کافه تنهایی
10.8K subscribers
1.97K photos
1.75K videos
12 files
1.44K links
تنهایی را دوست دارم
به شرط آنکه هر از گاهی دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم.


کتابخونه کافه تنهایی
@cafe_tanhaee_archive

تبلیغات 👈 @ads_cafe_tanhae


صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/cafetanhaee/

ارتباط با ادمین
@arakh67
@Hamid_fd
Download Telegram
می رود عمرِ بهارِم رو  به  پایان  بعدِ  تو 
سالیانی می رسد تنها ،  زمستان  بعدِ  تو

نقش می بندد نگاهت تا ابد در  قاب ذهن
پاک هرگز کی شود؟با بغض و باران بعدِتو

برکه روشن میشداز احساسِ مهتابت ولی
ماه هم درپشت ابری شد که پنهان بعدِتو

دورِ آتش،  باخیالت   توی جمعم   ظاهرا
با نبودت ؛ رفته ام از جمع یاران بعدِ  تو

رفتنت چون زلزله تخریب کرده جان وتن
پایتخت شهرِ دل، یک شهر ویران  بعدِ تو
                                                        
تازه فهمیدم که حبسم توی سلولی جدا
بسته شدچون یک به یک درهای زندان بعدِتو

#مهشاد_محمدی_راد
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
من که هستم راز چشمت، تا نهانی می شوم
در نشان عشق تو ، کِی بی نشانی می شوم ؟

بس که من عاشق شدم بر روی ماهت نازنین
در کتاب گینس عشقت جهانی می شوم

در خیالم پر زدم بی بال و پر سویت چنان
بی پریدن سویت ای مه ، آسمانی می شوم

دیگران شاید زبانی یا که نانی بوده اند
بین این نامردمی ها یارِ جانی می شوم

تا که احساسی به من داری فراسوی زمین
یک ستاره ، بی نشانم ؛ کهکشانی می شوم

آبشاری بی قرارم که از دو چشمت یک زمان
تا نیفتم ناگهانی، پلکانی می شوم

می روی روزی از اینجا بی ترانه ، بی صدا
می نشینم شاهد نامهربانی می شوم

در میان فصل هایم چون تماشایم کنی
زرد و نارنجی و سرخ و هم ؛  خزانی می شوم

عشق ورزیدن برایم کارآسانی نبود
شمع جان سوزی به پایانم که فانی می شوم

دفتر عشقت اگر بستی، فراموشت شدم
توی یک پرونده ای هم بایگانی می شوم



                               #مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
مانند  یک  قبیله ی تک  در  زمانه ای
در این جهان سرد؛  پراز  عاشقانه ای

تک بیت هرغزل که سرودم ازآن تست
وقتی به چشم عاشق من بی کرانه ای

هر لحظه در خیال تو پر می زنم ولی
رندانه  پرزدی تو  به  یک   آشیانه ای

آیینه ام شکست به دستت،به سنگِ غم
آرام و بی صدا ؛ شب ِ بس بی ترانه ای

بارانی ام  همیشه  ولی  راهِ  گریه  را
بستم به روی قافله ؛ اشک ِ  شبانه ای

آن ساحلی همیشه به راه ست چشم من
تا آن زمان که  پراز  موج ِ  بی نشانه ای

پرشور  و   بی قرار    نشستی     مقابلم
زخمم ولی چو تیر، به سویم روانه ای

معجونی از بدی و خوشی در نگاه ِعشق
اما به چشم عاشق من ؛   آن    یگانه ای

#مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
آن بهار  رو  به پایانی که می بینی منم 
سالیانِ  پر زمستانی  که می بینی  منم

کوچه ای بن بست هستم توی یک شهری غریب
گم شده در این خیابانی که می بینی منم

بغض موجم توی دریایی ترین احساس خود
آن سکوت قبل طوفانی که می بینی منم

رعد و برق چشم تو آتش زده بر جان و تن
آسمانا،  ابر گریانی  که می بینی  منم

سرنوشتم  ابرناکی  بود از  روز  ازل
گریه ام جاری ست ، بارانی که می بینی منم

شاه بیت هر غزل هستی تو در ابیات من
نانوشته های دیوانی که می بینی منم

تک درختی در کویرم ، جان پناهی بی دریغ
جایگاه  جغد و سارانی که می بینی منم

آن پلنگم  بر سر کوهی نشسته در کمین
در پیِ آن ماه ِ ماهانی که می بینی منم

بس که درهای امیدم بسته شد بر روی عشق
آن اسیرِ  گشته زندانی که می بینی منم

در  هجوم   خاطرات   زلزله آسای   تو
تلًِ خاکِ  شهر ویرانی که می بینی منم

#مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
رویش سبزی ؛ تو را  پرپر نمی خواهد دلم
پادشاهی فصل گل ، قمصر نمی خواهد دلم

