بوَد همیشه ز تاثیرِ آبِ دیده مرا
قبا به رنگِ دگر، آستین به رنگِ دگر...
#طالب_آملی
@asheghanehaye_fatima
قبا به رنگِ دگر، آستین به رنگِ دگر...
#طالب_آملی
@asheghanehaye_fatima
اما خدای من
آیا چگونه میشود از من ترسید؟
من، من که هیچگاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت بامهای مهآلود آسمان
چیزی نبودهام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانهی قبرستان
موشی به نام مرگ جویدهست...
#فروغ_فرخزاد
@asheghanehaye_fatima
آیا چگونه میشود از من ترسید؟
من، من که هیچگاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت بامهای مهآلود آسمان
چیزی نبودهام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانهی قبرستان
موشی به نام مرگ جویدهست...
#فروغ_فرخزاد
@asheghanehaye_fatima
«ما برای عشقورزی مجبور نیستیم که یکدیگر را بشناسیم و شاید هم اصلاً احتیاجی به عاشق بودن نباشد.»
گمان میکنم باید این سطور از شعر دیلن تاماس را در آغاز فیلمِ کسوف قرار میدادم: «... البته آدمهای دیگری نیز باید بِزیند،/ اگرنه برای عشق ورزیدن، دستکم برای عشق نورزیدن.»
#میکل_آنجلو_آنتونیونی
@asheghanehaye_fatima
گمان میکنم باید این سطور از شعر دیلن تاماس را در آغاز فیلمِ کسوف قرار میدادم: «... البته آدمهای دیگری نیز باید بِزیند،/ اگرنه برای عشق ورزیدن، دستکم برای عشق نورزیدن.»
#میکل_آنجلو_آنتونیونی
@asheghanehaye_fatima
🎼●آهنگ ترکی:
«فصل پاییز است» | Mevsim Sonbahar |
🎙●خواننده: Emir | ترکیه
فصل #پاییز است
قطرات باران بر روی پنجره
در درونام هراسی وجود دارد
مثل این است که دارم تو را از دست میدهم
یک یکشنبهی بارانی
قطرهای باران روی پنجره
در دلام هراسی وجود دارد
اگر لمسام کنی ممکن است گریهام بگیرد...
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎
🔷شعر از #اکبر_شفیعی (یاشار)
(ترجمهی فارسی شعر در پست بعدی)
سنسيزليک، ايچيمه تؤكولن زامان،
قاچيب قبريستانی سوراغلاييرام...
دئييرلر:«اركکلر آغلاماز»، آنجاق
هرگون قبرين اوسته قان آغلاييرام...
آديوی اوستونده گؤردويوم بو داش،
يارالی قلبيمين صبير داشیدی
بوتون آرزیلاريم بوردا گؤمولوب
بو داش، وارليغيمين قبير داشیدی
او باشداشی دئييل، او بير قاپیدی
ابدی دونيايا آچيلان يولدو
سنی بهشتيوه يئتيرن اللر،
منی جهنّمه گؤتورن اولدو!
****
بعضا ً خياليمين قارانليغينا ،
اولدوزلار سپيلير پيلکلر كيمی
اليم چاتماديغی بير فاصیلهده،
نورلا قاريشيرسان ملکلر كيمی
گؤزومون اؤنونده، بعضاً خيالين،
آچيلير سينما پردهسی كيمی
اوندا سئير ائديرم کئچميشيميزی،
كابوسلار، ايچيمده بوغور سسيمی...
نه گؤزل خياللار واريميزايدی؛
قانادلی آت اوسته اوچارديق گؤيه...
گئتديكجه ساچيندان نور چيلهنردی
يئنی اولدوزلاری ساچارديق گويه...
هانی قوردوغوموز چيچک يوواسی؟
آچمادان سولدومو چيچکلريميز؟!
توتدوم اورهييمده آرزیلار ياسی
هانی؟ هاردا قالدی ايستکلريميز؟!
****
بعضاً كئفلیكئفلی گلنده بورا
دئييرم؛ ياخشی كی ياتيبسان هله...
يوخسا بيلهجكدين اعتياديمی
ياخشی كی دونيانی آتيبسان هله...
