@asheghanehaye_fatima
هنوز دوستات میدارم
علیرغم هرچه هست،
چون در سواحل تو آموختم
چگونه از میان صدفی مهتاب را بنوشم.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه●زادهی ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #کامبیز_منوچهریان
هنوز دوستات میدارم
علیرغم هرچه هست،
چون در سواحل تو آموختم
چگونه از میان صدفی مهتاب را بنوشم.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه●زادهی ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #کامبیز_منوچهریان
@asheghanehaye_fatima
کبریت زدم که جای کلید را پیدا کنم ولی نمیدانم چرا بیاراده، چشمم به طرف هیکل سیاهپوش متوجه شد و دو چشم مورب، دو چشم درشت سیاه که میان صورت مهتابی لاغری بود- همان چشمهایی را که به صورت انسان خیره میشد، بیآنکه نگاه بکند- شناختم. اگر او را سابق بر این هم ندیده بودم، میشناختم؛ نه گول نخورده بودم، این هیکل سیاهپوش او بود. اون مثل وقتی که آدم خواب میبیند- خودش میداند که خواب است و میخواهد بیدار بشود اما نمیتواند- مات و منگ ایستادم؛ سر جای خودم خشک شدم. کبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را سوزانید؛ آن وقت یک مرتبه به خودم آمدم، کلید را در قفل پیچاندم، در باز شد؛ خودم را کنار کشیدم، او مثل کسی که راه را بشناسد از روی سکو بلند شد، از دالان تاریک گذشت، در اتاقم را باز کرد و من هم پشت سر او وارد اتاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن کردم، دیدم او رفته روی تختِخواب من دراز کشیده؛ صورتش در سایه واقع شده بود. نمیدانستم او مرا میبیند یا نه، صدایم را میتوانست بشنود یا نه، ظاهرا نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت؛ مثل این بود که بدون اراده آمده بود.
•••
حالا میتوانستم حرارت تنش را حس بکنم و بوی نمناکی که از گیسوان سنگین سیاهش متصاعد میشد، ببوسم. نمیدانم چرا دست لرزان خودم را بلند کردم. چون دستم به اختیار خودم نبود- و روی زلفش کشیدم، زلفی که همیشه روی شقیقههایش چسبیده بود. بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم؛ موهای او سرد و نمناک بود، سرد، کاملا سرد. مثل این که چند روز میگذشت که مرده بود؛ من اشتباه نکرده بودم، او مرده بود. دستم را از توی پیش سینه او برده، روی پستان و قلبش گذاشتم. کمترین تپشی احساس نمیشد؛ آینه را آوردم جلوی بینی او گرفتم، ولی کمترین اثر زندگی در او وجود نداشت. خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم، حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم، شاید به این وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم. لباسم را کندم، رفتم روی تخت خواب، پهلویش خوابیدم؛ مثل نر ومادهی مهرگیاه به هم چسبیده بودیم،اصلا تن او مثل تن مادهی مهر گیاه بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت. دهنش گس و تلخ مزه، طعم ته خیار را میداد؛ تمام تنش مثل تگرگ سرد شده بود. حس میکردم که خون در شریانم منجمد میشد و این سرما تا ته قلب من نفوذ میکرد. همهی کوششهای من بیهوده بود، از تخت پایین آمدم، رختم را پوشیدم. نه، دروغ نبود، او اینجا در اتاق من، در تختخواب من آمده، تنش را به من تسلیم کرد. تنش و روحش هردو را به من داد! تا زنده بود، تا زمانی که چشمهایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد، ولی حالا بیحس و حرکت، سرد با چشمهای بسته شده، آمد و خودش را تسلیم من کرد؛ با چشمهای بسته!
بوف کور
#صادق_هدایت
کبریت زدم که جای کلید را پیدا کنم ولی نمیدانم چرا بیاراده، چشمم به طرف هیکل سیاهپوش متوجه شد و دو چشم مورب، دو چشم درشت سیاه که میان صورت مهتابی لاغری بود- همان چشمهایی را که به صورت انسان خیره میشد، بیآنکه نگاه بکند- شناختم. اگر او را سابق بر این هم ندیده بودم، میشناختم؛ نه گول نخورده بودم، این هیکل سیاهپوش او بود. اون مثل وقتی که آدم خواب میبیند- خودش میداند که خواب است و میخواهد بیدار بشود اما نمیتواند- مات و منگ ایستادم؛ سر جای خودم خشک شدم. کبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را سوزانید؛ آن وقت یک مرتبه به خودم آمدم، کلید را در قفل پیچاندم، در باز شد؛ خودم را کنار کشیدم، او مثل کسی که راه را بشناسد از روی سکو بلند شد، از دالان تاریک گذشت، در اتاقم را باز کرد و من هم پشت سر او وارد اتاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن کردم، دیدم او رفته روی تختِخواب من دراز کشیده؛ صورتش در سایه واقع شده بود. نمیدانستم او مرا میبیند یا نه، صدایم را میتوانست بشنود یا نه، ظاهرا نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت؛ مثل این بود که بدون اراده آمده بود.
