با منی و تصویرت در صف تداعیها
اختتام پیشاز خواب،
افتتاح بیداری است...
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
اختتام پیشاز خواب،
افتتاح بیداری است...
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
پسر که باشی
دلت هم که گرفته باشد
بی اختیار دلت یک جاده میخواهد
سواره یا پیاده اش فرقی نمیکند
مسیری خلوت و ساکت و به دور از آدم های این دنیا
پسر که باشی دلت هم که گرفته باشد
دلت سیگار میخواهد تا دود شوی و از این شهر پرواز کنی
مهم نیست سیگارت از کدام برند باشد
مارلبرو باشد یا تیر
و این مهم نبودن ، سرآغاز هر دلتنگیست
#علیرضا_بهجتی
پسر که باشی
دلت هم که گرفته باشد
بی اختیار دلت یک جاده میخواهد
سواره یا پیاده اش فرقی نمیکند
مسیری خلوت و ساکت و به دور از آدم های این دنیا
پسر که باشی دلت هم که گرفته باشد
دلت سیگار میخواهد تا دود شوی و از این شهر پرواز کنی
مهم نیست سیگارت از کدام برند باشد
مارلبرو باشد یا تیر
و این مهم نبودن ، سرآغاز هر دلتنگیست
#علیرضا_بهجتی
@asheghanehaye_fatima
مولانا میگوید تا وقتیکه عاشق باشی، حتی اگر عاشق ِ وهم هم باشی بازهم شانس ِ این را داری که به حقیقت برسی اما در یک صورت! و آن در صورتیست که «صادق» باشی :
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
عاشق آن وهم «اگر» صادق بود
آن مجازش تا حقیقت می رود
#مولانا
مولانا میگوید تا وقتیکه عاشق باشی، حتی اگر عاشق ِ وهم هم باشی بازهم شانس ِ این را داری که به حقیقت برسی اما در یک صورت! و آن در صورتیست که «صادق» باشی :
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
عاشق آن وهم «اگر» صادق بود
آن مجازش تا حقیقت می رود
#مولانا
محبوبم!
مرا بخاطر گریزم از خاطراتمان، از گذشته ای پر شور، از پاییزهایی که چنان بی محابا ما را بهم نزدیک می کردند، ببخش. بی تو، در پاییزی ترین روزهای سال، غمگین ترین آدمی هستم که با جسارت تمام هنوز روی پاهای خودش ایستاده و هنوز آنقدر عشق را مقدس می داند که باورش نمی شود خداحافظ یعنی خداحافظ!
مرا بخاطر اشک هایی که باید در فراقت می ریختم ولی مصرانه در گلوگاهم نگاه داشتم ببخش! پشت این پنجره ها، رو به خیابانی که تو را با خودش برد، انتظار گرچه طاقت فرسا ولی زیباست، دیدگانم را بی اشک می خواستم تا آمدنت را به شکوه محض شاهد باشم. برای گریستن همیشه وقت هست، باید مراقب لحظه های خوش فصلی تازه می بودم.
مرا بخاطر تمام شعرهایی که باید از چشمهای نیمه بارانی و از دست های خجولت می نوشتم ببخش! گاهی قلب و قلم با هم سکته می کنند، گاهی شاعر و شعرش کنار هم در سکوتی تلخ جان می دهند، گاهی فکر می کنی بایدآخرین شعر را برای خودت حفظ کنی، برای روز نبودن نیمه دیگرت، برای روز نبودن سایه خاموشت، برای روز دفن کتاب شعرت، برای روز مرگ عشق های با اصالت!
مرا به خاطر آنچه که هستم و نخواستم و نتواستم که باشم ببخش! در سینه من دیوانه ای زنجیری نفس می کشد که خودش را به هر چیزی که نشانی از رهایی دارد نسبت می دهد. یک مجنونِ دلباخته در کمین پاییز هایی که عطر روزهای خوش با هم بودن را با خود می آورند. آیا می توان از چشمهایی که به رنگ عصیان در آمده اند طلب آرامش داشت؟ و انتظار لبخند را از آرزو گم کرده ای هراسیده چه؟ آفتاب را می شود به تاریکی خو گرفته ای تنها هدیه کرد؟
محبوبم!