بيليرم، قارانليق قورخودور سنی
اويسا بورويوبدو دونياوی يقين
قورخما! یوخلوغوندا، يانان قلبيمدن،
بيرآزدان نور ياغار قبريوه سنين...
قيشقيرسام تانرينين كار قولاغينا
يئنه حاياتيما قاتارمی سنی؟!
آنان حوّا كيمی بير آلما يئسن،
بهشتدن دونيايا آتارمی سنی؟!
چيينيمده سئوگينين آغير يوكو وار
اويان، ستون كيمی داياق اول منه
اويان سئوديجهييم! اويان به! اويان!
بوقدهر اويوماق ياراشمير سنه!
بيليرم، سن آرتیق اولماياجاقسان
بيليرم، گئديبسن گئدرـ گلمزه
حايات شرابينين آجيليغينا،
بيليرم، اؤلومو ائديبسن مزه
بيليرم ـ آدينا ياشاماق دئسم ـ
يالنيز اورهييمده ياشيياجاقسان
اؤزونله بيرليكده هرآن فيكريمي،
مجهول بير دونيايا داشيياجاقسان
ـ بير مجهول دونيا كی، يولچولارينين،
بيریده گئرييه دؤنهبيلمهيير!
تانينماز بير يئر كی، عاليملر بيله،
هاردادير؟ هارادير؟ يا نه؟ بيلمهيير!
سنسيزليک، ايچيمه تؤكولن زامان
قاچيب قبريستانی سوراغلاييرام...
دئييرلر: «اركکلر آغلاماز» آنجاق
هرگون قبرین اوسته قان آغلاييرام...
هر زامان يوخلاماق ايستهسم سنی،
سانكی قبريستانا جسديم گلير!
هرلحظه سنينله برابر ياتان،
بو قبير داشينا حسديم گلير...
سانما كی ديرييم، سانما كی وارام
اورهييم چئوريليب غم مئيدانينا
سنسيز آرزیلاريم ايچيمده اؤلوب،
دؤنموشم آرزیلار قبريستانينا...
#اکبر_شفیعی(یاشار)
@asheghanehaye_fatima👇
(ترجمهی فارسی شعر در پست بعدی)
سنسيزليک، ايچيمه تؤكولن زامان،
قاچيب قبريستانی سوراغلاييرام...
دئييرلر:«اركکلر آغلاماز»، آنجاق
هرگون قبرين اوسته قان آغلاييرام...
آديوی اوستونده گؤردويوم بو داش،
يارالی قلبيمين صبير داشیدی
بوتون آرزیلاريم بوردا گؤمولوب
بو داش، وارليغيمين قبير داشیدی
او باشداشی دئييل، او بير قاپیدی
ابدی دونيايا آچيلان يولدو
سنی بهشتيوه يئتيرن اللر،
منی جهنّمه گؤتورن اولدو!
****
بعضا ً خياليمين قارانليغينا ،
اولدوزلار سپيلير پيلکلر كيمی
اليم چاتماديغی بير فاصیلهده،
نورلا قاريشيرسان ملکلر كيمی
گؤزومون اؤنونده، بعضاً خيالين،
آچيلير سينما پردهسی كيمی
اوندا سئير ائديرم کئچميشيميزی،
كابوسلار، ايچيمده بوغور سسيمی...
نه گؤزل خياللار واريميزايدی؛
قانادلی آت اوسته اوچارديق گؤيه...
گئتديكجه ساچيندان نور چيلهنردی
يئنی اولدوزلاری ساچارديق گويه...
هانی قوردوغوموز چيچک يوواسی؟
آچمادان سولدومو چيچکلريميز؟!
توتدوم اورهييمده آرزیلار ياسی
هانی؟ هاردا قالدی ايستکلريميز؟!
****
بعضاً كئفلیكئفلی گلنده بورا
دئييرم؛ ياخشی كی ياتيبسان هله...
يوخسا بيلهجكدين اعتياديمی
ياخشی كی دونيانی آتيبسان هله...
