دلتنگیهای من
86 subscribers
4.72K photos
1.24K videos
92 files
571 links
Download Telegram
د. به قصد کشتن آمده بود .
آرشام چه میدانست این چشمان پر خشم و عصیانگر چقدر بر احوال دل زارش گریسته بود . دلی
که صاحبش هم از درد واقعی خود خبر نداشت .
آرشام دقایقی نشست و بعد از اینکه با بهار دلشکسته اش دیداری تازه کرد خداحافظی کرد و از
خانه خارج شد .
همینکه سوار ماشین شد گفت :
- به من که میرسی چموش میشی خانوم خانوما ... اما من میدونم چکارت کنم که خودت دلت برام
تنگ بشه .
گوشی را برداشت و شماره ی بهار را گرفت :
- بله امرتون ؟
- سلام گل همیشه بهارم . چی شده که انقدر با من چپ افتادی ؟
- من با شما کاری ندارم که بخوام چپ بیوفتم .
- بهار؟
- بله .
- از رفتن کیان ناراحتی؟
بهار با خشم فریاد زد :
- نخیر ... لطفا دیگه به من زنگ نزن .
- چشم زنگ نمیزنم پس هر وقت دلم تنگ شد میام خونه تون

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوچهلوهشتم

بهار بر آشفت و با نگرانی گفت :
- نه ... لازم نکرده بیای خونه ی ما .
- پس باید به تلفنام جواب بدی . من یه ماه دوریتو تحمل کردم بعد از یه ماه اینهمه اخم و تخم
حقم نبود . حتی اگه منو به چشم یه پسردایی هم میدی باید بهتر رفتار میکردی .
بهار درمانده آهی کشید و گفت :
- پسردایی شدی که ناراحتم ... دوست نداشتم با هم نسبت داشته باشیم .
آرشام خندید و گفت :
- اونوقت چرا ؟
- چون اون وقت مجبورنبودم حضورت رو تحمل کنم .
آرشام دلگیر و آرام پرسید :
- یعنی انقدر حضورم عذابت میده ؟ فکر میکردم بخاطر مادرت هم شده یه الفتی با خانوادش پیدا
کرده باشی .
- این الفت رو نمیخوام ... من وابستگی جدیدی نمیخوام ... میفهمی ؟
لحن پردرد و آزرده ی بهار نشان از حال خرابش داشت . آرشام لب باز کرد تا جوابش را بدهد که
گوشی را قطع کرد . اخمی کرد و گوشی را روی صندلی کناری انداخت .
به پنجره ی طبقه ی دوم نگاه کرد . افسوس خورد چرا اتاق بهار رو به کوچه پنجره ندارد .
با تیک آف شدیدی ماشین را به حرکت در آورد و از آن خانه و کوچه دور شد . هر چه بیشتر دور
میشد فکر بهار و دلیل این آرزدگیش بیشتر او را گیج و سردرگم میکرد . سوالی که تا رسیدن به
مقصد هزاران بار تکرار شد این بود ... چرا بهار نمیخواست به خانواده ی او وابسته شود ؟!
***************
سرش را میان دو دستش گرفت . اشک مانند جویباری روی گونه اش راه پیدا کرده بود . دلش پر
درد بود . خسته از این همه تنهایی و غم در خوردش مچاله شد . تنها نقطه ی عطف شادیش ،
سلامتی پدرش و بودنش بود
با ضربه ای که به در خورد سر بهنام داخل اتاق سرک کشید .
- آبجی چی شده دوباره ؟!
سرش را بالا گرفت . اشکش را با کف دست پاک کرد و گفت :
- هیچی عزیزم .
- برای هیچی گریه میکنی !
خودش را از لای در به داخل اتاق کشید و کنارخواهرش نشست . با دستان نیمه مردانه اش روی
صورت خیس خواهرش کشید و گفت :
- مگه داداشت مرده داری تو تنهایی گریه میکنی؟
بهار با بغض دستش را روی لب بهنام گذاشت و با التماس گفت :
- تو رو جون مادرت با حرفات عذابم نده داداشی خودم .نمیدونی که خواهرا جونشون به برادرشون
وصله .
- پس چرا برادرشونو محرم نمیدونن و از ناراحتیاشون چیزی نمیگن .
- دلم گرفته عزیزم ... نمیدونم از چی .
- از اون پسر داییت دلت گرفته ؟
با چشمان بهت زده به برادرش خیره شد . زبانش به جوابی نچرخید .
- اون جوری نگام نکن... آخه از وقتی رفتیم بهشت زهرا و برگشتیم حالت بد بود . اما اون که اومد
اینجا حالت بدتر شد.
- نه دلم از دنیا و روزگارم گرفته ... این حالم به کسی ربطی نداره .
بهنام ناراحت از این گفتگوی یک طرفه از کنارش برخاست و گفت :
- بابا گفت تا پسرداییت، مادرت و برای هفته ی آینده دعوت کنه . چرا به بابا نمیگین چی شده ؟
- نمیدونم چرا !! ... این نظر رؤیا جونه . من که فکر میکنم بابا اگه بفهمه عین خیالش هم نباشه .
- به نظرم بهتره تا از پنهون کاریتون ناراحتش نکردین بهش بگین

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهم

ممنون دایی جون خودم برش میگردونم درست نیست با داشتن نامزد بهار و همراهی کنی .
دستش را جلو برد . بعد از فشردن دستان خواهرزاده هایش از آنها خداحافظی کرد و سوار ماشین
شد .
بعد از اینکه با سکوت پر اخم بهار ، مسیری را پیمودند ، صدایش را صاف کرد و گفت :
- چرا جدیدا با اخم و بد اخلاقی با پسر عمه هات برخورد میکنی ! اینه دستمزد اون همه سالی که
بهت محبت میکردن تا درد بی مادری را فراموش کنی !
- میشه در مورد اونا حرف نزنیم ؟
- از کی تا حالا پسرعمه هات در برابرت به اونا تبدیل شدن .
- از وقتی که فهمیدم تمام مدت رفتارشون از روی ترحم و بی مادری من بوده نه برای خودم . که
اگه برای خودم بود اینهمه منت بالای سرم نبود .
بهرام رادیو را روشن کرد و گفت :
- هیچ ترحمی در کار نبوده و نیست . تو دل عمه تو شکستی . توقع داشتی با اون کار نازتو بکشه .
همون طور که اگه کیان اینکارو با تو میکرد منم تف تو صورتش نمینداختم .
بهار در دلش نالید که چقدر احمق بود که خودش را در نزد فامیل خراب کرد تا او جایگاهش را
حفظ کند . لعنت به احساسی که باعث شد قسم بخورد تا حرفهایش را واگویه نکند . دلش از این
همه نامردی او بیشتر خون میشد .
نگاههای مشتاق این چند روزه و حرفهای آن روزش او را گیج میکرد .
کیان چه در سر داشت که این چنین او را بازی میداد . یعنی تمام این پس زدنها برای این بود که
او گفته بود حاضر نیست در کشوری غیر از ایران زندگی کند !!
او را به رویای شهر فرنگ فروخته بود یا واقعا طبق گفته های آنروزش احساسش از روی ترحم
بوده ؟!
چشمانش را باز و بسته کرد تا افکار منفی را از ذهنش دور کند . دیگر کیان برای او ارزشی نداشت
جزء یک خاطره ی تلخ
بهرام با رسیدن به شرکت ماشین را پارک کرد و به سمت بهار چرخید .
- دخترم ببین چی میگم ... تو شرکت ما بیشتر محیط مردونه س . از همین روز اول حواست باشه
زیاد با مهندسای جوون
هم صحبت نمیشی . نمیخوام کسی پشت سرت حرف مفت بزنه . زمان ناهار هم خودم میام
سراغت تا تو دفتر من باشی .
هرچند که تو بایگانی زیاد با کسی برخورد نداری اما به هر حال ممکنه بعضیا شیطونی کنن و
بخوان ببینن کی تو اون اتاق
جاگیر شده .
- خیالتون راحت .
هر دو از ماشین پیاده شدند . دلهره ای همراه با استرس تمام وجود بهار را در بر گرفت . حسی که
روز کنکور داشت را
دوباره تجربه میکرد . از حرف ها و توصیه های پدرش ترس گنگی به جانش افتاده بود . در دل دعا
میکرد در این
محیط برایش اتفاق خاصی نیوفتد و بی دردسر به کارش ادامه دهد .
با ورود به شرکت بی اراده چشمانش داخل شرکت را به نظاره نشست . دکور زیبا و رنگهای گرم
حس خوبی به او القا میکرد . میز چوبی قهوه ای تیره ی ، منشی شرکت با پارکت کرم رنگ و
گلدان های گل بامبو در گوشه ی سالنی که دوتا راهرو به جهت مخالف هم ، درونش راه داشت
فضای دلباز و بزرگی را روبرویش به تماشا گذاشته بود .
با صدای پدرش از جا پرید .
- بهار جان بیا اول باید با آقای نادری آشنا بشی .
رو به منشی شرکت که خانومی میان سال وجا افتاده بود کردو گفت :
- سلام خانوم شاهرودی آقای نادری تشریف دارن ؟
- نه ... هنوز نیومدن .حالتون چطوره مهندس؟

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوچهلونهم

حالا ببینم چی میشه .
بارفتن بهنام روی تخت دراز کشید . فکرش مشغول شده بود . نسبت به این خانواده ی جدید ،
داشت پر توقع میشد یا
خواسته اش منطقی بود ؟!
چرا در این یک ماه آرشام هیچ حالی از پدرش نپرسیده بود ؟ حتی در پیامهایی که هر شب برایش
میفرستاد هم کوچکترین
حرفی از پدرش نزده بود . ترس و نگرانی که پدرش در گذشته از این پسر داشت برایش نامفهوم
بود . از این همه رمز و راز
بین نگاه هایشان خسته شده بود . چرا کسی او را داخل آدم حساب نمیکرد و حرفی نمیزد .الهه
بعد از سالها مانند نسیمی
وارد زندگیش شد و به همان نرمی هم از او جدا شد .
دروغ است بگوید خیلی دلتنگ اوست چون احساسی که سالها خاموش بود در عرض 5 روز آنقدر
شدت پیدا نکرده بود که حالا او را خسته و دلمرده کند . او از زندگی خودش خسته و دلگیر بود . از
اینکه در این چند ماه بچه های فامیل هم از او دوری میکردند، چون این دستور پدرو مادرشان بود .
دلش همان دور همی های خانوادگی را میخواست و خنده های از ته دل . از اینکه گیتار به دست
بگیرد و هر بار به خواست یکی از عزیزانش آهنگی را زمزمه کند . چیزهایی که از دست داده بود
زیادتر از تاب و توان او بود تا بتواند تحمل کند .
***
صبح روز شنبه باپوشیدن مانتو و شلوارو مقنعه ی نویی که با رؤیا خریداری کرده بود، آماده شد .
نگاهش را از روی آینه گرفت . پدرش سفارش کرده بود حق آرایش کردن در محیط کار را ندارد .
دلش از اینکه از این قفس رها میشد در سینه به تلاطم افتاده بود . هیجان شیرینی وجودش را
گرفته بود .
درست مانند روزی که برای اولین بار وارد محیط دانشگاه شده بود . بی دلیل لبخند روی لبش
نقش بسته بود . با توکل
به خدا از اتاق خارج شد . در دل از خدا کمک میخواست . بعد از خوردن صبحانه در کنار خانواده
همراه پدرش از خانه
خارج شد .
روبروی در حیاط با کیوان و کیان مواجه شد . چشمان هر دو با تعجب به روی او خیره مانده بود
.بعد از سلام و احوالپرسی با پدرش به او هم سالم کردند .
بهار با تکان سری به هر دو جواب داد و زودتر از حرف پدرش سوار شد .کیان با اخم گفت :
- به سلامتی کجا تشریف میبرین دایی جان . حالتون بهتر شده ؟
بهرام دستی به شانه ی او زد و گفت :
- سرِکار عزیزم . خدا رو شکر حالم بدک نیست .
- خب خدا رو شکر... پس بهار .........
بهرام میان حرفش پرید و با لبخندی گفت :
- قراره تو شرکت خودمون مشغول بشه . با خودم میبرمش شرکت .
- اما دایی شما که عقیده داشتین زن نباید بیرون از خونه کار کنه !
- هنوزم میگم اما وقتی خودش راضیه مگه حرف من اثری هم داره ؟
کیوان زیر چشمی بهار را از داخل ماشین زیر نظر
گرفته بود . چشمانش از این همراهی ) پدرش(
تعجب کرده بود.
تا بحال او راه تا این حد منعطف و مهربان ندیده بود .
کیان نگاهی به صورتِ به اخم نشسته ی بهارکرد. دلش برای این همه دلتنگی که گریبانش را از
همین حالا گرفته بود به فریاد در آمد . قلبش بیتاب خواستنش بود و عقلش او را پس میزد .
دستی به پشت گردنش کشید و گفت :
- دایی اگه زمان برگشت تنها بود بگین من بیام دنبالش تا تنها برنگرده .
بهرام نگاه مشکوک و جستجو گرش را به روی چهره ی او به گردش انداخت و گفت


