عاشقانه های فاطیما
818 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
November 17, 2016
November 17, 2016
‌21 آذر، به مناسبت هشتاد و یک سالگی #دکتر_رضا_براهنی عزیز


شعر: #رضا_براهنی
دفتر: #گل_بر_گستره_ماه
قسمتی از شعر: #چراغ_سبز_تخیل_کنار_خرمن_پنبه:

بلندی اش که بلندی ناب گیسوهاست
به آن صراحت یک استعاره می ماند
که آفتاب بر آن گرم و نرم تافته باشد،

من از سلاست دستانش
تمام زندگی ام را سوال خواهم کرد
و در سلامت چشمانش
یتیم ماندگیم را تمام خواهم کرد...

چگونه نرم در آید که گُل،
که گُل،
حتی،
چو صبح صادق پاهای او نمی آید؟
چو بال نرمی پاهای او نمی آید؟
چگونه نرم در آید که من،
که من،
حتی،
- منی که منتظرش در تمام شب هستم -
صدای آمدن از شاهراه پایش را
نمی شناسم از نرمش نیامدنش
چگونه باز آید،
چگونه نرم درآید؟
کنار من که درآید، دو بال می روید:
دو بال بافته از برف
دو بال بافته از خواب، خواب کفترها
دو بال نرم برافراشته...
دو بال نرم حمایت...

کنار من که درآید
جنازه راه می افنتد
و پله پله از آن پلکان گورستان
فرود می آید
کنار من که درآید
هوای مرده، مقدس، چو آب، می گردد
هوای مرده نفس می زند
هوای مرده صلا می دهد ز اعماقش
جنازه راه می افتد، جنازه می گوید:
مرا،
به دور گیسوی طولانی اش طواف دهید
که من شفای خود از آن ضریح برگیرم...


#دکتر_رضا_براهنی

@asheghanehaye_fatima


شاعر کسی نیست که شعرش را تا سطح فهم عوام پایین بیاورد؛بلکه او نهایت ارفاقی که درحق مردم میتواند بکند،این است که ذوق مردم را تا سطح قدرتهای شعری خود تربیت کند و سطح آن را همیشه بالا ببرد.
تنها بدین ترتیب ذوق عمومی،جهش و تکامل و تکوین پیدا خواهد کرد.

#دکتر_رضا_براهنی
#طلا_در_مس


@asheghanehaye_fatima
December 11, 2016
Forwarded from اتچ بات
@asheghanehaye_fatima



قسمتی از شعر زیبای #رضا_براهنی
از کتاب: #خطاب_به_پروانه_ها
با خوانش: #فرید_فرخ_زاد

نام تمامی پرنده هایی را که در خواب دیده ام،برای تو در این جا نوشته ام
نام تمامی آن هایی را که دوست داشته ام،
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خوانده ام
و دست هایی را که فشرده ام...
نام تمامی گل ها را در یک گلدان آبی
برای تو در این جا نوشته ام.
***
وقتی که می گذری از این جا
یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو در این جا نوشته ام،
و بازوهایت را - وقتی که عشق را و پروانه را پل می شوند ، و کفترها را در خویش می فشرند-
برای تو در این جا نوشته ام
***

مرا ببخش
من سال هاست دور مانده ام از ت،و
اما همیشه ، هر چه در همه جا ، در شب یا روز ، دیده ام
و هر که را بوسیده ام
برای تو در این جا نوشته ام
تنها برای تو در این جا نوشته ام
***
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینه ام بگذارم و بمیرم،
اما نشد
هستی خسیس تر از این هاست،
دردی که آدم حسی احساس می کند بی انتهاست
من این چکیده های اول و آخر را هم برای تو در این جا نوشته ام...
***
من سال هاست دور مانده ام از تو
و می روم که بخوابم...
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانه وار در باغ گردش کن
من بال های پروانه را هم با رنگ های تازه برای تو در این جا نوشته ام


#دکتر_رضا_براهنی

@asheghanehaye_fatima

دکلمه ی کل شعر:
👇👇👇👇
December 11, 2016
December 17, 2016
February 26, 2017
March 1, 2017
با توام ايرانه خانم زيبا!
#دکتر_رضا_براهنی

دق كه نداني كه چيست گرفتم دق كه نداني تو خانم زيبا 
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در اين جا خانه در آن جا 

سَر كه ندارم كه طشت بياري كه سر دَهَمَت سر 

با توام ايرانه خانم زيبا! 