•••
حالا میتوانستم حرارت تنش را حس بکنم و بوی نمناکی که از گیسوان سنگین سیاهش متصاعد میشد، ببوسم. نمیدانم چرا دست لرزان خودم را بلند کردم. چون دستم به اختیار خودم نبود- و روی زلفش کشیدم، زلفی که همیشه روی شقیقههایش چسبیده بود. بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم؛ موهای او سرد و نمناک بود، سرد، کاملا سرد. مثل این که چند روز میگذشت که مرده بود؛ من اشتباه نکرده بودم، او مرده بود. دستم را از توی پیش سینه او برده، روی پستان و قلبش گذاشتم. کمترین تپشی احساس نمیشد؛ آینه را آوردم جلوی بینی او گرفتم، ولی کمترین اثر زندگی در او وجود نداشت. خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم، حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم، شاید به این وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم. لباسم را کندم، رفتم روی تخت خواب، پهلویش خوابیدم؛ مثل نر ومادهی مهرگیاه به هم چسبیده بودیم،اصلا تن او مثل تن مادهی مهر گیاه بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت. دهنش گس و تلخ مزه، طعم ته خیار را میداد؛ تمام تنش مثل تگرگ سرد شده بود. حس میکردم که خون در شریانم منجمد میشد و این سرما تا ته قلب من نفوذ میکرد. همهی کوششهای من بیهوده بود، از تخت پایین آمدم، رختم را پوشیدم. نه، دروغ نبود، او اینجا در اتاق من، در تختخواب من آمده، تنش را به من تسلیم کرد. تنش و روحش هردو را به من داد! تا زنده بود، تا زمانی که چشمهایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد، ولی حالا بیحس و حرکت، سرد با چشمهای بسته شده، آمد و خودش را تسلیم من کرد؛ با چشمهای بسته!
بوف کور
#صادق_هدایت
@asheghanehaye_fatima
طولی نکشید که دیدم توی تاریکی تنها هستم برای همین است که شوق بازی را کنار گذشتم و برای همیشه خودم را سپردم به بی شکلی و بی حرفی به حیرت بدون کنجکاوی .به تاریکی به سکندری خوردن های طولانی با دست های گشوده ، و پنهان شدن. این است شوقی که تقریبا یک قرن است که هرگز نتوانستم از آن جدا شوم...
#مالون_میمیرد
#ساموئل_بکت
طولی نکشید که دیدم توی تاریکی تنها هستم برای همین است که شوق بازی را کنار گذشتم و برای همیشه خودم را سپردم به بی شکلی و بی حرفی به حیرت بدون کنجکاوی .به تاریکی به سکندری خوردن های طولانی با دست های گشوده ، و پنهان شدن. این است شوقی که تقریبا یک قرن است که هرگز نتوانستم از آن جدا شوم...
#مالون_میمیرد
#ساموئل_بکت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خبر مرگم را که شنیدی...
گریه نکن.
رژ قرمز بزن
موهایت را کوتاه کن
و به دیدارم بیا
من
صدای آمدنت را
دوست دارم.
دکلمه #موهایت_را_کوتاه_کن
.
#پویا_جمشیدی
موسیقی و آواز #وحید_اختری
همخوان #فرزانه_میرزایی
تصویر: #علیرضا_صادقی
انتشار #۲۲_مهر_۹۸
@asheghanehaye_fatima
گریه نکن.
رژ قرمز بزن
موهایت را کوتاه کن
و به دیدارم بیا
من
صدای آمدنت را
دوست دارم.
دکلمه #موهایت_را_کوتاه_کن
.
#پویا_جمشیدی
موسیقی و آواز #وحید_اختری
همخوان #فرزانه_میرزایی
تصویر: #علیرضا_صادقی
انتشار #۲۲_مهر_۹۸
@asheghanehaye_fatima
هنوز خیره شدن در چشمان تو
شبیه لذت بردن از شمردن ستاره
در یک شب صحراییست
و هنوز اسم تو تنها اسمی است
در زندگی من
که هیچکسی نمیتواند چیزی در موردش بگوید
هنوز یادم میآید
رود رود، غار غار و زخم زخم
و به خوبی بوی دستانات را به یاد دارم
چوب آبنوس و ادویهی عربی پنهان
که بویاش شبها از کشتیهایی میآید
که به سوی ناشناختهها میروند
اگر حنجرهام غاری از یخ نبود
به تو حرفی تازه میگفتم...
