This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بنظرم مهمتر از این نداریم
بترسید
از کسی که به نون و نمک ،
به سلام علیک ،
به حق بینتون ،
به حق نون و نمک اعتقاد نداره
خطرناکن
فرار کنید از بغلشون
بخدا
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بترسید
از کسی که به نون و نمک ،
به سلام علیک ،
به حق بینتون ،
به حق نون و نمک اعتقاد نداره
خطرناکن
فرار کنید از بغلشون
بخدا
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
زان پیش که بودها نبودست
بود تو ز ما جدا نبودست
چون بود تو بود بود ما بود
کی بود که بود ما نبودست
گر بود تو بود بود ما نی
موقوف تو بد چرا نبودست
ما بر در تو چو خاک بودیم
نه آب و نه گل هوا نبودست
در صدر محبتت نشاندیم
زان پیش که حرف لا نبودست
دریای تو جوش سر برآورد
پر شد همه جا و جا نبودست
عطار ضعیف را دل ریش
جز درد تو به دوا نبودست
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۵
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
زان پیش که بودها نبودست
بود تو ز ما جدا نبودست
چون بود تو بود بود ما بود
کی بود که بود ما نبودست
گر بود تو بود بود ما نی
موقوف تو بد چرا نبودست
ما بر در تو چو خاک بودیم
نه آب و نه گل هوا نبودست
در صدر محبتت نشاندیم
زان پیش که حرف لا نبودست
دریای تو جوش سر برآورد
پر شد همه جا و جا نبودست
عطار ضعیف را دل ریش
جز درد تو به دوا نبودست
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۵
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
طلب بوسه جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
که از این خاک توان یافت سر و سامان را
صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد
گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را
زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی
که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را
سست عهدی که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را
ابر دریای غمش سیل بلا می بارد
یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را
حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش
این قدر نیست که سیراب کند عطشان را
با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم
خوش تر آن است که از دل نکشم پیکان را
عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت
که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را
گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی
لعل جان بخش تو از بوسه دهد تاوان را
دوش آن #ترک سپاهی به فروغی می گفت
که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را
آفتاب فلک فتح ملک ناصر دین
که به هم دستی شمشیر گرفت ایران را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۵
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
طلب بوسه جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
که از این خاک توان یافت سر و سامان را
صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد
گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را
زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی
که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را
سست عهدی که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را
ابر دریای غمش سیل بلا می بارد
یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را
حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش
این قدر نیست که سیراب کند عطشان را
با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم
خوش تر آن است که از دل نکشم پیکان را
عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت
که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را
گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی
لعل جان بخش تو از بوسه دهد تاوان را
دوش آن #ترک سپاهی به فروغی می گفت
که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را
آفتاب فلک فتح ملک ناصر دین
که به هم دستی شمشیر گرفت ایران را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۵
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
📚 #فریدون_مشیری - بهار را باورکن - ای همیشه خوب
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
📚 #فریدون_مشیری - بهار را باورکن - ای همیشه خوب
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
با من بودی منت نمیدانستم
تا من بودی منت نمیدانستم
رفتم چه من ار میان ترا دانستم
با من بودی منت نمیدانستم
📚 #فیض کاشانی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۲۷
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
تا من بودی منت نمیدانستم
رفتم چه من ار میان ترا دانستم
با من بودی منت نمیدانستم
📚 #فیض کاشانی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۲۷
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی کاش
یکی از آرزوهای تو باشم
📚 #محمدرضا_شفیعی_کدکنی - زمزمه ها - آرزو
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی کاش
یکی از آرزوهای تو باشم
📚 #محمدرضا_شفیعی_کدکنی - زمزمه ها - آرزو
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
نکند از همه پنجره ها دور شوی!؟
نکند گریه کنی، گریه کنی؛ کور شوی؟
نکند آخر این قصه به بن بست رسد؟
و تو با حادثه ها دوست شوی؛ جور شوی!؟
بزنی مشت به فانوس تماشات شبی
مانع آمدن قافیه نور شوی!؟
نکند بندگی عشق فراموش کنی؟
نکند با کلک شعبده مسحور شوی؟!
نکند پا نکشی از شب ناکامی ها؟
و به چشمان شب غم زده مشهور شوی؟
تو پر از قاصدک و پنجره و آوازی
باید آکنده از احساس و شر و شور شوی!