ادامه دارد
دلتنگى آتش زير خاکستر است گاهى فکرمي کنى تمام شده...
اما يک دفعه همه وجودت را به آتش ميکشد....
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهودوم

یکی به من بگه این حرفی که شنیدم یعنی چی ؟
نادری آب دهانش را قورت داد و گفت :
- شرمنده ... من خبر نداشتم نباید چیزی بگم .
بهار سرش را با ترس بالا آورد . قطره اشکی از چشمش چکید و گفت :
- بابا خواهش میکنم ناراحت نشو . ما برای سلامتی خودت حرفی نزدیم . میترسیدیم حالت بد
بشه .
بهرام با نگرانی صورت بهار که باز به پایین خم شده بود را بالا کشید . آب دهانش را قورت داد و
با زور کلمات را از دهانش بیرون داد .
- بهار ... بابا بگو .... چی شده عزیزم .
فکری مانند صاعقه در آن واحد به ذهنش برخوردکرد .
- وای نه ... خدایا ... بهار نکنه ... الهه ... آره بهار ؟!!
سکوت بهار و اشکی که مانند سیل روی گونه اش جاری شد . بهرام را به یقین رساند .
نادری از جا برخاست و در اتاق راباز کرد و گفت :
- خانوم شاهرودی آب قند بیار .
کنار بهرام نشست و شانه هایش را در دست گرفت و گفت :
- مرد قوی باش ... شرمنده من نمیدونستم تو خبر نداری ... بهرام .... بهرام منو نگاه کن .
بهار با ترس به پدرش خیره شد . صورت کبودش نشان از جدال قلبش برای طپیدن و ریه هایش
برای دریافت اکسیژن
داشت .
سریع با دستانی که به شدت میلرزید دست در جیب کت پدرش کرد و قرص زیر زبانی را بیرون
کشید و سریع یکی
را از غلاف خارج کرد و زیر زبانش گذاشت
بابا ... تو رو خدا نفس بکش ... بابا جون من .... بابا ...بخدا نمیخواستیم ناراحت بشی که بهت
نگفتیم .
بهرام در همان حال خراب بیاد آن صحنه هایی افتاد که در زمان ایست قلبیش دیده بود . پس
همان زمان که الهه از
او دور شده بود او را از دست داده بود . چه خوش خیال بود که فکر میکرد که الهه بخاطر اینکه او
عذاب نکشد دیگر به دیدارش نیامده بود .
بعد از یک ساعت حال بهرام جا آمد . اما بهار داشت از حال میرفت . روز اول کاری صحنه ی
تئاتری به راه افتاد که منشی هم بی نصیب نمانده بود .
منشی لیوان آب قندی هم به دست او داد و او را مجبور به خوردن کرد . نادری با تاسف به حال
آندونگاه میکرد و در دل
خود را لعنت میکرد که بی موقع زبان باز کرده بود .
رو به بهرام کرد و گفت :
- بهرام جان پاشو برو خونه حالت که بهتر شد برگرد سرکارت . بهار خانوم هم میتونه از فردا بیاد
سرکارش .
بهرام گیج و منگ گفت :
- شرمنده ...من... من فردا برمیگردم .
رو به بهار کرد و گفت :
- بریم .
بهار مطیع و سر به زیر خداحافظی آرامی با نادری کرد و پشت سر پدرش از اتاق خارج شد و در
آخرین لحظه نادری گفت :
- چرا چنین چیز مهمی رو ازش پنهون کردین ؟
بهار فقط سرش را به چپ و راست تکان دادو به راهش ادامه داد . دلش آشوب بود . چگونه باید
توی چشم پدرش از این

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهویکم

شکر خدا خوبم .ممنون .
با نگاهی به بهار پرسید :
- جناب مهندس این خانوم خوشگلو معرفی نمیکنین؟!
بهار با خجالت سرش را بالا آورد و سلام آرامی نثار منشی کرد .
بهرام با لبخند دستش را پشت کمر بهار گذاشت و گفت :
- ببخشید فراموش کردم ... بهار دخترم هستن که قراره بایگانی رو سروسامون بده . اگه مشکلی
برای کامپیوترا هم پیش اومد میتونین به بهار بگین .
- چه جالب ... خیلی خوشحالم از دیدنت دخترم .منم شاهرودی هستم . کمکی خواستی رو من
حساب کن .
بهار لبخندی زد و گفت :
- ممنون . منم خوشبختم از آشناییتون .
صدای قدمهای محکمی از پشت سرش و نگاه خندان منشی سر او و بهرام را به عقب هدایت کرد
و همزمان صدای منشی به
گوش رسید .
- سلام آقای نادری . صبحتون بخیر .
بهار هم آرام سلام گفت و نگاه متعجب نادری را روی خود حس کرد .
- سلام .
بهرام دستش را پیش برد و با گفتن سلام لبخندی زدوگفت :
- سلام نادری جان . خوبی ؟ ببخشید در این یه ماه دست تنها موندی .
نادری در حالی که دستش را تکان میداد گفت :
- چطوری پهلوون . خوبی؟ چی کار کردی با خودت که یه ماه خونه نشین شدی
قلبه دیگه ... بگیر و نگیر داره . وقتیم بگیره دیگه کاری از دست آدم برنمیاد . کار خدا بود زنده
موندم .
- بریم تو اتاق من . باید کلی باهم حرف بزنیم .
هر سه به سمت اتاق رفتند . در اتاق را باز کرد و کنار کشید . بهرام و بهار که وارد شدند رو به
منشی گفت سه تا نسکافه
و بیسکویت بی
ار .
بهار و بهرام کنار هم روی مبل نشستند . نادری وارد اتاق شد و کیفش را روی میزش گذاشت و
خودش روبروی آن دو نشست و گفت :
- خب ... چشم ما روشن . خدا رو شکر بخیر گذشت . بهار خانوم هم که افتخار آشنایشون رو تو
بیمارستان داشتم .
خانوم دوباره بهتون تسلیت میگم انشالله آخرین غمتون باشه .
بهار با ترس نگاهش را روی صورت نادری چرخاند . زبانش قفل شده بود . چرا فکر اینجا را نکرده
بود ؟
چرا فراموش کرده بود به این شخص که در زمان عیادت از پدرش متوجه شده بود او عزادار است
، سفارش کند زبانش را در دهانش نگاه دارد ؟
بهرام بهت زده به بهار و نادری نگاه میکرد . از اینکه این تسلیت بابت چه کسی بود که او خبر
نداشت قلبش تیر کشید .
نادری از چهره ی بهت زده ی آندو فهمید گاف داده است . با ناراحتی گفت :
- چی شده ... بهرام تو ... تو نمیدونستی ؟!
بهرام با چشمانی که از فرط بهت و ترس بدون پلک زدنی به او خیره شده بود به سمت بهار
برگشت .
بهار دستانش را در هم قفل کرده بود . با چشمانی که به زمین خیره شده بود جرأت هیچ حرکتی
نداشت

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهوسوم

پنهان کاری و شوکی که بهش وارد شده بود ، نگاه کند؟
شانه های خمیده ی پدرش برایش باور پذیر نبود . مردی راکه سالها از آوردن نام الهه هم
خودداری میکرد و او را از دانستن
طبیعی ترین اطلاعات در مورد مادرش منع میکرد ، چه شده بود که اینگونه غالب تهی کرده بود و
رو به مرگ رفته بود .
صورت رنگ پریده و دانه های درشت عرق روی پیشانیش از خرابی حالش خبر میداد .
کنارش ایستاد و بازویش را گرفت . آرام پرسید :
- حالت خوبه بابا ؟
بهرام با چشمانی که دو دو میزد روبرویش ایستاد . نگاهی دقیقی به چهره ی دخترش انداخت و
گفت :
- کی این اتفاق افتاد ؟... چرا به من چیزی نگفتین ؟
بهار سرش را پایین انداخت . زمزمه کرد .
- من فکر میکردم برای شما مهم نیست اما رؤیا گفت برای حالتون بده و بخاطر سلامتی شما این
ماجرا را نگفتیم .
بهرام به راه افتاد و بهار که بازویش را گرفته بود همراهش کشیده شد .
کاملا حس میکرد پاهای پدرش دیگر مانند گذشته قدم بر نمیدارد . صدای کشیده شدن کف
کفشش روی سرامیک های
راه پله قلبش را میفشرد . شکستن کمر و خمیده شدن شانه های پدرش برای زنی که سالها
نامش را به زبان نمی آورد
دردآور و حیرت انگیز بود .
با رخوت خودش را درون ماشین جای داد . سکوتی که بینشان بود دلش را بیشتر به آشوب
میکشید . نگاه بهرام سرد و بیروح شده بود
ماشین که به حرکت در آمد نگاهش به روبرو خیره بود . بدون هیچ حرفی ماشین را در خیابانهای
شلوغ به حرکت در آورده بود . بهار مسیرهایی که میدید مطمئن بود به خانه ختم نمیشود .
دستش را روی دست سرد و یخ زده ی پدرش گذاشت . بهرام با تماس دست دخترش از عالم
هپروت خارج شد و با لحن پر دردی گفت :
- پرسیدم کی اتفاق افتاد ؟
بهار ، لبان خشکش را با زبان تر کرد . به زحمت لب باز کرد .
- همون روز که اومد دیدن شما . همون موقع که شما ایست قلبی داشتین پایین تخت شما افتاد
زمین . تا بخوان بهش رسیدگی کنند قلبش از حرکت ایستاد . خدا رو شکر شما با شوک برگشتین
اما ..........
اشکهای آرامش به هق هق تبدیل شد و از گفتن باز ماند . نتوانست بگوید قلب مادرش با کمک
باطری میطپید . نتوانست
بگوید دکتر گفته از شدت شوکی که از خرابی حال بهرام به او وارده شده بود، قلبش دیگر یارای
زدن حتی با کمک باطری را هم نداشته . نتوانست بگوید گردنبندی که گردن مادرش بود پشتش
اسم بهرام و الهه حک شده بود .....
بهتر که نمیتوانست اینها را به زبان آورد وگرنه طاقت از دست دادن او را هم نداشت . بهرام بی
هیچ حرفی رانندگی کرد . بهار زمانی که ماشین از حرکت ایستاد دستانش را از روی صورتش
برداشت .
با دیدن محیط اطرافش به پدرش نگاه کرد . سرد و سخت شده بود . صدای خش دارش به زور
شنیده میشد .
- کدوم قطعه ؟
. 311 -
ماشین حرکت کرد . اینبار بهار هم ساکت بود . ترس و دلشوره به جانش افتاد . بدون فکر
گوشیش را برداشت .
به اولین اسمی که رسید وارد صندوق پیام شد

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهوچهارم

خودتو برسون بهشت زهرا .
روی کلمه ی ارسال را که لمس کرد . بهرام گفت :
- مزاحم نمیخوام . گفته باشم .
- چشم .
دقایقی بعد بالای سنگ قبر سیاهی که عکس الهه روی آن حک شده بود، ایستادند . بهرام
زانوانش خم شد و روی سنگ
قبر افتاد . دستانش را روی عکس الهه کشید . از ته دل ضجه زد .
- خدا چرا ؟... خدا چرا اون ... من باشم و اون بره زیر خاک .
رو به بهار کرد و با التماس گفت :
- تنهامون بذار دخترم .
- بابا براتون خوب نیست خواهش میکنم خودتونو ناراحت نکنین .
- برو بهار ... برو دخترم .
*********
بهرام با خشم مشتش را روی سنگ کوبید و فریاد زد .
- آخه چرا ... خدایا انقدر گناهکارم که به درگاهت راهم ندادی و اونو بردی ... با این دردی که روی
فرسای بازنده ها دعوت میکرد
.
او که دستهایش را به عنوان تسلیم بالا برده بود . حالا که زمان رفتنشان بود چه حرفی با او داشت
. میخواست آخرین ضربه را هم بزند و برود ؟
بین دو راهی رفتن یا نرفتن اسیر شده بود. یک دلش میخواست در آخرین روز حرفهایش را
بشنود ، یک دلش طاقت

