درود
بامداد خوش
به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع
که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع
بیار می که چه خورشید مشغل افروزد
رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع
صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس
که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع
برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت
که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع
ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست
کجا روم به تجارت بدین کساد متاع
ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم
بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع
📚 #حافظ - شماره ۲۶ - به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع...
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع
که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع
بیار می که چه خورشید مشغل افروزد
رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع
صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس
که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع
برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت
که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع
ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست
کجا روم به تجارت بدین کساد متاع
ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم
بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع
📚 #حافظ - شماره ۲۶ - به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع...
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد
وین بلبل از نواحی گلزار می رسد
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی
بفروش خویش را که خریدار می رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می کند
وان چشم اشکبار به دیدار می رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون
آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد
نک زخمه نشاط به هر تار می رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد
گل های خوش عذار سوی خار می رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود
اینک سپاه وصل به زنهار می رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال
کز سوی مصر قند به قنطار می رسد
شهر ایمنست جمله دزدان گریختند
از بیم آنک شحنه قهار می رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت
کآمد خبر که جعفر طیار می رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت
زیرا صفات خالق جبار می رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد
سلطان نوبهار به ایثار می رسد
در خامشیست تابش خورشید بی حجاب
خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد
📚 #مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۸۷۰
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد
وین بلبل از نواحی گلزار می رسد
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی
بفروش خویش را که خریدار می رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می کند
وان چشم اشکبار به دیدار می رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون
آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد
نک زخمه نشاط به هر تار می رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد
گل های خوش عذار سوی خار می رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود
اینک سپاه وصل به زنهار می رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال
کز سوی مصر قند به قنطار می رسد
شهر ایمنست جمله دزدان گریختند
از بیم آنک شحنه قهار می رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت
کآمد خبر که جعفر طیار می رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت
زیرا صفات خالق جبار می رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد
سلطان نوبهار به ایثار می رسد
در خامشیست تابش خورشید بی حجاب
خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد
📚 #مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۸۷۰
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
خو کرده به خلوت، دل غم فرسایم
کوتاه شد از صحبت مردم، پایم
تا تنهایم، هم نفسم یاد کسی است
چون هم نفسم کسی شود، تنهایم
📚 #شیخ بهایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۶۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
خو کرده به خلوت، دل غم فرسایم
کوتاه شد از صحبت مردم، پایم
تا تنهایم، هم نفسم یاد کسی است
چون هم نفسم کسی شود، تنهایم
📚 #شیخ بهایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۶۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
ره عشاق راهی بی کنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان را
که یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانی
هزاران جان نو بر تو نثار است
وگر در یک قدم صد جان دهندت
نثارش کن که جان ها بی شمار است
چه خواهی کرد خود را نیم جانی
چو دایم زندگی تو بیاراست