در این آخرین پاییز، مرا به خاطر نبودنم ببخش! من از نبودنهای بی شمار، بسیار رنجیده ام ....
@asheghanehaye_fatima
#نیکی_فیروزکوهی
📚ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح
مرا بخاطر گریزم از خاطراتمان، از گذشته ای پر شور، از پاییزهایی که چنان بی محابا ما را بهم نزدیک می کردند، ببخش. بی تو، در پاییزی ترین روزهای سال، غمگین ترین آدمی هستم که با جسارت تمام هنوز روی پاهای خودش ایستاده و هنوز آنقدر عشق را مقدس می داند که باورش نمی شود خداحافظ یعنی خداحافظ!
مرا بخاطر اشک هایی که باید در فراقت می ریختم ولی مصرانه در گلوگاهم نگاه داشتم ببخش! پشت این پنجره ها، رو به خیابانی که تو را با خودش برد، انتظار گرچه طاقت فرسا ولی زیباست، دیدگانم را بی اشک می خواستم تا آمدنت را به شکوه محض شاهد باشم. برای گریستن همیشه وقت هست، باید مراقب لحظه های خوش فصلی تازه می بودم.
مرا بخاطر تمام شعرهایی که باید از چشمهای نیمه بارانی و از دست های خجولت می نوشتم ببخش! گاهی قلب و قلم با هم سکته می کنند، گاهی شاعر و شعرش کنار هم در سکوتی تلخ جان می دهند، گاهی فکر می کنی بایدآخرین شعر را برای خودت حفظ کنی، برای روز نبودن نیمه دیگرت، برای روز نبودن سایه خاموشت، برای روز دفن کتاب شعرت، برای روز مرگ عشق های با اصالت!
مرا به خاطر آنچه که هستم و نخواستم و نتواستم که باشم ببخش! در سینه من دیوانه ای زنجیری نفس می کشد که خودش را به هر چیزی که نشانی از رهایی دارد نسبت می دهد. یک مجنونِ دلباخته در کمین پاییز هایی که عطر روزهای خوش با هم بودن را با خود می آورند. آیا می توان از چشمهایی که به رنگ عصیان در آمده اند طلب آرامش داشت؟ و انتظار لبخند را از آرزو گم کرده ای هراسیده چه؟ آفتاب را می شود به تاریکی خو گرفته ای تنها هدیه کرد؟
محبوبم!
در این آخرین پاییز، مرا به خاطر نبودنم ببخش! من از نبودنهای بی شمار، بسیار رنجیده ام ....
@asheghanehaye_fatima
#نیکی_فیروزکوهی
📚ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح
چه چیز موجب شکلگیری جنسیت میشود؟
#امین_قضایی
آنچه نظریه فمینیستی و مطالعات جنسی، بر سر آن اجماع دارند این است که sex یا تفاوت جسمانی یا فیزیولوژیک بین زن و مرد، الزاما توضیح دهنده تفاوت در رفتار، طرز فکر و نقش اجتماعی نیست. یک مثال ساده اینکه اگر مشاهده میکنید زنان احساساتی یا عاطفی یا تعاملیتر از مردان رفتار میکنند، این در تفاوت در جنس و جسم آنان ریشه ندارد. اگر چنین فرضی را بپذیریم، این سئوال پیش میآید که پس چه چیز باعث میشود که زنان و مردان در مجموع خصایص ذهنی یا رفتاری متفاوتی داشته باشند. پاسخ به این سئوال هدف این مقاله است.
برای پاسخ به این سئوال، نظریههای زیادی صادر شده است. برخی از این نظریهها، میپذیرند که تفاوت جنسی یا sex، تاحدی نقش دارد و کاملا بیتاثیر نیست یا دستکم آغازکننده تفاوتجنسیتی است و برخی دیگر بهطور کل، منکر تاثیر ناگزیر جنس روی جنسیت میشوند. ما در ذیل برخی از پاسخها را بهطور بسیار اجمالی بررسی میکنیم:
روانکاوی و فمینیسمروانکاوانه مدعی است که تفاوت جنسیتی و نیز گرایش جنسی (همجنسگرا یا دگرجنسگرا بودن)، به دلیل فرآیند متفاوتی است که کودک در مراحل رشد خود و شکلگیری روان خود تجربه میکند. یعنی کودک پسر و دختر هرکدام درام روانی متفاوتی را از سر میگذرانند.
