بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست
شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست
با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست
هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست
هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست
هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست
پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست
در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد
دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست
دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست
من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست
تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها
بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست
تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست
یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست
#مهدی_فرجی
#یلدا 🍉
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست
شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست
با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست
هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست
هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست
هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست
پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست
در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد
دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست
دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست
من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست
تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها
بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست
تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست
یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست
#مهدی_فرجی
#یلدا 🍉
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
من خواستم که خواب و خیال خودم شوی
رؤیا شوی ، امید محال خودم شوی
در من دوید لرزه و سرگیجه ام گرفت
آوردمت دلیل زوال خودم شوی
یا در دلم شناور و یا بر تنم روان
ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی
هر روز بیشتر به تو نزدیک میشوم
چیزی نمانده است که مال خودم شوی
حالا تو چشم های منی ابر شو ببار
تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی
عاشق نمیشوی سر این شرط بسته ام
نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی..
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
رؤیا شوی ، امید محال خودم شوی
در من دوید لرزه و سرگیجه ام گرفت
آوردمت دلیل زوال خودم شوی
یا در دلم شناور و یا بر تنم روان
ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی
هر روز بیشتر به تو نزدیک میشوم
چیزی نمانده است که مال خودم شوی
حالا تو چشم های منی ابر شو ببار
تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی
عاشق نمیشوی سر این شرط بسته ام
نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی..
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
دنبال من میگردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کار با ساحل ندارد
باید ببندم کولهبار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم، داغِ دوری پختهام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
من عاشقی کردم تو اما سرد، گفتی :
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانهها مشکل ندارد
شاید به سرگردانیام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
این موج عاشق کار با ساحل ندارد
باید ببندم کولهبار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم، داغِ دوری پختهام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
من عاشقی کردم تو اما سرد، گفتی :
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانهها مشکل ندارد
شاید به سرگردانیام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
وداع گرم من آغوش ماندگاری نيست
به آفتاب لب بام، اعتباری نيست
مرا به چشم تو ايمان محكمیست، ولی
تو اعتماد نكن! خوب رازداری نيست
اگر كه شانهی من ميزبان گريهی توست
بگو به غم كه دماوند باش! باری نيست
به شوق پنجرهای گشتهايم و آرى هست!
به آن رسيد كه كاری كنيم و كاری نيست!
تو خواستی قفست بازوان من باشد
نباش فكر رهايی كه كم حصاری نيست
صداي عشق شدم، ديگران صفا كردند
كه ميگسار زياد است، غمگساری نيست
بساط مدعيان جور و عشق منزوی است
غزل نويس چه بسيار و شهرياری نيست
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
به آفتاب لب بام، اعتباری نيست
مرا به چشم تو ايمان محكمیست، ولی
تو اعتماد نكن! خوب رازداری نيست
اگر كه شانهی من ميزبان گريهی توست
بگو به غم كه دماوند باش! باری نيست
به شوق پنجرهای گشتهايم و آرى هست!
به آن رسيد كه كاری كنيم و كاری نيست!
