@asheghanehaye_fatima
#خانه
من همان خانهی قدیمیام
از همان که پنجرههای هفترنگش
رو به فیروزهی حوض باز میشود
و نسترنها عاشقانه دیوار را چسبیدهاند
از همان خانهها
که چهارزانوی مادربزرگ را دوست دارد
و انجیر بر شاخههای درخت
آواز میخواند
از همانها
که کبوتری به سقفِ ایوانش لانه میسازد
و جوجههایش تمامِ روز
با دهانی باز
در انتظارِ پرکشیدنِ مادرشان
جیرجیر میکنند
همان خانهایی که از گریه میلرزد و
لولای وارفتهی درَش
تا باز شدن به روی تو دوام میآورد
من همان خانهام که طاقچهی کنجِ اتاقم
جانمازِ مادرم را در آغوش گرفته است
و آیینه و شمعدانِ نقرهای را
به شانهاش دوست دارد
و آرام نفس میکشد
تا بر زمینِ مهربانم قدم گذاری
و سینی چای را
بر گلهای قالی به سمتت بکشی
دست بر شانهام بخندی و
لب از دوستداشتنم برنداری
و شب برایم همان باشد
که تا سحرهای چند سالِ بعد
ماه را در کاشیِ حوض و
آسمان را در چشمهای تو ببینم
و خسته میشوم
خسته میشوم
اگر یکروز ماه را در نگاهت نبینم
و آسمان از حافظهی حیاطم برود
باران ببارد
و من به سختی اشک بریزم
و تکههای سقفم را
بر سرِ نبودنت آوار کنم
که فروریختنِ تکههای این دل ،
آغازِ ویرانشدگیست
#مرجان_پورشريفى
#خانه
من همان خانهی قدیمیام
از همان که پنجرههای هفترنگش
رو به فیروزهی حوض باز میشود
و نسترنها عاشقانه دیوار را چسبیدهاند
از همان خانهها
که چهارزانوی مادربزرگ را دوست دارد
و انجیر بر شاخههای درخت
آواز میخواند
از همانها
که کبوتری به سقفِ ایوانش لانه میسازد
و جوجههایش تمامِ روز
با دهانی باز
در انتظارِ پرکشیدنِ مادرشان
جیرجیر میکنند
همان خانهایی که از گریه میلرزد و
لولای وارفتهی درَش
تا باز شدن به روی تو دوام میآورد
من همان خانهام که طاقچهی کنجِ اتاقم
جانمازِ مادرم را در آغوش گرفته است
و آیینه و شمعدانِ نقرهای را
به شانهاش دوست دارد
و آرام نفس میکشد
تا بر زمینِ مهربانم قدم گذاری
و سینی چای را
بر گلهای قالی به سمتت بکشی
دست بر شانهام بخندی و
لب از دوستداشتنم برنداری
و شب برایم همان باشد
که تا سحرهای چند سالِ بعد
ماه را در کاشیِ حوض و
آسمان را در چشمهای تو ببینم
و خسته میشوم
خسته میشوم
اگر یکروز ماه را در نگاهت نبینم
و آسمان از حافظهی حیاطم برود
باران ببارد
و من به سختی اشک بریزم
و تکههای سقفم را
بر سرِ نبودنت آوار کنم
که فروریختنِ تکههای این دل ،
آغازِ ویرانشدگیست
#مرجان_پورشريفى
September 8, 2018
January 22, 2019
January 22, 2019
February 21, 2019
March 14, 2019
March 30, 2019
April 28, 2019
عشق مروارید سیاه است،
کمیابترین جواهر دنیا؛
جان بیصاحب آدم را میسوزاند و کُنده میکند، خاکسترش را به دست باد میسپارد.
#خانه_ادریسیها
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
کمیابترین جواهر دنیا؛
جان بیصاحب آدم را میسوزاند و کُنده میکند، خاکسترش را به دست باد میسپارد.
#خانه_ادریسیها
#غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
May 29, 2019
حالا داره قدر همه چیز معلوم می شه
"ضریح اونه که دست بزنم به دستت...