برخی دیگر از نظریهپردازان، این تفاوت را به نقشها و نظامارزشگذاریهای متفاوتی نسبت میدهند که کودک در فرآیند جامعهپذیری دریافت میکند. این رویکرد را تاحدی میتوان فرهنگی یا جامعهشناختی دانست. بدین ترتیب، دختر و پسر از همان ابتدای کودکی، متوجه میشوند که باید برحسب کلیشهها و ارزش گذاریهایجنسیتی رفتار کنند و از دو جنس انتظارات متفاوتی وجود دارد. پس آنها شخصیت و رفتار خود را مطابق این ارزشها و انتظارات شکل میدهند.
همین رویکرد بالا را میتوان به صورت تاریخی هم توضیح داد. یعنی شرایط تولیدی و زیستی انسانها موجب شده است که زنان و مردان نقش اجتماعی و در نتیجه افکار و رفتار متفاوتی پیدا کنند.
@asheghanehaye_fatima
#امین_قضایی
آنچه نظریه فمینیستی و مطالعات جنسی، بر سر آن اجماع دارند این است که sex یا تفاوت جسمانی یا فیزیولوژیک بین زن و مرد، الزاما توضیح دهنده تفاوت در رفتار، طرز فکر و نقش اجتماعی نیست. یک مثال ساده اینکه اگر مشاهده میکنید زنان احساساتی یا عاطفی یا تعاملیتر از مردان رفتار میکنند، این در تفاوت در جنس و جسم آنان ریشه ندارد. اگر چنین فرضی را بپذیریم، این سئوال پیش میآید که پس چه چیز باعث میشود که زنان و مردان در مجموع خصایص ذهنی یا رفتاری متفاوتی داشته باشند. پاسخ به این سئوال هدف این مقاله است.
برای پاسخ به این سئوال، نظریههای زیادی صادر شده است. برخی از این نظریهها، میپذیرند که تفاوت جنسی یا sex، تاحدی نقش دارد و کاملا بیتاثیر نیست یا دستکم آغازکننده تفاوتجنسیتی است و برخی دیگر بهطور کل، منکر تاثیر ناگزیر جنس روی جنسیت میشوند. ما در ذیل برخی از پاسخها را بهطور بسیار اجمالی بررسی میکنیم:
روانکاوی و فمینیسمروانکاوانه مدعی است که تفاوت جنسیتی و نیز گرایش جنسی (همجنسگرا یا دگرجنسگرا بودن)، به دلیل فرآیند متفاوتی است که کودک در مراحل رشد خود و شکلگیری روان خود تجربه میکند. یعنی کودک پسر و دختر هرکدام درام روانی متفاوتی را از سر میگذرانند.
برخی دیگر از نظریهپردازان، این تفاوت را به نقشها و نظامارزشگذاریهای متفاوتی نسبت میدهند که کودک در فرآیند جامعهپذیری دریافت میکند. این رویکرد را تاحدی میتوان فرهنگی یا جامعهشناختی دانست. بدین ترتیب، دختر و پسر از همان ابتدای کودکی، متوجه میشوند که باید برحسب کلیشهها و ارزش گذاریهایجنسیتی رفتار کنند و از دو جنس انتظارات متفاوتی وجود دارد. پس آنها شخصیت و رفتار خود را مطابق این ارزشها و انتظارات شکل میدهند.
همین رویکرد بالا را میتوان به صورت تاریخی هم توضیح داد. یعنی شرایط تولیدی و زیستی انسانها موجب شده است که زنان و مردان نقش اجتماعی و در نتیجه افکار و رفتار متفاوتی پیدا کنند.
@asheghanehaye_fatima
عشق عین الکل است، هر قدر ناتوان تر و مست تر بشوی، گمان می کنی قوی تر و تواناتری و از حقوق خودت مطمئن تر می شوی...
