کافه تنهایی
10.8K subscribers
1.97K photos
1.75K videos
12 files
1.44K links
تنهایی را دوست دارم
به شرط آنکه هر از گاهی دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپ بزنیم.


کتابخونه کافه تنهایی
@cafe_tanhaee_archive

تبلیغات 👈 @ads_cafe_tanhae


صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/cafetanhaee/

ارتباط با ادمین
@arakh67
@Hamid_fd
Download Telegram
فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید
از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید
 
می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است
فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید !
 
این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد
وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید
 
امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد
امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید
 
او داشت هفده سال یا هجده ، نمی دانم
می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :
 
" مو فالگیرم...اومدم فالت بگیرم...های "
فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید
 
دستم به دستش دادم و از تب ، تب ِ سردم
بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید :
 
" بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون شیطون کور
راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید "
 
هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه
از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید
 
با این همه او کولی خوبی نخواهد شد
هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید
 
می خواند از آئینه راز ماه را اما ...‌!
یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !

#محمد_حسین_بهرامیان
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد
دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد

هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا
زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد

پیش دردم می نشینی، قصه می گویی از آدم
قصــه اویی که در آیینه مهــرویی ندارد

قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا
کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد

قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که
شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد

قهـرمانِ کوچه یِ ما ... راستش از تو چه پنهان
روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد

باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست
گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد

قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه یِ ما
دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد

گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را
جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد

گردبـــادِ  بی قرارِ  روزهایِ  خشم و آتش
مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد

هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا
زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد

آخر این قصه تاریک است، حتی این غزل هم
مرگ ســـهراب دلم را  نوشدارویی ندارد

من به آتش می کشم خود را ولی در سطر آخر
یک نفر می سوزد از شمعی که سوسویی ندارد

#محمد_حسین_بهرامیان
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee
دنیا شبیه توست مثل دلبری هات
چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

مثل شکوه بادبادک بازی باد
وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

مثل خط ابروت، مثل خط لبهات
بر چهره آیینه آرایشگری هات

مثل خدا را صد قلم آراستن ها
مثل تبِ سرخِ قلم خاکستری هات

افسوس اما شهر ارزان می فروشد
در پارک های شوخ، شرم دختری هات

ای شهرزاد قصه های سال ها پیش!
افسانه ام کن با تب افسونگری هات

گم کرده ام -آه- ای هزار و یک شب درد!
خورشید را در قصه ی دیو و پری هات

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟
دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را
آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن
تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

امروز یادم کن که فردا دیگر از من
گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

دنیا شبیه توست، وقتی ماه باشی؛
مثل گل تردید در ناباوری هات

دنیا شبیه توست؛ وقتی ماه باشی
حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

#محمد_حسین_بهرامیان
#کافه_تنهایی
🎴 @cafe_tanhaee