حالا دارد قدر همه چیز معلوم می شود. اندازه ها دارد دستمان می آید. بها دار و بی بها تکلیفش معلوم می شود. رفیقی که از دیدنش دلمان باز میشد پر ارزش، همکار پر ادعایی که مدتهاست ندیدیمش و آب از آب تکان نخورده بی ارزش. ماده ضد عفونی کننده ارزانی که بدون آن در معرض خطریم پر ارزش، عطر گران قیمتی که قرار بود در مهمانی بزنیم بی ارزش. پرستاری که با حقوق کم از جانش مایه می گذارد پر ارزش. سیاستمداری که گزافه گوییهایش تمامی نداشت و از سوراخش بیرون نمی آید بی ارزش. آدمی که گاهی در خانه ما را میزد پر ارزش. آدمی که دل ما را خالی میکرد بی ارزش. آب پاک، خوراک پاک، هوا و تنفس پاک پر ارزش. ظرف و ظروف قیمتی و لباس گرانی که برای چشم و هم چشمی کنار گذاشته بودیم بی ارزش. آنی که دلش برای همه ما نگران است پر ارزش. آنی که با خودخواهی وخرافه همه ما را در معرض خطر قرار داده بی ارزش. لمس و بوسیدن دست و صورتی که دوستش داریم پر ارزش، لمس و بوسیدن طلا و نقره مقبره های گذشتگان بی ارزش."
متن: #امیرعلی_بنی_اسدی
@asheghanehaye_fatima
#ویروس_کرونا #کرونا #خانه_بمانیم #در_خانه_بمانیم #کتاب_بخوانیم #من_و_تو_مسئولیم #ما_مسئولیم #قرنطینه #روزهای_سخت
پ.ن
تا درد نکشیم، قدرِ بی دردی رو نمیفهمیم
"ضریح اونه که دست بزنم به دستت...
حالا دارد قدر همه چیز معلوم می شود. اندازه ها دارد دستمان می آید. بها دار و بی بها تکلیفش معلوم می شود. رفیقی که از دیدنش دلمان باز میشد پر ارزش، همکار پر ادعایی که مدتهاست ندیدیمش و آب از آب تکان نخورده بی ارزش. ماده ضد عفونی کننده ارزانی که بدون آن در معرض خطریم پر ارزش، عطر گران قیمتی که قرار بود در مهمانی بزنیم بی ارزش. پرستاری که با حقوق کم از جانش مایه می گذارد پر ارزش. سیاستمداری که گزافه گوییهایش تمامی نداشت و از سوراخش بیرون نمی آید بی ارزش. آدمی که گاهی در خانه ما را میزد پر ارزش. آدمی که دل ما را خالی میکرد بی ارزش. آب پاک، خوراک پاک، هوا و تنفس پاک پر ارزش. ظرف و ظروف قیمتی و لباس گرانی که برای چشم و هم چشمی کنار گذاشته بودیم بی ارزش. آنی که دلش برای همه ما نگران است پر ارزش. آنی که با خودخواهی وخرافه همه ما را در معرض خطر قرار داده بی ارزش. لمس و بوسیدن دست و صورتی که دوستش داریم پر ارزش، لمس و بوسیدن طلا و نقره مقبره های گذشتگان بی ارزش."
متن: #امیرعلی_بنی_اسدی
@asheghanehaye_fatima
#ویروس_کرونا #کرونا #خانه_بمانیم #در_خانه_بمانیم #کتاب_بخوانیم #من_و_تو_مسئولیم #ما_مسئولیم #قرنطینه #روزهای_سخت
پ.ن
تا درد نکشیم، قدرِ بی دردی رو نمیفهمیم
March 28, 2020
گاهی اوقات قرار است که در پیله ی درد!
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...
گاه انگار ضروری است بگندی در خود،
تا مبدل به "شرابی"خوش و گیرا بشوی....!
گاهی از حمله یک گربه، قفس می شکند،
تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی.....
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست !
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی....
گاهی از چاه قرارست به زندان بروی......
آخر قصه.....هم آعوش زلیخا بشوی
#مرتضی_خدمتی
@asheghanehaye_fatima
#خانه_بمانیم #در_خانه_بمانیم #کتاب_بخوانیم #شعروچای
#کرونا #روزهای_سخت #زندگی #این_نیز_بگذرد
#ما_مسئولیم #درخانهبمانیم
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...
گاه انگار ضروری است بگندی در خود،
تا مبدل به "شرابی"خوش و گیرا بشوی....!
گاهی از حمله یک گربه، قفس می شکند،
تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی.....
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست !
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی....
گاهی از چاه قرارست به زندان بروی......