📚 #شیوا فرازمند - غزلیات - احساس
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
نکند از همه پنجره ها دور شوی!؟
نکند گریه کنی، گریه کنی؛ کور شوی؟
نکند آخر این قصه به بن بست رسد؟
و تو با حادثه ها دوست شوی؛ جور شوی!؟
بزنی مشت به فانوس تماشات شبی
مانع آمدن قافیه نور شوی!؟
نکند بندگی عشق فراموش کنی؟
نکند با کلک شعبده مسحور شوی؟!
نکند پا نکشی از شب ناکامی ها؟
و به چشمان شب غم زده مشهور شوی؟
تو پر از قاصدک و پنجره و آوازی
باید آکنده از احساس و شر و شور شوی!
📚 #شیوا فرازمند - غزلیات - احساس
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
از جام توام بهره خمار آمد و بس
وز باغ توام نصیب خار آمد و بس
از هر چه در آید به نظر مردم را
در ددیده من خیال یار آمد و بس
📚 #سلمان ساوجی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۴
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
از جام توام بهره خمار آمد و بس
وز باغ توام نصیب خار آمد و بس
از هر چه در آید به نظر مردم را
در ددیده من خیال یار آمد و بس
📚 #سلمان ساوجی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۴
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
به باغ ، چونکه درآیی برای گل چیدن
خوشست نغمه سرایی بلبلان دیدن (۱)
ز شوق آمدنت ، غنچه پیرهن بدرد
چرا که وقت وصالست و عشق ورزیدن
سرک کشد گل نرگس ، برای دیدن تو
ازو دو چشم تمنا ، ز تو خرامیدن
طواف ما چه بود در اصول مذهب عشق؟
به گرد قامت رعنای دوست ، گردیدن
چو سلطه بر دل ما یافتی ، مدارا کن
اگر چه مشرب ما نیست از تو رنجیدن
رعایت دل عشاق ، شرط انصافست
روا مدار ، وفا کردن و جفا دیدن
ز قبله ، روی به معشوق کرده ای « سالک »
مبارکست تو را رسم بت پرستیدن
📚 #بهرام سالکی - غزلیات - ۱۵ - تمنا
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
به باغ ، چونکه درآیی برای گل چیدن
خوشست نغمه سرایی بلبلان دیدن (۱)
ز شوق آمدنت ، غنچه پیرهن بدرد
چرا که وقت وصالست و عشق ورزیدن
سرک کشد گل نرگس ، برای دیدن تو
ازو دو چشم تمنا ، ز تو خرامیدن
طواف ما چه بود در اصول مذهب عشق؟
به گرد قامت رعنای دوست ، گردیدن
چو سلطه بر دل ما یافتی ، مدارا کن
اگر چه مشرب ما نیست از تو رنجیدن
رعایت دل عشاق ، شرط انصافست
روا مدار ، وفا کردن و جفا دیدن
ز قبله ، روی به معشوق کرده ای « سالک »
مبارکست تو را رسم بت پرستیدن
📚 #بهرام سالکی - غزلیات - ۱۵ - تمنا
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
آن نور که ملک یافت از روی تو فرد
از هیچ فلک به دست نتوان آورد
وان سایه که بر زمانه عدلت پوشید
خورشید به نور پیسه نتواند کرد
📚 #انوری - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۱۱۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
آن نور که ملک یافت از روی تو فرد
از هیچ فلک به دست نتوان آورد
وان سایه که بر زمانه عدلت پوشید
خورشید به نور پیسه نتواند کرد
📚 #انوری - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۱۱۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست
بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست
تو بی منی از منت همی آید باک
من با توام ار تو بی منی باکی نیست
📚 #سنایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۱
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست
بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست
تو بی منی از منت همی آید باک
من با توام ار تو بی منی باکی نیست
📚 #سنایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۱
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان
ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان
اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم
شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان
مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش
بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان
دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت
کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان
رسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستان
که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان
چه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گوید
که: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوان
عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید
در خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان
📚 #عراقی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۱۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان
ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان
اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم
شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان
مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش
بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان
دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت
کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان
رسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستان
که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان
چه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گوید
که: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوان
عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید
در خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان
📚 #عراقی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۱۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع
که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع
بیار می که چه خورشید مشغل افروزد
رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع
صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس
که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع
برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت
که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع
ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست
کجا روم به تجارت بدین کساد متاع
ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم
بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع
📚 #حافظ - شماره ۲۶ - به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع...
