نزدیک شدیم، من به فارابی پیشنهاد کردم که اولین نشریه روزانه جشنواره فیلم فجر را در سال 1367 منتشر کنم. تو هم بودی و یک تیم حسابی هم داشتیم. در کنار انتشار نشریه روزانه و دو شماره هفته نامه در آن سال، که دقیقا یادم است که طرح روی جلد شماره ویژه جشنواره با عکس فیلم رنگ انار پاراجانوف بود، تصمیم گرفتیم تعدادی کتاب سینمایی هم منتشر کنیم. کتابی درباره یاساجیرو ازو، کتابی درباره سینمای چاپلین، کتابی درباره سینمای کمدی و باسترکیتون و دو سه کار دیگر که ترجمه یکی دوتاشان را مریم موسوی همسر امید روحانی انجام داد.
یک ماهی قبل از جشنواره فیروزان سفری به فرنگ رفته بود و برای من نامهای نوشته بود که « در این مدتی که نیستم آسه بروید آسه بیاید که گربه شاختان نزند.» اینقدر شر به پا کرده بودم که این حرفهایش چندان هم بیربط نبود. از قضا من طنزی روی فیلم « رد پایی بر شن» محمدرضا هنرمند نوشتم و حسابی اذیتش کردم. حاجی زم هم شدیدا عصبانی شد و به مهدی نامه نوشت و من واقعا تصمیم گرفتم از آزار دائمی فیروزان دست بردارم.
مسعود!
آن روزها را به یاد میآوری؟ روزهایی که من و تو نیمه شب به خانه کوچک تو در درکه میرفتیم و شبهای سرخوشی که با هم میگذراندیم و مهوش که آن روزها رفیق من شد و هرگز یاد عزیزش را فراموش نمیکنم. در همان روزها آنقدر به تو نزدیک شدم که بسیاری از شبها را تا نیمه شب در خانه تو و مهوش همسری که از دستت خودکشی کرد، کنارتان بودم. مهوش پس از تمام شدن رابطه من و تو همچنان با من دوست بود و زمانی هم میهمان خانه من و همسرم شد. دو ماه بعد خبر خودکشیاش را شنیدم و یاد روزهای سختی افتادم که گذرانده بود و رنجهای همه سالهای انتظار و طاقت آوردنش را از تو گرفته بود.
در همان دوران من دو نقد کوتاه روی فیلمهای « عروسی خوبان» و « بای سیکل ران» نوشتم. که نقد اولیام شدیدا تند بود و بکلی به جنگ و انقلاب و بالا و پائین سیاستهای دوره جنگ انتقاد کرده بودم. روز شنبه که رفتم به هفته نامه سروش، فیروزان گفت که بهتر است از سروش بروم. و گفت که مطلب اینقدر تند بوده که بکلی برای سروش دردسر درست کرده. مطمئن بودم که فیروزان هیچ امکانی برای ادامه همکاری با من نداشت، وگرنه حتما این کار را میکرد. با او روبوسی کردم. به اتاقم آمدم.
توی اتاق کارمان، در طبقه سوم ساختمان انتشارات سروش تو ساکت نشسته بودی. ساکت مثل ضبط صوتی که فقط صدا را ضبط میکند که منتقل کند. از همه چیز خبر داشتی. در تمام مدتی که من مثل احمقها هر چه فکر میکردم به تو میگفتم خبر میدادی. تمام اطلاعات بچههای همکار ما از خسرو دهقان و رحیم قاسمیان و بهزاد رحیمیان و مرا که تمام مدت از تو حمایت کرده بودم و بقیه را که همه دوستانت بودند، گذاشته بودی کف دست اطلاعات. شاید هم چارهای نداشتی، حتی نمیتوانستم در ذهنم هم محکومت کنم. تو یک اعدامی بودی که باید تا آخر عمرت باید اثبات میکردی وفاداری. وسایلم را برداشتم و از دفتر برای همیشه بیرون رفتم.