آخر قصه.....هم آعوش زلیخا بشوی
#مرتضی_خدمتی
@asheghanehaye_fatima
#خانه_بمانیم #در_خانه_بمانیم #کتاب_بخوانیم #شعروچای
#کرونا #روزهای_سخت #زندگی #این_نیز_بگذرد
#ما_مسئولیم #درخانهبمانیم
April 4, 2020
@asheghanehaye_fatima
همه شب منتظرِ وعده ی فردا ماندی
پشت هر پنجره مشغولِ تماشا ماندی
یک نفر گفت بمان چشم براهش ز سفر
همه گفتند نمان منتظر اما ماندی
تا نسیم از دل و رازش خبر آورد تو را
همچو یک غنچه شکفتی ز سخن وا ماندی
گاه در آینه با خود نظری خلوت کن
رفت عمرت ز کف از قافله اش جا ماندی
خو نکردی همه ی عمر به تنهایی تُنگ
حیف از آن عمر که در حسرت دریا ماندی
در هیاهوی شب عشق کسی یاد تو نیست
دِل بیچاره به امیدِ که این جا ماندی؟!
ای دل ساده ی من دور و برت را بنگر
هر که با یار خودش رفت . . . تو تنها ماندی
#محمد_شیخی
#خانه_بمانیم #در_خانه_بمانیم #کتاب_بخوانیم #شعروچای #کروناویروس #ویروس_کرونا #کرونا #روزهای_سخت #زندگی #این_نیز_بگذرد
#ما_مسئولیم #درخانه_بمانیم
همه شب منتظرِ وعده ی فردا ماندی
پشت هر پنجره مشغولِ تماشا ماندی
یک نفر گفت بمان چشم براهش ز سفر
همه گفتند نمان منتظر اما ماندی
تا نسیم از دل و رازش خبر آورد تو را
همچو یک غنچه شکفتی ز سخن وا ماندی
گاه در آینه با خود نظری خلوت کن
رفت عمرت ز کف از قافله اش جا ماندی
خو نکردی همه ی عمر به تنهایی تُنگ
حیف از آن عمر که در حسرت دریا ماندی
در هیاهوی شب عشق کسی یاد تو نیست
دِل بیچاره به امیدِ که این جا ماندی؟!
ای دل ساده ی من دور و برت را بنگر
هر که با یار خودش رفت . . . تو تنها ماندی
#محمد_شیخی
#خانه_بمانیم #در_خانه_بمانیم #کتاب_بخوانیم #شعروچای #کروناویروس #ویروس_کرونا #کرونا #روزهای_سخت #زندگی #این_نیز_بگذرد
#ما_مسئولیم #درخانه_بمانیم
April 12, 2020
Audio
حالا این جوری هم نیست که مرگ محله ما را قرق کرده باشه. درسته دستاش را کرده تو جیبش قدم میزنه. درسته ول نمیکنه بره. ولی خب، زندگی هم از رو نمیره.فعلا نشسته تو خونه. گاهی به یه سریال کمدی میخنده، گاهی از پشت تلفن میگه دوستت دارم، گاهی از پشت اسکرین یکی را میبوسه. زندگی گاهی دست میندازه گردن مادرش، گاهی بچه اش را بغل میکنه. زندگی گاهی یه تیکه ته دیگ سیب زمینی را با لذت میخوره، گاهی قند میزنه تو چاییش.
وقتی هم بخواد بغض کنه، وقتی دلش بگیره، زندگی میره پشت پنجره پرده را میرنه کنار به محله خلوت خیره میشه. زندگی دلش که بگیره به درهای بسته خونه های محل نگاه میکنه. زندگی میدونه این درها دوباره باز میشه. زندگی محل مرگ نمیذاره. زندگی همیشه با بی محلی روی مرگ را کم کرده. زندگی این جور وقتها زیر لب آواز میخونه: شب سیاه سفر کنم، ز تیره راه گذر کنم....
متن: #امیرعلی_بنی_اسدی
خوانش #فاطیما
#ویروس_کرونا #خانه_بمانیم
پ.ن
شما اوقاتتون رو چطور می گذرونید تو خونه؟
@asheghanehaye_fatima
وقتی هم بخواد بغض کنه، وقتی دلش بگیره، زندگی میره پشت پنجره پرده را میرنه کنار به محله خلوت خیره میشه. زندگی دلش که بگیره به درهای بسته خونه های محل نگاه میکنه. زندگی میدونه این درها دوباره باز میشه. زندگی محل مرگ نمیذاره. زندگی همیشه با بی محلی روی مرگ را کم کرده. زندگی این جور وقتها زیر لب آواز میخونه: شب سیاه سفر کنم، ز تیره راه گذر کنم....