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه●زادهی ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
@asheghanehaye_fatima
شبیه لذت بردن از شمردن ستاره
در یک شب صحراییست
و هنوز اسم تو تنها اسمی است
در زندگی من
که هیچکسی نمیتواند چیزی در موردش بگوید
هنوز یادم میآید
رود رود، غار غار و زخم زخم
و به خوبی بوی دستانات را به یاد دارم
چوب آبنوس و ادویهی عربی پنهان
که بویاش شبها از کشتیهایی میآید
که به سوی ناشناختهها میروند
اگر حنجرهام غاری از یخ نبود
به تو حرفی تازه میگفتم...
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه●زادهی ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آسماناش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکاش.
باغ بیبرگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاکِ غمناکاش.
سازِ او باران، سرودش باد،
جامهاش شولای عریانیست.
ور جز ایناش جامهای باید،
بافته بس شعلهی زرتارِ پودش باد.
گو بروید، یا نروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهد؛
باغبان و رهگذاری نیست.
باغِ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشماش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویاش برگ لبخندی نمیروید،
باغِ بیبرگی، که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسایِ
اینک خفته در تابوت پستِ خاک میگوید.
باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشکآمیز
جاودان بر اسب یالافشانِ زردش میچمد در آن: پادشاه فصلها، پاییز.
■●شاعر: #مهدی_اخوانثالث | ۱۳۶۹-۱۳۰۷ |
@asheghanehaye_fatima
آسماناش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکاش.
باغ بیبرگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاکِ غمناکاش.
سازِ او باران، سرودش باد،
جامهاش شولای عریانیست.
ور جز ایناش جامهای باید،
بافته بس شعلهی زرتارِ پودش باد.
گو بروید، یا نروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهد؛
باغبان و رهگذاری نیست.
باغِ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشماش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویاش برگ لبخندی نمیروید،
باغِ بیبرگی، که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسایِ
اینک خفته در تابوت پستِ خاک میگوید.
باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشکآمیز
جاودان بر اسب یالافشانِ زردش میچمد در آن: پادشاه فصلها، پاییز.
■●شاعر: #مهدی_اخوانثالث | ۱۳۶۹-۱۳۰۷ |
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست
چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...!
هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم،
کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...!
هرکس ک سراغت را میگیرد،نمیگویم وجود نداری،
میگویم وجودش را نداشتی...!
فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ،
قطع به یقین من کم توقع بوده ام...!
حالا هم که اتفاقی نیفتاده،حادثه ی بین ما،فقط يک زد و خورد ساده بوده !
تو جا زدی ، من جا خوردم....!
زمانی "نبودنت"
همه هستی مرا نابود میکرد ولی حالا "بودنت".......!
میشود که نباشی؟؟؟
راستی!!
سلام مرا به وجدانت برسان...
البته اگر بیدار بود...
#علی_قاضی_نظام
اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست
چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...!
هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم،
کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...!
هرکس ک سراغت را میگیرد،نمیگویم وجود نداری،
میگویم وجودش را نداشتی...!
فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ،
قطع به یقین من کم توقع بوده ام...!
حالا هم که اتفاقی نیفتاده،حادثه ی بین ما،فقط يک زد و خورد ساده بوده !
تو جا زدی ، من جا خوردم....!
زمانی "نبودنت"
همه هستی مرا نابود میکرد ولی حالا "بودنت".......!
میشود که نباشی؟؟؟
راستی!!
سلام مرا به وجدانت برسان...
البته اگر بیدار بود...
#علی_قاضی_نظام
@asheghanehaye_fatima
ماه در آغوش شب به خواب مى رود و
من هنوز بيدارم
مگر مى شود بى تو به خواب رفت...
خاطره ها صف مى كشند به خيالم
و من خمار يك لحظه ديدنت...
با من چه كردى؟
هيچ چيز جاى خودش نيست
در تنم لحظه ها تب دارند
و من چه بى تابانه
بر شانه هاى سياه شب
با خيال تو سفر خواهم كرد
#امیر_وجود
ماه در آغوش شب به خواب مى رود و
من هنوز بيدارم
مگر مى شود بى تو به خواب رفت...
خاطره ها صف مى كشند به خيالم
و من خمار يك لحظه ديدنت...
