و آنگاه که ظاهر میشوی
تمامِ رودخانهها در تنام آواز سرمیدهند
ناقوسها، آسمان را به لرزه درمیآورند
و صدای سرودی جهان را پرمیکند.
فقط تو و من
فقط تو و من، عشقِ من
گوش بسپار به آن.
#پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
@asheghanehaye_fatima
تمامِ رودخانهها در تنام آواز سرمیدهند
ناقوسها، آسمان را به لرزه درمیآورند
و صدای سرودی جهان را پرمیکند.
فقط تو و من
فقط تو و من، عشقِ من
گوش بسپار به آن.
#پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
@asheghanehaye_fatima
•
تمامی عشقم را
در جامی به فراخی زمین
تمامی عشقم را
با خارها و ستارهها
نثار تو کردم
اما
تو با پاهای کوچک، پاشنههایی چرکین
بر آتش آن گام نهادی
و آن را خاموش کردی
آه عشق سترگ
معشوق خُرد من !
در پیکارم از پای ننشستم
در ره سپردن به سوی زندگی
به سوی صلح، به سوی نان برای همه
لحظهای درنگ نکردم
اما تو را در بازوانم بلند کردم
و بر بوسههایم دوختم
و چنان در تو نگریستم
که دیگر
هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست...!
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
تمامی عشقم را
در جامی به فراخی زمین
تمامی عشقم را
با خارها و ستارهها
نثار تو کردم
اما
تو با پاهای کوچک، پاشنههایی چرکین
بر آتش آن گام نهادی
و آن را خاموش کردی
آه عشق سترگ
معشوق خُرد من !
در پیکارم از پای ننشستم
در ره سپردن به سوی زندگی
به سوی صلح، به سوی نان برای همه
لحظهای درنگ نکردم
اما تو را در بازوانم بلند کردم
و بر بوسههایم دوختم
و چنان در تو نگریستم
که دیگر
هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست...!
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
.
برهنه
تو ساده اى چون دست
برآمده از خاك، نغز، مختصر، تابان و منعطف
نگاره اى در ماه، معابرى در سيب
برهنه، بالابلند، چون نازكاى ساقه ى عريان گندمى...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
برهنه
تو ساده اى چون دست
برآمده از خاك، نغز، مختصر، تابان و منعطف
نگاره اى در ماه، معابرى در سيب
برهنه، بالابلند، چون نازكاى ساقه ى عريان گندمى...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
چه رنجی کشیدهیی از عادتات به من،
به روحِ تنها و وحشیام،
و به نامام که میرماند همه را.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
■برگردان: #بیژن_الهی
@asheghanehaye_fatima
به روحِ تنها و وحشیام،
و به نامام که میرماند همه را.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
■برگردان: #بیژن_الهی
@asheghanehaye_fatima
با دردهای زخمگونهیی زیست میکنم؛
اگر مرا لمس کنی
آسیبی به من خواهی زد که ترمیم نخواهد شد!
نوازشهایت مرا احاطه میکند
مانند پیچکهایی که از دیوارِ افسردگی بالا میروند!
عشقات را از یاد بردهام
با اینحال از ورای هر پنجرهیی
مانندِ تصویری گنگ میبینمت.
I live with pain that is like a wound;
If you touch me,
You will do me irreparable harm.
Your caresses enfold me,
Like climbing vines on melancholy walls. I have forgotten your love,
Yet I seem to glimpse you in every
window.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
■برگردان: #اردشیر_هادوی
@asheghanehaye_fatima
اگر مرا لمس کنی
آسیبی به من خواهی زد که ترمیم نخواهد شد!
نوازشهایت مرا احاطه میکند
مانند پیچکهایی که از دیوارِ افسردگی بالا میروند!
عشقات را از یاد بردهام
با اینحال از ورای هر پنجرهیی
مانندِ تصویری گنگ میبینمت.
I live with pain that is like a wound;
If you touch me,
You will do me irreparable harm.