متن: #امیرعلی_بنی_اسدی
خوانش #فاطیما
#ویروس_کرونا #خانه_بمانیم
پ.ن
شما اوقاتتون رو چطور می گذرونید تو خونه؟
@asheghanehaye_fatima
April 12, 2020
کوریگن:هیچوقت ازازدواجت پشیمون شدی؟
کلیر:نه،من عاشق فرانسیس هستم.الان بیشترازقبل
کوریگن:من پشیمون شدم،قبل ازاینکه بدونم خودم کی هستم به یکی متعهدشدم
#دیالوگ
#خانه_پوشالی
@asheghanehaye_fatima
کلیر:نه،من عاشق فرانسیس هستم.الان بیشترازقبل
کوریگن:من پشیمون شدم،قبل ازاینکه بدونم خودم کی هستم به یکی متعهدشدم
#دیالوگ
#خانه_پوشالی
@asheghanehaye_fatima
July 11, 2020
October 9, 2020
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#معرفی_نویسنده
#غزاله_علیزاده، زن پیشرو و نویسنده رمان درخشان #خانه_ادریسیها است؛ از زبان خودش بشنوید و ببینید که چرا نویسنده شد.
ویدیو از روزآروز
غزاله علیزاده درباره خود و زندگیاش در گفتوگویی با مجله ادبی «گردون»، اینچنین میگوید:
«ما نسلی بوديم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتيم. هيچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رويا حيرت میکنم. تا اين درجه وابستگی به ماديت، اگر هم نشانه عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. ما واژههای مقدس داشتيم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت.»
@asheghanehaye_fatima
#غزاله_علیزاده، زن پیشرو و نویسنده رمان درخشان #خانه_ادریسیها است؛ از زبان خودش بشنوید و ببینید که چرا نویسنده شد.
ویدیو از روزآروز
غزاله علیزاده درباره خود و زندگیاش در گفتوگویی با مجله ادبی «گردون»، اینچنین میگوید:
«ما نسلی بوديم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتيم. هيچ تاسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رويا حيرت میکنم. تا اين درجه وابستگی به ماديت، اگر هم نشانه عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. ما واژههای مقدس داشتيم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت.»
@asheghanehaye_fatima
May 13, 2021
Forwarded from اتچ بات
ای خاک، عروس ادبی ما را بپذیر.
ولی ای مرگ، لحظه ایی او را در آغوش آن درخت سر سبزمازندران، نگاه دار،
لحظه ایی او را نبر، تا با تو این سفارش آخرین را بگوییم که از میان ما چه کسی را با حلقه ی تنگت به تاراج برده ای...
#رضا_براهنی
#در_رثای_غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
زن های خانواده، از دَم، تسلیم و قربانی بودند: لوبا ، خانم ادریسی و رحیلا، هر یک پذیرندهی تقدیر محتوم. نه پرتگاهها را می شناختند، نه ژرفای رنج، عشق و مرگ را. سلسلهی زنهای زیبا و با قریحه: نیلوفرهای سپیدی که بر سطح برکهی اجدادی میشکفتند و پس از مدتی میپژمردند. آن تیرهی زنان پریوار که سال ها بین ستونها رفت و آمد کرده بودند و آهها را فروخورده بودند...
جوان تبسمی کرد: «اذیت نکن! کتاب یگانه چیزیست که نیاز به محافظ ندارد.»
چشمهای وهاب دودو زد: «چرا؟»
- «چون به تملک در نمیآید.»
: «از دید شما هیچ چیز مالکیت نمیپذیرد.»
جوان سر را پایین انداخت، سطری خواند و زیر لب گفت: «بله، احساس تملک غریزهای عقبماندهاست.»
: «ولی هر آدمی میل دارد چیزهایی را هر چند محدود، از آن خودش بداند و من به دو چیز وابستهام: خاطرهای از کودکی و کتابخانهام.»
#خانه_ادریسیها
#غزاله_علیزاده
غزاله علیزاده که در سال ۱۳۷۵ در جواهر ده رامسر به زندگی خود پایان داد و قبل از رفتنش نوشت: "تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم …"
@asheghanehaye_fatima
ولی ای مرگ، لحظه ایی او را در آغوش آن درخت سر سبزمازندران، نگاه دار،
لحظه ایی او را نبر، تا با تو این سفارش آخرین را بگوییم که از میان ما چه کسی را با حلقه ی تنگت به تاراج برده ای...