ادامه دارد

سینه م گذاشتی چه کنم خدا؟ ... حتی فرصت نکردم ازش طلب بخشش کنم .
سرش را روی سنگ گذاشت . اشکهایش مانند رودخانه جاری شد .به آرامی زمزمه کرد :
- الهه میدونم بهت خیلی ظلم کردم . میدونم آفت زندگیت و جوونیت شدم ... خیلی گند زدم به
زندگی تو و خودم و دخترمون . ولی میخوام اینو الان که اونجایی بدونی.... هنوزم عاشقتم ...بیشتر
از روزی که خطبه ی عقد بینمون
جاری شد .... این عشق سینه سوز بود که زندگیمو به مرداب تبدیل کرد و به جنونم کشوند ... تو
برام بت بودی ...
زندگی بودی... همه ی وجودم بودی... نمیدونم چرا دچار اون همه وسواس شدم . .. میخوام بدونی
بهت خیانت نکرده بودم . .. باور کن میخواستم حالمو درک کنی ... تو هم عاشق بودی که نتونستی
منو ببخشی ... میدونم و درک کردم که رفتم ... رفتم تا آروم بشی ... رفتم زمانی برگردم که کارمو
فراموش کرده باشی ... اما دیر برگشتم ... خیلی دیر .
عزیزم ... عشقم ... باور میکنی من تا سه سال به رؤیا دست نزدم . ... بهتره باور کنی ... رؤیا هم
از سر بی کسی و تنهایی
منو تحمل کرد ... از اول به چشم پرستار بهار دیدمش ... کم کم که وسواسم خوب شد همراه
زندگیم شد .
رفتی که منو بیشتر بسوزونی ... میدونم جات از این دنیا بهتره ... هنوز یادمه چقدره نورانی و زیبا
شده بودی ....
الهه منو ببخش و از خدا بخواه منو هم زودتر پیش تو بیاره دیگه این زندگی و این دنیای کثیف و
نمیخوام ... دیگه بسه هر چی تو این سالها تاوان حماقتهای دوران جوونیمو دادم ....
سرش را به سمت آسمان گرفت و از ته دل فریاد زد .
- خدایا راحتم کن از این درد جگر سوز ... به خدایی خودت قسم خسته ام ...بریدم ...
از دور شاهد ضجه های پدرش بود . گاهی سرش را روی سنگ سیاه میگذاشت ، گاهی سرش را
به سمت آسمان میگرفت .
دلش میخواست بداند با مادرش چه حرفهای مگویی داشت که او را دور کرد . اما حق نداشت
مزاحم خلوتش شود.
حضور شخصی را کنارش حس کرد . برگشت و نگاهی به چهره ی گرفته اش انداخت . سلام
آرامی بینشان رد و بدل شد .
- چی شد بهش گفتی؟
- من نگفتم ... رئیس شرکت تو حرفاش لو داد

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهوپنجم

باید خودتون میگفتین ... بازم دیر نشده .
- میترسم براش ... خیلی داره خودشو عذاب میده . نبودی ... صدای ضجه هاش و خدا خدا
کردنش دل سنگ رو
آب میکرد .
آرشام به فکر فرو رفت . نگاهش روی مردی که خمیده بود و روی زمین به حالت سجده در آمده
بود خیره ماند .
این چه حکایتی بود ... این چه زندگی بود که این دو را به اینجا رساند؟ الهه بعد از سالها باید بر
میگشت و درست در کنار
بهرام میمرد ؟!! این چرا برای هیچ کدام جواب نداشت ........
زمانی که حالت بهرام طولانی شد . بدون هیچ حرفی به سمتش خیز برداشت . بهار هم بدنبالش
کشیده شد .
هیچ صدایی از بهرام شنیده نمیشد . با ترس گفت :
- بهرام خان ... بهرام خان .
جواب که نشنید درنگ را جایز ندانست . دستان پر قدرتش را به زیر بدن بهرام کشید و او را
برگرداند . صورت کبود شده و
به عرق نشسته ی او صدای هق هق بهار را به هوا برد . فریادهایش دل آرشام را خنج میکشید .
- بابا ... باباجونم تو رو خدا چشماتو باز کن .
آرشام سریع درون جیبهایش را گشت و قرص زیر زبانی را بیرون کشید و با زحمت به درون
دهانی که قفل شده بود
گذاشت .
به سختی او را در در آغوش کشید . سرش را به سمت آسمان گرفت شروع به دادن تنفس
مصنوعی کرد تا اکسیژن به ریه هایش برسد . بخاطر جراحت روی سینه اش نمیتوانست قلبش را
ماساژدهد .انقدر این کار را ادامه داد تا بعد از دقایقی که به اندازه ی یک سال برای بهار گذشت ،
بهرام نفس عمیقی کشید .
خیالش که از نفس کشیدن او راحت شد سوئیچش را به بهار داد و گفت :
- تو برو در ماشین رو باز کن تا من بیارمش .
بهار دوان دوان به سمت ماشین رفت . در دلش خدا را هزاران بار شکر کرد که آرشام خودش را
زود رسانده بود . وگرنه او در آن قبرستان خلوت در روز شنبه دست تنها چه میکرد !؟
***********
نگاهش به روی پیامی که برایش رسیده بود خشک شد . نمیدانست باید چه تصمیمی بگیرد .
فردا روز رفتن کیان و آرمیتا بود . پدرش بعد از یک هفته بستری بودن در بیمارستان مرخص شده
بود . اما چه مرخص
شدنی !! نه با کسی حرف میزد نه توجهی به اطرافش داشت . چنان غرق در افکار خود بود که
توانایی انجام کار را هم نداشت .
بهار در ان دو هفته به تنهایی به شرکت میرفت و بعد از ظهرها آرشام او را به منزل میرساند .
روزهایی که در سکوت در کنار هم سپری میکردنند بدون کلامی حرف زدن . سلام و خداحافظشان
هم در حدی بود که نشان دهند در کنار هم حضور دارند.
حالا بعد از این روزهای پر درد و غمبار این پیام روح و روانش را به بازی گرفته بود .
-» باید قبل از رفتن با هم حرف بزنیم . خواهش میکنم قبول کن . ساعت 6 کافه ی یاس منتظرم «
مگر خبر از اوضاع روحی او نداشت که اینگونه او را به ماراتن طاقت
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهوششم

دیدن او نداشت و از خدایش بود زودتر از ایران برود تا او نفس راحتی بکشد . هنوز تا ساعت 6
بعد از ظهر وقت داشت .
باید با دلش یک دله میشد و بعد قدم برمیداشت .
***
ساعت از 5 گذشته بود . میدانست آرشام بیرون از شرکت در انتظارش ایستاده . نمی خواست او
از این دیدار چیزی بداند .
برایش پیام داده بود کارش تا ساعت 7 طول میکشد . اما پیام آرشام سر ساعت 5 ، خبر از بودن
همیشگیش میداد .
- » تا هر وقت کارت طول بکشه منتظر میمونم «
در دلش آهی کشید . از طرفی کنجکاو شده بود به این دیدار تن دهد تا حرفهایش را بشنود . از
طرف دیگر می دانست این دیداری عادی نیست و نباید کسی خبردار شود .
تنها یک کار به ذهنش میرسید . اینکه علنا به آرشام بگوید میخواهد تنها باشد . البته اگر امیدی به
این جماعت زورگو
باشد که یکبار حرف گوش کنند .
کیفش را روی دوشش انداخت . خودش میدانست آرشام مرد این نیست او را در این ساعت روز
تنها رها کند . وقتی بعد از
خداحافظی با خانوم شاهرودی از در شرکت بیرون زد فکری مانند جرقه به ذهنش رسید ، پیام داد
.
-» آرشام بیرون منتظرمه خودت کاری کن بره تا من به قرار برسم «
دقایقی منتظر پیام بود . طول راه پله را میرفت و برمیگشت . دلش آرام و قرار نداشت . صدای
زنگ گوشی او را از فکر بیرون کشید . با دیدن نام آرشام ، آب دهانش را قورت داد . تمام تلاشش
را خرج کرد تا عادی باشد .
- سلام
سلام بهار جان . هنوز کارت تموم نشده ؟
بهار خیلی جدی گفت :
- نه ...گفتم که تا ساعت 7 کارم طول میکشه . چیزی شده ؟
- نه ... من باید تا جایی برم و برگردم . تا من برگردم خودت برنگردی خونه . تمام تالشمو میکنم
تا زودتر از ساعت
7 اینجا باشم .
- ایرادی نداره خودتو اذیت نکن . هر وقت برسی من تا اون موقع صبر میکنم .
- پس فعلا خداحافظ .
گوشی را قطع کرد . از بدجنسی خودش ناراحت بود . به این فکر میکرد اگر کسی با خودش چنین
رفتاری کند
تا چه حد عصبانی میشود . کاش آرشام نفهمد او را بازی داده است . از این بی اخلاقی ها متنفر
بود که خودش
الان مرتکب شده بود .
با سرعت آن دو طبقه را پایین آمد . میترسید دیر شود یا تاکسی به موقع پیدا نکند .
به نگهبانی مجتمع که رسید . با نوک انگشت به در شیشه ایش ضربه زد . پیرمرد نگهبان بیرون
امد .
- سلام آقای مرادی میشه یه تاکسی سرویس خبر کنید ؟
- چشم خانوم ... فقط بگم برای کجا ؟
بهار آدرس را گفت و بعد از 5 دقیقه پراید مشکی روبروی شرکت ایستاد . سوار شد و دوباره
آدرس را به راننده گفت .
در ترافیک عصر تهران گیر افتاده بود. تمام تنش گُر گرفته بود . از اینکه این دیدار برایش این
همه ترس و دلهره داشت

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهوهفتم

دستانش به لرز افتاده بود . در توانش نبود باز هم حرفهایی بشنود که بیشتر از گذشته تحقیر شود
. یکبار طعم
گس حقارت را به تمام معنا چشیده بود .
لرزش دستانش زمانی که به محل قرار رسید به زانوهایش سرایت کرد. حس یک قربانی را داشت
. او که یکبار تمام
احساسات ناب عاشقانه و رویاهای دخترانه اش را باخته بود و اعتبار خودش را قربانیِ عزت و
آبروی کیان کرده بود .
دیگر از چه میترسید وقتی ، چیزی برای باختن و قربانی کردن نداشت .
آب دهانش را قورت داد و با گام های کوتاه و لرزان وارد کافه شد . با ورودش نگاهش را در محیط
چرخاند .
صدای قهقهه و خنده ی چند پسر روی اعصابش خط میکشید . با دیدنش که با دست اشاره میکرد
به سمت
میزش حرکت کرد .
نفس در سینه اش حبس شد . با بلند شدن آرمیتا و شنیدن سلام گرم و دیدن چشمان مهربانش
نفسش را به آرامی
بیرون داد . با لبخند کمرنگی که به زور روی لبش نقش بسته بود ، سلامش را جواب گفت .
با اشاره ی دستش پیش خدمت کنار میز ایستاد .
- سفارشتون ؟
- من قهوه با کیک شکلاتی ... تو چی میخوری ؟
بهار نگاهش را به صورت مصمم و آرام آرمیتا داد و گفت :
- قهوه با شیر و شکر
بعد از رفتن پیش خدمت آرمیتا دستان سرد و لرزانش را گرفت . دستان او از گرما و دستان
خودش از سرمابه عرق نشسته بود . با چشمانی که غم درونش بیداد میکرد نگاهی به آرمیتا کرد و
گفت :
- روز آخر چه چیزی باعث شد این قرار شکل بگیره . اگه از طرف من میترسی خیالت راحت من
.........
- نه بهار من از تو نمیترسم . برعکس تصور تو من تو رو خیلی دوست دارم . میدونم در مورد من
چی فکر میکنی ...
همان طور که برادر خودم در موردم فکر میکنه ... خواستم تا قبل از رفتن حرفهایی که توی دلمه
برات بگم .نمیخوام
آهی که میکشی پشت زندگیم باشه . باور کن منم در این بازی بازنده ام . یعنی واقعیتش و بخوای
هر سه مون بازنده ایم
هر کدوم به نوعی ... اما خوش شانس ترین ما توئی که شانس یه زندگی خوب رو داری ... میدونم
که لیاقتت خیلی بالاتر از این زندگیه که من دارم تشکیل میدم ... برات خوشحالم که بعد از رفتن
ما تو به آرامش میرسی .
با گذاشته شدن سفارش داده شد روی میز ، مکثی کرد و گفت :
- برخلاف تصور تو و آرشام من خونه خراب کن نیستم بهار ...
بهار در دلش پوزخندی زد و گفت :
- پس حتما مرغ سعادت بودی من خبر نداشتم !
- حق داری در موردم اینطور فکر کنی اما من بیشتر از اینکه یک دختر یا یک زن باشم یک
خواهرم ... شایدم بیشتر از یک خواهر عاشق برادرم هستم . نمیدونم چه جوری احساسم رو بگم
تا بتونی درکش کنی .
بهار سرش را به چپ و راست تکان داد و با ناراحتی گفت :
- اگه برای طلب بخشش ، منو اینجا کشوندی من همینکه ذات خائن کیان رو نشونم دادی
بخشیدمت . دروغ نمیگم تا