بيليرم، قارانليق قورخودور سنی
اويسا بورويوبدو دونياوی يقين
قورخما! یوخلوغوندا، يانان قلبيمدن،
بيرآزدان نور ياغار قبريوه سنين...
قيشقيرسام تانرينين كار قولاغينا
يئنه حاياتيما قاتارمی سنی؟!
آنان حوّا كيمی بير آلما يئسن،
بهشتدن دونيايا آتارمی سنی؟!
چيينيمده سئوگينين آغير يوكو وار
اويان، ستون كيمی داياق اول منه
اويان سئوديجهييم! اويان به! اويان!
بوقدهر اويوماق ياراشمير سنه!
بيليرم، سن آرتیق اولماياجاقسان
بيليرم، گئديبسن گئدرـ گلمزه
حايات شرابينين آجيليغينا،
بيليرم، اؤلومو ائديبسن مزه
بيليرم ـ آدينا ياشاماق دئسم ـ
يالنيز اورهييمده ياشيياجاقسان
اؤزونله بيرليكده هرآن فيكريمي،
مجهول بير دونيايا داشيياجاقسان
ـ بير مجهول دونيا كی، يولچولارينين،
بيریده گئرييه دؤنهبيلمهيير!
تانينماز بير يئر كی، عاليملر بيله،
هاردادير؟ هارادير؟ يا نه؟ بيلمهيير!
سنسيزليک، ايچيمه تؤكولن زامان
قاچيب قبريستانی سوراغلاييرام...
دئييرلر: «اركکلر آغلاماز» آنجاق
هرگون قبرین اوسته قان آغلاييرام...
هر زامان يوخلاماق ايستهسم سنی،
سانكی قبريستانا جسديم گلير!
هرلحظه سنينله برابر ياتان،
بو قبير داشينا حسديم گلير...
سانما كی ديرييم، سانما كی وارام
اورهييم چئوريليب غم مئيدانينا
سنسيز آرزیلاريم ايچيمده اؤلوب،
دؤنموشم آرزیلار قبريستانينا...
#اکبر_شفیعی(یاشار)
@asheghanehaye_fatima👇
@asheghanehaye_fatima👆
آنهنگام که نبودن تو
در درونم آوار میشود
به گورستان رفته و آنجا سراغ تو را میگیرم
میگویند: «مردها هرگز نمیگریند»
اما هر روز
من در مزار تو خون گریه میکنم...
این سنگی که نام تو را بر آن میبینم،
سنگ صبورِ این قلب زخمیام است
تمامی آرزوهایم
در اینجا خاک شدهاند
این سنگ، سنگِ قبرِ همهی هستونیست من است
این قطعهسنگی که بالای مزار توست
یک سنگ نیست،
بلکه دریست واشده بر دنیای ابدی،
آن دستانی که تو را به بهشت رساند،
همانیست که مرا به جهنم برداشت!
گاهی ستارهها
مانند پولکهایی به تاریکیِ خیالم میریزند
و در دوردستها میبینم که
همچون فرشتهها با نور میآمیزی
گاهی خیال تو
در برابر چشمانم،
چون پردهی سینما پدیدار میشود
در آن
به گذشتههامان مینگرم
کابوسها صدایم را در درونم خفه میکنند...
چه خیالهای زیبایی داشتیم
بر دوش اسبی بالدار به آسمان پرواز میکردیم
تا که میراندیم
از گیسوانت نور میپاشید
و ستارههای تازهای به آسمان میپراکندیم...
کو آن لانهای که برای گلها ساخته بودیم؟
غنچههامان گل نداده پژمردند؟
در دلم آرزوها به سوگ نشستند
کو؟
کجا ماندند آن آرزوهامان؟
گاهی که مست و لایعقل
به اینجا میآیم،
میگویم
چه خوب که اینجا خوابیدهای
وگرنه میفهمیدی اعتیادم را
چه خوب که تو از این دنیا گذشتهای...
میدانم
تاریکی تو را هراسان کرده
و دنیای تو را دربرگرفته،
اما نترس
در نبود تو
از این قلبِ سوختهام
بر مزار تو نور میبارد...