با من چه كردى؟
هيچ چيز جاى خودش نيست
در تنم لحظه ها تب دارند
و من چه بى تابانه
بر شانه هاى سياه شب
با خيال تو سفر خواهم كرد
#امیر_وجود
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آموزش یه #صبحونه خوشمزه 😍
بفرمایید #املت 😋
موادموردنیاز:
گوجه
کالباس
پیازچه
تخم نرغ
پنیر موزارلا
نون تست
#کدبانو
@asheghanehaye_fatima
بفرمایید #املت 😋
موادموردنیاز:
گوجه
کالباس
پیازچه
تخم نرغ
پنیر موزارلا
نون تست
#کدبانو
@asheghanehaye_fatima
.
راستی...
آیا از لذت تنها بودن
تنها قدم زدن
و
تنها در آفتاب درازکشیدن
آگاهی؟ ! ؟ !
#فرانتس_کافکا
صبحتون 👈 خندان 👈 جانان
@asheghanehaye_fatima
راستی...
آیا از لذت تنها بودن
تنها قدم زدن
و
تنها در آفتاب درازکشیدن
آگاهی؟ ! ؟ !
#فرانتس_کافکا
صبحتون 👈 خندان 👈 جانان
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
عزیزم!
امروز شش صبح ساعتم زنگ زد.
انگار همه ساعت های دنیا داشتند در سر من زنگ می زدند. انگار یکی ضامن نارنجک مغزم را کشیده باشد، هر لحظه انتظار انفجار و از هم پاشیدن جمجمه ام می رفت. تا شش و بیست دقیقه همانطور مچاله زیر لحاف ماندم. احساس می کردم سردی مرگ از شقیقه هایم چکه می کند. فکر می کردم اگر امروز بمیرم باز هم سر قرارمان می آیی ؟ اگر آمدی و من نبودم چند بار پیام می دهی؟ اگر جواب ندادم نگران می شوی؟ یا که نه، قهوه ات را سر می کشی، شانه ات را می اندازی بالا و از در کافه که بیرون می روی زیر لب می گویی: «ما سعی خودمان را کردیم»
عزیزم!
ساعت شش ونیم در حمام بودم و انگار زیر آبشار نیاگارا ایستاده باشم، به سر و صورت خودم آب سرد می پاشیدم. من بارها در زندگی یخ زده ام. اتفاق خبر نمی کند. یکدفعه می افتد و آدم خشکش می زند. اگر به تو می گفتند اتفاقی افتاده و تو دیگر فلانی را نمی بینی، سردت می شد؟ خشکت می زد؟
عزیزم!
ساعت هفت لباس پوشیده پنج دانه قرص رنگارنگ را مثل اسمارتیز فرستادم ته حلقم، دو عدد سفید گرد، یک بیضی کوچک زرد، یک آبی کوچک و یک کپسول بزرگ گچی. می دانستم آن گچی پدر معده ام را در خواهد آورد، ولی فکر کردم به جهنم! عین همان حرفی که تو زدی روزی که گفتم می روم! یا روزی که گفتی بیا هم را ببینیم، گفتم نمی شود.
عزیزم!
ساعت هفت و پانزده دقیقه شیک و مرتب، عطر زده، با موهای آراسته، روی مبل دراز کشیدم تا با حلاوت تمام، رخنه کردن آرام آرام مسکن ها را در سلول های مغزم حس کنم. تا دچار آن بی وزنی مقدسی شوم که مرا از جهانی بی عشق و پر دروغ رها می کند. جهانی از معمای آدمها !
عزیزم!
ساعت هشت و ده دقیقه مثل اینکه سالیان سال نخفتن را جبران کرده باشم،بیدار شدم. سبکِ سبک! نه از درد خبری بود، نه ترسی از مرگ داشتم نه دیگر به تو فکر می کردم. جمجمه خسته ام خالی از هر فکری بود، خالی از هر فکری!
عزیزم!
ملامتم نکن که چرا تنها در لحظه های درد و ناراحتی به تو فکر می کردم، این را از خودت یاد گرفته ام از تو و از همه آنهایی که یاد نگرفته اند آدمها را همانقدر سهیم خوشی ها و شادی هایشان کنند که در مصایب و مشکلات شریک می کنند!
ساعت هشت و سی دقیقه در خانه را بستم و گفتم
زنده باد لحظه های بی تو بودن عزیزم!
#نیکی_فیروزکوهی
عزیزم!
امروز شش صبح ساعتم زنگ زد.