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهوهشتم

روز عقدتون در دلم خدا خدا میکردم به یه وسیله ای این عقد و ازدواج بهم بخوره اما بعد از
عقدتون دیگه هیچ حسی
نه به تو نه به کیان ندارم ... سفرتون بی خطر .
از روی صندلی برخاست . دستانش اسیر دست لرزان آرمیتا شد . آرمیتا با بغض نگاهی به
چشمانش کرد وبا التماس
گفت :
- خواهش میکنم بمون... میخوام حرفای دلمو بهت بگم . تا نگم آروم نمیشم . این فرصت آخر رو
ازم نگیر بهار .
بهار با دیدن اشکی که روی گونه اش چکید دلش به درد آمد دوباره بر سرجایش نشست .
آرمیتا یک برگ از دستمال کاغذی روی میز برداشت و اشکش را پاک کرد . به قهوه اش اشاره کرد
و گفت :
- تا سرد نشده بخور تا حرفامو بزنم . احتیاج به تمرکز دارم .
هردو در سکوت قهوه نوشیدند . بهار خیره به بخار روی فنجان گفت :
- یه حسی به من میگه علاقه ی خواهریت رو زیادی با غلظت گفتی ... نمیدونم حسم درسته یا نه
اما دوست دارم حالا که میخوای حرف بزنی چیزی رو در ابهام نذاری .
آرمیتا با بغضی که در گلویش چمبره زده بود و راه نفسش را بند آورده بود گفت :
- اینجام تا همه چیز رو برات بگم . پس حوصله کن .
آرمیتا دستمال را زیر بینی اش کشید و با ناراحتی به صورت رنگ پریده ی بهار نگاه کرد . به او حق
میداد دیدن رقیبش
اینگونه او را به هم بریزد . آب دهانش را قورت داد و گفت :
- اینا رو باید بگم تا تو بدونی چی شد که ما برگشتیم ایران ... دو ماه قبل از عید بود که عمه
حالش خراب شد . باید باطری
قلبش رو عوض میکرد . وقتی میخواست تو اتاق عمل بره از آرشام و بابام قول گرفت چه زنده
برگرده چه مرده اونا به ایران برگردنو تو رو براش پیدا کنن . آرزوش شده بود تا تو رو از نزدیک
ببینه .
آرشام خیلی به عمه وابسته بود . تا عمه از اتاق عمل بیرون بیاد مرد و زنده شد . وقتی عمه دوباره
چشم باز کرد انگار
دنیا رو به ما دادن ... بهت گفته بودم عمه حکم مادرمونو داشت . انقدر مهربون و با محبت بود که
همه رو شیفته ی
خودش میکرد . حتی علی هم اعتراف میکرد که تا به حال آدمی به مهربونی الهه ندیده .
آرشام از همون موقع به دنبال نشونی از تو بود ... پدرت و جعفر خان آدرسشون عوض شده بود و
عمه هم نشونی بقیه ی
فامیل رو به یاد نداشت .
تا اینکه یه شب بابا بزرگ گفت ؛ منو جعفر یه زمین توی کردان کرج داشتیم که اون موقع به
صورت یه باغ بوده . شاید
بریم اونجا بتونیم یه نشونی از جعفر و پسرش پیدا کنیم .
با این حرف بابابزرگ نور امید تو دلمون روشن شد . همه دوست داشتیم به نحوی در خوشحالی
عمه سهیم باشیم .
من خیلی تو فیس بوک و شبکه های اجتماعی اسمتو سرچ میکردم اما با چندتا بهار آشنا شدم که
با نشونیایی که میدادن تو نبودی . بعدها فهمیدم تو توی این شبکه های اجتماعی نیستی .
باهمون امید ، آرشام برای گرفتن بلیط اقدام کرد . بابابزرگ با شنیدن این خبر پاشو کرد تو یه
کفش که میخواد برگرده ایران
و تو کشور خودش بمیره البته دوراز جونش... خلاصه بابا هم بخاطر پدرش مجبور شد کار توی
بیمارستان اونجا رو رها کنه
برای برگشت به ایران اقدام کنه . چون نمیتونست پدرشو در این سن و با این حال تنها بذاره

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوپنجاهونهم

این شد که ما همگی سه روز قبل از سال تحویل اومدیم ایران ... با آدرسی که بابابزرگ داد آرشام
باغ رو پیدا کرد . اون
اتاق سرایداریش پر از گردو خاک و داغون بود . دوتا کارگر گرفتیمو بعد از تمیز کردن اون جا ،
درست همون روز
اول عید اومدیم اونجا .
از جایی که بابابزرگ طاقت نداشت قرار شد اول منو آرشام بیایم و خبر بگیریم .
وقتی اومدیم توی باغ صدای زیبایی پاهای آرشام رو سست کرد .به طوری که ایستاد و تا آخر به
ترانه ای که میخوندی گوش داد . از تغییر حالتی که داشت ، فهمیدم یه اتفاقی درونش افتاده .
مثل مسخ شده ها به سمت تو قدم برمیداشت .
آرشامی که به هیچ دختری توجه نمیکرد و در جمعی که دختر بود حاضر نمیشد رنگ به روش
نمونده بود.
اما تو تمام حواست به پسری بود که روبروت نشسته بود . من که دختر بودم محو تماشای تو
شدم وای بحال برادرم . وقتی چشم بستی و با تمام احساست آخر ترانه رو خوندی دل من هم
لرزید .
دستای مشت شده ی برادرم هم نشون دهنده ی انقلابی بود که در درونش اتفاق افتاده بود .
در همون روز چشمان بیقرار برادرم رو دیدم که در پس دیدنت چه جوری دو دو میزنه .همون موقع
توی دلم قند آب شد . امیدوارم بودم تو بتونی قلب یخ زده ی برادر زجر کشیده مو گرم کنی و
خونه ی دلش رو روشن کنی ... اما تو تمام هوش و حواست به کیان بود . تا حدی که منو هم
نسبت به کیان کنجکاو کردی.
بر عکس تو ، کیان با دیدن من برق شیطنت تو چشماش دیده شد . مخصوصا که فهمید ما فامیل
هستیم و از خارج اومدیم بیشتر اشتیاق نشون داد . اما تو بیشتر سعی میکردی خودتو از ما دور
کنی . همین کار تو میدون رو برای کیان باز کرد و بیشتر به من نزدیک شد ، در عوض دوری کردن
تو ، دید آرشام رو به تو بهتر کرد . آرشام از دخترای دم دستی و آویزون
بیزاره که تو اینطور نبودی . شرم وحیایی که داشتی نگاه آرشام رو به دنبالت میکشوند
برعکس تو که هیچ کنجکاوی در مورد ما و زندگیمون نداشتی ، کیان ولع شدیدی برای دونستن
زندگی در اون ور دنیا داشت . من هم براش هر چی دوست داشت میگفتم .از دانشگاههای اونجا
تا کلوپ ها شبانه و کنسرتا و محیط کاری و اجتماعیش اونم سیر نمیشد از اطلاعاتی که دریافت
میکرد .
آرشام در اون سیزده روزی که تو اونجا بودی بعد از سالها ، دوباره بیخواب شده بود . مدام با
خودش کلنجار میرفت
و کلافه بود .
فهمیدم دردش چیه . مخصوصا شباهت تو به عمه بیشتر از هر چیز روی آرشام و دیدش به تو
تاثیر داشت .
تا اینکه توی حرفهای جعفر خان مافهمیدیم تو و کیان تا چند ماه دیگه جشن عقد و عروسیتون رو
میگیرین .
بهار خسته از اینهمه تعریف از گذشته گفت :
- خیلی مونده ؟ میترسم دیرم بشه .
آرمیتا لبخند بیروحی زد و گفت :
- نگران نباش خودم میرسونمت . فقط به پدرت اطلاع بده دیر میری .
- قبل از رسیدن به اینجا خبر دادم .
- پس گوش کن ... بعد از شنیدن این خبر آرشام دوباره داشت تو فاز افسردگی میرفت . سکوتی
که کرده بود و نگاههای پر از غمش که از ناامیدیش بود دلم رو آتیش میزد . نمیتونستم دوباره
برادرمو مثل گذشته داغون ببینم . درسته شدت علاقه ش با چند بار دیدار اونقدر زیاد نبود که
دیوونه بشه اما نا امیدی براش مثل زهر بود مخصوصا که اون یه بار از روزگار صدمه دیده بود .
نمیخواستم دوباره شانس عاشق شدن و زندگی عاشقانه رو از دست بده .... آخه من ... آخه من
باعث شدم بدترین درد زندگیشو تجربه کنه ... آرشامی که الان روبروت میبینی با تلاش علی و
عمه به این روز در اومده اما من هنوز هم عذاب وجدان اون گذشته رهام نمیکنه

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتم

حالا وظیفه ی من بود کاری کنم به دختری که بعداز سه سال تونسته راه به قلب غمزده و یخزده
ش باز کنه برسه .
بهار گیج و سردر گم میان حرفش پرید و گفت :
- چه دردی این همه عذاب وجدان برات داشت ؟
آرمیتا با درماندگی گفت :
- اینو باید از زبون خود آرشام بشنوی . نمیتونم در این مورد اطلاعاتی بدم .من چیزی که به خودم
و کارم مربوطه رو میگم .هر چند اون موضوع هم از خطای من بود اما باید از خودش بشنوی .
برای همین خودم رو به کیان نزدیک کردم . اونم منتظر یه اشاره از طرف من بود . شنیدی میگن :
» از تو فقط اشاره از من به سر دویدن . «
کیان با دوبار دیدن من یادش رفت چه قراری با تو گذاشته . حتی من که اسم تو رو میوردم
اخماش تو هم میرفت ...
میگفت تو اونو درک نمیکنی و خیلی سنتی رفتار میکنی . میگفت خیلی وقته پشیمون شده اما روی
گفتنش رو نداره میترسید تو فامیل به نامردی و سواستفاده گری از بی مادری تو محکوم بشه . از
علاقه ی مادرش به تو میترسید که عاق والدین بشه .
بهار در دلش به خودش لعنت فرستاد چه احمقانه او را در خیانتش کمک کرده بود .آرمیتا بعد از
نفس تازه کردن
ادامه داد.
خانواده به من گفت تو هم اونو زیاد دوست نداری و به اجبار
خواستن دادی و از خداته که کیان عقب بکشه .
راستش با شنیدن این حرف کلی ذوق کردم . تو ذهنم ، هم شما رو از این ازدواج زوری نجات
میدادم هم میدونو برای ابراز عالقه ی آرشام باز میکردم . بخاط همین خودم هم کم کم به کیان
دل بستم
سکوت کرد و با چشمانی پر اشک به صورت خیس از اشک بهار خیره شد . حال او را درک میکرد .
شنیدن این
حرفها از زبان رقیب دردناک بود اما باید گفتنی ها را میگفت . باید کوله بار عذاب وجدانش را در
همان کافه
سبک میکرد و توشه ی دیگری برای سفرش برمیداشت .
اشک چکیده را با نوک انگشت زدود و با صدایی که زیر فشار حرفی که میخواست بزند میلرزید
گفت :
- من همه ی قلبمو تو ی این رابطه گذاشتم .اما بعدا فهمیدم ....نامردی کردم . بعد از اینکه رفتار
کیان و خشمش در برابر تو رو دیدم و چشمای غمگین تو و اشکاتو دیدم فهمیدم همه ی
حرفهاش دروغ بود .
در زمانی که با من بود خوب و عالی بود اما هرجا که تو بودی ....
بهار با تنی که مانند بید میلرزید هق هق کنان گفت :
- بسه دیگه .... بیشتر از این عذابم نده ... من که از تو توضیح نخواستم . چرا با حرفات شکنجه م
میکنی ؟
آرمیتا هم اشکش جویبار شد و سرازیر شد .
- بخدا نمیخوام عذابت بدم . میخوام بدونی اون لیاقت تو رو نداشت . نجابت و متانت تو در برابر
کیان مانند درّی نایاب بود که حیف بود گیر کسی مثل کیان بوالهوس بیوفته . اون تو و احساس تو
رو به وعده ی اقامت خارج از کشور و رسیدن به خواسته های دیگه ش فروخت . منم میدونم در
برابر چنین مردی زندگی خوبی ندارم اما برادرم از تمام دنیا برام بیشتر ارزش داره خوشبختی
خودم اهمیتی نداره .همه با من مخالف بودن و هستن اما من راهمو انتخاب کردم .
عمه اول خیلی راهنماییم کرد اما وقتی دید من حرفم یکیه سکوت کرد .
وقتی عمه خبر داد تونسته برای اومدن به ایران اجازه ی دکترش رو بگیره منم زمان عقدو اون
موقع گذاشتم تا عمه هم