 

شانه كني يا نكني آن همه مو را فرق سرت باز منم باز كني يا نكني باز 

آينه بنگر به پشت سر آينه بنگر به زيرزمين با تو منم خانم زيبا 

چهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو كه من پشت پرده‌ام آنجا 

كاكل از آن سوي قاره‌ها بپراني يا نپراني با تو خدايي برهنه‌ام آنجا 

بي‌تو گدايم ببين گداي كوچه‌ي دنيا  

با توام ايرانه خانم زيبا!

 

با تو از آن جا كه سينه به پهلو شود مماس‏ مي‌زنم اين حرفها 

با تو از آن جا كه خيسي شبنم به روي ز‌ِهار آرزو بنشاند 

با تو از آن جا كه گوش‏ و دگمه‌ي پستان به ماه نشينند 

با تو از آن جا كه مي‌شوم موازي تو فاصله يك بوسه بعد فاصله‌ها هيچ 

چشم يكي داري حالا بكن دو چشمي‌اش‏ متوازي آهان متوازي آها 

خواب نبينم تو را كه خواب ندارم نخفته خواب نبيند 

با توام ايرانه خانم زيبا! 

 

 

شانه كني جعدها به سينه‌ي من هيچ نگويم نگويمَمَ گُمَمَم!  

فكر نباشد كه فكر كنم فكري هيچم كه خوب بگويم نگويمَمَ گُمَمَم 

خاك نگويم به گاوها و پرستوها ابر نگويم 

ابر نگويم به شب‌پره‌ها جغدها و شانه به سرها 

فكري هيچم شعر نگويم به چشم باز ماه نگويم كه ذوذنقه ماه نگويم  

هيچ نگويم نگويَمَم گُمَمَم 

زانو اگر زن نباشد اگر زن 

پهلو اگر زعفران نباشد اگر زن هيچ نگويم 

واي كه از شكل شكلدار چه بيزارم شانه‌ي آشفتنم كجاست خانم زيبا؟ 

با توام ايرانه خانم زيبا!  

 

 

غم كه قلندر نشد هميشه‌ي زخمي 

رو كه به دريا نشد 

صبح كه خونين نشد آن همه سر آن همه سينه خود نه چنانم طشت بياريد 

سر كه به جنگل زند برگ به اجساد 

رو كه به دريا نشد 

حال كه فرخنده باد خنجر تبعيد و داغگاه گلويم جاي گُمَمگاه خون كه سرايم 

كشته كه بودم تو را چرا دوباره كشتي‌ام آخر، فلان فلان شده خانم خانم زيبا

با توام ايرانه خانم زيبا! 

 

گوش‏ چه كوچك شود كه آب بخوابد سپيده باز بداند مثل دو شب چشم خانم زيبا 

هيچ نگويم كه خوب بداند 

فكري هيچم كه سوت زنم جا 

شانه‌ي آشفتنم كه شنيدي 

روحِ برآشفتنم كه گوشه‌هاي سقف تو ليسيدنم كه شيشه شكست 

واژه به بالا فكندنم به ياد نداري؟ زيرِزمين روي سرم گذاشتنم 

چشم تو را ديدن از پس‏ شانه پشت به دريا و فرش‏ متنهاي چه شادي 

پس‏ بتوان! آه! باز هم بتوان! خويش‏ را بتوانان! 

زيرِزمين روي من همه بو مويه‌ي بوسم حرفِ ندانَم 

پس‏ بتوانان مرا كه هيچ مي‌چَمَدم سوي فكري هيچم 

باغ دگر شد مرغ سخر خواند خانم زيبا 

با توام ايرانه خانم زيبا! 

 

عادت اين پشت سر نِگهيدن، خانم زيبا! 

هيچ نمي‌افتد از سرم 

عادت اين پرده را كنار زدن از پنجره 

ديدن آنها آنها آنها خنجرشان گورزاد خدايي چگونه هيچ نمي‌افتد از سرم 

عادت اين جيغهاي تيزِ به پايان نيامده كه سر بدهم سر 

من مگر اين مرگهاي جوان را مُردَم؟

من مگر اين خونِ ريخته‌ام؟ جنگل درندگان محاصره در خواب چشم غزالي 

من مگر اين؟ 

عادت اين گونه گفتن اين حرفها به شيوه‌ي اين شيوه‌هاي نگفتن 

باز چگونه؟ كه هيچ به هرگز كه خاك به خورشيد و من به زن و زن او آن جا 

با توام ايرانه خانم زيبا! 