اگر بر گوش ِ کرِ خداوند فریاد بزنم
آیا دوباره تو را به زندگانی من میآورد؟
اگر مانند مادرت حوا
سیبی بخوری
تو را از بهشت بر این دنیا میاندازد؟!
بار سنگین عشق بر دوشم است
بیدار شو
و مانند ستونی تکیهگاهم باش
بیدار شو محبوب من
بیدار شو!
اینقدر خوابیدن برازندهی تو نیست!
میدانم
تو دیگر نخواهی بود
میدانم به جایی رفتهای که بازگشتی در آن نیست،
میدانم
تو مرگ را
برای تلخیِ شراب این زندگی مزه کردهای.
میدانم
اگر چیزی به اسمِ زندگیکردن باشد،
تنها در قلب من زندگی خواهد کرد
هر آن فکر مرا با خود
به یک دنیای مجهولی خواهی برد_
دنیای نامعلومی که مسافرانش
هیچیک را توانِ بازگشت به عقب نیست
دنیای ناشناختهای که حتی عالمان نیز نمیدانند،
آنجا کجاست؟ و یا آن چیست؟
هر زمان که نبودنت در درونم میریزد
از گورستان سراغت را میگیرم
میگویند«مرد گریه نمیکند»اما
هر روز بر مزار تو خون میگریم...
هرگاه که میخواهم از تو سراغی بگیرم،
گویی که بر گورستان جسدم میآید!
هر لحظه
بر این سنگ قبری که با تو خوابیده
حسادت میکنم...!
گمان مکن که زندهام
گمان مکن که هستم من،
دلم بدل شده به میدانی پر از اندوه،
بی تو
آرزوهایم در درونم مردهاند
بیتو
بدل به گورستان آرزوها شدهام...
#اکبر_شفیعی (یاشار)
برگردان به فارسی: #فرید_فرخ_زاد
آنهنگام که نبودن تو
در درونم آوار میشود
به گورستان رفته و آنجا سراغ تو را میگیرم
میگویند: «مردها هرگز نمیگریند»
اما هر روز
من در مزار تو خون گریه میکنم...
این سنگی که نام تو را بر آن میبینم،
سنگ صبورِ این قلب زخمیام است
تمامی آرزوهایم
در اینجا خاک شدهاند
این سنگ، سنگِ قبرِ همهی هستونیست من است
این قطعهسنگی که بالای مزار توست
یک سنگ نیست،
بلکه دریست واشده بر دنیای ابدی،
آن دستانی که تو را به بهشت رساند،
همانیست که مرا به جهنم برداشت!
گاهی ستارهها
مانند پولکهایی به تاریکیِ خیالم میریزند
و در دوردستها میبینم که
همچون فرشتهها با نور میآمیزی
گاهی خیال تو
در برابر چشمانم،
چون پردهی سینما پدیدار میشود
در آن
به گذشتههامان مینگرم
کابوسها صدایم را در درونم خفه میکنند...
چه خیالهای زیبایی داشتیم
بر دوش اسبی بالدار به آسمان پرواز میکردیم
تا که میراندیم
از گیسوانت نور میپاشید
و ستارههای تازهای به آسمان میپراکندیم...
کو آن لانهای که برای گلها ساخته بودیم؟
غنچههامان گل نداده پژمردند؟
در دلم آرزوها به سوگ نشستند
کو؟
کجا ماندند آن آرزوهامان؟
گاهی که مست و لایعقل
به اینجا میآیم،
میگویم
چه خوب که اینجا خوابیدهای
وگرنه میفهمیدی اعتیادم را
چه خوب که تو از این دنیا گذشتهای...
میدانم
تاریکی تو را هراسان کرده
و دنیای تو را دربرگرفته،
اما نترس
در نبود تو
از این قلبِ سوختهام
بر مزار تو نور میبارد...
اگر بر گوش ِ کرِ خداوند فریاد بزنم
آیا دوباره تو را به زندگانی من میآورد؟
اگر مانند مادرت حوا
سیبی بخوری
تو را از بهشت بر این دنیا میاندازد؟!
بار سنگین عشق بر دوشم است
بیدار شو
و مانند ستونی تکیهگاهم باش
بیدار شو محبوب من
بیدار شو!