تو خواستی قفست بازوان من باشد
نباش فكر رهايی كه كم حصاری نيست
صداي عشق شدم، ديگران صفا كردند
كه ميگسار زياد است، غمگساری نيست
بساط مدعيان جور و عشق منزوی است
غزل نويس چه بسيار و شهرياری نيست
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
میبينیام وقتی به مويم برف غم باشد
روزی كه پشتم مثل پشت كوه خم باشد
با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت
وقتی كه حرفم محض پيری محترم باشد
میگويم از روزی كه خوردم حرفهايم را
ترجيح میدادم كه نانم در قلم باشد
روزی كه گريان از خيابان آمدی گفتی
نفرين به شهری كه سگی در هر قدم باشد
يادت میآرم گفتی اميد بهاری نيست
وقتی زمستان و زمستان پشت هم باشد
آن روز وقتی سروهای سبز را ديديم
شكرخدا شب رفته بايد صبحدم باشد
چای از دهان افتاد ول كن شايد آن فرصت
روزی برای كودكانت مغتنم باشد
میخواستم از بوسه بنويسم هراسيدم
توی كتابم بيتی از اين شعر كم باشد
#شعر_خوانی
#مهدی_فرجی
@mehdifaraji
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
روزی كه پشتم مثل پشت كوه خم باشد
با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت
وقتی كه حرفم محض پيری محترم باشد
میگويم از روزی كه خوردم حرفهايم را
ترجيح میدادم كه نانم در قلم باشد
روزی كه گريان از خيابان آمدی گفتی
نفرين به شهری كه سگی در هر قدم باشد
يادت میآرم گفتی اميد بهاری نيست
وقتی زمستان و زمستان پشت هم باشد
آن روز وقتی سروهای سبز را ديديم
شكرخدا شب رفته بايد صبحدم باشد
چای از دهان افتاد ول كن شايد آن فرصت
روزی برای كودكانت مغتنم باشد
میخواستم از بوسه بنويسم هراسيدم
توی كتابم بيتی از اين شعر كم باشد
#شعر_خوانی
#مهدی_فرجی
@mehdifaraji
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
Telegram
attach 📎
غریب و دربدری، در بهدر چه میخواهی؟
همیشه در سفری، از سفر چه میخواهی؟
تو لیلیاندُه و شیرینغمی بگو در عشق
از این جنوندلِ فرهادسَر چه میخواهی؟
به من نگو چه خبر!؟ سر به سر همه خبرم
جز این که عاشقم از من خبر چه میخواهی؟
مبین که دست من از مال این جهان خالیست
دلم پر است از این بیشتر چه میخواهی؟
به شهریاریِ بعضی نه، من که درویشم
ولی پر از غزلم از تو هرچه میخواهی
کدام لحظه بدون تو زندگی کردم؟
غمِ قشنگ من از چشمِ تر چه میخواهی؟
به میلهی قفس سینهام مکوب مکوب
دل ای پرندهی آسیمهسر! چه میخواهی؟
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
همیشه در سفری، از سفر چه میخواهی؟
تو لیلیاندُه و شیرینغمی بگو در عشق
از این جنوندلِ فرهادسَر چه میخواهی؟
به من نگو چه خبر!؟ سر به سر همه خبرم
جز این که عاشقم از من خبر چه میخواهی؟
مبین که دست من از مال این جهان خالیست
دلم پر است از این بیشتر چه میخواهی؟
به شهریاریِ بعضی نه، من که درویشم
ولی پر از غزلم از تو هرچه میخواهی
کدام لحظه بدون تو زندگی کردم؟
غمِ قشنگ من از چشمِ تر چه میخواهی؟
به میلهی قفس سینهام مکوب مکوب
دل ای پرندهی آسیمهسر! چه میخواهی؟
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاطِ خانه، شب بو جان!
من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبروداری ست جارو جان!
اینقدر بیتابی نکن پیراهنِ نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!
وقتی تو میآیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان
عاشق شدن را داشتم از یاد میبردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان
در چشمهایت شیشهی عمرِ مرا داری
وقتی که میبندیش دیگر مُرده ام...کو جان؟
کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان!
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
عطری بیفشان بر حیاطِ خانه، شب بو جان!
من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبروداری ست جارو جان!
اینقدر بیتابی نکن پیراهنِ نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!
وقتی تو میآیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان
عاشق شدن را داشتم از یاد میبردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان
در چشمهایت شیشهی عمرِ مرا داری
وقتی که میبندیش دیگر مُرده ام...کو جان؟
کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان!
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
این عشق؛ تیرِ آخرِ من در کمانِ من
با تو چه کرده است غزال جوانِ من!؟
با تو چه کرده است که اینقدر ساکتی؟
حتی بهرغم آنهمه زخمِ زبانِ من
خوب اینقدَر نباش، زبانِ تلافیات
شرمندهی تو میکندم مهربانِ من!