توی چشم عاشقت داری غزل ها بی شمار
یک به یک را از برم ،دفتر نمی خواهد دلم

شهر دل را فتح کردی  آنچنان با یک  نگاه
درهجومی اینچنین،لشگر نمی خواهد دلم

غرق گشتم بی محابا ، در دلِ طوفانی ات
ساحل آرامشی ،  بندر   نمی خواهد   دلم

تا تو هستی  اینچنین در  آسمان زندگی
توی رویایم دگر ، اختر نمی خواهد دلم

خوب می دانم که مهرت برسرم باریده است
چتر خود را بسته ام ، باور نمی خواهد دلم

روزوشب تکرار عشقت، کهکشانی در سرم
گردش چرخی از این بهتر نمی خواهد دلم
                                                                                                                    
#مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
بی تو از آن زلزله ؛  آوار باقی مانده است
سقفِ خانه ریخته؛دیوار باقی مانده است

شرح سرگردانی ام ، در زندگی بی شورِ عشق
آینه  در   آینه ؛   تکرار باقی مانده است

پشت پلک پنجره ؛ یک آسمان در روشنی
ماه هم با چشم من، بیدار باقی مانده است

مثل یک پروانه ای ، پر می زدم بَر دورِ شمع
شعله هایِ شمع را ، انکار باقی مانده است

بین عقل و دل ، برایم چاره ای باقی نماند
می زنم چنگی به دل ؛ پیکار باقی مانده است

در ضمیرِ خُشکِ جان ، روحی ندارد زندگی
بی هوایت در نَفَس ، اجبار باقی مانده است



#مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
رفتنت  چون زلزله ؛   آوار می خواهد چکار ؟
سقف خانه ریخته ؛  دیوار می خواهد چکار؟

آینه   در  آینه   غم های ِ   من   گل    می کند
این  همه  رسوایی ام تکرار می خواهد چکار؟

این که از من سیری و هم می روی با دلخوری
توی چشمت خوانده ام انکارمی خواهدچکار ؟

برکه  با مهتاب  خود خو کرده  بود  دیروزها
وقتِ رفتن؛ ماندنش اصرار می خواهد چکار ؟

جانِ  عاشق  بی قراری  می کند  با رفتنت
این چنین سرگشتگی اقرار می خواهد چکار؟

عشق؛ بی پروا مرا سوزد پیاپی گرد ِ شمع
چرخش  پروانه ای  پرگار  می خواهد چکار؟

سر فرو بردم به لاک خود به  وقتِ رفتنت
بند سلولی جدا ؛   دیدار می خواهد  چکار ؟

وقت رفتن چون سپاهی خسته از جنگ رقیب
این چنین مغلوب، پرچمدارمی خواهد چکار ؟!

#مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
در جوابِ دل بریدن ها، سکوتت پس چراست ؟
آرزومندم ولیکن راه خوشبختی کجاست ؟

می روم چون رود جاری سوی دریایی وسیع
سد راهم هست مردابی که از دریا جداست !

توی رویایی خیالی می زنم پر سویِ دوست
*گرچه می دانم بدون پر؛ سفر کردن خطاست!!*

هر که در این آرزوها دل به دنیا بسته است
عاقبت در حسرتی ، فهمیده دنیا بی وفاست

سویِ چشم و رنگِ موها را به یغما برده است
حیف و صد حسرت؛ برایم شادمانی را نخواست

پیله ی  دنیا  نمی خواهد  کمی  پروانگی
هر که این نخ ها گُشاید از تنش؛ بی شک رهاست

قطره ای بی رنگ هستم توی اقلیم وجود
رنگ دریا ، حاصلش پیوستنِ این قطره هاست

#مهشاد_محمدی_راد
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
در  زمستانی ترین   یلدای    بی پایان     منم
چون اسیری کِشته در این خاک بی گلدان منم

آسمان آبی ام خالی ست از.  خورشید   عشق
خیس حسرت می شود وقتی که بی باران منم

گم شدم  در این هیاهو ؛   توی  دالان    زمان
سخت گشته رویشش این گونه هم آسان منم

قایقی  در هم شکسته   دور از  هر  بندری
بین اقیانوس  پر ازموج ؛   سرگردان  منم

بی سر و سامانی ام تا شهره شد در بین شهر
عابری در کوی و برزن ؛  در شبانگاهان   منم

#مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
تاکه تصویر تورا چون عاشقی شیداکشیدم
توی قابی همچو مجنون دردلِ صحراکشیدم

تاتوبودی فصلِ اندوه خزان ازقلب من رفت دربهاری نقش تودر قابِ این دنیا  کشیدم

نقش خود را  توی مرداب دلم حالا  که رفتی
باقلم مویی چو قویی خسته وتنها کشیدم

آرزوها رفته بر باد و  کمین کرده  سیاهی
آنچه بی تو  در درازای شب یلدا   کشیدم

تا نهایت در زمستانِ دلم یخ بسته احساس
*چون که دست عاشقم رادر بخارِ ها کشیدم*

در شبی تا  منتظر بودم  که خورشیدی بتابد
اشک های گرم خودراقطره ی  دریا کشیدم

چونکه ایوان دلم خالیست از گل های رنگی
در خیالم باغ گل در اوج  یک رویا کشیدم

تا تو آیی در خیالم  با گل و عطرِ  شکوفه
بر خیالات بَدَم  یک  پرده ی حاشا  کشیدم  

#مهشاد_محمدی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee