بود. در یکی از نشست‌ها استادی از دپارتمان تاریخ به بررسی کوشش‌های ترامپ برای دستکاری در تاریخ امریکا بر مبنای کمرنگ کردن موضوع برده‌داری، ابتدا در سال ۲۰۲۰ در کتاب‌های درسی تاریخ و اخیرا (۲۰۲۵) در موزه‌ها (موزه اسمیتسونین) پرداخت و تعارض آن با این گفته او که «تاریخ را نمی‌توان تغییر داد، امّا می‌توان از آن آموخت» توضیح داد. او از جمله به اعتراض هواداران ترامپ به این موضوع اشاره کرد و در نهایت با پرسش از دانش‌آموزان از نادرستی و عدم امکان چنین دستکاری در تاریخ یاد کرد.
طبق روال معمول سخن کلیدی در نشست پایانی روز تاریخ دبیرستان این بود که «ما نمی‌خواهیم رشته تاریخ را به شما بفروشیم، بلکه از شما می‌خواهیم به رشته‌ای وارد شوید که دوست دارید و براساس آنچه امروز دیدید و شنیدید اگر رشته تاریخ را دوست دارید، آن را انتخاب کنید.»

#بین_الملل #آمریکا #تاریخ
منبع:
@historyandlife
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
5👍2
⁉️ اوضاع در ایالت‌های گوناگون چگونه است؟

🇺🇸 نمره خواندن و ریاضی دانش آموزها در آمریکا در ایالت های مختلف طی این سال ها افت کرده است.

دانشگاه استنفورد پروژه‌ای دارد که در آن به وضعیت آموزشی دانش‌آموزان پرداخته است.
افت خواندن در ۸۳٪ نواحی افت کرده و ریاضی در ۷۰٪ نواحی. ظاهرا گریبان همه رو گرفته.
نمرات ریاضی در دروان کرونا با شدت بیشتری کاهش پیدا کرده و می‌گویند علت آن این است که ریاضی بیشتر تحت تاثیر آموزش در مدرسه است.
نمودار به این شکل طراحی شده که وضعیت میانگین سال ۲۰۱۵ وسط قرار گرفته و... .

منبع:
nytimes.com/2026/05/13/upshot/test-scores-school-districts-us.html

#بین_الملل #آمریکا #ارزیابی_آموزشی
#آزمون #ارزشیابی #مدیریت_آموزشی
#سیاستگذاری_آموزشی #آمار #برنامه_درسی
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
2
🔆 فقط کچل‌ها بمانند...

🔹 در لینکدین خواندم که:
«ایرج پزشکزاد یک خاطره عجیب از دوران دبستانش نقل می‌کند.
یک روز مدیر مدرسه، بخاطر شیوع کچلی، او و چند دانش‌آموز تمیز و مرتب را صدا زد، ‌اخراجشان کرد.
پدرش فردای آن روز با عصبانیت به مدرسه رفت و گفت: “پسر من که کچل نیست، چرا اخراجش کردید؟” مدیر با خونسردی جواب داد:
“می‌دانم… اما اگر قرار بود کچل‌ها را اخراج کنیم، باید درب مدرسه را می‌بستیم!”»

📌 و فکر می‌کنم این حکایت نه فقط یک داستان ساده از یک کلاس و مدرسه؛ که هشداری است برای کل سازمان آموزش‌و‌پرورش و البته فراتر از آن؛ تا حواسمان باشد و نکند چشم باز کنیم و متوجه شویم که... .
گاهی از مدرسه و کلاس درس می‌توان درس‌های بزرگی گرفت.

#مدیریت_آموزشی #سیاستگذاری_آموزشی
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
👌6
🏫 مدرسه تابستانه خانه علوم انسانی حنیف در سه رشته جامعه‌شناسی، علوم تربیتی و سیاستگذاری اجتماعی با همکاری موسسه حامی علوم انسانی برگزار می‌گردد:

📌 طراحی آموزشی نوین همراه با مسیر یادگیری تخصصی
📌 حلقه‌های مطالعاتی هفتگی، کلاس‌های تخصصی و رویدادهای هفتگی با حضور اساتید و متخصصان هر حوزه

🎓 ویژه دانشجویان مقطع کارشناسی تمامی رشته‌های علوم انسانی
🗓️ از نیمه تیر تا نیمه مهر ۱۴۰۵

🔸 علاقه‌مندان از تمامی رشته‌های علوم انسانی جهت انجام ثبت‌نام اولیه لینک زیر را نهایتا تا ۲۹ خرداد تکمیل بفرمایید.
https://survey.porsline.ir/s/ausf0uCo

🔸 پس از انجام ثبت نام اولیه، از علاقه‌مندان جهت انجام مصاحبه حضوری دعوت به‌عمل می‌آید. دانشجویان پذیرفته‌شده در مصاحبه، از بورسیه تحصیلی جهت شرکت در مدرسه تابستانی بهره‌مند خواهند شد.

🔻 مدرسه تابستانه خانه علوم انسانی حنیف، به صورت حضوری در شهر تهران برگزار می‌گردد. دانشجویان ساکن در دیگر شهرها از امکان شرکت مجازی در دوره برخوردار خواهند بود.

🔻جهت طرح سوالات خود می‌توانید با آیدی @hanifadmin در ارتباط باشید.

