@asheghanehaye_fatima
دوستت نداشتن بهتر است شاید !
آن وقت ...
هیچ عطری تو را ...
به یادم نمی آورد...
و دیگر خاطره ی هیچ خیابانی ...
خفه ام نمیکند!
و چهار خانه ی پیراهن هیچ مردی ...
در خیابان دق ام نمی دهد !
دوستت نداشتن بهتر است شاید !
که جای خالی انگشتان بلند مردانه ات
میان گودی کمرم دهن کجی نمی کند
و سردی جای بوسه ای گرم
لبم را نمی لرزاند ...
راستش،دوستت نداشتن ...
کار سختی است ...
از من بر نمی آید !
#حنانه_اکرامی
دوستت نداشتن بهتر است شاید !
آن وقت ...
هیچ عطری تو را ...
به یادم نمی آورد...
و دیگر خاطره ی هیچ خیابانی ...
خفه ام نمیکند!
و چهار خانه ی پیراهن هیچ مردی ...
در خیابان دق ام نمی دهد !
دوستت نداشتن بهتر است شاید !
که جای خالی انگشتان بلند مردانه ات
میان گودی کمرم دهن کجی نمی کند
و سردی جای بوسه ای گرم
لبم را نمی لرزاند ...
راستش،دوستت نداشتن ...
کار سختی است ...
از من بر نمی آید !
#حنانه_اکرامی
نزنم نمک به زخمی که
همیشگی است باری
که نه خسته ی نخستین
نه خراب آخرینم
تب بوسه ایم ازآن
لب به غنیمت است امشب
که نه آگه ام که فردا
چه نشسته در کمینم
#حسین_منزوی
همیشگی است باری
که نه خسته ی نخستین
نه خراب آخرینم
تب بوسه ایم ازآن
لب به غنیمت است امشب
که نه آگه ام که فردا
چه نشسته در کمینم
#حسین_منزوی
Forwarded from اتچ بات
☀️
درود به تو که آفتاب جهان تابی!
درودی به گستره ی آغوش تمام پنجره های هفت شهر عشق
که بر روی سپیده دم گشوده میشود..
پگاهت سبدسبد سیب سبزه قبا و گلابی پیرهن طلا و نارنگی یکرنگی و خرمالوی خرمدلی،
یادت نرود سماور دارد صدایت میزند و قوری آماده ی عطرافشانی است و فنجانها دلشان برای چای هل و بابونه ات غنج میرود،
یادت باشد برای پرنده ها نت به نت دانه بپاشی و همآوا با همه ی دستهای بخشنده ی جهان سمفونی مهربانی را اجرا کنی،
یادت باشد امروز و هرروز مهمان خودت هستی؛
پس خودت را بغل کن و به خودت خوشآمد بگو و از خودت با جان و دل پذیرایی کن و نگذار لحظه ای به مهمان تالار آینه ات بد بگذرد،
یادت باشد کارگردان هرروزت خودت هستی، پس پلان به پلانش را با شادی و لبخند و آرامش پیش ببر:
"صدا"ی خنده
"نور" برق شادی
"حرکت" به سوی آرزوها
سه
دو
یک............✨
@asheghanehaye_fatima
درود به تو که آفتاب جهان تابی!
درودی به گستره ی آغوش تمام پنجره های هفت شهر عشق
که بر روی سپیده دم گشوده میشود..
پگاهت سبدسبد سیب سبزه قبا و گلابی پیرهن طلا و نارنگی یکرنگی و خرمالوی خرمدلی،
یادت نرود سماور دارد صدایت میزند و قوری آماده ی عطرافشانی است و فنجانها دلشان برای چای هل و بابونه ات غنج میرود،
یادت باشد برای پرنده ها نت به نت دانه بپاشی و همآوا با همه ی دستهای بخشنده ی جهان سمفونی مهربانی را اجرا کنی،
یادت باشد امروز و هرروز مهمان خودت هستی؛
پس خودت را بغل کن و به خودت خوشآمد بگو و از خودت با جان و دل پذیرایی کن و نگذار لحظه ای به مهمان تالار آینه ات بد بگذرد،
یادت باشد کارگردان هرروزت خودت هستی، پس پلان به پلانش را با شادی و لبخند و آرامش پیش ببر:
"صدا"ی خنده
"نور" برق شادی
"حرکت" به سوی آرزوها
سه
دو
یک............✨
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎
@asheghanehaye_fatima
پر از میوه هایی که در
ذهن آب می شوند
آراسته
به هزار گل گوناگون
غره
در آغوش آفتاب
خوشبخت
از پرنده های خودی
شاد از قطره باران
بسی زیباتر
از آسمان صبحگاهی
وفادارتر
از باغی سخن می گویم
خواب می بینم
اما به حقیقت دوستت می دارم
#پل_الوار
پر از میوه هایی که در
ذهن آب می شوند
آراسته
به هزار گل گوناگون
غره
در آغوش آفتاب
خوشبخت
از پرنده های خودی
شاد از قطره باران
بسی زیباتر
از آسمان صبحگاهی
وفادارتر
از باغی سخن می گویم
خواب می بینم
اما به حقیقت دوستت می دارم
#پل_الوار
@asheghanehaye_fatima
صبح یعنی یک فرصت دوباره
برای حرفهایی که به هم نگفتهایم !