کسی کز جان بود زنده درین راه
ز جرم خود همیشه شرمسار است
درآمد دوش در دل عشق جانان
خطابم کرد کامشب روز بار است
کنون بی خود بیا تا بار یابی
که شاخ وصل بی باران به بار است
چو شد فانی دلت در راه معشوق
قرار عشق جانان بی قرار است
تو را اول قدم در وادی عشق
به زارش کشتن است آنگاه دار است
وزان پس سوختن تا هم بوینی
که نور عاشقان در مغز نار است
چو خاکستر شوی و ذره گردی
به رقص آیی که خورشید آشکار است
تو را از کشتن و وز سوختن هم
چه غم چون آفتابت غمگسار است
کسی سازد رسن از نور خورشید
که اندر هستی خود ذره وار است
کسی کو در وجود خویش ماندست
مده پندش که بندش استوار است
درین مجلس کسی باید که چون شمع
بریده سر نهاده بر کنار است
شبانروزی درین اندیشه عطار
چو گل پر خون و چون نرگس نزار است
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih/5202
بامداد خوش
ره عشاق راهی بی کنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان را
که یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانی
هزاران جان نو بر تو نثار است
وگر در یک قدم صد جان دهندت
نثارش کن که جان ها بی شمار است
چه خواهی کرد خود را نیم جانی
چو دایم زندگی تو بیاراست
کسی کز جان بود زنده درین راه
ز جرم خود همیشه شرمسار است
درآمد دوش در دل عشق جانان
خطابم کرد کامشب روز بار است
کنون بی خود بیا تا بار یابی
که شاخ وصل بی باران به بار است
چو شد فانی دلت در راه معشوق
قرار عشق جانان بی قرار است
تو را اول قدم در وادی عشق
به زارش کشتن است آنگاه دار است
وزان پس سوختن تا هم بوینی
که نور عاشقان در مغز نار است
چو خاکستر شوی و ذره گردی
به رقص آیی که خورشید آشکار است
تو را از کشتن و وز سوختن هم
چه غم چون آفتابت غمگسار است
کسی سازد رسن از نور خورشید
که اندر هستی خود ذره وار است
کسی کو در وجود خویش ماندست
مده پندش که بندش استوار است
درین مجلس کسی باید که چون شمع
بریده سر نهاده بر کنار است
شبانروزی درین اندیشه عطار
چو گل پر خون و چون نرگس نزار است
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih/5202
Telegram
Hassan kashavarz
❤1
درود
بامداد خوش
ترک چشم تو بیارست صف مژگان را
تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل
که خرابی نرسد مملکت ویران را
گر نبودی هوس نقطه خالت بر سر
پشت پایی زدمی دایره امکان را
شد فزون بس که خریدار لبت می ترسم
که نبندند به جان قیمت این مرجان را
چاره زلف زره ساز تو را نتوان کرد
گرچه از آتش دل نرم کنی سندان را
چون تو زنار سر زلف نهی بر سر دوش
حق پرستان به سر کفر نهند ایمان را
گر تو زیبا صنم از دیر درآیی به حرم
کافر آن است که آتش نزند قرآن را
دام آدم شد اگر دانه خالت نه عجب
که به یک غمزه زدی راه دو صد شیطان را
دل من تاب سر زلف تو دارد آری
کس بجز گوی تحمل نکند چوگان را
خواجه مشفق اگر دست به شمشیر کند
بنده آن است که از سر ببرد فرمان را
زینهار از سرمیدان غمش زنده مرو
سخت بر خویش مکن مرحله آسان را
دستی از دامن آن ترک فروغی نکشم
تا که آلوده به خونم نکند دامان را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
ترک چشم تو بیارست صف مژگان را
تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل
که خرابی نرسد مملکت ویران را
گر نبودی هوس نقطه خالت بر سر
پشت پایی زدمی دایره امکان را
شد فزون بس که خریدار لبت می ترسم
که نبندند به جان قیمت این مرجان را
چاره زلف زره ساز تو را نتوان کرد
گرچه از آتش دل نرم کنی سندان را
چون تو زنار سر زلف نهی بر سر دوش
حق پرستان به سر کفر نهند ایمان را
گر تو زیبا صنم از دیر درآیی به حرم
کافر آن است که آتش نزند قرآن را
دام آدم شد اگر دانه خالت نه عجب
که به یک غمزه زدی راه دو صد شیطان را
دل من تاب سر زلف تو دارد آری
کس بجز گوی تحمل نکند چوگان را
خواجه مشفق اگر دست به شمشیر کند
بنده آن است که از سر ببرد فرمان را
زینهار از سرمیدان غمش زنده مرو
سخت بر خویش مکن مرحله آسان را
دستی از دامن آن ترک فروغی نکشم
تا که آلوده به خونم نکند دامان را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
📚 #فریدون مشیری - بهار را باورکن - خاموش
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
📚 #فریدون مشیری - بهار را باورکن - خاموش
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
از غیب رسد، بدل سروشی هر دم
دلراست بدان سروش گوشی هردم
گه نغمه حزن میرسد گاه طرب
نیشی است بهر دمی و نوشی هر دم
📚 #فیض کاشانی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۲۹
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
دلراست بدان سروش گوشی هردم
گه نغمه حزن میرسد گاه طرب
نیشی است بهر دمی و نوشی هر دم
📚 #فیض کاشانی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۲۹
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه ایم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
📚 #محمدرضا_شفیعی_کدکنی - زمزمه ها - یک مژه خفتن
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه ایم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
📚 #محمدرضا_شفیعی_کدکنی - زمزمه ها - یک مژه خفتن
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
کیفیت نگاه تو جاری به جام عشق
لبریز از سکوت تو حتی کلام عشق!