گاهی جنونِ سرکشِ فرهادیِ مرا
بر من مبخش لیلیِ شیرینزبانِ من
گاهی به اَخم و گاه به قهری مرا بزن
چیزی بگو که بسته بماند دهانِ من
تا کی غمم غمِ تو و شادیم شادیَت
اصلاٌ تو را چهکار به سود و زیانِ من؟
بگذار غصّهها پدرم را درآورند
بگذار تا شکسته شود استخوانِ من
بگذار شانههای تو را کم بیاورم
بگذار برگزار شود امتحانِ من
ای کاش، گاه قدرِ تو را میشناختم
زایندهرودِ رد شده از اصفهانِ من!
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
با تو چه کرده است غزال جوانِ من!؟
با تو چه کرده است که اینقدر ساکتی؟
حتی بهرغم آنهمه زخمِ زبانِ من
خوب اینقدَر نباش، زبانِ تلافیات
شرمندهی تو میکندم مهربانِ من!
گاهی جنونِ سرکشِ فرهادیِ مرا
بر من مبخش لیلیِ شیرینزبانِ من
گاهی به اَخم و گاه به قهری مرا بزن
چیزی بگو که بسته بماند دهانِ من
تا کی غمم غمِ تو و شادیم شادیَت
اصلاٌ تو را چهکار به سود و زیانِ من؟
بگذار غصّهها پدرم را درآورند
بگذار تا شکسته شود استخوانِ من
بگذار شانههای تو را کم بیاورم
بگذار برگزار شود امتحانِ من
ای کاش، گاه قدرِ تو را میشناختم
زایندهرودِ رد شده از اصفهانِ من!
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
مادیان من! پس کی میبری سوارت را؟
میکشی به چشمانش سرمهٔ غبارت را
میشناسمت آری تاختن در آزادیست
آنچه میدهد تسکین روح بیقرارت را
آسمان بارانی با کمان رنگینش
در خوشآمدت طاقی بسته رهگذارت را
کاکل بلندت را باد میزند شانه،
صبحدم که میگیری دوش آبشارت را
ز آفتاب میپیچد، حولهای بر اندامت
آسمان که مهتروار دارد انتظارت را
دشت پیش روی تو، سفرهای است گسترده
میچری در آرامش قوت سبزه زارت را
تا تو آب از آن نوشی، اندکی بمان تا گل
بگذراند از صافی، آب چشمه سارت را....
#حسین_منزوی 🖊
#مهدی_فرجی 🎤
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
میکشی به چشمانش سرمهٔ غبارت را
میشناسمت آری تاختن در آزادیست
آنچه میدهد تسکین روح بیقرارت را
آسمان بارانی با کمان رنگینش
در خوشآمدت طاقی بسته رهگذارت را
کاکل بلندت را باد میزند شانه،
صبحدم که میگیری دوش آبشارت را
ز آفتاب میپیچد، حولهای بر اندامت
آسمان که مهتروار دارد انتظارت را
دشت پیش روی تو، سفرهای است گسترده
میچری در آرامش قوت سبزه زارت را
تا تو آب از آن نوشی، اندکی بمان تا گل
بگذراند از صافی، آب چشمه سارت را....