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتویکم

جای مادرم کنارم باشه .فقط میخوام بدونی داشتن تو لیاقت میخواست . میخوام تمام حس های
بدی که تو این مدت
از حرفای کیان داشتی از خودت دور کنی . منم میدونم کیان با منم نمیمونه . چون کسی که یکبار
خیانت کنه بار دوم هم اینکارو میکنه . من چیزی برای باختن ندارم . با اینکار برادرم رو از دست
دادم .
اشکهایش به هق هق تبدیل شد . بهار هم خشمگین بود هم ناراحت ... حتی دلش برای او هم
میسوخت . حتی اگر
گناهکار باشه او هم بازنده بود . اما دلش با او هرگز صاف نمیشد .
صدای پر بغض آرمیتا او را از خیره شدن به میز واداشت .
- اما همینکه حس کنم تو و برادرم در کنار هم خوشبختیت برام کافیه .
بهار برآشفت و از جایش برخاست . با چشمانی که از گریه و خشم سرخ شده بود با کنترل
صدایش گفت :
- تو چه جوری به خودت اجازه میدی برای زندگی همه تصمیم بگیری و صلاح و مصلحت دیگرانو
تشخیص بدی . تو ...
تو خودتو و زندگی منو به لجن کشیدی ادعا میکنی به نفع من بوده ... تو خیلی خودخواهی کردی
که ....
آرمیتا انگشت اشاره اش را روی بینی گذاشت و گفت :
- هیس ... خواهش میکنم بهار آبرومو نبر .... من ...
زیر گریه زد . چه خوب که خلوت ترین جای کافه را انتخاب کرده بود . با التماس دست بهاری که
کلافه سرش را میان دستانش پنهان کرده بود گرفت و گفت :
- بهت التماس میکنم بهار ... بخوای به پات میوفتم ..... خواهش میکنم برادرمو نا امید نکن . بخدا
اون دلشکسته ست
دل به دلش بده . بخدا انقدر مردونگی داره و مهربونه که از بودن در کنارش لذت ببری . قول میدم
انقدر لحظات خوبی رو برات رقم میزنه که روزی صدبار خدا رو برای داشتنش شکر کنی .... بهار...
آرشامو بعد از من تنها نذار .
خواهش میکنم ...هرکاری بگی برات میکنم فقط بهش فکر کن . دلشو نشکون ......
- نمیتونم آرمیتا ... من بازیچه ی دست تو نیستم هر کیو خواستی از زندگیم بیرون کنی و هر کیو
خواستی وارد زندگیم کنی . تا الانم وقتمو هدر دادم و به حرفات گوش دادم .
- بهار خواهش میکنم ...
صدای عصبی و پر خشم مردانه ای هردو را ساکت و بهت زده کرد .
- خفه شو آرمیتا ... اگه یه کلمه دیگه بگی میکشمت !
چشمان سرخ از خشمش روی هر دو به حرکت در آمد . آرمیتا از روی صندلی بلند شد و با التماس
گفت :
- منو ببخش ... اما تنها کاری بود که به فکرم رسید . میخواستم هم بهارو آروم کنم هم.........
- گفتم خفه شو تا خودم خفه ت نکردم . دیگه بین ما هیچ نسبتی وجود نداره . فکر کن برادرت
برای همیشه مرده .
دستان پرقدرتش را زیر بازوی بهار انداخت و با خشونت بالا کشید و گفت :
- که کار داری تو شرکت ؟!!... پاشو تا بابات با اون قلب مریضش سکته نکرده .
بهار با ترس به صورت آرمیتا نگاه کرد و همزمان با کشیده شدنش توسط آرشام کیفش را از روی
دسته ی صندلی برداشت .
صدای نفس های سنگین و صدادارش نشان از خشم زیادش داشت . بهار همپایش دوید تا کنار
ماشین از حرکت ایستاد .
از ترس و دلهره دستانش به لرز افتاده بود . برای اینکه خودش را آرام نشان دهد با غیظ رو به
آرشام کرد و گفت :
- چه خبرته ؟... مگه دزد گرفتی این جور رفتار میکنی ؟دستم شکست

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتودوم

آرشام با چشمانی که در کاسه ای خون شناور بود، سرد و خشن نگاهش کرد .دستش را رها کرد .
در ماشین را باز کرد و او را به آرامی به سمت داخل ماشین هدایت کرد . ضربان روی شقیقه
هایش چنان واضح بود که بهار با دیدنش دلش
برای او و خودش سوخت .
این مرد خشمگین بی شباهت به اژدهای دوسر نبود . حتم داشت زنده از این ماشین بیرون نمی
آید .
روی صندلی که قرار گرفت از ترس در خودش مچاله شد . ناخنهایش را به دندانهای تیزش سپرد
. و پاهای لرزانش
سمفونی ترس را به نمایش گذاشتند .
با کوبیده شدن در ماشین ، ماشین تکان سختی خورد . بهار با حیرت به این همه خشم افسار
گسیخته به صورت
کبود شده اش خیره شد . ماشین با تیک آف شدیدی به حرکت در آمد.
- حالا منو می پیچونی ؟ کی گفت بیای اینجا .؟
بهار از لحن دستوریش جرأت پیدا کرد و گفت :
- قرار نیست هرجا میرم از تو اجازه بگیرم .
آرشام با خشم نگاهی به او کرد و دوباره به روبرو خیره شد و گفت :
- سرکار علیه منم همچین راغب نیستم راننده شخصیت باشم . اما تا وقتی پدرت حالش خوب
بشه باید منو تحمل کنی .
اونوقت که پدرت اومد منم از شغل رانندگی شما استعفا میدم .
- مگه من خواستم راننده باشی ؟
آرشام با مشت روی فرمان کوبید و سرش را به چپ و راست تکان داد . با دست چپ که به
پنجره تکیه داده بود آرام
روی لبش میکوبید . بعد از کمی مکث زیر لب گفت
الحق که گربه کوره ای .
بهار ناراحت از صفتی که به او داده بود لب باز کرد پاسخی دهد تا دلش آرام گیرد که با دست
آرشام دعوت به سکوت
شد .
- هر چی از زبون آرمیتا شنیدی تو همین ماشین فراموش میکنی . نمیدونم چی بهت گفته و چی
شنیدی . اما آخرشو
شنیدم
. اون یه غلطی کرده و نباید رو حرفاش حساس بشی . من تا وقتی هستم که مثمر ثمر
باشم غیر از اون
بیکار نیستم دنبال تو راه بیوفتم .
با ترمز شدیدی که باعث شد به سمت شیشه ی جلو پرت شود، متوجه شد به در خانه رسیده اند .
دلخور از رفتار سرد و
خشن او دست به دستگیره برد که صدای ناراحت و خش دار آرشام دلش را به آتش کشید .
- هر وقت نخواستی منو ببینی به دروغ های بچگانه متوسل نشو . روح خودتو با این رفتارهای ضد
اخلاقی آلوده نکن .
پدرت میدونه سرکار نبودی هر چی زنگ زده بود جواب نداده بودی برای همین دل نگرانت شده
بود . با من که تماس
گرفت ، من گفتم با هم رفتیم برای بابابزرگ خرید کنیم . دروغ گفتم تا به تو بی اعتماد نشه. حالا
برو .
سرش را روی فرمان گذاشت و دل بهار از این خشمی که مسببش او و آرمیتا بودند برایش
سوخت . تا به حال او را این همه غمگین و عصبانی ندیده بود .
با خداحافظی که فقط خودش شنید از ماشین پیاده شد . کلید را داخل قفل چرخاند . به پشت سر
نگاه کرد . نگاه غمگین آرشام از پشت سر او را مشایعت میکرد . دل بهار را به لرز انداخت آن نگاه
پر درد و دلگیر از رفتار و گفتار بچگانه اش

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتوسوم

وارد حیاط شد ودر را پشت سر بست . با دیدن بهناز و کیمیا که توی حیاط بودند سلام آرامی کرد
و از کنارشان گذشت .
کیمیا با لحن خاصی که میخواست حرص او را در بیاورد گفت :
- بهار فردا تو هم میای فرودگاه برای بدرقه ی عروس و دوماد ؟
بهار با کرختی برگشت و به کیمیا خیره شد . حس کرد دیگر از این نیش و کنایه ها آزرده نمیشود
با آرامش تمام گفت :
- نه ... کارای واجبتری دارم ...
سر کیان از پنجره ی اتاقش بیرون آمد و گفت :
- احیانا کارای واجبتون به صاحب ماشینی که الان از دم در حرکت کرد ربط نداره ؟
نگاه بهناز و کیمیا به او خیره شد . بدون آنکه حس بدی داشته باشد گفت :
- باید برم شرکت . نمی تونم برای کارایی که برام مهم نیستن مرخصی بگیرم .
با گفتن این حرف پله ها را با سرعت بالا رفت و ندید کیان چه خشمی وجودش را فرا گرفت، وقتی
طعنه ی او را شنید .
****************
با ناراحتی سرش را از قاب پنجره بیرون کشید . با مشت به دیوار کنار پنجره کوبید . درد درون
استخوانهای دستش
پیچید . زیر لب غرید :
- به درک که نمیایی.... انگار براش نامه ی فدایت شوم نوشتم ... میرم و از شر اون نگاه های
مسخره ت راحت میشم .
میرم و آرزوی دیدنم رو به گور میبری ....احمقِ خودخواه .... خودخواه .
کلمه ی آخر را با فریاد از گلو خارج کرد . در اتاقش با ضرب باز شد . کیوان با حیرت نگاهش کرد و
گفت
چته روز آخری زدی به سیم آخر ... نه به اون یه ساعت پیش که مدام تو حیاط رژه میرفتی نه به
الان . با کی دعوا داری؟
خودت یا کس دیگه ؟
کیان دستی میان موهایش کشید و گفت :
- به تو ربطی نداره ... برو به کارت برس .
- خیر سرمون داداش داریم . مثلا داری برای همیشه میریا .... اینهمه مهربونیتو کجای دلم بذارم
وقتی نبودی ؟
خندید و وارد اتاق شد و گفت :
- میترسم در نبودت یاد این قیافه ی غراضه ت که بیوفتم بیشتر از نبودنت خوشحال بشم . بابا یه
جایی هم برای دلتنگ
شدنم بذار.
کیان به عمق حرف های کیوان فکر کرد . در دلش زمزمه کرد
- حتما حرف دل بهار هم همینه .خودم با رفتارم زنجیردلش رو بریدم ...
با فکر اینکه بعد از رفتنش او دل به کس دیگری بسپارد قلبش تیر کشید . اخم هایش در هم شد .
موهایش اسیر چنگ
دستانش شد .
کیوان دستش را گرفت و گفت :
- داداش چه کار کردی با خودتو و زندگیت ... هنوزم میتونی ..............
- کیوان به جای حرف زدن فقط سکوت کن و تنهام بذار ... من الان حوصله خودمم ندارم .
نمیخوام با خاطره ی بد از هم
جدا شیم

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتوپنجم

لعنتی مانند ماری دور قلبش پیچیده بود . باید رها میشد ...رها .
مادرش در اتاق را باز کرد و گفت :
- کیان جان کاراتو ردیف کن که تا یه ساعت دیگه که داییت اینا شامشون رو خوردن برای
خداحافظی بریم بالا . میدونی که
حال داییت بده ممکنه نتونه تا فرودگاه بیاد .
- چشم حتما... شما هم نمیگفتین خودم به فکرش بودم ... راستی دایی بهروز هم تماس گرفت و
گفت با خانواده نمیتونه
بیاد فقط خودشو و زندایی میان .
- خب حق دارن بچه هاشون همه باید برن به درس و دانشگاشون برسن .
- میدونم خودش بهم گفت .
- من میرم تو هم دوباره وسایلت رو چک کن اگه چیزی کم و کسر بود تا مغازه ها بازهستن بریم
بخریم .
کیان لبخندی به دلواپسی های مادرانه اش زد و در آغوشش کشید و پیشانی مادرش را بوسید و
گفت :
- جایی که میرم کویر و برهوت نیست که ، فوقش چیزی کم بود میخرم . قربونت برم انقدر حرص
نخور .
اشک بهناز که تا آنروز کنترلش کرده بود سرازیر شد و سرش را روی سینه ی پسرش فشرد
وگفت :
- من یه مادرم همیشه نگران بچه هامم . نمیدونی تو دلم چه غوغاییه . تا به مق
صدت نرسی صدبار
میمیرم و زنده میشم .
فقط امیدوارم از این رفتن پشیمون نشی مادر .... دلم به این رفتن رضا نبود اما بخاطر اینکه تو به
آرزوهات برسی
صدام در نیومد
قربون دلت برم مامانم .... قول میدم همینکه خودم جاگیر شدم و کارم ردیف شد برات دعوت
نامه بدم بیای اونجا
همو ببینیم . وقتی اقامت داشته باشم رفت و آمد راحته .
- بله رفت و آمد راحته اما هزینه هاش هم سر به آسمون میزنه .
کیان خندید و مادرش را بوسید و گفت :
- خدا بزرگه مطمئنم خودش روزی رسونه . فقط مامان هر وقت زنگ زدم با وکالتی که به بابا دادم
اون خونه ای که خریده بودمو بفروشین و پولشو برام بفرستین . میترسم الان با خودم ببرم تو
ترکیه ازم بزنن . میگن اونجا دزد بازاره .
- کار خوبی کردی . اصلا نباید همه ی پلهای پشت سرت رو خراب کنی . این همه سال زحمت
کشیدی و ذره ذره روی هم جمع کردی .
کیان آهی کشید و قلبش به فریاد آمد :
» من خیلی وقته همه ی پل ها رو پشت سرم خراب کردم«
بعد از صرف شام همگی به سمت طبقه بالا حرکت کردند . مادرش قبال خبر داده بود که برای
خداحافظی میروند .
با باز شدن در به رویشان بهنام با لبخند روبرویشان قرار گرفت . از در فاصله گرفت و سلام کنان
همه وارد شدند .
بهرام با رنگ و رویی زرد با همه احوال پرسی کرد . با دیدن لبخند کیان دلش لرزید یاد گذشته
های خودش افتاد .
در دل آرزو کرد عاقبت خواهر زاده اش در غربت شبیه او نشود .
کیان مانند فرزندان خودش برایش عزیز بود . به قول معروف روز زانوها و دوش خودش بزرگ
شده بود . از بچگی
آرزو داشت داماد خودش باشد . اما ................