با هر سکوت سرد تو من بی قرار تر
حالم شبیه کفتر پران بام عشق...
تو اخم می کنی و دلم گیج می شود
شاید خراب می شود امشب نظام عشق!
هر شب برای خواب تو یک قصه می شوم
یک شب تمام می شوم اما به نام عشق
تو عشق می زند به سرت کوچ می کنی
تا او- همان که هست برای تو، کام عشق.
من عشق می زند به سرم کوچ می کنم
تا او- خدای قصه دلها : سلام عشق...
📚 #شیوا فرازمند - غزلیات - سلام عشق
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
کیفیت نگاه تو جاری به جام عشق
لبریز از سکوت تو حتی کلام عشق!
با هر سکوت سرد تو من بی قرار تر
حالم شبیه کفتر پران بام عشق...
تو اخم می کنی و دلم گیج می شود
شاید خراب می شود امشب نظام عشق!
هر شب برای خواب تو یک قصه می شوم
یک شب تمام می شوم اما به نام عشق
تو عشق می زند به سرت کوچ می کنی
تا او- همان که هست برای تو، کام عشق.
من عشق می زند به سرم کوچ می کنم
تا او- خدای قصه دلها : سلام عشق...
📚 #شیوا فرازمند - غزلیات - سلام عشق
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
رویت که ازو گرفت نیرو آتش
از فتنه بر افروخت به هر سو آتش
با روی تو در ستمگری زد پهلو
زلف تو و کرد زیر پهلو آتش
📚 #سلمان ساوجی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۵
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
رویت که ازو گرفت نیرو آتش
از فتنه بر افروخت به هر سو آتش
با روی تو در ستمگری زد پهلو
زلف تو و کرد زیر پهلو آتش
📚 #سلمان ساوجی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۵
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
به عاشقان خبری ده که یار می آید
قراربخش دل بی قرار می آید*
به بلبلی که گلش را خزان به یغما برد
شمیم دلکش فصل بهار می آید
گذشت آنکه غم دل ، امان جان ببرید
به کام غمزدگان غمگسار می آید*
چه شد که بخت رمیده ، به صلح باز آمد؟
چه شد که دور فلک ، سازگار می آید؟
به جان که در طلب دوست در تب و تابست
بگو که موسم بذل و نثار می آید
نگفتمت که مشو ناامید و دل خوش دار؟
دل شکسته دوباره به کار می آید
به پیش او بشماریم یک به یک غم دل
ولی مگر غم دل ، در شمار می آید؟
بیا ز تلخی هجران شکایتی نکنیم
کنون که دلبر شیرین عذار می آید
زمان عیش و وصالست و بانگ نوشانوش
به « سالکی » خبری ده که یار می آید
****
اگر ز واژه دل ، این چکامه سرشارست
چنین سروده ، پسند نگار می آید
📚 #بهرام سالکی - غزلیات - ۱۶ - یغما
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
به عاشقان خبری ده که یار می آید
قراربخش دل بی قرار می آید*
به بلبلی که گلش را خزان به یغما برد
شمیم دلکش فصل بهار می آید
گذشت آنکه غم دل ، امان جان ببرید
به کام غمزدگان غمگسار می آید*
چه شد که بخت رمیده ، به صلح باز آمد؟
چه شد که دور فلک ، سازگار می آید؟
به جان که در طلب دوست در تب و تابست
بگو که موسم بذل و نثار می آید
نگفتمت که مشو ناامید و دل خوش دار؟
دل شکسته دوباره به کار می آید
به پیش او بشماریم یک به یک غم دل
ولی مگر غم دل ، در شمار می آید؟
بیا ز تلخی هجران شکایتی نکنیم
کنون که دلبر شیرین عذار می آید
زمان عیش و وصالست و بانگ نوشانوش
به « سالکی » خبری ده که یار می آید
****
اگر ز واژه دل ، این چکامه سرشارست
چنین سروده ، پسند نگار می آید
📚 #بهرام سالکی - غزلیات - ۱۶ - یغما
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
خود عهد کسی کسی چنین بگذارد
کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد
جانا ز وفا روی مگردان که هنوز
خاک در تو نشان رویم دارد
📚 #انوری - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۱۱۹
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
خود عهد کسی کسی چنین بگذارد
کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد
جانا ز وفا روی مگردان که هنوز
خاک در تو نشان رویم دارد
📚 #انوری - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۱۱۹
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
زلفین تو تا بوی گل نوروزیست
کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست
همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست
ما را همه زو غم و جدایی روزیست
📚 #سنایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
زلفین تو تا بوی گل نوروزیست
کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست
همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست
ما را همه زو غم و جدایی روزیست
📚 #سنایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۸۳
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوان
به خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان
چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشست
ز ملک خویش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان
مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بود
قضای آسمانی را دگر کردن توان؟ نتوان
چو با ابروی تو چشمم به پنهانی سخن گوید
از آن معنی رقیبان را خبر کردن توان؟ نتوان
چو چشم مست خونریزت ز مژگان ناوک اندازد
بجز جان پیش تیر تو سپر کردن توان؟ نتوان