#فردینان_سلین
@asheghanehaye_fatima
#فردینان_سلین
@asheghanehaye_fatima
غریب است سرگردانی در مه
آنجا که تنهاست هر سنگ و بوتهای
و هیچ درختی درخت دیگر را نمیبیند
همه تنهایاند
پر از دوست بود دنیا برایام
آنوقت که زندگیام نور بود
اینک که مه فرو میافتد
دیگر کسی قابل رویت نیست
راستی که هیچکس عاقل نمیشود
مگر اینکه تاریکی را بشناسد
که خاموش و گریزناپذیر
از همه جدا میکند او را
غریب است در مه سرگردان شدن
زندگی تنها بودن است
هیچکس چیز دیگری نمیشناسد
همه تنهایاند
■●شاعر: #هرمان_هسه | Hermann Hesse | آلمانی-سوییسی، ۱۹۶۲-۱۸۷۷ | برندهی جایزهی نوبلِ ادبیات در سال۱۹۴۶ |
■●برگردان: #فرشته_وزيرینسب
@asheghanehaye_fatima
آنجا که تنهاست هر سنگ و بوتهای
و هیچ درختی درخت دیگر را نمیبیند
همه تنهایاند
پر از دوست بود دنیا برایام
آنوقت که زندگیام نور بود
اینک که مه فرو میافتد
دیگر کسی قابل رویت نیست
راستی که هیچکس عاقل نمیشود
مگر اینکه تاریکی را بشناسد
که خاموش و گریزناپذیر
از همه جدا میکند او را
غریب است در مه سرگردان شدن
زندگی تنها بودن است
هیچکس چیز دیگری نمیشناسد
همه تنهایاند
■●شاعر: #هرمان_هسه | Hermann Hesse | آلمانی-سوییسی، ۱۹۶۲-۱۸۷۷ | برندهی جایزهی نوبلِ ادبیات در سال۱۹۴۶ |
■●برگردان: #فرشته_وزيرینسب
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
کجا میروی
فرقی نمیکند خانه یا خیابان
کوه یا دریا
به پیش میبرم تو را
فصلها لابهلای انگشتانام فرومیریزند
و تو آبتنی میکنی زیر بارش فصل
به پیش میبرم تو را
بر پیشانیات خط میاندازی
با دستهای من باز میکنی
میبندی درها را
با مردمکهایم نگاه میکنی
با لبهایم میخندی میخندم
به پیش میبرم تو را
آژیرکشان هر کجا میروی در خون تو
سفید و قرمز
نمیتوانی ترکشان کنی گلبولهایی که منام
در خونات میچرخم میرقصام
به پیش میبرم تو را
■●شاعر: #آفاق_شوهانی
کجا میروی
فرقی نمیکند خانه یا خیابان
کوه یا دریا
به پیش میبرم تو را
فصلها لابهلای انگشتانام فرومیریزند
و تو آبتنی میکنی زیر بارش فصل
به پیش میبرم تو را
بر پیشانیات خط میاندازی
با دستهای من باز میکنی
میبندی درها را
با مردمکهایم نگاه میکنی
با لبهایم میخندی میخندم
به پیش میبرم تو را
آژیرکشان هر کجا میروی در خون تو
سفید و قرمز
نمیتوانی ترکشان کنی گلبولهایی که منام
در خونات میچرخم میرقصام
به پیش میبرم تو را
■●شاعر: #آفاق_شوهانی
Forwarded from اتچ بات
حتما این پاییز هم مثل همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از تنهایی و خاطرات آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پ یک نقطه کم، دانشگاه ها پر از دانشجوهای ترم اولی میشود که خیال میکنند عشق جایی در حوالی صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتما رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتما دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتما من دوباره لای تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطرات مدرسه را مثل کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطرات روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانی کیکرز، چند کتاب تازه به کتابخانه ام اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان قصه میسازم...
حتما این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را توی دست های بزرگت میگیری و من آهنگ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتما ما جایی در میان این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...
#نازنين_عابدين_پور
#فاطیما
پ.ن:
رنجِ پاییز مبارک 🍂💜🍂
@asheghanehaye_fatima
حتما این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را توی دست های بزرگت میگیری و من آهنگ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتما ما جایی در میان این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...
#نازنين_عابدين_پور
#فاطیما
پ.ن:
رنجِ پاییز مبارک 🍂💜🍂
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