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتوچهارم

ای کاش جداشدنی در کار نبود داداش ... نمیدونم چیه اون غربت بیشتر از خانواده ت برات مهم
بود که به این کار
راغب شدی .
انگار از خواب زمستانی بیدار شده بود . با هر حرفی که از برادرش میشنید بیشتر به عمق فاجعه
ای که در حال اتفاق
افتادن بود پی میبرد .
اما غرور مردانه اش اجازه اعتراف به این پشیمانی را نمیداد . دلش میخواست این حرفها را از
زبان کس دیگری بشنود .
شاید هم نه ... چون باشنیدنش حتما رفتنش را کنسل میکرد .
باید میرفت تا آن رشته های محکم اتصال را برای همیشه از قلبش جدا کند ... باید میرفت و ترقی
میکرد و با دست پر
برمیگشت .باید برای آن کسی که ، برایش مهم نبود بفهماند برای او هم بودنش مهم نبوده ....
زبان عقل و قلبش باهم سکوت کردند . واقعا مهم نبود؟! پس چرا به این روز افتاده بود ؟
پس چرا یک جواب نیم خطیش حالش را دگرگون کرده بود . چرا میخواست بخاطر شنیدن اینکه
دیگر برای او مهم نیست
دنیا را به هم بریزد .
چرا بی تفاوتی او آتش به جانش زده بود ؟ خیلی چراها در ذهنش جولان میداد . صدای زنگ
گوشیش او را از عالم خود بیرون کشید .با چرخاندن نگاهش درون اتاق گوشی را روی میز
کامپیوتر پیدا کرد .تازه متوجه شد اصلا متوجه بیرون رفتن کیوان
از اتاق نشده بود .
با دیدن نام آرمیتا نفس عمیقی کشید و صدایش را صاف کرد .تماس را برقرار کرد و با لبخندی
گفت :
- سلام خانومی معلوم هست کجایی
نه اینکه سراغمو میگیری ! برای همینه نگران شدی !
- بال من بخاطر اینکه روز آخریه با خانواده ت باشی خواستم مزاحمت نشم ... بیا و خوبی کن .
- باورم شد که به فکر منی.... چکار میکردی ؟
نگاهی به اطراف انداخت و لحظه ای فکر کرد باید چه جواب دهد ... بگوید به بهار و خودش فکر
میکرد !.
- انقدر سخت بود سوالم ؟
- نه ... سرم شلوغه گیج شدم . داشتم وسایلم رو چک میکردم ببینم چیزی از قلم نیوفتاده باشه .
- آهان ... باشه پس من مزاحمت نمیشم .
- تو مراحمی خانومی ... راستی بنظرت تا چند وقت باید تو ترکیه بمونیم ؟
- تا وقتی که سفارت جواب درخواستمون رو بده .
- دیروز از یکی از دوستام شنیدم پروسه ش طولانیه ... میگفت یکی از اقوامشون میخواسته بره
دوسال طول کشیده .
صدای خنده ی آرمیتا در گوشش پیچید .
- چیه نکنه میخوای جا بزنی ؟!.
- نه فقط از علافی بیزارم .
- نگران نباش رسیدیم اونجا یه فکری میکنیم . فعال کاری نداری؟
- نه ... مراقب خودت باش . حیف که امشب نمیتونی بیایی اینجا .
- در عوض از فردا دیگه یه لحظه هم از هم دور نیستیم ... پس تا فردا تو فرودگاه .بوس بوس.
- باشه عزیزم .
بوسه ای که آرمیتا برایش فرستاد لبخند روی لبانش نشاند . این دختر پر از شیطنت و انرژی بود .
به خود نوید داد با دوری از این خانه و خاطراتش بیشتر از قبل ، از وجودش و بودنش لذت میبرد .
آن خاطرات

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتوششم

جز حسرتش چیزی دیگر بر دلش نماند . با تعارفات معمول همه روی مبل داخل پذیرایی نشستند .
کیان به اطراف نگاه
کرد . خبری از بهار نبود . بعد از اینکه سینی چای توسط رؤیا بین همه چرخانده شد . آب دهانش
را قورت داد و گفت :
- دایی جان بهار نیست ؟
بهرام لبخندی زد و گفت :
- شرمنده پسرم امروز ک
ارش زیاد بوده خیلی خسته بود . شام نخورده خوابش برد . ما هم صداش
نکردیم .
اما الان بهنامو میفرستم بیدارش کنه .
- مزاحم خوابش نمیشم .
- تو مراحمی پسرم . بهار نمیدونست شما میاین بالا همون که از در اومد تو ،رفت تو اتاق و از
خستگی بیهوش شد .
رو به بهنام کرد و گفت :
- باباجون برو خواهرتو بیدار کن . بگو بیاد بیرون .
بهنام چشمی گفت و به سمت اتاق خواهرش رفت . کیان با بی صبری منتظر باز شدن در اتاق بود
. اما خبری نشد .
خودش را به پرروئی زد و گفت :
- دایی جان اگه ایرادی نداره خودم برم ازش خداحافظی کنم تا بیشتر از این مزاحمش نشم .
حتما خسته س .
بهرام لبخندی زد و گفت :
- شرمنده پسرم میخوای بری ، برو .
در دل بهرام چه میگذشت از دیدن این همه مهربانی و آقایی کیان و چقدر افسوس میخورد برای
از دست دادن چنین
دامادی که هنوزم برای دخترش نگران بود و احترام قائل بود . او همین ظاهر کیان را دیده بود .
حق داشت که دوستش
داشته باشد . پسری که همه ی خانواده او را به مهربانی و مودبی میشناختن آرزوی خیلی ها بود .
کیان با اجازه ای گفت از جا برخاست . قلبش چنان سر به طغیان برداشته بود که از رفتن پشیمان
شده بود .
عقلش نهیب میزد برگردد اما پای دلش او را پشت در اتاق کشاند . دستش را بالا برد و ضربه ای
به در زد.
صدای بلند بهنام در گوشش پیچید .
- الان میایم .
با زدن ضربه ی بعدی در را باز کرد و داخل شد . بهار در حال صاف کردن لباسهایش روی تنش
بود مشخص بود تازه از روی تخت برخاسته بود .
به اندام ظریف و زیبایش خیره شد . حرکت دستش را روی لباسش دنبال کرد . وقتی دستش از
حرکت ایستاد سرش به سمت بالا کشیده شد .
لبخند کمرنگی روی لبش نشست . آب دهانش را قورت داد و گفت :
- ببخشید مزاحم خوابت شدم .
بهار از این حضور نا بهنگام معذب شد . به روسریش دست کشید تا موهایش بیرون نریخته باشد
. حس بدی از
حضورش در آن اتاق داشت . دیگر او را محرم خود نمیدانست روزی او برایش از هر کسی
محرمتر و عزیزتر بود .
- خواهش میکنم . صبر میکردی خودم میامدم بیرون .
کیان رو به بهنام کرد و گفت :
- بهنام جان میتونی بری پیشه بقیه ما هم تا چنددقیقه ی دیگه میایم

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتوهفتم

بهنام نگاه مشکوکی کرد و از اتاق بیرون رفت . بهار کنار پنجره رفت و در تاریکی شب به بوته ی
گل سرخ خیره شد .
- قهری ؟ نمیدونم چه جوری بگم ... خب ... من هم اشتباه کردم در اون سالها تو رو .............
دست بهار بالا رفت و گفت :
- اگه اومدی خداحافظی ...
به سمتش چرخید و با سردی تمام نگاهش کرد و گفت :
- منم میگم به سلامت . سفر خوبی در پی داشته باشی ... اما برای حرف دیگه اومده باشی من
وقت گوش کردن ندارم .
کیان دلش از جا کنده شد . خشمی که در وجود بهار لانه کرده بود او را صدو هشتاد درجه تغییر
داده بود . دیگر از آن
بهار مهربان و دلسوز خبری نبود . انگشت شصتش را روی لبش کشید . قدمی به سمتش برداشت
و به چشمان لرزانش
خیره شد و گفت :
- اومدم بگم حالا که دارم برای همیشه میرم منو ببخش . من خیلی فکر کردم و دیدم با عقاید هم
سازگار.............
بهار به سمت در اتاق گام برداشت و بی اعتنا به حرفش گفت :
- از طرف من از همسره هم عقیده و روشنفکرو ایده الت خداحافظی کن . سعادته خداحافظی با
ایشونو ندارم .
از اتاق خارج شد . لبخندی ساختگی روی لبش نشاند . به سمت بهناز رفت . بوسه ای روی
صورتش نشاند .
- سلام عمه ... شب بخیر . ببخشید انقدر خسته بودم ، نفهمیدم کی خوابم برد .
بهناز مانند گذشته مهربان نگاهش کرد وگفت :
- خب چرا خودتو اینهمه خسته میکنی دختر، مگه احتیاج به این کار داشتی
عمه گاهی کار کردن به آدم انگیزه ی زنده بودن میده .
همزمان کیان هم از اتاق بیرون آمد و حرف بهار مانند خاری در قلبش فرو رفت . میدانست
تغییرات رفتاریش همه
بخاطر رفتار خودش بود اما هنوزم دلش بی اعتنایی او را نمیخواست . سرش را پایین انداخت و
کنار داییش نشست .
بهار نگاهش روی کیمیا چرخید که با ناراحتی به کیان نگاه میکرد . میدانست چقدر به او وابسته بود
. این دوری برای او
که خواهرش بود راحت نبود . بهناز هم حال خوشی نداشت .
مطمئن بود هیچ کدام از خانواده ی عمه اش از این رفتن خوشحال نیستن . حتی در نگاه کیان هم
تردید را دیده بود .
دقایقی بعد کیان از جا برخاست و متعاقب او همه از جا برخاستند .
بعد از خداحافظی از همه روبروی بهار ایستاد و گفت :
- به امید دیدار .
هر کاری کرد نتوانست از کلمه ی خداحافظ در برابر بهار استفاده کند . تنها کلمه ای که به زبانش
آمد و خواست قلبیش بود
همان امیدی بود که خودش با دست خودش از خودش گرفته بود .
- به امیددیدار.
نگاهش که روی بهار ثابت ماند بهار پوزخندی زد و گفت :
- خداحافظ ... بازنده .
از روبرویش کنار رفت و با خداحافظی از بقیه که کنار در ایستاده بودند به اتاقش برگشت . روی
تخت دراز
کشد و به سقف خیره ماند . تا حدی دلش آرام گرفته بود وقتی نگاه درمانده ی کیان را
دیده بود

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتوهشتم

بدون تصمیم قبلی گوشی را برداشت و صندوق پیام را باز کرد . میخواست برای همیشه پرونده ی
این علاقه ی مسخره را در دلش ببندد و به فراموش خانه ی ذهنش بسپارد . اما باید قبلش
خودش را آرام میکرد .
با باز شدن صفحه ی پیام شروع به تایپ کرد .
- هیچ وقت قمار نکن... چون نشون دادی بازنده ی بدی هستی . در حالی که فکر میکنی بردی ،
نمیفهمی تمام داشته هایت را با هم باخته ای .
انگشتش را روی ارسال نرفته برداشت . زود بود برای ارسالش لبخندی از روی بدجنسی زد و
گوشی را کنار تخت گذاشت.
نفس راحتی کشید .
برعکس تصورش حرفهای آرمیتا با اینکه در آن لحظه عذابش داده بود اما بعد از آن خواب ،
آرامش عجیبی حس میکرد .
نمیدانست این از آثار حرف های او بود یا اینکه حس کرده بود کیان در این میان بازنده ی اصلی
بود و دلش خنک شده بود . کیان کسی رو از دست داده بود که حتی بیشتر از خودش او را دوست
میداشت . اما خودش کسی را از دست داد که فقط
به او حس ترحم داشت .
در کل کیان چیز بیشتری از دست داده بود . او فقط یک دلسوز از دست داده بود . که میتوانست
نداشتش را به مرور با
دیگری پر کند . دوباره حرفهای درون کافه که روبریش نشست و با شقاوت به صورتش کوبید را
به یاد آورد .
از خدا خواسته بود کاری کند آن حرفها فراموشش نشود . تا هر وقت کیان را دید آن حرفها سدی
شود میان او و خودش .
چه مؤثر بود آن حرفها ...که آرزویش شده بود روزی خدا مجالش دهد تا به کیان پاسخ مناسبی
دهد
با افکار درهم پلکهایش سنگین شد . خواب مهمان چشمان خسته اش شد و دوباره به آغوش
خواب باز گشت .
********
برعکس تصورش بهرام و رؤیا برای بدرقه آمده بودند . اما هرچه منتظر مانده بود بهار از خانه
خارج نشده بود . با عذر خواهی
بهرام بابت مشغله ی زیاد بهار فهمید دیگر بهارش بهار نیست و به پاییز بیشتر شباهت دارد.
در سالن انتظار فرودگاه امام با دیدن صورت جدی و گرفته ی آرمیتا که کنار پدرش ایستاده
بودفکر بهار را پشت سر
گذاشت . به سمتش رفت و با گرفتن دستش لبخند روی لبش نقش بست .
- سلام خانومی خوبی؟
- سلام . ممنون تو خوبی ؟
- تو خوب باشی منم خوبم ... چرا پکری ؟
- چیزی نیست . دیشب خوب خوابیدی ؟
کیان با ظاهر سازی خندید و گفت :
- راستش نه ... بعد از چند ماه وقتی کنارم نبودی خوابم نمی برد ... راستی آرشام کو ؟ نمی خواد
برای خداحافظی بیاد .
اشک در چشمان آرمیتا حلقه زد و گفت :
- قهره ... کیان هر کاری کردم دیشب حاضر نشد منو ببینه ... دلم خونه ... نمیدونه چقدر دوسش
دارم .
کیان با ناراحتی سرش را روی سینه اش گذاشت و گفت