گرفتم خود که بگریزم ز دام زلف دلگیرت
ز تیر غمزه مستت حذر کردن توان؟ نتوان
نگویی چشم مستت را، که خون من همی ریزد
ز خون بی گناه او را حذر کردن توان؟ نتوان
بگو با غمزه شوخت، که رسوای جهانم کرد:
به پیران سر عراقی را سمر کردن توان؟ نتوان
📚 #عراقی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۱۴
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوان
به خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان
چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشست
ز ملک خویش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان
مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بود
قضای آسمانی را دگر کردن توان؟ نتوان
چو با ابروی تو چشمم به پنهانی سخن گوید
از آن معنی رقیبان را خبر کردن توان؟ نتوان
چو چشم مست خونریزت ز مژگان ناوک اندازد
بجز جان پیش تیر تو سپر کردن توان؟ نتوان
گرفتم خود که بگریزم ز دام زلف دلگیرت
ز تیر غمزه مستت حذر کردن توان؟ نتوان
نگویی چشم مستت را، که خون من همی ریزد
ز خون بی گناه او را حذر کردن توان؟ نتوان
بگو با غمزه شوخت، که رسوای جهانم کرد:
به پیران سر عراقی را سمر کردن توان؟ نتوان
📚 #عراقی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۱۴
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
بلبل اندر ناله و، گل خنده ی خوش می زند
چون نسوزد دل که دلبر در وی آتش می زند؟
زاهدا، از تیر مژگانش حذر کردن چه سود؟
زخم پنهانم به ابروی کمانکش می زند
ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش
من غلام مطربم کابریشم خوش می زند
محتسب، با ساغر رندان شکستن، روز و شب
باده ی سرخ از صراحی منقش می زند
حافظ عاشق، به رغم زاهد دنیاپرست
باده ی نوشین به روی یار مهوش می زند
📚 #حافظ - شماره ۲۹ - بلبل اندر ناله و، گل خنده ی خوش می زند
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
بلبل اندر ناله و، گل خنده ی خوش می زند
چون نسوزد دل که دلبر در وی آتش می زند؟
زاهدا، از تیر مژگانش حذر کردن چه سود؟
زخم پنهانم به ابروی کمانکش می زند
ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش
من غلام مطربم کابریشم خوش می زند
محتسب، با ساغر رندان شکستن، روز و شب
باده ی سرخ از صراحی منقش می زند
حافظ عاشق، به رغم زاهد دنیاپرست
باده ی نوشین به روی یار مهوش می زند
📚 #حافظ - شماره ۲۹ - بلبل اندر ناله و، گل خنده ی خوش می زند
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اجزای خاک حامله بودند از آسمان
نه ماه گشت حامله زان بی قرار شد
گلنار پرگره شد و جوبار پرزره
صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سر و دست که وقت کنار شد
گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید
در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
آن خار می گریست که ای عیب پوش خلق
شد مستجاب دعوت او گلعذار شد
شاه بهار بست کمر را به معذرت
هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد
هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت
گر در دو دست موسی یک چوب مار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بی اعتبار شد
اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند
چون لطف روح بخش خدا یار غار شد
ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت
آن سو که وقت خواب روان را مطار شد
آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح
آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد
مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف
بدری منور آمد و شمع دیار شد
این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان
لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد
بربند این دهان و مپیمای باد بیش
کز باد گفت راه نظر پرغبار شد
📚 #مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۸۷۱
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اجزای خاک حامله بودند از آسمان
نه ماه گشت حامله زان بی قرار شد
گلنار پرگره شد و جوبار پرزره
صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سر و دست که وقت کنار شد
گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید
در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
آن خار می گریست که ای عیب پوش خلق
شد مستجاب دعوت او گلعذار شد
شاه بهار بست کمر را به معذرت
هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد
هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت
گر در دو دست موسی یک چوب مار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بی اعتبار شد
اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند
چون لطف روح بخش خدا یار غار شد
ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت
آن سو که وقت خواب روان را مطار شد
آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح
آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد
مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف
بدری منور آمد و شمع دیار شد