اول خودم میگویم : دوستت دارم !
#محمد_شیرین_زاده
صبح یعنی یک فرصت دوباره
برای حرفهایی که به هم نگفتهایم !
اول خودم میگویم : دوستت دارم !
#محمد_شیرین_زاده
@asheghanehaye_fatima
كسي چه ميداند ؟
شايد همهي آرزوهاي ما همينطورند ...
شايدم تمام آرزوهايمان جايي منتظرند ،
منتظرند كه ما
آنها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند !
#کارن_هس
كسي چه ميداند ؟
شايد همهي آرزوهاي ما همينطورند ...
شايدم تمام آرزوهايمان جايي منتظرند ،
منتظرند كه ما
آنها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند !
#کارن_هس
@asheghanehaye_fatima
صرف فعل «دوست داشتن» بسیار سخت است
گذشتهاش که به هیچوجه ساده نیست
حالش کاملا اخباریست
آیندهاش هم شرطی
#ژان_کوکتو
صرف فعل «دوست داشتن» بسیار سخت است
گذشتهاش که به هیچوجه ساده نیست
حالش کاملا اخباریست
آیندهاش هم شرطی
#ژان_کوکتو
@asheghanehaye_fatima
کندو نیستی
تا موم ِ نگاهت را عسل بگیرم
از شهد ِ زنبور ِ کوهستان ِ ترانههایم
کُندُر نیز نه
تا معبد ِ شعرم را
از عنبر ِ تحدب ِ مشرقی ِ چشمهای ِ تو خوشبو کنم
نه
تو مژگانت سیهسوارانِ صدهزار قبیلهی ِ وحشیست
شب
از صحرای ِ گندمرنگ ِ بخت ِ تو
ای پریروی ترکمنی
هزار شیرین ِ شبدیز سوار
نعلینهاشان از خزر
عنان ِ اسبهاشان در دست ِ باد
بر برهوت ِ من فرود آمدند
ایشان را تن پوش
پاییز ِ میلک بود
به دستیشان سُرمه و سرما
به دیگر دست
سرود ِ سرنوشت ِ تو
- نوشته بر طوماری از غان و از افرا -
بر من
با صوتی که آرامش ِ آبشاری ِ ریزش ِ چای در فنجان بود
این گونه خواندند:
دخترکی هست
تبار او از پاییز
نسبش سایهی ِ درخت ِ تادانه
زادگاه وی گردنههای ِ مه است
خانهاش در بلور ِ قندیل
دخترک را چشم
مفرغ ِ صخرههای ِ اساطیریست
و بلندای ِ گردنش
دریاچهی دو قوی ِ بی قرار
چشم در چشم ِ به رنگ ِ برگ ِ خزانش
با آن مصری مو این گونه بگو:
«طالعت آفتاب است
اما
در سرزمین تو
خورشید را شلاق میزنند»
او را بگو:
«لیلی ِ معرب ِ چشمت را دور باد
باردار ِ اشکها و باران شدن
با این همه زنهار
ای شیرین باستانی
که بخت لیلی
– در آن دیار که تو زادی –
ابن سلام است
و سهم ِ مجنون
کنده و زنجیر»
شیرینهای ِ مغموم ِ من این بگفتند
و قطره قطره
بی سرمهای که بر چشم کشیده باشند
به سرمای خاک فرو چکیدند
تا موطن ما
- همچنان -
گورستان اشکها باشد
#علیرضا_روشن
کندو نیستی
تا موم ِ نگاهت را عسل بگیرم
از شهد ِ زنبور ِ کوهستان ِ ترانههایم
کُندُر نیز نه
تا معبد ِ شعرم را