اینقدر خوابیدن برازندهی تو نیست!
میدانم
تو دیگر نخواهی بود
میدانم به جایی رفتهای که بازگشتی در آن نیست،
میدانم
تو مرگ را
برای تلخیِ شراب این زندگی مزه کردهای.
میدانم
اگر چیزی به اسمِ زندگیکردن باشد،
تنها در قلب من زندگی خواهد کرد
هر آن فکر مرا با خود
به یک دنیای مجهولی خواهی برد_
دنیای نامعلومی که مسافرانش
هیچیک را توانِ بازگشت به عقب نیست
دنیای ناشناختهای که حتی عالمان نیز نمیدانند،
آنجا کجاست؟ و یا آن چیست؟
هر زمان که نبودنت در درونم میریزد
از گورستان سراغت را میگیرم
میگویند«مرد گریه نمیکند»اما
هر روز بر مزار تو خون میگریم...
هرگاه که میخواهم از تو سراغی بگیرم،
گویی که بر گورستان جسدم میآید!
هر لحظه
بر این سنگ قبری که با تو خوابیده
حسادت میکنم...!
گمان مکن که زندهام
گمان مکن که هستم من،
دلم بدل شده به میدانی پر از اندوه،
بی تو
آرزوهایم در درونم مردهاند
بیتو
بدل به گورستان آرزوها شدهام...
#اکبر_شفیعی (یاشار)
برگردان به فارسی: #فرید_فرخ_زاد
#دیوار_نوشت:
به من گفت:
"پاییز را دوست دارم"
و من از آنروز شروع به ریختن کردم...
@asheghanehaye_fatima
ما برگهای زردیم،افتاده بر سر هم
در قتلگاه پاییز،نتْوان شمرد ما را...
#محمد_قهرمان
به من گفت:
"پاییز را دوست دارم"
و من از آنروز شروع به ریختن کردم...
@asheghanehaye_fatima
ما برگهای زردیم،افتاده بر سر هم
در قتلگاه پاییز،نتْوان شمرد ما را...
#محمد_قهرمان
@asheghanehaye_fatima
کسی از آنسوی ظلمت،مرا صدا میکرد
که بادبادکِ خورشید را هوا میکرد
کسی _ سبکتر از اندیشهای _ که چون میرفت
به جای گامزدن در هوا، شنا میکرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر یک چمنِ غرق گل،صفا میکرد
کسی که دفتر عمر مرا، بههم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد_
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در اینسویْآنسویِ تقویم،جابهجا میکرد...
*****
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پابهپا میکرد:
مگر نه کودکیام،راهکوبِ پیری بود
که زِابتدای سفر،مشق انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبار توفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته،وا میکرد؟
بهار نیز که با خون گل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
*****
«که میگرفت» رها کن. صفای صلحِ کسی
که آهوان گرفتار را رها میکرد
تو را به کینه چه دینیست؟کاش میآمد،
کسی که دِین جهان را،به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا
کسی به معجزهای، مار را، عصا میکرد
#حسین_منزوی
کسی از آنسوی ظلمت،مرا صدا میکرد
که بادبادکِ خورشید را هوا میکرد
کسی _ سبکتر از اندیشهای _ که چون میرفت
به جای گامزدن در هوا، شنا میکرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر یک چمنِ غرق گل،صفا میکرد
کسی که دفتر عمر مرا، بههم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد_
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در اینسویْآنسویِ تقویم،جابهجا میکرد...