این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان
لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد
بربند این دهان و مپیمای باد بیش
کز باد گفت راه نظر پرغبار شد
📚 #مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۸۷۱
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
برخیز سحر، ناله و آهی می کن
استغفاری ز هر گناهی می کن
تا چند، به عیب دیگران درنگری
یکبار به عیب خود نگاهی می کن
📚 #شیخ بهایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۶۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
برخیز سحر، ناله و آهی می کن
استغفاری ز هر گناهی می کن
تا چند، به عیب دیگران درنگری
یکبار به عیب خود نگاهی می کن
📚 #شیخ بهایی - دیوان اشعار - رباعیات - رباعی شماره ۶۶
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطره ای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان می سوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
می نسازی تا نمی سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است
خشک سال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوشتر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۷
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطره ای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان می سوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
می نسازی تا نمی سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است
خشک سال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوشتر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است
📚 #عطار - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۵۷
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
تا لعل تو باده داده یاران را
بس توبه شکسته توبه کاران را
خواهی نرسی به ناامیدی ها
نومید مکن امیدواران را
سر پنجه عشقت از سر کینه
بر خاک نشانده تاج داران را
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناه کاران را
تنها نه مرا به یک نظر کشتی
کشتی به نگاه صد هزاران را
تا بر لب جام می نهادی لب
می نشاه فزود می گساران را
بنمای چو ماه نوخم ابرو
بگشای دهان روزه داران را
جمعیت طره پریشانت
برده ست قرار بی قراران را
نسرین رخ و بنفشه خطت
بی رنگ نموده نوبهاران را
آه دل و اشک دیده ام دارد
خاصیت برق و فیض باران را
یک عمر فروغی از غمت جان داد
تا یافت مقام جان سپاران را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۷
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
تا لعل تو باده داده یاران را
بس توبه شکسته توبه کاران را
خواهی نرسی به ناامیدی ها
نومید مکن امیدواران را
سر پنجه عشقت از سر کینه
بر خاک نشانده تاج داران را
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناه کاران را
تنها نه مرا به یک نظر کشتی
کشتی به نگاه صد هزاران را
تا بر لب جام می نهادی لب
می نشاه فزود می گساران را
بنمای چو ماه نوخم ابرو
بگشای دهان روزه داران را
جمعیت طره پریشانت
برده ست قرار بی قراران را
نسرین رخ و بنفشه خطت
بی رنگ نموده نوبهاران را
آه دل و اشک دیده ام دارد
خاصیت برق و فیض باران را
یک عمر فروغی از غمت جان داد
تا یافت مقام جان سپاران را
📚 #فروغی بسطامی - دیوان اشعار - غزلیات - غزل شماره ۲۷
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1
درود
بامداد خوش
کاش می دیدم، چیست
آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست!
آه، وقتی که تو، لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه، وقتی که تو چشمانت،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنهء جان سوخته، می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم میکند، ای غنچه رنگین!پر پر!
من، در آن لحظه، که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیدهء ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
درآتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
درچشمهءمهر!
اهتزاز ابدیت رامی بینم
بیش از این،سوی نگاهت،نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاریست.
📚 #فریدون مشیری - از خاموشی - ساقی
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
بامداد خوش
کاش می دیدم، چیست
آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست!
آه، وقتی که تو، لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه، وقتی که تو چشمانت،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنهء جان سوخته، می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم میکند، ای غنچه رنگین!پر پر!
من، در آن لحظه، که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیدهء ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
درآتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
درچشمهءمهر!
اهتزاز ابدیت رامی بینم
بیش از این،سوی نگاهت،نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاریست.
📚 #فریدون مشیری - از خاموشی - ساقی
🆔 https://xn--r1a.website/manotanhaih
❤1