#رضا_براهنی
#در_رثای_غزاله_علیزاده
@asheghanehaye_fatima
زن های خانواده، از دَم، تسلیم و قربانی بودند: لوبا ، خانم ادریسی و رحیلا، هر یک پذیرندهی تقدیر محتوم. نه پرتگاهها را می شناختند، نه ژرفای رنج، عشق و مرگ را. سلسلهی زنهای زیبا و با قریحه: نیلوفرهای سپیدی که بر سطح برکهی اجدادی میشکفتند و پس از مدتی میپژمردند. آن تیرهی زنان پریوار که سال ها بین ستونها رفت و آمد کرده بودند و آهها را فروخورده بودند...
جوان تبسمی کرد: «اذیت نکن! کتاب یگانه چیزیست که نیاز به محافظ ندارد.»
چشمهای وهاب دودو زد: «چرا؟»
- «چون به تملک در نمیآید.»
: «از دید شما هیچ چیز مالکیت نمیپذیرد.»
جوان سر را پایین انداخت، سطری خواند و زیر لب گفت: «بله، احساس تملک غریزهای عقبماندهاست.»
: «ولی هر آدمی میل دارد چیزهایی را هر چند محدود، از آن خودش بداند و من به دو چیز وابستهام: خاطرهای از کودکی و کتابخانهام.»
#خانه_ادریسیها
#غزاله_علیزاده
غزاله علیزاده که در سال ۱۳۷۵ در جواهر ده رامسر به زندگی خود پایان داد و قبل از رفتنش نوشت: "تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم …"
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎
May 13, 2021
.
من کسی نیستم که از ترس خندهی احمقها از کار دلخواهم دست بکشم. من یک آدم آزادم، در کوچهها پرسه میزنم و به تو فکر میکنم.
از کتابِ #خانه_خاموش
#اورهان_پاموک
@asheghanehaye_fatima
من کسی نیستم که از ترس خندهی احمقها از کار دلخواهم دست بکشم. من یک آدم آزادم، در کوچهها پرسه میزنم و به تو فکر میکنم.
از کتابِ #خانه_خاموش
#اورهان_پاموک
@asheghanehaye_fatima
June 8, 2021
دکتر سپید بخت:
«من فکر میکردم این ماییم که بی اعتقادیم... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت بسته.»
مژگان:
«وقتی آینده ای نداری مثل اینه که خونه تو روی آب بسازی...
ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم.»
#دیالوگ
#خانه_اى_روى_آب
#بهمن_فرمان_آرا
@asheghanehaye_fatima
«من فکر میکردم این ماییم که بی اعتقادیم... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت بسته.»
مژگان:
«وقتی آینده ای نداری مثل اینه که خونه تو روی آب بسازی...
ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم.»
#دیالوگ
#خانه_اى_روى_آب
#بهمن_فرمان_آرا
@asheghanehaye_fatima
July 5, 2021
وقتی حیوان مورد علاقه ات گربه است، وقتی غذا پختن برای گربه ی محبوب خودت و گربه های طاق و جفت محله سرگرمی روزانه ات است،وقتی غذا خوردن گربه ها و شیر و آب لیس زدنشان با آن زبان های صورتی خوشگل، به اندازه ی شیر نوشیدن نوزاد از سینه ی مادر خوشحال و ذوق زده ات می کند و وقتی تلاش برای درک دنیای گربه ها و فهم احساسشان یکی از دغدغه های روزمره ات است،طبیعی است که دیدن رمانی با نام”خانه ی گربه ها”توجهت را جلب می کند و خودبخود به سوی خرید آن می روی.
نویسنده ی کتاب که از اهالی سلیمانیه ی عراق است و سال ها در کشور سوئد زندگی کرده، داستان مرد کردی را روایت می کند که در پی نزاعی منجر به جرح در کشور سوئد به یک ماه زندان یا معادل آن ،یک ماه کار رایگان در”خانه ی گربه ها” محکوم می شود.
این یک ماه خدمت اجباری در جایی که مأمن و مسکن پنجاه گربه از نژادهای گوناگون است و آشنائی با انسان هایی که زندگی شان به نحوی به یک گربه ی خاص پیوند خورده،ماجراهای دلنشینی را برای راوی داستان و برای خواننده ایجاد می کند.
داستان های عشق ،ازدواج،خیانت،جدائی، مهاجرت و مرگ انسان های رمان با زندگی گربه هاشان به نحوی ممزوج شده که خواننده کنجکاوانه در پی دانستن آن داستان هاست.