انگار همه ساعت های دنیا داشتند در سر من زنگ می زدند. انگار یکی ضامن نارنجک مغزم را کشیده باشد، هر لحظه انتظار انفجار و از هم پاشیدن جمجمه ام می رفت. تا شش و بیست دقیقه همانطور مچاله زیر لحاف ماندم. احساس می کردم سردی مرگ از شقیقه هایم چکه می کند. فکر می کردم اگر امروز بمیرم باز هم سر قرارمان می آیی ؟ اگر آمدی و من نبودم چند بار پیام می دهی؟ اگر جواب ندادم نگران می شوی؟ یا که نه، قهوه ات را سر می کشی، شانه ات را می اندازی بالا و از در کافه که بیرون می روی زیر لب می گویی: «ما سعی خودمان را کردیم»
عزیزم!
ساعت شش ونیم در حمام بودم و انگار زیر آبشار نیاگارا ایستاده باشم، به سر و صورت خودم آب سرد می پاشیدم. من بارها در زندگی یخ زده ام. اتفاق خبر نمی کند. یکدفعه می افتد و آدم خشکش می زند. اگر به تو می گفتند اتفاقی افتاده و تو دیگر فلانی را نمی بینی، سردت می شد؟ خشکت می زد؟
عزیزم!
ساعت هفت لباس پوشیده پنج دانه قرص رنگارنگ را مثل اسمارتیز فرستادم ته حلقم، دو عدد سفید گرد، یک بیضی کوچک زرد، یک آبی کوچک و یک کپسول بزرگ گچی. می دانستم آن گچی پدر معده ام را در خواهد آورد، ولی فکر کردم به جهنم! عین همان حرفی که تو زدی روزی که گفتم می روم! یا روزی که گفتی بیا هم را ببینیم، گفتم نمی شود.
عزیزم!
ساعت هفت و پانزده دقیقه شیک و مرتب، عطر زده، با موهای آراسته، روی مبل دراز کشیدم تا با حلاوت تمام، رخنه کردن آرام آرام مسکن ها را در سلول های مغزم حس کنم. تا دچار آن بی وزنی مقدسی شوم که مرا از جهانی بی عشق و پر دروغ رها می کند. جهانی از معمای آدمها !
عزیزم!
ساعت هشت و ده دقیقه مثل اینکه سالیان سال نخفتن را جبران کرده باشم،بیدار شدم. سبکِ سبک! نه از درد خبری بود، نه ترسی از مرگ داشتم نه دیگر به تو فکر می کردم. جمجمه خسته ام خالی از هر فکری بود، خالی از هر فکری!
عزیزم!
ملامتم نکن که چرا تنها در لحظه های درد و ناراحتی به تو فکر می کردم، این را از خودت یاد گرفته ام از تو و از همه آنهایی که یاد نگرفته اند آدمها را همانقدر سهیم خوشی ها و شادی هایشان کنند که در مصایب و مشکلات شریک می کنند!
ساعت هشت و سی دقیقه در خانه را بستم و گفتم
زنده باد لحظه های بی تو بودن عزیزم!
#نیکی_فیروزکوهی
هر صبح باید دروازہ ای برای
رویش دوبارہ مـهربانی باشد.
همان کہ نیما گفت:
پس از این
همہ چیز جهان تکراريست
جـز مهربانی...
#سلام_صبحتون_بخیر ✨❤️✨
امروز با همه مهربان باشیم🌹
@asheghanehaye_fatima
#صبح
رویش دوبارہ مـهربانی باشد.
همان کہ نیما گفت:
پس از این
همہ چیز جهان تکراريست
جـز مهربانی...
#سلام_صبحتون_بخیر ✨❤️✨
امروز با همه مهربان باشیم🌹
@asheghanehaye_fatima
#صبح
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پویا_جمشیدی
#وقتی_نسیم_می_وزد
«آدم نمیتونه به زور قلبش رو به کسی گره بزنه، به همون اندازه که نمیتونه به راحتی بعضی گرهها رو باز کنه. عشق مثل یه طناب، قلب دوتا آدم رو یه جوری به هم وصل میکنه که حتی تیزترین چاقو هم نمیتونه پارهش کنه. اونا ممکنه از هم دور بشن، اما همدیگه رو فراموش نمیکنن»
#پویا_جمشیدی
@asheghanehaye_fatima
#وقتی_نسیم_می_وزد
«آدم نمیتونه به زور قلبش رو به کسی گره بزنه، به همون اندازه که نمیتونه به راحتی بعضی گرهها رو باز کنه. عشق مثل یه طناب، قلب دوتا آدم رو یه جوری به هم وصل میکنه که حتی تیزترین چاقو هم نمیتونه پارهش کنه. اونا ممکنه از هم دور بشن، اما همدیگه رو فراموش نمیکنن»
#پویا_جمشیدی
@asheghanehaye_fatima