#حسین_منزوی 🖊
#مهدی_فرجی 🎤
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
Telegram
attach 📎
سوزِ دلی دارم که میگیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را
بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را
آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را
مجنون تر از بیدند و می لرزند بی لیلا
بر شانه ها بگذار چشمِ اشکبارت را
تو تشنه ی خونی، گلویم تشنه ی زخم است
پایان دهیم این بار؛ من حرفم، تو کارت را
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را
بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را
آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را
مجنون تر از بیدند و می لرزند بی لیلا
بر شانه ها بگذار چشمِ اشکبارت را
تو تشنه ی خونی، گلویم تشنه ی زخم است
پایان دهیم این بار؛ من حرفم، تو کارت را
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
من میروم جايی كه جای ديگری باشد
از شانههای تو پناه بهتری باشد
زندان تاريك تو راه چارهای دارد؟
پس من چطوری آمدم؟ بايد دری باشد
عيبی ندارد هرچه میخواهی ببارانم
بگذار اين پايان گريه آوری باشد
آنكه تمام هستیاش را سوخت پای تو
نگذاشتی يكبار مرد ديگری باشد
پرواز را از تخم چشمانم درآوردی
حالا چه فرقی میكند بال و پری باشد…
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
از شانههای تو پناه بهتری باشد
زندان تاريك تو راه چارهای دارد؟
پس من چطوری آمدم؟ بايد دری باشد
عيبی ندارد هرچه میخواهی ببارانم
بگذار اين پايان گريه آوری باشد
آنكه تمام هستیاش را سوخت پای تو
نگذاشتی يكبار مرد ديگری باشد
پرواز را از تخم چشمانم درآوردی
حالا چه فرقی میكند بال و پری باشد…
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی
چشم بد دور، غزل خوان شده باشی جایی
بله! یک روز تو هم حال مرا می فهمی
چون که در آینه حیران شده باشی جایی
بی گناهی است که تهمت زده باشند به او
باد، وقتی که پریشان شده باشی جایی
ماه من طایفه روزه بگیران چه کنند؟
شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی
صورت پنجره در پرده نباشد از شرم
کاش وقتی که تو عریان شده باشی جایی
من نشستم بروی می بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
چشم بد دور، غزل خوان شده باشی جایی
بله! یک روز تو هم حال مرا می فهمی
چون که در آینه حیران شده باشی جایی
بی گناهی است که تهمت زده باشند به او
باد، وقتی که پریشان شده باشی جایی
ماه من طایفه روزه بگیران چه کنند؟
شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی
صورت پنجره در پرده نباشد از شرم
کاش وقتی که تو عریان شده باشی جایی
من نشستم بروی می بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
هنوز بوسهی من مثل قفل بر دهنش
هنوز انگشتم اسم رمز پیرهنش
هنوز خواهشِ بی آبروی چشمانش
هنوز نحوهی دستوریِ صدا زدنش
هنوز دامن چین چینِ سورمهای پایش
هنوز آبیِ دلخواه من لباس تنش
هنوز گیرهی گُلدار، پشتِ موهایش
هنوز رد شدنش، بوی عطر نسترنش
نبود،هیچکدامش نبود و من بودم
که احمقانه نشستم به پای آمدنش
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
هنوز انگشتم اسم رمز پیرهنش
هنوز خواهشِ بی آبروی چشمانش
هنوز نحوهی دستوریِ صدا زدنش
هنوز دامن چین چینِ سورمهای پایش
هنوز آبیِ دلخواه من لباس تنش
هنوز گیرهی گُلدار، پشتِ موهایش
هنوز رد شدنش، بوی عطر نسترنش
نبود،هیچکدامش نبود و من بودم
که احمقانه نشستم به پای آمدنش
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
شبی غریبم و بیبوسهای سحر شدهام
شبِ دو عاشقِ دور از هَمَم که سر شدهام
شبِ طبیب، شبِ پاسبان، شبِ شاعر
شبی عمیقتر از بغضِ رفتگر شدهام
شبِ هنوز، شبِ شاعری بخواب، نخواب
که سمتِ نیمهی بیداریاش سحر شدهام
نوشت چیزی و در سطلِ زیرِ میز انداخت
نوشت «رفتهای ای عشق و دربدر شدهام»
خودم به پای خودم از در آمدم بیرون
ولی به میلِ تو آمادهی سفر شدهام
به چند موی سفیدم نگاه کن بگذر
تو سنگتر شدهای، من شکستهتر شدهام
هزار بار نبودی و من غزل گفتم
هزار بار شب و نصفشب پدر شدهام!
