عاشقانه های فاطیما
819 subscribers
21.2K photos
6.49K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
■آشیانِ پرنده

آسمان‌ام
با آسمان‌ات عوض می‌شود
پس کبوترم نیز
اکنون
فرازِ آسمان‌ات می‌پرد،
دو سایه می‌بینم
فرومی‌افتند
در مزرعه‌ی جو.

با چشمانِ یک‌دیگر
می‌بینیم
جایی را
می‌یابیم:
باران
مثل یک داستان
نیم جمله‌یی
می‌گوییم
سبز،
می‌شنوم:
دهان‌ات
با کلامِ پرندگان
شاخه‌ها و پرها را
تا ابرویم می‌رساند.

■شاعر: #یوهانس_بوبروفسکی
■برگردان: #محمد_مختاری

📕●از کتاب: «زاده‌ی اضطراب جهان»
@asheghanehaye_fatima
درون حنجره‌ام قارچ‌های زهر روئیده‌ست،
دهانم از خزه انباشته‌ست
و در نگاهم
آواز حسرتی‌ست
که استخوانم را می‌ترکاند؛
ببار بر من ای ابر،
ببار
که بردباری ویرانم کرده است....!!!

#محمد_مختاری

@asheghanehaye_fatima
می‌بینمت
کنار لبت زخمی را جوش داده‌اند
تا لهجه‌ی حقیقت را شاید تغییر دهند
و سنگ در صدایت تمکین می‌کند
به تماشا و سکوت


#محمد_مختاری
#عزیز_روزهام

@asheghanehaye_fatima
دنیا اگر به شیو‌ه‌ی چشم تو بود
پهلو نمی‌گرفت بدین اضطراب.

#محمد_مختاری

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima


اما برای شادمانی
سیاره‌ی ما
چندان آماده نیست
خوشی را باید
از چنگ روزهای آینده
بیرون کشید.

در این زندگی
مردن
دشوار نیست
ساختن زندگی
بسیار دشوار است.

#ولادیمیر_مایاکوفسکی
ترجمه: #محمد_مختاری
کسی نایستاده است آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابه‌جا شده است
اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند
که می‌کشد خود را همچنان بر اضطرابش.

شمال
قوس بنفشی‌ست تا جنوب
در ابر و مرغِ دریایی
موجی به تحلیل می‌رود
و آفتاب،
تنها چیزی که تغییر کرده است.

لبت کجاست؟
صدای روز بلند است
اما کوتاه است دنیا.

درست یک واژه مانده‌ است
تا جمله پایان پذیرد.

و هر چه گوش می‌سپارم
تنها
سکوتِ خود را می‌آرایم ...

و آفتابِ لبِ بام
هم‌چنان سوتش را می‌زند
شکسته پل‌ها پشتِ سر
و پیش رو
شن‌هایی که خاکسترِ جهان است
غروبِ ممتد در سایه‌ی دُرون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو می‌رسد
تحمل را کوتاه می‌کند.

چگونه است لبت؟
که انفجارِ عریانی،
سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش

هوای قطبی اِنگار
فرشِ ایرانی را نخ‌نما کرده است

نشانه‌ای نیست
نگاه می‌‌کنم
اگر که تنها آن واژه می‌گذشت
به طُرفَةُالعینی طی می‌شد راه
کودک
بازمی‌گشت  تا  بازیگوشی
و در چهارراه
دست می‌انداخت دورِ گردنت

لبت کجاست؟
که خاک چشم به راه است ...






      #محمد_مختاری


@asheghanehaye_fatima
کسی نایستاده است آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابه‌جا شده است
اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند
که می‌کشد خود را همچنان بر اضطرابش.

شمال
قوس بنفشی‌ست تا جنوب
در ابر و مرغِ دریایی
موجی به تحلیل می‌رود
و آفتاب،
تنها چیزی که تغییر کرده است.

لبت کجاست؟
صدای روز بلند است
اما کوتاه است دنیا.

درست یک واژه مانده‌ است
تا جمله پایان پذیرد.

و هر چه گوش می‌سپارم
تنها
سکوتِ خود را می‌آرایم ...

و آفتابِ لبِ بام
هم‌چنان سوتش را می‌زند
شکسته پل‌ها پشتِ سر
و پیش رو
شن‌هایی که خاکسترِ جهان است
غروبِ ممتد در سایه‌ی دُرون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو می‌رسد
تحمل را کوتاه می‌کند.

چگونه است لبت؟
که انفجارِ عریانی،
سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش

هوای قطبی اِنگار
فرشِ ایرانی را نخ‌نما کرده است

نشانه‌ای نیست
نگاه می‌‌کنم
اگر که تنها آن واژه می‌گذشت
به طُرفَةُالعینی طی می‌شد راه
کودک
بازمی‌گشت  تا  بازیگوشی
و در چهارراه
دست می‌انداخت دورِ گردنت

لبت کجاست؟
که خاک چشم به راه است ...






      #محمد_مختاری


@asheghanehaye_fatima
بنویس  عشق  اسمِ شبی است هنوز ،
که ما را  در ورطه‌های دنیا
حقِ حضور داده است
و سایه‌هامان را
از دیوارهای کهنه  گذرانده است ،
و می‌گذرانَد
اگر چه بوی کهنگی
اکنون مشاممان را بیازارد
و از چهار جانب ،
خو گیریم و  اُخت شویم و  شک کنیم
و  شک و یقین   بیامیزند و
میخکوبمان کنند ...

و  بَر آشوبیم و  باز  بنویسیم ،
که ما  همچنان  می‌نویسیم ،
که ما همچنان  در اینجا ماندیم ،
مثلِ درخت  که مانده است ،
مثلِ گرسنگی  که اینجا مانده است
و مثلِ سنگ‌ها که مانده‌اند
و مثلِ درد  که مانده است و
مثلِ خاک که مانده است
و مثلِ شب  که هنوز
مثلِ روز مانده است
و مثلِ ساعت و نبض و خاموشی ،
مثلِ شعر و فراموشی ،
مثلِ وهن و  مثلِ دوست داشتن ،
مثلِ پرنده ،  مثلِ فقر ،
مثلِ شک ،  مثلِ یقین ،  مثل آتش
مثلِ فکر ،  مثلِ برق ،
مثلِ تنهایی  مثلِ فن
مثلِ شبنم ،  مثلِ خشونت ،
مثلِ دانایی
مثلِ نسبیّت ،
مثلِ ترس ،  مثلِ تَهوّر
مثلِ قتل ،
مثلِ سلول ،  مثلِ میکرب ،
مثلِ آرزو ،  مثلِ عدمِ حَتمیّت
مثلِ آزادی ...  و  مثلِ استبداد ...

و مثلِ هر چیزی که  از ما  نشانه‌ای دارد
و ما  از آن   نشانه‌ای داریم ...






            #محمد_مختاری
         
      از دفترِ آرایشِ درونی

           ( صفحه ۸۹ )


@asheghanehaye_fatima
من از تمامِ زمین
جز نگاهِ خاموشی ندیده‌ام
که بر کرانه‌ی ویرانی‌اش
به حسرتی تنها بر عمرِ خویش می‌نگرد،
و در تموجِ درد
به باد می‌رود
تو از کدام زمان آمدی
که چشم‌هایت در این کرانه بیگانه‌ست؟

#محمد_مختاری


@asheghanehaye_fatima