من داستان “پیا” و”کاللی” را بیشتر از همه دوست داشتم، دختری که عاشق گربه ها بود و بعد عاشق پسری شد که شدیدا نسبت به بو و موی گربه حساسیت داشت ولی دختر با او ازدواج کرد ، بدون آنکه از عشقش نسبت به گربه ها کم شود.
پایان کتاب شوکه ام کرد،دوست نداشتم رمانی راجع به گربه ها با آن سرانجام تلخ به پایان برسد، دو سه بار هم در طول داستان شگفت زده شدم و ماجرا برخلاف انتظارم پیش رفت که این ها به نظرم از هنرمندی و موقعیت شناسی نویسنده ناشی میشد.
در هر حال، در شب های کشدار و بی پایان پائیزی که گاه حوصله ی خواندن کتاب های سنگین و دیرفهم وجود ندارد، مطالعه ی این رمان خوش خوان که پر از داستان های فرعی، جملات قصار و اطلاعات جسته و گریخته راجع به نژادهای گوناگون گربه هاست، سرگرمی شبانه ی خوبیست که خواننده را به دنیای ناشناخته ی گربه ها کمی نزدیک تر و حس حیوان دوستی و محبت به این موجودات زیبا و دوست داشتنی را بیشتر از پیش تقویت می کند.
از نویسنده ی رمان، جناب آقای هیوا قادر و مترجم ارجمندشان آقای حلبچه ای بخاطر نگارش و ترجمه ی این اثر ،صمیمانه سپاسگزاری می کنم و امیدوارم کتاب خوانان ایرانی، استقبال قابل توجهی از کتاب مزبور به عمل آورند.
“عطیه کرامت”
#خانه_ی_گربه_ها
#هیوا_قادر
#مریوان_حلبچه_ای
#رمان_کردی
@asheghanehaye_fatima
نویسنده ی کتاب که از اهالی سلیمانیه ی عراق است و سال ها در کشور سوئد زندگی کرده، داستان مرد کردی را روایت می کند که در پی نزاعی منجر به جرح در کشور سوئد به یک ماه زندان یا معادل آن ،یک ماه کار رایگان در”خانه ی گربه ها” محکوم می شود.
این یک ماه خدمت اجباری در جایی که مأمن و مسکن پنجاه گربه از نژادهای گوناگون است و آشنائی با انسان هایی که زندگی شان به نحوی به یک گربه ی خاص پیوند خورده،ماجراهای دلنشینی را برای راوی داستان و برای خواننده ایجاد می کند.
داستان های عشق ،ازدواج،خیانت،جدائی، مهاجرت و مرگ انسان های رمان با زندگی گربه هاشان به نحوی ممزوج شده که خواننده کنجکاوانه در پی دانستن آن داستان هاست.
من داستان “پیا” و”کاللی” را بیشتر از همه دوست داشتم، دختری که عاشق گربه ها بود و بعد عاشق پسری شد که شدیدا نسبت به بو و موی گربه حساسیت داشت ولی دختر با او ازدواج کرد ، بدون آنکه از عشقش نسبت به گربه ها کم شود.
پایان کتاب شوکه ام کرد،دوست نداشتم رمانی راجع به گربه ها با آن سرانجام تلخ به پایان برسد، دو سه بار هم در طول داستان شگفت زده شدم و ماجرا برخلاف انتظارم پیش رفت که این ها به نظرم از هنرمندی و موقعیت شناسی نویسنده ناشی میشد.
در هر حال، در شب های کشدار و بی پایان پائیزی که گاه حوصله ی خواندن کتاب های سنگین و دیرفهم وجود ندارد، مطالعه ی این رمان خوش خوان که پر از داستان های فرعی، جملات قصار و اطلاعات جسته و گریخته راجع به نژادهای گوناگون گربه هاست، سرگرمی شبانه ی خوبیست که خواننده را به دنیای ناشناخته ی گربه ها کمی نزدیک تر و حس حیوان دوستی و محبت به این موجودات زیبا و دوست داشتنی را بیشتر از پیش تقویت می کند.
از نویسنده ی رمان، جناب آقای هیوا قادر و مترجم ارجمندشان آقای حلبچه ای بخاطر نگارش و ترجمه ی این اثر ،صمیمانه سپاسگزاری می کنم و امیدوارم کتاب خوانان ایرانی، استقبال قابل توجهی از کتاب مزبور به عمل آورند.
“عطیه کرامت”
#خانه_ی_گربه_ها
#هیوا_قادر
#مریوان_حلبچه_ای
#رمان_کردی
@asheghanehaye_fatima
November 13, 2024