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
شبِ دو عاشقِ دور از هَمَم که سر شدهام
شبِ طبیب، شبِ پاسبان، شبِ شاعر
شبی عمیقتر از بغضِ رفتگر شدهام
شبِ هنوز، شبِ شاعری بخواب، نخواب
که سمتِ نیمهی بیداریاش سحر شدهام
نوشت چیزی و در سطلِ زیرِ میز انداخت
نوشت «رفتهای ای عشق و دربدر شدهام»
خودم به پای خودم از در آمدم بیرون
ولی به میلِ تو آمادهی سفر شدهام
به چند موی سفیدم نگاه کن بگذر
تو سنگتر شدهای، من شکستهتر شدهام
هزار بار نبودی و من غزل گفتم
هزار بار شب و نصفشب پدر شدهام!
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
شوق پر کشیدن است در سرم ، قبول کن
دلشکستهام اگر نمیپرم ، قبول کن
این که دورِ دور باشم از تو و نبینمت
جا نمیشود به حجم باورم ، قبول کن
گاه ، پر زدن در آسمان شعرهات را
از من ، از منی که یک کبوترم ، قبول کن
در اتاق رازهای تو ، سرک نمیکشم
بیش از آنچه خواستی نمیپرم ، قبول کن
گفتهای که عشق ما جداست ، شعرمان جدا
بی تو من نه عاشقم ، نه شاعرم ، قبول کن
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
دلشکستهام اگر نمیپرم ، قبول کن
این که دورِ دور باشم از تو و نبینمت
جا نمیشود به حجم باورم ، قبول کن
گاه ، پر زدن در آسمان شعرهات را
از من ، از منی که یک کبوترم ، قبول کن
در اتاق رازهای تو ، سرک نمیکشم
بیش از آنچه خواستی نمیپرم ، قبول کن
گفتهای که عشق ما جداست ، شعرمان جدا
بی تو من نه عاشقم ، نه شاعرم ، قبول کن
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
باید کمک کنی، کمرم را شکستهاند
بالم نمیدهند، پَرم را شکستهاند
نه راهِ پیش مانده برایم، نه راهِ پس
پلهای امنِ پشت سرم را شکستهاند
هم ریشههای پیر مرا خشک کردهاند
هم شاخههای تازهترم را شکستهاند
حتی مرا نشان خودم هم نمیدهند
آیینههای دور و برم را شکستهاند
گلهای قاصدک خبرم را نمیبرند
پای همیشهی سفرم را شکستهاند
حالا تو نیستیّ و دهانهای هرزهگو
با سنگِ حرف مفت، سرم را شکستهاند
#مهدی_فرجی
👉 Instagram
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
بالم نمیدهند، پَرم را شکستهاند
نه راهِ پیش مانده برایم، نه راهِ پس
پلهای امنِ پشت سرم را شکستهاند
هم ریشههای پیر مرا خشک کردهاند
هم شاخههای تازهترم را شکستهاند
حتی مرا نشان خودم هم نمیدهند
آیینههای دور و برم را شکستهاند
گلهای قاصدک خبرم را نمیبرند
پای همیشهی سفرم را شکستهاند
حالا تو نیستیّ و دهانهای هرزهگو
با سنگِ حرف مفت، سرم را شکستهاند
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
من گم شده ام ؛ هرچه بگردی خبری نیست
جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست
یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم
دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست
دلگیرم از این شهرِ پس از من که هوایش
آنگونه که در شأن تو باشد بپری ، نیست
ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید : خبری نیست
هر جا نکنی باز سرِ درد دلت را
چون دامن تر هست ، ولی چشمِ تری نیست
ای کاش که می گفت نگاه تو ، بمانم
این لحظه که حرفت سند معتبری نیست
دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست
یا پشت خداحافظی من سفری نیست
من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم
در بسته شد آنگونه که انگار دری نیست ...