از عنبر ِ تحدب ِ مشرقی ِ چشمهای ِ تو خوشبو کنم
نه
تو مژگانت سیهسوارانِ صدهزار قبیلهی ِ وحشیست
شب
از صحرای ِ گندمرنگ ِ بخت ِ تو
ای پریروی ترکمنی
هزار شیرین ِ شبدیز سوار
نعلینهاشان از خزر
عنان ِ اسبهاشان در دست ِ باد
بر برهوت ِ من فرود آمدند
ایشان را تن پوش
پاییز ِ میلک بود
به دستیشان سُرمه و سرما
به دیگر دست
سرود ِ سرنوشت ِ تو
- نوشته بر طوماری از غان و از افرا -
بر من
با صوتی که آرامش ِ آبشاری ِ ریزش ِ چای در فنجان بود
این گونه خواندند:
دخترکی هست
تبار او از پاییز
نسبش سایهی ِ درخت ِ تادانه
زادگاه وی گردنههای ِ مه است
خانهاش در بلور ِ قندیل
دخترک را چشم
مفرغ ِ صخرههای ِ اساطیریست
و بلندای ِ گردنش
دریاچهی دو قوی ِ بی قرار
چشم در چشم ِ به رنگ ِ برگ ِ خزانش
با آن مصری مو این گونه بگو:
«طالعت آفتاب است
اما
در سرزمین تو
خورشید را شلاق میزنند»
او را بگو:
«لیلی ِ معرب ِ چشمت را دور باد
باردار ِ اشکها و باران شدن
با این همه زنهار
ای شیرین باستانی
که بخت لیلی
– در آن دیار که تو زادی –
ابن سلام است
و سهم ِ مجنون
کنده و زنجیر»
شیرینهای ِ مغموم ِ من این بگفتند
و قطره قطره
بی سرمهای که بر چشم کشیده باشند
به سرمای خاک فرو چکیدند
تا موطن ما
- همچنان -
گورستان اشکها باشد
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
اگر نمي خواهيم بازيچه دست هر فرو مايه اي و مايه ي ريشخندِ هر تهي مغزي باشيم، اصل اول اين است كه محتاط و دست نيافتني بمانيم.
درمان شوپنهاور؛ #اروين_يالوم
ترجمه سپيده حبيب
اگر نمي خواهيم بازيچه دست هر فرو مايه اي و مايه ي ريشخندِ هر تهي مغزي باشيم، اصل اول اين است كه محتاط و دست نيافتني بمانيم.
درمان شوپنهاور؛ #اروين_يالوم
ترجمه سپيده حبيب
@asheghanehaye_fatima
کاش
اینجا بودی
همین کنار خودم !
و من یادم می رفت
که خسته ام...خوابم...ویرانم...!
#سیدعلی_صالحی
کاش
اینجا بودی
همین کنار خودم !
و من یادم می رفت
که خسته ام...خوابم...ویرانم...!
#سیدعلی_صالحی
@asheghanehaye_fatima
چشم هایت را
کمی اندازه ی من باش
وقت پچ پچ های شانه ات با گل پیراهنم
وقت استخوانم
که می رسد
به همه ی هلهله ی نیلوفر
سر سجاده ات ...
کمی بمان
به تماشای تکه های جانم
که می ریزد
در یکی بودهایت ...
در یکی نبودهایت ...
#شیرین_کمالی
چشم هایت را
کمی اندازه ی من باش
وقت پچ پچ های شانه ات با گل پیراهنم
وقت استخوانم
که می رسد
به همه ی هلهله ی نیلوفر
سر سجاده ات ...
کمی بمان
به تماشای تکه های جانم
که می ریزد
در یکی بودهایت ...
در یکی نبودهایت ...