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوهفتادم

بهار از اتاق بیرون آمد . از اینکه بعد از مدتها پدرش او را صدا زده بود و قصد حرف زدن داشت
ذوق زده شده بود . با شوق
گفت :
- بله بابا .
پدرش از شادی او در عجب بود برایش سوءتفاهم شد و با اخم گفت :
- چیه از وقتی کیان رفته خوب شنگول شدی!! ... جاتو تنگ کرده بود ؟
بهار جا خورد . از این بی انصافی اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :
- نه ... از این خوشحال بودم بعد از چند روز یادتون اومد دختری هم دارین که صداش بزنین .
با ناراحتی روی برگرفت و به سمت اتاق برگشت .بهرام از ناراحتیش ، ناراحت شد . سریع گفت :
- حالا برای من قهر نکن کارت داشتم .
بهار به سمتش برگشت و گفت :
- قهر نیستم دلخورم .
- از چی دلخوری ؟
- اینکه شما کیانو از من که دخترتونم بیشتر دوست دارین . من نباشم تو خونه عین خیالتون
نیست اما کیان که رفت دیگه
با هیچ کدوم از اهل خونه حرف نمیزنین .
بهرام لبخندی پر از درد زد و گفت :
- بیا بشین کنار من ببینم ...از کی تو حسود شدی من خبر ندارم .
بهار از لفظ حسود خجالت کشید . بی گلایه کنار پدرش نشست و گفت :
- من حسود نیستم اما رفتار شما این جور نشون میده .
بهرام روی موهایش دست کشید و گفت
برای اینکه منو هنوز نشناختی . من کیان رو مثل تو و بهنام دوست داشتم . برای همین آرزوم بود
دامادم بشه . پسر به
اون خوبی و مهربونی... با کاری که تو کردی دلش شکست و از خانوادش هم گذشت و آواره ی
غربت شد .
بهار در دلش کلی ناسزا بار کیان متظاهر کرد و سرش را پایین انداخت . سکوت بهتر از جروبحث
بود . پدرش به اندازه ی
کافی ناراحتی روحی و جسمی داشت . نمیخواست با پیش کشیدن گذشته ای که دیگر بر
نمیگشت قلب ناسورش را
از طپش بیاندازد .
بهرام نفس عمیقی کشید و گفت :
- تا یادم نرفته خواستم بگم الان پسرداییت زنگ زد و گفت ؛ قراره تا دوساعت دیگه با پدر
بزرگت برن بهشت زهرا اگه منو
تو هم راغب باشیم با اونا بریم .
بهار در ذهنش حرف پدرش را حلاجی کرد ... آرشامی که از آن شب به بعد واقعا مانند یک راننده
ی آژانس رفتار میکرد و بدون هیچ حرفی او را به خان
ه میرساند و میرفت قرار رفتن به بهشت زهرا
گذاشته بود !
- نه بابا حالم خوب نیست حوصله ندارم .
بهرام با تعجب نگاهش کرد و گفت :
- واقعا دلت نمیخواد بری ؟ خودت میدونی من نمیتونم تا یه مدت رانندگی کنم . اگه دلت تنگ
شده بیا بریم . منم میرم .
بهار با ناراحتی گفت :
- نه بابا ... دلم تنگ نمیشه ... نمیدونم شاید دختر بدیم ... اما دلم به نبودنش عادت داره . اوایل
برام سخت بود اما بعد

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوشصتونهم

غصه نخور ... نمیدونم اون چرا با من انقدر مشکل داره . دور که بشی دلتنگ میشه و راحتتر تن
به آشتی میده .
آرمیتا سرش را عقب کشید و گفت :
- امیدوارم فاصله باعث بشه دلش تنگ بشه و منو ببخشه .
کیان به چشمان اشکیش نگاه کرد . برای اولین بار معصومیت نگاه بهار را در آن چشمان خمار دید
.
با شنیدن صدای آلارم گوشی از رسیدن پیامی باخبر شد . کمی از آرمیتا فاصله گرفت . با دیدن نام
بهار تعجب کرد . توقع
فرستادن پیام خداحافظی را نداشت . لبخند روی لبش عمیقتر شد . پیام را باز کرد .
با خواندن پیام هر لحظه فکش بیشتر منقبض میشد . دستانش مشت شد . در دلش غوغایی بر پا
شد . منظور بهار را درک کرده بود . چشم از روی صفحه ی گوشی بر نمی داشت .
با شنیدن صدای بلندگوی فرودگاه که انها را برای انجام مراحل پرواز فرا میخواند به سمت آرمیتا
رفت . آرمیتا سرش
به خداحافظی با پدرو پدربزرگش گرم بود . بعد از خداحافظی از همه ی خانواده به سمت گیت
پرواز حرکت کردند .
بعد از دقایقی روی صندلی کنار هم نشستند . نفس عمیقی کشید . در خیالش تا رهایی ساعاتی
بیش نمانده بود .
برعکس تصورش دیگر آن شور و شوق اولیه را نداشت اما بی ذوق بی ذوق هم نبود .
سعی کرد تمام خاطراتش را با این پرواز برای همیشه به دست فراموشی بسپارد . توجهش به
آرمیتا جلب شد .در حال پیام دادن بود .بی اراده سرش به سمت گوشی خم شد . کنجکاو شده بود
در این لحظات آخر که باید گوشی هارا خاموش میکردند به چه کسی پیام میدهد .تنها نوشته ای
که دید این بود .
- حالا نوبت خودته تا ....
با افتادن سایه اش روی گوشی آرمیتا سریع گوشی را کنار کشید روی کلمه ی سند دست کشید .
گوشی را روانه ی
جیبش کرد . با دست پاچگی محسوسی لبخند زد و گفت :
- به آرشام پیام دادمو خداحافظی کردم .دیگه باید گوشی ها رو خاموش کنیم .
کیان به حالت صورت آرمیتا و لرزش صدایش بیشتر مشکوک شده بود اما به روی خود نیاورد و
گفت :
- خوب کردی نباید بذاری بینتون فاصله بیفته . تو کار خودتو بکن تا اونم به راه بیاد.
در دلش تخم شک کاشته شد اما با خویشتن داری به روی خود نیاورد . فهمید در آن پیام چیزی
بود که نباید او میفهمید .
همین موضوع او را به شدت حساس کرد . اما با گرفتن دستش توسط آرمیتا و دیدن نگاه
مشتاقش تا حدی دلش آرام
شد و خود را به دست تقدیری سپرد که خود رقم زده بود .
****
دو روز بود از رفتن کیان و آرمیتا گذشته بود . غم غریبانه ای خانه را در برگرفته بود . از خانه ی
طبقه ی پایین هیچ صدایی
بیرون نمی آمد . حتی کیوان هم شبها دیرتر از همیشه بر میگشت .
بهرام از گذشته غمگین تر و درونگراتر شده بود . تنهاحرفی که میزد ، جواب سلام و خداحافظی
اطرافیانش را میداد .
مدام به صفحه ی تلوزیون چشم دوخته بودوبی حرکت گوشه اش نشسته بود .
با صدای زنگ گوشیش ، بی تفاوت گوشی را برداشت وجواب داد .
بعد از قطع تماس بهار را صدا زد و گفت :
- دخترم بیا

ادامه دارد
اسکار تلخ ترین جمله هم تعلق میگیره به:
""کاش هیچ وقت نمیشناختمت"" 😔💔🥀
#شعله_خاکستری
صدوهفتادویکم

برام مثل گذشته عادی شد .
به گریه افتاد و گفت :
- حس میکنم دارم سنگدل میشم . دیگه هیچ کس و هیچ چیز تو این دنیا برام ارزش نداره .
بهرام با افسوس به دخترش خیره شد . خودش میدانست بیشتر حال خرابش به خاطر رفتارهای
او بوده و هست . دستی
با مهر روی سرش کشید و گفت :
- به نظرم تو سنگدل نشدی بیشتر دلخوری ... از همه نه... اما از منو مادرت دلگیری ... درسته ؟!
بهار اشکش چکید . چه خوب پدرش درد درونش را فهمیده بود ... پس چرا زمانی که به کیان
جواب رد داد غم چشمانش
را ندید و دردش را نفهمید ؟چرا گاهی چشم و دل اطرافیانمون به خواب غفلت میرود و بعضی وقتا
بینهایت هوشیار است .
سرش را پایین انداخت و به سمت اتاقش رفت . صدای پدرش نزدیک در اتاق متوقفش کرد .
- هر وقت خواستی میتونی بیایی پیشم و درددل کنی .
بهار با درماندگی نگاهش کرد و گفت :
- خودم خوب میشم بابا ، نگران نباشین .
به اتاقش پناه برد و روی تخت دراز کشید . نگاهش روی گوشی لغزید . دیگر هیچ پیامی از کسی
که گفته بود همیشه کنارش میماند و باید تحملش کند ، نرسیده بود . به این یقین رسیده بود همه
تا یه جایی همراهش هستند اما از یه جایی همه از او دوری میکنند .
یا ایراد از او بود یا از اطرافیان .
به اطرافیانش که نگاه کرد دید ، به هر که این حرف را بز
ند میگوید مگر میشود همه بد باشند و تو
خوب ؟!!!
حتما ایرادی در خودش بود که کسی را نمیتوانست برای همیشه به سمت خودش بکشاند . وگرنه
آرمیتا با سه ماه دیدار
جسته و گریخته ، توانسته بود قلب کیان را تسخیر کرده بود !...
بی خیال فکر کردن شدو زیر لب گفت :
- بهتر که کسی دورم نباشه... اینجور نه وابسته میشم نه از رفتنشون دلگیر میشم .
داشت به این عقیده میرسید ، گاهی باید تسلیم تقدیر و سرنوشت بود و برای نداشتن جذابیت ،
خودش را به آب و آتش نزند . چون جذابیت ذاتیست و او از این مقوله بی نصیب است .
زمانی که پدرش با بهنام از حیاط میگذشت دید که آرشام وارد حیاط شد و با احوال پرسی گرمی
زیر بازوی پدرش را گرفت و از در حیاط خارج شد .
پیش خود فکر کرد چه خوب شد که نرفت . الاقل در نبودش احتیاج نبود آرشام مدام اخمهایش را
در هم بکشد . او از مردانی که اخم میکردنند بیزار بود . برای همین عاشق کیان شد . کیان خیلی
مهربان بود و تا قبل از آن کافه رفتن
هیچ گاه به او اخم نکرده بود .
دلش برای گذشته های خوب هم تنگ نمیشد . حس میکرد از هر چه حس خوب بود، تهی شده
است .درون قلبش
سیاه چاله ای عمیق حس میکرد که هیچ امیدی به نور و روشنایی نداشت.
**************
صبح با اینکه زود بیدار شده بود اما اسیر بهنام شده بود . صبح تازه یادش افتاده بود چند سوال
ریاضیش را نتوانسته بود
جواب دهد . بهار سریع برایش حل کرد و بدون خوردن صبحانه از خانه بیرون زد .
کیوان در حال باز کردن در حیاط بود . سلام آرامی کرد ، از کنارش گذشت . کیوان با دیدن ساعت
رو به بهار کرد و گفت :
- دیرت نشده ؟
- چرا بهنام اسیرم کرده بود . ببخشید باید برم خداحافظ .
از در که عبور کرد صدای کیوان پایش را به زمین میخکوب کرد