*****
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پابهپا میکرد:
مگر نه کودکیام،راهکوبِ پیری بود
که زِابتدای سفر،مشق انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبار توفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته،وا میکرد؟
بهار نیز که با خون گل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
*****
«که میگرفت» رها کن. صفای صلحِ کسی
که آهوان گرفتار را رها میکرد
تو را به کینه چه دینیست؟کاش میآمد،
کسی که دِین جهان را،به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا
کسی به معجزهای، مار را، عصا میکرد
#حسین_منزوی
تا نامهات رسید به دستم، شدم ز دست
در بیخودی مگر به شرابش نوشتهای؟
#شریف_تهرانی
@asheghanehaye_fatima
در بیخودی مگر به شرابش نوشتهای؟
#شریف_تهرانی
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
از مردان و زنان متوسط حذر کن! از عشقشان. چرا که در عشقشان متوسط هستند و به دنبال عشق متوسط هم میگردند. اما در نفرت نبوغ دارند. به اندازهی کافی نبوغ در نفرتشان دارند که تو را بکشد. که هرکسی را بکشد. چون هنری ندارند از فهم هنر هم عاجز خواهند بود. چون از عشق ورزیدن کامل عاجز اند، عشق تو را هم ناقص میپندارند و آنوقت ازت متنفر میشوند و تنفرشان کامل است... کاملترین هنرشان!
#چارلز_بوکوفسکی
از مردان و زنان متوسط حذر کن! از عشقشان. چرا که در عشقشان متوسط هستند و به دنبال عشق متوسط هم میگردند. اما در نفرت نبوغ دارند. به اندازهی کافی نبوغ در نفرتشان دارند که تو را بکشد. که هرکسی را بکشد. چون هنری ندارند از فهم هنر هم عاجز خواهند بود. چون از عشق ورزیدن کامل عاجز اند، عشق تو را هم ناقص میپندارند و آنوقت ازت متنفر میشوند و تنفرشان کامل است... کاملترین هنرشان!
#چارلز_بوکوفسکی
@asheghanehaye_fatima
سلام بانو!
در سیاهی چشمهای من
پاییز صد ساله شد
خلقِ من تنگتر از سرخترین غروبی که دیده ای
هذیانِ لحظههایی را میگوید که بی آمدن، گذشت.
ناچارم بانو!
باید چنان بی قرار از خیالِ ریشهام بگریزم
تا خودم را در بارانی که قرار است خیسمان کند، گم کنم
باید چنان بی صدا کنارِ قدمهایت بشکنم
تا جاودانه کنم صلابتِ عشق را
در زرد و نارنجی فصلی که نزدیک است
فصلی که میآید
تا به یاد آوری دوستت داشتم
تا به یاد آوری دوباره دوست داشته باشی
دوست داشته باشی
کسی از عطرِ نمناکِ کوچه بگذرد
و بگوید: سلام بانو!
#نیکی_فیروزکوهی
📚📚پاییز صد ساله شد
سلام بانو!
در سیاهی چشمهای من
پاییز صد ساله شد
خلقِ من تنگتر از سرخترین غروبی که دیده ای
هذیانِ لحظههایی را میگوید که بی آمدن، گذشت.
ناچارم بانو!
باید چنان بی قرار از خیالِ ریشهام بگریزم
تا خودم را در بارانی که قرار است خیسمان کند، گم کنم
باید چنان بی صدا کنارِ قدمهایت بشکنم
تا جاودانه کنم صلابتِ عشق را
در زرد و نارنجی فصلی که نزدیک است
فصلی که میآید
تا به یاد آوری دوستت داشتم
تا به یاد آوری دوباره دوست داشته باشی
دوست داشته باشی
کسی از عطرِ نمناکِ کوچه بگذرد
و بگوید: سلام بانو!
#نیکی_فیروزکوهی
📚📚پاییز صد ساله شد
@asheghanehaye_fatima
▪️
دنياى درون يک زن می تواند به
همان سرعتى تغيير كند كه دنيا
در جنگ تغيير مى كند.
#کریستین_هانا
▪️
دنياى درون يک زن می تواند به
همان سرعتى تغيير كند كه دنيا
در جنگ تغيير مى كند.
#کریستین_هانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش آدم می توانست به رفته هایش بگوید برگردند...
کاش رفته ها می توانستند صدای غم انگیز حال بر جای مانده ها را بشنوند...
کاش قانون رفتن، برنگشتن نبود....
#نیکی_فیروزکوهی
@asheghanehaye_fatima
کاش رفته ها می توانستند صدای غم انگیز حال بر جای مانده ها را بشنوند...
کاش قانون رفتن، برنگشتن نبود....
#نیکی_فیروزکوهی
@asheghanehaye_fatima