Your caresses enfold me,
Like climbing vines on melancholy walls. I have forgotten your love,
Yet I seem to glimpse you in every
window.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
■برگردان: #اردشیر_هادوی
@asheghanehaye_fatima
خُرد
گل سرخ،
سرخ گل خُرد،
گاه
خرد و برهنه،
چناني
كه گويي در يك دست من
جاي مي گيري
تا تو را ميان دو انگشت
به دهانم برم،
اما
به ناگهان
پايم پايت را لمس مي كند و دهانم لبانت را:
تو بزرگ مي شوي
شانه هايت چون دو تپه قد مي افرازند،
سينه هايت بر سينه ام سرگردانند
بازويم به دشواري بر گردِ
كمر هلال گونه ات مي پيچد:
خود را در عشق چون آب دريا
رها كرده اي:
چشمان فراخ آسمان را به دشواري
مي توانم سنجيد
و بر دهانت خم مي شوم تا
بوسه بر زمين زنم
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
خُرد
گل سرخ،
سرخ گل خُرد،
گاه
خرد و برهنه،
چناني
كه گويي در يك دست من
جاي مي گيري
تا تو را ميان دو انگشت
به دهانم برم،
اما
به ناگهان
پايم پايت را لمس مي كند و دهانم لبانت را:
تو بزرگ مي شوي
شانه هايت چون دو تپه قد مي افرازند،
سينه هايت بر سينه ام سرگردانند
بازويم به دشواري بر گردِ
كمر هلال گونه ات مي پيچد:
خود را در عشق چون آب دريا
رها كرده اي:
چشمان فراخ آسمان را به دشواري
مي توانم سنجيد
و بر دهانت خم مي شوم تا
بوسه بر زمين زنم
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
چه رنجی کشیدهای از عادتت به من،
به روح تنها و وحشیام،
و به نامم که میرماند همه را.
بارها دیدهایم ستارهٔ صبح
میسوزد و بر چشمهای ما بوسه میزند،
و بالاسرمان باز میشوند شفقها
به گونهٔ بادزنهایی چرخان.
کلمههای من
نوازشگرانه بر تو میبارید.
دیرزمانی صدفِ آفتابی اندام تو را دوست داشتهام
تا به آنجا که بیانگارم دارندهٔ دنیاییام:
از کوهها برای تو گلهای شاد میآورم،
سنبل آبی، فندق تاری،
و سبدهای وحشی بوسه.
میخواهم با تو آن کنم
که بهار با درختان گیلاس...
#پابلو_نرودا
ترجمه: بیژن الهی
@asheghanehaye_fatima
به روح تنها و وحشیام،
و به نامم که میرماند همه را.
بارها دیدهایم ستارهٔ صبح
میسوزد و بر چشمهای ما بوسه میزند،
و بالاسرمان باز میشوند شفقها
به گونهٔ بادزنهایی چرخان.
کلمههای من
نوازشگرانه بر تو میبارید.
دیرزمانی صدفِ آفتابی اندام تو را دوست داشتهام
تا به آنجا که بیانگارم دارندهٔ دنیاییام:
از کوهها برای تو گلهای شاد میآورم،
سنبل آبی، فندق تاری،
و سبدهای وحشی بوسه.
میخواهم با تو آن کنم
که بهار با درختان گیلاس...
#پابلو_نرودا
ترجمه: بیژن الهی
@asheghanehaye_fatima
از پس نبردی سخت باز میگردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بیهیچ دگرگونی،
اما خندهات که رها میشود
و پروازکنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بیهیچ دگرگونی،
اما خندهات که رها میشود
و پروازکنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
Your breast is enough for my heart,
and my wings for your freedom.
What was sleeping above your soul will rise
out of my mouth to heaven.
In you is the illusion of each day.
You arrive like the dew to the cupped flowers.
You undermine the horizon with your absence.
Eternally in flight like the wave.
I have said that you sang in the wind
like the pines and like the masts.
Like them you are tall and taciturn,
and you are sad, all at once, like a voyage.
You gather things to you like an old road.
You are peopled with echoes and nostalgic voices.
I awoke and at times birds fled and migrated
that had been sleeping in your soul.
Pablo Neruda
•••
برای قلب من کافیست سینهی تو،
برای آزادی تو کافیست بالهای من.
از دهان من خواهد رسد به آسمان
آنچه در روح تو غنوده بود.
وهمِ هر روزهایست در تو.
چون شبنم به جامِ گلها میرسی.