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع
که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع
بیار می که چه خورشید مشغل افروزد
رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع
صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس
که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع
برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت
که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع
ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست
کجا روم به تجارت بدین کساد متاع
ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم
بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع
📚 #حافظ - شماره ۲۶ - به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع...
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد
وین بلبل از نواحی گلزار می رسد
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی
بفروش خویش را که خریدار می رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می کند
وان چشم اشکبار به دیدار می رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون
آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد
نک زخمه نشاط به هر تار می رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد
گل های خوش عذار سوی خار می رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود
اینک سپاه وصل به زنهار می رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال
کز سوی مصر قند به قنطار می رسد
شهر ایمنست جمله دزدان گریختند
از بیم آنک شحنه قهار می رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت
کآمد خبر که جعفر طیار می رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت
زیرا صفات خالق جبار می رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد
سلطان نوبهار به ایثار می رسد
در خامشیست تابش خورشید بی حجاب
خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد
📚 #مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۸۷۰
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد
وین بلبل از نواحی گلزار می رسد
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی
بفروش خویش را که خریدار می رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می کند
وان چشم اشکبار به دیدار می رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون
آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد
نک زخمه نشاط به هر تار می رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد
گل های خوش عذار سوی خار می رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود
اینک سپاه وصل به زنهار می رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال
کز سوی مصر قند به قنطار می رسد
شهر ایمنست جمله دزدان گریختند
از بیم آنک شحنه قهار می رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت
کآمد خبر که جعفر طیار می رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت
زیرا صفات خالق جبار می رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد
سلطان نوبهار به ایثار می رسد
در خامشیست تابش خورشید بی حجاب
خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد
📚 #مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۸۷۰
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
خو کرده به خلوت، دل غم فرسایم
کوتاه شد از صحبت مردم، پایم
تا تنهایم، هم نفسم یاد کسی است
چون هم نفسم کسی شود، تنهایم
📚 #شیخ بهایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۶۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
خو کرده به خلوت، دل غم فرسایم
کوتاه شد از صحبت مردم، پایم
تا تنهایم، هم نفسم یاد کسی است
چون هم نفسم کسی شود، تنهایم
📚 #شیخ بهایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۶۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
ره عشاق راهی بی کنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان را
که یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانی
هزاران جان نو بر تو نثار است
وگر در یک قدم صد جان دهندت
نثارش کن که جان ها بی شمار است
چه خواهی کرد خود را نیم جانی
چو دایم زندگی تو بیاراست
کسی کز جان بود زنده درین راه
ز جرم خود همیشه شرمسار است
درآمد دوش در دل عشق جانان
خطابم کرد کامشب روز بار است
کنون بی خود بیا تا بار یابی
که شاخ وصل بی باران به بار است
چو شد فانی دلت در راه معشوق
قرار عشق جانان بی قرار است
تو را اول قدم در وادی عشق
به زارش کشتن است آنگاه دار است
وزان پس سوختن تا هم بوینی
که نور عاشقان در مغز نار است