🆔 @hanifcenter
4👍3
🎒 سنگین‌ترین بار روی دوشتان چیست؟

🌱️️️️️️ این متن را دوستی برایم فرستاده است. به اشتراک می‌گذارم ولی نویسنده را نمی‌شناسم.

🔆 درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیست‌وپنج دانش‌آموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمه‌پنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایل‌هایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورت‌های خسته‌شان افتاده بود. آرام گفتم گوشی‌ها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشی‌ها را کنار گذاشتند.

سی سال بود که تاریخ درس می‌دادم. در این مدت نسل‌های زیادی را دیده بودم؛ نوجوان‌هایی که با امید و آرزو وارد کلاس می‌شدند و دنیا را پیش روی خود می‌دیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران می‌کرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.

روی میزم یک کوله‌پشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشه‌هایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس می‌آوردم و هیچ‌کس توجهی به آن نداشت. برای دانش‌آموزان فقط یک وسیله کهنه و بی‌ارزش بود، اما من می‌دانستم سنگین‌ترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.

آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.

وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانش‌آموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچ‌کس اسمش را نمی‌نویسد. دوم اینکه هیچ شوخی‌ای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی می‌نویسید باید حقیقت داشته باشد.

سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگین‌ترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست.

یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی می‌کرد و معمولاً شوخ‌طبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درس‌ها و امتحان‌ها؟

لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شب‌ها خوابتان را می‌گیرد. ترسی که به کسی نگفته‌اید. فشاری که تحمل می‌کنید. غمی که پنهانش کرده‌اید. چیزی که هر روز با خودتان حمل می‌کنید.

کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده می‌شد. چند دقیقه هیچ‌کس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کم‌کم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده می‌شد.

وقتی نوشتن تمام شد، یکی‌یکی جلو آمدند. کارت‌هایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.

گفتم شما هر روز همدیگر را می‌بینید. یکی را با معدلش می‌شناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبال‌کننده‌هایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدم‌ها اینجاست؛ داخل همین کوله.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشته‌ها را بلند می‌خوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.

اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس می‌پوشد و از خانه بیرون می‌رود تا همسایه‌ها نفهمند. ساعت‌ها در ماشین می‌نشیند و وانمود می‌کند سر کار است. می‌ترسم خانه‌مان را از دست بدهیم.

سکوت کلاس سنگین‌تر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز می‌ترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کرده‌ام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمی‌برد.

هیچ‌کس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.

🔹 بخش ۱ از ۲. ادامه در مطلب بعدی 👇👇
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
11👍1
🎒 سنگین‌ترین بار روی دوشتان چیست؟

🔸 ادامه از مطلب قبل 👆👆، بخش ۲ از ۲

کارت بعدی می‌گفت هر جا می‌روم اول راه خروج را پیدا می‌کنم. همیشه احساس می‌کنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا می‌کردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر می‌کردند زندگی فوق‌العاده‌ای دارد، اما شب‌ها در اتاقش گریه می‌کرد و هیچ‌کس خبر نداشت.

هرچه جلوتر می‌رفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون می‌آمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس می‌کرد هرگز برای خانواده‌اش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی می‌کند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.

به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمی‌دانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد.

کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم.
وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود. پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشک‌هایش را پاک می‌کرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناری‌اش را گرفته بود. چند نفر بی‌صدا گریه می‌کردند.

دیگر کسی به گروه‌ها و تفاوت‌ها فکر نمی‌کرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوب‌ترین دانش‌آموز و نه منزوی‌ترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل می‌کردند.

گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل می‌کنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همین‌جا می‌ماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.

زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچه‌ها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون می‌رفتند، اما آن روز هیچ‌کس بلند نشد. چند لحظه بعد آرام‌آرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.

اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمی‌کنم. اولین دانش‌آموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانش‌آموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.

تک‌تک آن‌ها هنگام خروج لحظه‌ای به کوله دست زدند؛ انگار می‌خواستند به هم بگویند می‌فهممت، می‌بینمت، تنها نیستی.

آن روز مهم‌ترین درسی بود که در تمام سال‌های معلمی‌ام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگ‌ها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظه‌های زندگی‌شان را نمایش می‌دهند و کمتر کسی از بارهایی حرف می‌زند که در سکوت حمل می‌کند. همین سکوت است که آدم‌ها را از درون فرسوده می‌کند.

آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سال‌ها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترس‌ها و فشارهایی که تحمل می‌کرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفته‌ایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم.

سال‌ها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدم‌های غریبه فقط یک کوله‌پشتی کهنه و بی‌ارزش به نظر می‌رسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمی‌شوند.

زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث می‌کند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.

برای همین کمی مهربان‌تر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدم‌های اطرافتان بپرسید: این روزها چه باری روی دوشت هست؟

شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.

#تجربه_نگاری #مشاوره
#زمزمه_محبتی #والدگری
#پرورشی #فرهنگی #مدرسه
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
32👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 بوسه‌ها روایت می‌کنند...

🔥 همین بوسه‌ها همه حرف را می‌زنند. شرحی بر آن لازم نیست.

#ایران
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
😢131
🖋 «آموزگاری باور به این است که فردا می‌تواند از امروز بهتر باشد.»

#گزین_گویه #روش_تدریس
#هویت_معلمی #هویت_حرفه_ای
🔻🔻🔻
یادگیرنده مادام‌العمر باشیم:
@TeacherasLLL
👍53👎1