با غیابتْ افق را حفر میکنی.
تا ابد در گریزْ همچون موج.
گفتهام که در باد آواز میخواندی
همچون کاجها وُ دکلهای کشتیها.
چون آنها تو بلندبالا و خاموشی،
و همچون سفری طولانی، ناگهانی غمین میگردی.
میهماننوازْ همچون طریقهای کهنه.
پژواکها و صداهای دریغ در تو سکونت دارند.
بیدار شدم من وُ هر از گاهی میکوچند و میگریزند
پرندگانی که در جان تو غنوده بودند.
پابلو نرودا|ترجمه: ---؟
•••
برای دل من بس است سینهی تو،
برای آزادی تو، بالهای من.
به آسمان میرسد دهان من.
آنچه بر روح تو خفته بود.
در توست وهم هرروزه.
چون ژاله به گلبرگ میرسی.
با غیبت خود زیر افق نقب میزنی.
جاودانه در گریز، همچو موج.
گفتهام که میان باد میخواندی
همچون کاجها و همچو دکلها.
همانگونه قدکشیده و کمگویی،
و یکباره پُراندوده میشوی، همچو یک سفر.
چون شارعی کهن، به خود میخوانی.
لبریز طنینها و صداهای دلتنگی.
بیدار میشوم، و گاهگاه میکوچید و میگریخت
هر پرنده که بر روح تو خفته بود.
#پابلو_نرودا|ترجمه: فرود خسروانی
@asheghanehaye_fatima
and my wings for your freedom.
What was sleeping above your soul will rise
out of my mouth to heaven.
In you is the illusion of each day.
You arrive like the dew to the cupped flowers.
You undermine the horizon with your absence.
Eternally in flight like the wave.
I have said that you sang in the wind
like the pines and like the masts.
Like them you are tall and taciturn,
and you are sad, all at once, like a voyage.
You gather things to you like an old road.
You are peopled with echoes and nostalgic voices.
I awoke and at times birds fled and migrated
that had been sleeping in your soul.
Pablo Neruda
•••
برای قلب من کافیست سینهی تو،
برای آزادی تو کافیست بالهای من.
از دهان من خواهد رسد به آسمان
آنچه در روح تو غنوده بود.
وهمِ هر روزهایست در تو.
چون شبنم به جامِ گلها میرسی.
با غیابتْ افق را حفر میکنی.
تا ابد در گریزْ همچون موج.
گفتهام که در باد آواز میخواندی
همچون کاجها وُ دکلهای کشتیها.
چون آنها تو بلندبالا و خاموشی،
و همچون سفری طولانی، ناگهانی غمین میگردی.
میهماننوازْ همچون طریقهای کهنه.
پژواکها و صداهای دریغ در تو سکونت دارند.
بیدار شدم من وُ هر از گاهی میکوچند و میگریزند
پرندگانی که در جان تو غنوده بودند.
پابلو نرودا|ترجمه: ---؟
•••
برای دل من بس است سینهی تو،
برای آزادی تو، بالهای من.
به آسمان میرسد دهان من.
آنچه بر روح تو خفته بود.
در توست وهم هرروزه.
چون ژاله به گلبرگ میرسی.
با غیبت خود زیر افق نقب میزنی.
جاودانه در گریز، همچو موج.
گفتهام که میان باد میخواندی
همچون کاجها و همچو دکلها.
همانگونه قدکشیده و کمگویی،
و یکباره پُراندوده میشوی، همچو یک سفر.
چون شارعی کهن، به خود میخوانی.
لبریز طنینها و صداهای دلتنگی.
بیدار میشوم، و گاهگاه میکوچید و میگریخت
هر پرنده که بر روح تو خفته بود.
#پابلو_نرودا|ترجمه: فرود خسروانی
@asheghanehaye_fatima
تا به من گوش دهی
کلماتم
گاه نازکی میگیرند
چون ردّ گاکیان روی کرانهها
طوق، زنگولهی مست
برای دستهای تو، به نرمیِ انگور
و من نظاره میکنم از دور به کلماتم
بیشتر از آنِ تواند تا از آنِ من
از درد کهنهی من بالا میروند چون پیچکها
بالا میروند، همچنان، از جدارهای نمور.