چو خاکستر شوی و ذره گردی
به رقص آیی که خورشید آشکار است
تو را از کشتن و وز سوختن هم
چه غم چون آفتابت غمگسار است
کسی سازد رسن از نور خورشید
که اندر هستی خود ذره وار است
کسی کو در وجود خویش ماندست
مده پندش که بندش استوار است
درین مجلس کسی باید که چون شمع
بریده سر نهاده بر کنار است
شبانروزی درین اندیشه عطار
چو گل پر خون و چون نرگس نزار است
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih/5202
بامداد خوش
ره عشاق راهی بی کنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان را
که یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانی
هزاران جان نو بر تو نثار است
وگر در یک قدم صد جان دهندت
نثارش کن که جان ها بی شمار است
چه خواهی کرد خود را نیم جانی
چو دایم زندگی تو بیاراست
کسی کز جان بود زنده درین راه
ز جرم خود همیشه شرمسار است
درآمد دوش در دل عشق جانان
خطابم کرد کامشب روز بار است
کنون بی خود بیا تا بار یابی
که شاخ وصل بی باران به بار است
چو شد فانی دلت در راه معشوق
قرار عشق جانان بی قرار است
تو را اول قدم در وادی عشق
به زارش کشتن است آنگاه دار است
وزان پس سوختن تا هم بوینی
که نور عاشقان در مغز نار است
چو خاکستر شوی و ذره گردی
به رقص آیی که خورشید آشکار است
تو را از کشتن و وز سوختن هم
چه غم چون آفتابت غمگسار است
کسی سازد رسن از نور خورشید
که اندر هستی خود ذره وار است
کسی کو در وجود خویش ماندست
مده پندش که بندش استوار است
درین مجلس کسی باید که چون شمع
بریده سر نهاده بر کنار است
شبانروزی درین اندیشه عطار
چو گل پر خون و چون نرگس نزار است
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih/5202
Telegram
Hassan kashavarz
❤1
درود
بامداد خوش
ترک چشم تو بیارست صف مژگان را
تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل
که خرابی نرسد مملکت ویران را
گر نبودی هوس نقطه خالت بر سر
پشت پایی زدمی دایره امکان را
شد فزون بس که خریدار لبت می ترسم
که نبندند به جان قیمت این مرجان را
چاره زلف زره ساز تو را نتوان کرد
گرچه از آتش دل نرم کنی سندان را
چون تو زنار سر زلف نهی بر سر دوش
حق پرستان به سر کفر نهند ایمان را
گر تو زیبا صنم از دیر درآیی به حرم
کافر آن است که آتش نزند قرآن را
دام آدم شد اگر دانه خالت نه عجب
که به یک غمزه زدی راه دو صد شیطان را
دل من تاب سر زلف تو دارد آری
کس بجز گوی تحمل نکند چوگان را
خواجه مشفق اگر دست به شمشیر کند
بنده آن است که از سر ببرد فرمان را
زینهار از سرمیدان غمش زنده مرو
سخت بر خویش مکن مرحله آسان را
دستی از دامن آن ترک فروغی نکشم
تا که آلوده به خونم نکند دامان را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
ترک چشم تو بیارست صف مژگان را
تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل
که خرابی نرسد مملکت ویران را
گر نبودی هوس نقطه خالت بر سر
پشت پایی زدمی دایره امکان را
شد فزون بس که خریدار لبت می ترسم
که نبندند به جان قیمت این مرجان را
چاره زلف زره ساز تو را نتوان کرد
گرچه از آتش دل نرم کنی سندان را
چون تو زنار سر زلف نهی بر سر دوش
حق پرستان به سر کفر نهند ایمان را
گر تو زیبا صنم از دیر درآیی به حرم
کافر آن است که آتش نزند قرآن را
دام آدم شد اگر دانه خالت نه عجب
که به یک غمزه زدی راه دو صد شیطان را
دل من تاب سر زلف تو دارد آری
کس بجز گوی تحمل نکند چوگان را
خواجه مشفق اگر دست به شمشیر کند
بنده آن است که از سر ببرد فرمان را
زینهار از سرمیدان غمش زنده مرو
سخت بر خویش مکن مرحله آسان را
دستی از دامن آن ترک فروغی نکشم
تا که آلوده به خونم نکند دامان را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
📚 #فریدون مشیری - بهار را باورکن - خاموش
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
📚 #فریدون مشیری - بهار را باورکن - خاموش
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
از غیب رسد، بدل سروشی هر دم
دلراست بدان سروش گوشی هردم
گه نغمه حزن میرسد گاه طرب
نیشی است بهر دمی و نوشی هر دم
📚 #فیض کاشانی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۲۹
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
دلراست بدان سروش گوشی هردم
گه نغمه حزن میرسد گاه طرب
نیشی است بهر دمی و نوشی هر دم
📚 #فیض کاشانی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۲۹
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه ایم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
📚 #محمدرضا_شفیعی_کدکنی - زمزمه ها - یک مژه خفتن
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه ایم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
📚 #محمدرضا_شفیعی_کدکنی - زمزمه ها - یک مژه خفتن
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1