@bashtin
یک ماهی قبل از جشنواره فیروزان سفری به فرنگ رفته بود و برای من نامهای نوشته بود که « در این مدتی که نیستم آسه بروید آسه بیاید که گربه شاختان نزند.» اینقدر شر به پا کرده بودم که این حرفهایش چندان هم بیربط نبود. از قضا من طنزی روی فیلم « رد پایی بر شن» محمدرضا هنرمند نوشتم و حسابی اذیتش کردم. حاجی زم هم شدیدا عصبانی شد و به مهدی نامه نوشت و من واقعا تصمیم گرفتم از آزار دائمی فیروزان دست بردارم.
مسعود!
آن روزها را به یاد میآوری؟ روزهایی که من و تو نیمه شب به خانه کوچک تو در درکه میرفتیم و شبهای سرخوشی که با هم میگذراندیم و مهوش که آن روزها رفیق من شد و هرگز یاد عزیزش را فراموش نمیکنم. در همان روزها آنقدر به تو نزدیک شدم که بسیاری از شبها را تا نیمه شب در خانه تو و مهوش همسری که از دستت خودکشی کرد، کنارتان بودم. مهوش پس از تمام شدن رابطه من و تو همچنان با من دوست بود و زمانی هم میهمان خانه من و همسرم شد. دو ماه بعد خبر خودکشیاش را شنیدم و یاد روزهای سختی افتادم که گذرانده بود و رنجهای همه سالهای انتظار و طاقت آوردنش را از تو گرفته بود.
در همان دوران من دو نقد کوتاه روی فیلمهای « عروسی خوبان» و « بای سیکل ران» نوشتم. که نقد اولیام شدیدا تند بود و بکلی به جنگ و انقلاب و بالا و پائین سیاستهای دوره جنگ انتقاد کرده بودم. روز شنبه که رفتم به هفته نامه سروش، فیروزان گفت که بهتر است از سروش بروم. و گفت که مطلب اینقدر تند بوده که بکلی برای سروش دردسر درست کرده. مطمئن بودم که فیروزان هیچ امکانی برای ادامه همکاری با من نداشت، وگرنه حتما این کار را میکرد. با او روبوسی کردم. به اتاقم آمدم.
توی اتاق کارمان، در طبقه سوم ساختمان انتشارات سروش تو ساکت نشسته بودی. ساکت مثل ضبط صوتی که فقط صدا را ضبط میکند که منتقل کند. از همه چیز خبر داشتی. در تمام مدتی که من مثل احمقها هر چه فکر میکردم به تو میگفتم خبر میدادی. تمام اطلاعات بچههای همکار ما از خسرو دهقان و رحیم قاسمیان و بهزاد رحیمیان و مرا که تمام مدت از تو حمایت کرده بودم و بقیه را که همه دوستانت بودند، گذاشته بودی کف دست اطلاعات. شاید هم چارهای نداشتی، حتی نمیتوانستم در ذهنم هم محکومت کنم. تو یک اعدامی بودی که باید تا آخر عمرت باید اثبات میکردی وفاداری. وسایلم را برداشتم و از دفتر برای همیشه بیرون رفتم.
@bashtin
Forwarded from باشتين
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاهكار شهرداري خرم آباد!
يك خونه رو در حالي كه اعضاي خانواده و اثاثيه منزل توش بوده تخريب كرده، حتي مهلت تخليه بهشون ندادن😨😨😨
وجدانتون كجا رفته؟؟؟؟
🆑 @bashtin 🍹
يك خونه رو در حالي كه اعضاي خانواده و اثاثيه منزل توش بوده تخريب كرده، حتي مهلت تخليه بهشون ندادن😨😨😨
وجدانتون كجا رفته؟؟؟؟
🆑 @bashtin 🍹
#روزنامه_اطلاعات #سال۵۸
چرا اين حرفها الان زده نميشه ؟؟؟🤔
#خمینی #جهادسازندگی #حج #کربلا #زیارت #عتبات_عالیات
@bashtin
چرا اين حرفها الان زده نميشه ؟؟؟🤔
#خمینی #جهادسازندگی #حج #کربلا #زیارت #عتبات_عالیات
@bashtin