گناهِ این بازیِ بیرحم به گردن توست
میگریزند از کنام تاریکم
هرچه را میاکنی تو، هرچه را میاکنی
پیش از تو انزوایی که تو انباشتی میاکندند
و آشناترند از تو به اندوهم
حال میخواهم بگویند
آنچه من میخواهم بگویمت
تا گوش دهی همانگونه که من میخواهم گوش به من دهی
باد اضطراب بر آنها هنوز میخزد
گردباد رؤیاها هنوز گاهی از پا درشان میفکند
به صداهای دیگری گوش میدهی در صدای دردناک من
زاریِ دهانهای پیر، خونلابههای پیر.
دوستم بدار، ای یار. مرا وامگذار. از پیِ من بیا
بیا از پیِ من، ای یار، بر این موج اضطراب
اما کلمات من از عشق تو لکهدار میشود
هرچه را میانباری، هرچه را میانباری
من آنها را
میکشم به رشتهی طوقی بیپایان
برای دستهای سفید تو، به نرمیِ انگور
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
کلماتم
گاه نازکی میگیرند
چون ردّ گاکیان روی کرانهها
طوق، زنگولهی مست
برای دستهای تو، به نرمیِ انگور
و من نظاره میکنم از دور به کلماتم
بیشتر از آنِ تواند تا از آنِ من
از درد کهنهی من بالا میروند چون پیچکها
بالا میروند، همچنان، از جدارهای نمور.
گناهِ این بازیِ بیرحم به گردن توست
میگریزند از کنام تاریکم
هرچه را میاکنی تو، هرچه را میاکنی
پیش از تو انزوایی که تو انباشتی میاکندند
و آشناترند از تو به اندوهم
حال میخواهم بگویند
آنچه من میخواهم بگویمت
تا گوش دهی همانگونه که من میخواهم گوش به من دهی
باد اضطراب بر آنها هنوز میخزد
گردباد رؤیاها هنوز گاهی از پا درشان میفکند
به صداهای دیگری گوش میدهی در صدای دردناک من
زاریِ دهانهای پیر، خونلابههای پیر.
دوستم بدار، ای یار. مرا وامگذار. از پیِ من بیا
بیا از پیِ من، ای یار، بر این موج اضطراب
اما کلمات من از عشق تو لکهدار میشود
هرچه را میانباری، هرچه را میانباری
من آنها را
میکشم به رشتهی طوقی بیپایان
برای دستهای سفید تو، به نرمیِ انگور
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
همیشه چیزهایی را که نداشتهام
بیشتر دوست داشتهام …
مثل تو
که بسیار دوری
که بسیار ندارمت …
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
بیشتر دوست داشتهام …
مثل تو
که بسیار دوری
که بسیار ندارمت …
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
هیچ نمیدانم
عشقهای دیگر چه سان اند ؟
من با نگاه ڪردن به تو
با عشق ورزیدن به تـو زندهام ...
عاشق تـو بودن
در ذات من است ...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
عشقهای دیگر چه سان اند ؟
من با نگاه ڪردن به تو
با عشق ورزیدن به تـو زندهام ...
عاشق تـو بودن
در ذات من است ...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
چه احساس زيبایی است
وقتی تو را شباهنگام
ميانِ بازوانم حس میكنم
ای عشقِ من،
و اينچنين
سردرگمیام را
به سانِ توری درهم پيچيده
از هم باز میكنم
قلبت،
ميانِ روياها به پرواز است
لیک جسمت،
همچنان روی زمين،
همچنان كنارِ من
نفس میكشد
تو را من خواب میبينم
و تو چون گياهی كه در تاريكی
قلمه میزند
خوابم را كامل میکنی
و صبح
وقتی دوباره طلوع میکنی
فردِ ديگری خواهی بود،
اما هنوز
چيزی از شب
در تو باقی مانده است
از آن بود و نبود جایی كه
ما خويش را يافتهايم...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
وقتی تو را شباهنگام
ميانِ بازوانم حس میكنم
ای عشقِ من،
و اينچنين
سردرگمیام را
به سانِ توری درهم پيچيده
از هم باز میكنم
قلبت،
ميانِ روياها به پرواز است
لیک جسمت،
همچنان روی زمين،
همچنان كنارِ من
نفس میكشد
تو را من خواب میبينم
و تو چون گياهی كه در تاريكی
قلمه میزند
خوابم را كامل میکنی
و صبح
وقتی دوباره طلوع میکنی
فردِ ديگری خواهی بود،
اما هنوز
چيزی از شب
در تو باقی مانده است
از آن بود و نبود جایی كه
ما خويش را يافتهايم...