 

خواستني‌تر شدم درون خويش‏ تا كه بيايي كه عشق بيايد 

محو شدم چون كف دريا كه خفته سر دَهَم آواز 

مثل نهنگي به رنگ غايبِ مخفي 

ماه شناور به كفه‌هاي سُرينش‏ بي كه بداند 

ماهي از آن رو به شكل چشم تو باشد 

گفتن اين مردن زيبا در اوج در آن زير زير‌ِ جهان 

راز كه سبابه‌اي است بر آن لهله حلقه گوشت كه حلقه  

من كه نخواهم نوشت كه مُردَم خويشتنيدي مرا كه خوب بنوشم زير زمين را 

من كه نخواهم نوشت خانم زيبا! 

با توام ايرانه خانم زيبا! 

 

اين عدسيها دريا باران زير زمين سه 

اين عدسيها دريا را مي‌بينند 

اين عدسيها باران را مي‌بينند 

اين عدسيها زير زمين را مي‌بينند 

زيرزمينِ سه را چگونه را ببينند؟

 

دور دور دورنگر مثل باد مثل پرنده وَ زَن 

من كه نخواهم نوشت كه مي‌ميرم 

من كه نخواهم نوشت باز در آن زير زمينم 

من كه نخواهم نوشت خستگي آورده اين فضاي باز تلألؤ

چهره‌ي مخدوش‏ و خونِ نگاهت 

خنده‌ي قيقاج و خُردي لبها و بعد رَنده‌ي ليمو و ناخن انگشت‌هاي به آن نيكي 

بچه شدن مثل بال پرنده 

گريه‌ي آن زير زير زمينِ سه پس‏ چكنم گفتنت از زير 

هوش‏ درخشان لحظه لحظه‌_‌جدايي 

من چكنم بي‌تو من چكنم گفتن و آن خانم زيبا 

گفتن اين را كه هرچه تو گويي كنم 

راه ندادن به زيرزمين شكل‌هاي جدايي را 

خواستن از ته 

او به تو من با شما و ما همه با هم رو به تو تا تَه

راه به درياچه زدن ترعه‌ي سفلاي زيرزمين را زدن بوسه زدن سه 

چشم گشوده در آبهاي زير زمين تو پشت به خورشيد و ماه خفتن
March 28, 2017
May 7, 2017
June 17, 2017
June 23, 2017
October 21, 2017
December 12, 2017
مرا ستاره ی پولادینی
کنار ماه نشانده ست...
و هیچ دستی قادر نیست
که از درون این معماری
عبور کند...

#دکتر_رضا_براهنی
February 23, 2018
شعری از #دکتر_رضا_براهنی
دفتر #آهوان_باغ



@asheghanehaye_fatima


من به تنهایی
می‌توانم با هزاران مرد
رزم آغازم،
می‌توانم مشت خود را در میان چارراه شهر
بر عبوسِ چهره‌ی خورشید بنْوازم.

می‌توانم اندُهان زیستن را
در میان کوچه‌های شهر
زیر پای رهروان خسته اندازم،
می‌توانم پشت شیشه، ساده بنشینم
زندگی را از وراء چشم‌های گربه‌ای بینم.

می‌توانم زیر دستان سپید تو
کودکی با چشم‌های بسته باشم من
شیر نوشم از نوک پستان گرم تو
می‌توانم کودکی باشم، شفا یابم.

می‌توانم گرم و سنگین،
بر فراز تخته‌سنگ شب بخوابم، دیگر از آن پس نخیزم باز
می‌توانم چشم‌هایم را
زیب منقار بلند لاشخواری پیر گردانم.

می‌توانم روسپی‌ها را
با سرودی پاک گردانم،
می‌توانم شیر باشم
_خورده شیر ماده شیری پیر _
می‌توانم آهوان را بر فراز تپه‌ها آواره گردانم.

می‌توانم گوشه‌ی میخانه‌ی مغزم
تا هزاران سال و قرن دور
با سیاهی‌های چشمانت بیندیشم...
می‌توانم بخت خود را در کف دستان تو خوانم...