#شیرین_کمالی
@asheghanehaye_fatima
چند سالی بود ندیده بودمش، عمر رفاقتمون بیست سال بود ولی خب زندگی هر کدوم از ما رو پرت کرده بود یه جای دنیا... قبل از سلام اولین چیزی که گفت این بود« دیدی بالاخره ترک کردم». امکان نداشت کسی که از پونزده سالگی جلوی چشم خودم روزی دو بسته سیگار می کشید حالا انقدر راحت از ترک کردن بگه... خندیدم و گفتم توقع نداری که باور کنم؟ گفت باور کن،یه شب به خودم اومدم و دیدم انقدر سرفه هام شدید شده که دیگه بدنم نمی کشه، آخرین نخ رو کشیدم و بوسیدمش گذاشتم کنار! به همین راحتی... وسط حرفامون سراغ کسی رو گرفت که دیگه تو زندگیم نبود، گفتم بالاخره تموم شد... یه اخم کرد و گفت توقع نداری که باور کنم؟ گفتم باور کن، یه شب به خودم اومدم و دیدم دیگه مغزم نمی کشه، دیگه نمی تونم جایی بمونم که جایی برام نیست... هر چی خاطره بود رو بوسیدم و گذاشتم کنار! به همین راحتی... ولیعصر رو قدم می زدیم و حرف نمی زدیم. اولین دکه ای که دید رفت و سیگار خرید، شروع کرد سیگار کشیدن... نگاش کردم و گفتم اینطوری ترک کردی؟ نگام کرد و گفت «هیچ آدمی کامل ترک نمی کنه!» خود تو تمام خاطراتش رو ترک کردی؟ خندیدم و گفتم بیخیال، سیگارت رو بکش!!
#حسین_حائریان
چند سالی بود ندیده بودمش، عمر رفاقتمون بیست سال بود ولی خب زندگی هر کدوم از ما رو پرت کرده بود یه جای دنیا... قبل از سلام اولین چیزی که گفت این بود« دیدی بالاخره ترک کردم». امکان نداشت کسی که از پونزده سالگی جلوی چشم خودم روزی دو بسته سیگار می کشید حالا انقدر راحت از ترک کردن بگه... خندیدم و گفتم توقع نداری که باور کنم؟ گفت باور کن،یه شب به خودم اومدم و دیدم انقدر سرفه هام شدید شده که دیگه بدنم نمی کشه، آخرین نخ رو کشیدم و بوسیدمش گذاشتم کنار! به همین راحتی... وسط حرفامون سراغ کسی رو گرفت که دیگه تو زندگیم نبود، گفتم بالاخره تموم شد... یه اخم کرد و گفت توقع نداری که باور کنم؟ گفتم باور کن، یه شب به خودم اومدم و دیدم دیگه مغزم نمی کشه، دیگه نمی تونم جایی بمونم که جایی برام نیست... هر چی خاطره بود رو بوسیدم و گذاشتم کنار! به همین راحتی... ولیعصر رو قدم می زدیم و حرف نمی زدیم. اولین دکه ای که دید رفت و سیگار خرید، شروع کرد سیگار کشیدن... نگاش کردم و گفتم اینطوری ترک کردی؟ نگام کرد و گفت «هیچ آدمی کامل ترک نمی کنه!» خود تو تمام خاطراتش رو ترک کردی؟ خندیدم و گفتم بیخیال، سیگارت رو بکش!!
#حسین_حائریان
@asheghanehaye_fatima
دگرگونی
وقتی با《لطافت》ات نوشتم
ابری بر فراز دفترم
به نمنم نشست
وقتی با《دلخوری》ات نوشتم
خیال، برگی پژمرده شد...
قلم به کنجی خزید و
واژه به قهر نشست
و وقتی برآن شدم که با《جدایی》ات بنویسم
سرم سوتوکور شد...
انگشتانم به خشکی نشست و
قطرهای را حتّا نتوانست نوشت!
فوریه ۲۰۰۷
#شیرکو_بیکس
مجموعه: مرا به عشق بسپارید
ترجمه: رضا کریممجاور
دگرگونی
وقتی با《لطافت》ات نوشتم
ابری بر فراز دفترم
به نمنم نشست
وقتی با《دلخوری》ات نوشتم
خیال، برگی پژمرده شد...
قلم به کنجی خزید و
واژه به قهر نشست
و وقتی برآن شدم که با《جدایی》ات بنویسم
سرم سوتوکور شد...
انگشتانم به خشکی نشست و
قطرهای را حتّا نتوانست نوشت!
فوریه ۲۰۰۷
#شیرکو_بیکس
مجموعه: مرا به عشق بسپارید
ترجمه: رضا کریممجاور