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
تو را دوست دارم
مانند هرچیزِ باارزش و پنهانیکه باید
مخفیانه دوست داشت
تو را دوست دارم
بیآنکه بدانم
چگونه، از کی و از کجا
بیهیچ پیچیدگی، بیهیچ غرور
تو را دوست دارم
چون راهِ دیگری نمیشناسم
تنها میدانم نخواهم بود
اگر تو نباشی
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
مانند هرچیزِ باارزش و پنهانیکه باید
مخفیانه دوست داشت
تو را دوست دارم
بیآنکه بدانم
چگونه، از کی و از کجا
بیهیچ پیچیدگی، بیهیچ غرور
تو را دوست دارم
چون راهِ دیگری نمیشناسم
تنها میدانم نخواهم بود
اگر تو نباشی
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
می خواهم که آرام باشی
درست مثل اینکه غایب هستی
صدای من را از دور می شنوی
و صدای من تو را لمس نمی کند
درست مثل اینکه چشمانت پرواز کرده اند به دوردست ها
مثل اینکه یک بوسه لبانت را مهر کرده است
انگار همه چیز از روح من پر شده است
و تو از چیزهایی پدیدار می شوی
که از روح من پر است
تو مانند روح من هستی
مثل پروانه رویا
مثل کلمه "اندوه"
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
درست مثل اینکه غایب هستی
صدای من را از دور می شنوی
و صدای من تو را لمس نمی کند
درست مثل اینکه چشمانت پرواز کرده اند به دوردست ها
مثل اینکه یک بوسه لبانت را مهر کرده است
انگار همه چیز از روح من پر شده است
و تو از چیزهایی پدیدار می شوی
که از روح من پر است
تو مانند روح من هستی
مثل پروانه رویا
مثل کلمه "اندوه"
#پابلو_نرودا
@asheghanehaye_fatima
تو را از تهِ دل به یاد میآوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامیِ عشق یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس میکنم که غمگینام و حس میکنم که تو دوری؟
میافتاد کتابی که همیشه در شفق، زنگاریست.
و چون سگی زخمی
شنلام روی پای من میغلتید.
همیشه، همیشه عصرها دور میشوی.
رو به آنجا که شفق میشتابد و از پسِ او
پیکرهها محو میشوند.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
■برگردان: #بیژن_الهی
@asheghanehaye_fatima
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامیِ عشق یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس میکنم که غمگینام و حس میکنم که تو دوری؟
میافتاد کتابی که همیشه در شفق، زنگاریست.
و چون سگی زخمی
شنلام روی پای من میغلتید.
همیشه، همیشه عصرها دور میشوی.
رو به آنجا که شفق میشتابد و از پسِ او
پیکرهها محو میشوند.
■شاعر: #پابلو_نرودا [ Pablo Neruda / شیلی، ۱۹۷۳-۱۹۰۴ ]
■برگردان: #بیژن_الهی
@asheghanehaye_fatima
ای عشق!
بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم.
شاید تو را دیده ام پیش از این
در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی
شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت.
دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من- تنها
در تنگ من
در آنجا بودی.
لمست کردم
بر تو دست کشیدم
و در قلمرو تو زیستم
چون آذرخشی بر یکی شعله
که آتش قلمرو توست
ای فرمانروای من!
#پابلو_نرودا
ترجمه: #نفیسه_نوابپور
@asheghanehaye_fatima
بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم.
شاید تو را دیده ام پیش از این
در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی
شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت.
دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من- تنها
در تنگ من
در آنجا بودی.
لمست کردم
بر تو دست کشیدم
و در قلمرو تو زیستم
چون آذرخشی بر یکی شعله
که آتش قلمرو توست
ای فرمانروای من!
#پابلو_نرودا
ترجمه: #نفیسه_نوابپور
@asheghanehaye_fatima