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوهفتادودوم

صبر کن بهار خودم میرسونمت .
ایستاد و نفس زنان گفت :
- ممنون ... تاکسی میگیرم .
کیوان به سمتش رفت . سرش رو به پایین بود . بدون انکه نگاهش کند با دلخوری گفت :
- درسته دیگه منو پسرعمه ی خودت نمیدونی الاقل به اندازه ی راننده ی تاکسی برام ارزش قائل
شو ... صبر کن الان ماشینو بیرون میارم .
بهار از دلخوری کیوان ناراحت شد . همان جا ایستاد تا کیوان ماشین را از حیاط بیرون آورد .با
بسته شدن در... کیوان در جلو ماشین را باز کرد و تعارف کرد .
بهار نشست . احساس خجالت میکرد . ماهها فاصله ای که بینشان افتاده بود آن صمیمیت گذشته
را از بین برده بود .
- احوال دختر دایی فراری از خانواده چطوره ؟ خوبی؟
بهار به خیابان خیره شد و به آرامی گفت :
- ممنون ... من فراری نبودم رفتارهایی که دیدم مجبورم کرد کناره بگیرم .
- آهان ... حالا چرا نگاهتو میدزدی ؟
نیم نگاهی به کیوان کرد و سکوت را بهتر دانست . کیوان با سکوت او ضبط را روشن کرد و بی
هیچ حرفی او را به شرکت
رساند . زمانی که ایستاد قبل از پیاده شدن بهار به روبرو خیره شد . گفت :
- با رفتن کیان کم کم اوضاع خانواده آروم میشه و مامان دلش باهات صاف میشه . تا اون زمان هر
کاری داشتی روی من حساب کن . الان مامان از رفتن کیان دلش خونه و تو رو مقصر میدونه
..........
بهار با ناراحتی میان حرفش پرید .
- ای بابا چرا برادر تو هر کاری انجام میده گردن من میوفته . مگه من چه گناهی کردم که باید
تاوان اشتباهات اونو بدم
عمه بجای اینکه دنبال مقصر بگرده دنبال این باشه ببینه گل پسرش برای رفتن چه کارا که
.............
با دست دهانش را گرفت . کیوان با ناراحتی نگاهش کرد و گفت :
- کی میخوای زبون باز کنی و بگی .... خودت میدونی من از همه چیز خبر دارم . پس مخفی کاری
تا به کی؟!
بهار دلخور نگاهش کرد و گفت :
- تو که میدونی چرا لب باز نمیکنی تا مادرت بدونه چه گل پسری تربیت کرده !
- برای اینکه در این موضوع من هیچ کاره ام . یک بار که خواستم از تو دفاع کنم متهم شدم ....
حالا هم برو داره
دیرت میشه .
بهار با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت :
- به چی متهم شدی ؟!
کیوان به ماشین های در حال گذر نگاه کرد و گفت :
- بهار گذشته رو رها کن و به زندگیت بچسب . این روزا مثل یه طوفان میمونه که بالاخره فروکش
میکنه . پس طاقت بیار
و به حرف هیچ کس محل نذار .
بهار با حرص گفت :
- متهم به چی شدی کیوان ؟
- بسه بهار ... من یه غلطی کردم برو پایین داره دیرم میشه .
- نمیرم تا نگی .
کیوان کلافه دست پشت گردنش کشید و گفت

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوهفتادوسوم

مامان فکر کرد من از این اتفاق خوشحالم و دارم زیر پای کیانو خالی میکنم . تا ... بهار این
حرفو نشنیده بگیر و برو .
- یعنی مادرت فکر کرده من و تو به کیان پشت کردیم ؟!... وای خدا .... کیان نامرد چیزی نگفت ؟
کیوان سرش را به چپ و راست تکان داد . تازه بهار میفهمید این کناره گیری کیوان تا وقتی کیان
بود برای چه بود.
با ناراحتی گفت :
- ای کاش تو جرأتت بیشتر از برادرت بود و هر چی فهم
یدی رو میگفتی و بهشون ثابت میکردی
هیچ حسی بین
ما نیست .
کیوان اخم هایش در هم رفت . دختر روبرویش چه میدانست در دل او چه میگذرد . در گیر خانواده
ای شده بود که همه
پر از بغض وکینه شده بودند . اما هیچ کس در این میان از هوای دل او خبر نداشت که مدتها بود
بارانی بود .
با تاسف از حرف بهار به آرامی گفت :
- من مثل کیان نیستم ... برای همین نمیتونم حرفی بزنم . حالا برو پایین که دیرمون شد .
بهار با دیدن ساعت سریع در را باز کرد و گفت :
- ممنون که بخاطر من راهتو دور کردی . من به عمه چیزی نمیگم تو هم نگو تا حرفی برامون در
نیاد .
کیوان پوزخندی زد و با بوق کوتاهی که برایش زد حرکت کرد و میان ماشینهای در حال حرکت گم
شد . ناراحت از تفکرات عمه ای که مدام او را متهم میکرد، آهی کشید و وارد شرکت شد . به
منشی سلامی کرد و وارد اتاق کارش شد .
در حال جابجایی نقشه های جدید بود که گوشیش زنگ خورد . با دیدن نام آرشام اخم هایش در
هم رفت . با سلام سردی
منتظر شد تا او حرفش را شروع کند .او هم بدون حاشیه رفتن شروع کرد .
- چرا دیروز با پدرت نیومدی ؟
دلش جنگیدن با این برج زهر مار را میخواست . محکم و بدون لرزش صدا گفت :
- دوست نداشتم بیام .
- از کی تا حالا ... تو این مدت که هر هفته با من میرفتی بهشت زهرا ...
- گفتم دوست نداشتم بیام . بابا رو که انقدر دیر برگردوندی که نیومده رفت تو اتاق خوابید . چی
بهش گفتی که انقدر ناراحت بود .
- میخواستی باشی تا بفهمی چی گفتیم . من اهل گزارش دادن نیستم .
- اما خوب بلدی گزارش بگیری .
با لحن پر از دلخوری گفت :
- اگه بلد بودم کارم به اینجا نمیکشید ... ساعت 5 منتظر باش تا بیام دنبالت .
بدون خداحافظی تماس را قطع کرد . بهار دلخور از لحن ناراحتش پوفی کشید و سرگرم کارش
شد . در دل دعا میکرد کاش پدرش زودتر به شرکت برمیگشت . تا این راننده ی بی جیره و
مواجب و اخمو او را هر روز همراهی نکند .
ضربه ای به در خورد با بفرماییدش هیکل مردجوانی در آستانه ی در ظاهر شد .
سرش را که بالا گرفت فهمید پسر مهندس نادریه او را از دور دیده بود و میشناخت . سرش را
پایین انداخت و گفت :
- امرتون ؟!
- پسر نادری هستم .کارمند جدید توئی ؟
بهار بدون توجه به او به شماره ی روی کشوها نگاه میکرد . در همان حال گفت :
- بله . کاری داشتین ؟
- از کامپیوتر هم سر در میاری؟

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوهفتادوچهارم

بله ... مشکلی پیش اومده .
- آره سیستم بالا نمیاد . بیا یه نگاه بنداز ببین میتونی درستش کنی .
- چشم تا چند دقیقه دیگه میام . کدوم اتاقه ؟
- اتاق پدرم .
با گفتن چشم در بسته شد . بهار با جدیت نقشه ها را در کشوهای مربوطه گذاشت . نگاهی به
مانتویش کرد روی آن دست کشید و موهای بیرون آمده از مقنعه را داخل فرستاد و به سمت اتاق
آقای نادری رفت .
ضربه ای به در زد . با شنیدن بفرمایین وارد اتاق شد . با دیدن پسر نادری به تنهایی در اتاق
تعجب کرد . همان طور ایستاد .
- چرا نمیای نزدیک ... بیا ببین چرا صفحه ای که میخوام باز نمیشه .
بهار با تردید گفت :
- من اجازه ندارم بدون اجازه ی آقای نادری دست به سیستمشون بزنم . خودشون کجان ؟
پسر نگاهش را تیز کرد و گفت :
- فکر کردی کی هستی که باید برای تو توضیح بدم ... بیا این جا ببینم .
با قدمی به سمت بهار او را با چشمانش به سمت میز هدایت کرد . بهار با دیدن صفحه ای که
روبرویش روشن بود به
سمت پسر عصبانی رئیسش نگاه کرد و گفت :
- خوبه خودتون میبینین این صفحه با کد باز میشه . باید رمز داشته باشین .
پسر او را با کمی هل دادن روی صندلی چرخان پشت میز انداخت و بالای سرش خیمه زد . با
حرص گفت :
- انقدر خنگ نیستم ندونم چی میخواد منم رمزشو میخوام.
بهار با ترس نگاهی به صورت سرخ از عصبانیتش کرد . کمی خودش را عقب کشید و گفت
اما ... اما من ... رمزشو ندارم .
- پیداش کن .
بهار چشمانش را از فریاد پر از خشم او بست و گفت :
- نمیتونم ... من اینکاره نیستم .
پسرک بیشتر خودش را به او نزدیک کرد واز کنارصندلی روی بدن او سایه انداخت و گفت :
- تلاشتو بکن . میدونم که میتونی .
بهار به چشمانش خیره شد نفرتی که در چشمان پسر بود دلش را لرزاند با تعجب لب زد .
- از کجا میدونی ؟ من واقعا بلد نیستم... من بیشتر ..............
پوزخندی پر از اطمینان روی لبان پسرک نشست و گفت :
- بهار فرهمند شاگرد عزیز دردونه ی استاد کریمی مگه میشه یه هکر نتونه یه رمز ساده رو پیدا
کنه .
بهار خشکش زد پسرک از او چه میدانست ...با حیرت گفت :
- نه ... من ...من اونی که فکر میکنی نیستم . باور کن .
سر پسر نزدیکتر شد و گفت :
- اون پسرعمه تم خوب یادمه همیشه دم دانشگاه پلاس بود تا پرنسس شو کسی ندزده .
بهار احساس خطر کرد . به خودش حرکتی داد تا از روی صندلی بلند شود اما دستان پسرک دو
طرف صندلی را گرفت و او را به سمت خود چرخاند . با نگاهی دقیق د
ر چشمان بهار گفت :
- منو شناختی ... بهار فرهمند ؟!
صدای گنگی در سرش شروع به نجوا کرد . اما او ... خودش بود . باورش نمیشد او همان باشد که
با خرابکاری در سایت دانشگاه از دانشگاه اخراج شد . اما او که مهندسی برق خوانده بود .اسمش
آن روزها در دانشگاه ورد زبان همه ی دانشجو ها بود . سیروان نادری ... او را از کجا می شناخت

ادامه دارد
#شعله_خاکستری
قسمت صدوهفتادوپنجم

آنها که باهم همرشته نبودند و با هم برخوردی نداشتند . خودش او را از راه دور به لطف
خرابکاریش شناخته بود .
خنده ی عصبی سیروان روی اعصابش خنج میکشید . با اخم گفت :
- چی از جونم میخوای ؟
- یه رمز ... همین یه بار .
بهار خواست از جا بلند شود که دستان سیروان روی شانه اش نشست و با پوزخندی پر از شرارت
گفت :
- اصلا جا نداره ... باید همکاری کنی . تا رمز و پیدا نکنی همینجا مهمون منی .
بهار نگاهش به سمت در رفت . آب دهانش را قورت داد و گفت :
- تو نمیتونی تو محیط کار این طور با من برخورد کنی .
صدای قهقهه ی بلندش گوشش را آزار میداد . با دست روی گوشش را گرفت . حس میکرد هر
لحظه به مردن نزدیکتر میشود . امیدش به این بود که در ساعت کاری قرار دارند و او همه ی
حرفهایش از روی تهدید است و بس .
- چرا نمیتونم به منشی گفتم کارمندا رو زودتر مرخص کنه . وقتی که ساعت کار گذشت در شرکتو
قفل کنه و بره . امروز هم پدرم برنمیگرده شرکت .
بعد از مکثی نگاه پراز خشمش را روی صورت او چرخاند و آب دهانش را قورت داد و با لحن
چندشی گفت :
- خب میبینی که همه چیز مهیا و آماده ست تا من به خواسته م برسم .
- چرا ؟ ... چرا اینکارو میکنی ؟
- اونش به تو ربطی نداره . اما اینکه تو اینجایی از خوش شناسیه منه . اگه دیشب بابا از دهنش
در نمیرفت و تعریفتو
تو خونه نمیکرد من باید مدتها دنبال یکی مثل تو میگشتم .
- اما من کاری نمیکنم که به ضرر شرکت باشه
میکنی ... چون من میخوام .
بهار با تعجب به چشمان شرورش نگاه کرد و گفت :
- چرا میخوای به پدرت ضربه بزنی .
خندید و کمی از او فاصله گرفت . با شیطنت نگاهش کرد و گفت :
- فیلم پلیسی زیاد میبینی ؟
- انقدر کودن نیستم که ندونم داشتن اطلاعات محرمانه ی پدرت رو برای خدمت به اون نمیخوای
وگرنه از خودش رمز رو
میگرفتی . اما چراشو نمیدونم .
- نبایدم بدونی . پدر که پدری بلد نباشه همون بهتر که نباشه .
دوباره به او نزدیک شد و گفت :
- ببین الان یک ربع به پنجه . بهتر در این زمان کوتاه رمزو پیدا کنیو با من یک به دو نکنی ...
وگرنه شرکت تعطیل بشه
تضمین نمیدم فقط با خواهش و دستور دادن باهات حرف بزنم ... چه بسا در تنهایی و سکوت
اینجا ... خودت که میدونی
چی میخوام بگم ... شیطونه دیگه ... دست منم نیست ...
بهار با ترس آب دهانش را قورت داد . زبانش قفل شده بود . نمیدانست باید چه کار کند . هر کاری
میکرد دودش در چشم
خودش میرفت .
با باز شدن رمز ، او میتوانست به تمام پروژه های مهم دست پیدا کند . این برای شرکت بدترین
اتفاق میتوانست باشد .
تنها کسی هم که مجرم شناخته میشد او بود

ادامه دارد