کندوان قلب خود را می‌توانم من
خانه‌ی زنبورهای عشق گردانم.

می‌توانم در سحرگاه زمستان‌ها
در میان کوچه‌های شهر بگریزم
و صدایم منعکس در انجماد خانه‌های شهر
نعره بردارم که اینک آفتاب آمد...، که اینک آفتاب آمد...ای مردم!
و صلا بردارم:
«مردم، ای مردم!
لحظه‌ای بر تیغه‌های بام‌های خانه‌هاتان بنگرید!
کافتاب از آسمان آمد
آفتاب آمد! »
می‌توانم من به تنهایی شفا یابم...

#رضا_براهنی
March 27, 2018
July 10, 2018
January 9, 2019


🔷️۲۱ آذر، به مناسبت زادروز #احمد_شاملو و #رضا_براهنی


🔘 «با احمد شاملو»
شعر و صدای #دکتر_رضا_براهنی
کتاب #خطاب_به_پروانه‌ها


دو سایه دست‌به‌شانه کنارِ تاریکی
من و توایم
که در صحنه مانده‌ایم و سالن خالی‌ست،
و بچه‌های گریه که از پشتِ صحنه سرک می‌کشند
تا ببینند پرده کی برای همیشه می‌افتد.
دو کورِ آوازخوان
به رویِ نیمکتی سبز
که قبلاً درخت بود نزدیک می‌شوند
و سازهای زهی خفته‌اند از اول شب،
همین
من و تو دست به شانه کنارِ تاریکی
و پرده کِی برای همیشه می‌افتد!

۷۲/۹/۵ تهران

@asheghanehaye_fatima
December 12, 2019
زمان آن رسیده است/که دوست داشتن/صدای نغز ِ عاشقانه ای شود
که از گلوی گرم ِ تو طلوع می کند

*
مرا به خواب ِ عشق ِ اوّل ِ جوانی ام رجوع داده ای
به من بگو چگونه این جهان جوان شود
بگو چگونه راز ِ عاشقان عیان شود
عطش برای دیدن ِ تو سوخته زبان ِ من
به من بگو،عطش
چگونه بی زبان،بیان شود
تو مهربان ِ من،بیا کنار ِ پنجره
و پیش از آن که قد ِ نیمه تیرسان ِ من کمان شود
بهار را به من نشان بده

*
نگاهِ آخرینِ ِ من اگر همین روا بوَد
که لحظه ای،برای لحظه ای فقط
بهار،منظر ِ نگاه ِ من شود،

تو مهربان من،بیا کنار پنجره
بهار را به من نشان بده
و پیش از آن که شب فرا رسد
و عمر،مثلِ آب ِ جاودانگی
به عمق ِآن محالِ تیرگی نهان شود
تو مهربان من،بیا کنار ِ پنجره
که آفتاب ِ روحِ من عیان شود...


#دکتر_رضا_براهنی
قسمتی از شعر "بیا کنار پنجره"
مجموعه: #بیا_کنار_پنجره/1367
#عزیز_روزهام


@asheghanehaye_fatima
August 6, 2023
تو از باغ آمدی با گیسوهای افکنده بر کتفان نورانی
و گفتی: باغ، تنها ماه دارد کم در این دوران پر جولان
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب در دوران!


ستون نور را
با دست
می سودند روی چشم های تو،
و تو چون پلک ها را می گشودی
زیر این سرمه
به جای آهوان، آهوی چشمان تو می زائید
کبکان بلورینی،

و مژگان تو
- جادوهای جاویدان -
به یک آن می گشاییدند فرش جاده ها را زیر پای ما

شترها، اسبهای کاروان ها
راز چشمان تو را با خویش
می بردند،
و هر نسلی، به نسل دیگری
افسانه ای می خواند
ز رقص طیف چشمان تو بر ابریشم رنگین رویاها،

تو از باغ آمدی رقصان و پا کوبان
و گفتی: هان! چه می گویی تو با آن پایکوبی های جاویدان؟
و من گفتم: به پهلوی چپت بنگر، شب مهتاب، در دوران...


#دکتر_رضا_براهنی
قسمتی از شعر: #پهلوی_چپ_مهتاب
دفتر: #مصیبتی_زیر_آفتاب
#عزیز_روزهام ❤️


@asheghanehaye_fatima
August 6, 2023