#مهدی_فرجی
👉 Instagram
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست
یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم
دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست
دلگیرم از این شهرِ پس از من که هوایش
آنگونه که در شأن تو باشد بپری ، نیست
ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید : خبری نیست
هر جا نکنی باز سرِ درد دلت را
چون دامن تر هست ، ولی چشمِ تری نیست
ای کاش که می گفت نگاه تو ، بمانم
این لحظه که حرفت سند معتبری نیست
دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست
یا پشت خداحافظی من سفری نیست
من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم
در بسته شد آنگونه که انگار دری نیست ...
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
دنبال من میگردی و حاصل ندارد
این موج عاشق ، کار با ساحل ندارد
باید ببندم کولهبارِ رفتنم را
مرغ مهاجر هیچجا منزل ندارد
من خام بودم ، داغِ دوری پختهام کرد !
عمری که پایت سوختم ، قابل ندارد
من عاشقی کردم ، تو اما سرد گفتی :
از برف اگر آدم بسازی ، دل ندارد
باشد ، ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانهها مشکل ندارد !
شاید به سرگردانیام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
#مهدی_فرجی
👉 Instagram
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
این موج عاشق ، کار با ساحل ندارد
باید ببندم کولهبارِ رفتنم را
مرغ مهاجر هیچجا منزل ندارد
من خام بودم ، داغِ دوری پختهام کرد !
عمری که پایت سوختم ، قابل ندارد
من عاشقی کردم ، تو اما سرد گفتی :
از برف اگر آدم بسازی ، دل ندارد
باشد ، ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانهها مشکل ندارد !
شاید به سرگردانیام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دستکم بخاطر من دیرتر برو
دارم نگاه می کنم و حرص میخورم
امشب قشنگ تر شده ای – بیشتر نشو
کاری نکن که بشکنی امـ…ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو!
موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو –
به به مبارک است: دل خوش – لباس نو
دارند سور وسات عروسی میآورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو...
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی … ولی نرو ...!
#مهدی_فرجی
👉 Instagram
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
یا دستکم بخاطر من دیرتر برو
دارم نگاه می کنم و حرص میخورم
امشب قشنگ تر شده ای – بیشتر نشو
کاری نکن که بشکنی امـ…ا شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو!
موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو –
به به مبارک است: دل خوش – لباس نو
دارند سور وسات عروسی میآورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو...
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی … ولی نرو ...!
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
در صفحهی سیاه و سفیدی که چیدهاند
ما را برای کشتن هم آفریدهاند
بیدار میشوند که بازی دهندمان
نه... پا گذاشتیم به خوابی که دیدهاند
ما همچنان به مقصد هم راه میرویم
جز این رسیدهاند مگر، تا رسیدهاند؟
پاهایمان چه منظرههایی چشیده است
چشمانمان چه فاصلهای را دویدهاند
من در گریز از تو همانقدر ناگزیر
ما را به هم تنیده و از هم بریدهاند
تا وقت مرگ گرچه نخواهیم، با همیم
دور من و تو حلقهی آتش کشیدهاند
اصرار میکنیم به رفتن ولی چه سود
باید چه کرد با پر و بالی که چیدهاند؟
#مهدی_فرجی
👉 Instagram
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
ما را برای کشتن هم آفریدهاند
بیدار میشوند که بازی دهندمان
نه... پا گذاشتیم به خوابی که دیدهاند
ما همچنان به مقصد هم راه میرویم
جز این رسیدهاند مگر، تا رسیدهاند؟
پاهایمان چه منظرههایی چشیده است
چشمانمان چه فاصلهای را دویدهاند
من در گریز از تو همانقدر ناگزیر
ما را به هم تنیده و از هم بریدهاند
تا وقت مرگ گرچه نخواهیم، با همیم
دور من و تو حلقهی آتش کشیدهاند
اصرار میکنیم به رفتن ولی چه سود
باید چه کرد با پر و بالی که چیدهاند؟
#مهدی_فرجی
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee