"امید"
امید چونان پرندهایست
كه در روح آشيان دارد
و آواز سرمیدهد با نغمهای بیكلام
و هرگز خاموشی نمیگزيند
و شيرينترين آوايیست كه
در تندبادِ حوادث به گوش میرسد
و توفان بايد بسی سهمناک باشد
تا بتواند اين مرغک را
كه بسيار قلبها را گرمی بخشيده
از نفس بيندازد.
من آن را در سردترين سرزمين شنيدهام
و بر روی غريبترين درياها
با اين حال؛ هرگز؛ در اوجِ تنگدستی
خرده نانی از من نخواسته است.
امیلی دیکنسون | شاعر آمریکایی
برگردان: آتوسا حصارکی
"Hope"
Hope is the thing with feathers
That perches in the soul
And sings the tune without the words
And never stops at all
And sweetest in the gale is heard
And sore must be the storm
That could abash the little bird
That kept so many warm
I've heard it in the chillest land
And on the strangest sea
Yet, never, in extremity
It asked a crumb of me
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
@asheghanehaye_fatima
امید چونان پرندهایست
كه در روح آشيان دارد
و آواز سرمیدهد با نغمهای بیكلام
و هرگز خاموشی نمیگزيند
و شيرينترين آوايیست كه
در تندبادِ حوادث به گوش میرسد
و توفان بايد بسی سهمناک باشد
تا بتواند اين مرغک را
كه بسيار قلبها را گرمی بخشيده
از نفس بيندازد.
من آن را در سردترين سرزمين شنيدهام
و بر روی غريبترين درياها
با اين حال؛ هرگز؛ در اوجِ تنگدستی
خرده نانی از من نخواسته است.
امیلی دیکنسون | شاعر آمریکایی
برگردان: آتوسا حصارکی
"Hope"
Hope is the thing with feathers
That perches in the soul
And sings the tune without the words
And never stops at all
And sweetest in the gale is heard
And sore must be the storm
That could abash the little bird
That kept so many warm
I've heard it in the chillest land
And on the strangest sea
Yet, never, in extremity
It asked a crumb of me
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
هرگز زمان رفتن را نمیدانیم
و وقتی میرویم
به مزاح، در را میبندیم
و سرنوشت، به دنبال ما
قفلی بر در میزند
و دیگر راه برگشتی نداریم...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: سادات آهوان
We never know we go
When we are going
We jest and shut the Door
Fate
following behind us bolts it
And we accost no more
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
#سادات_آهوان
هرگز زمان رفتن را نمیدانیم
و وقتی میرویم
به مزاح، در را میبندیم
و سرنوشت، به دنبال ما
قفلی بر در میزند
و دیگر راه برگشتی نداریم...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: سادات آهوان
We never know we go
When we are going
We jest and shut the Door
Fate
following behind us bolts it
And we accost no more
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
#سادات_آهوان
@asheghanehaye_fatima
برای من دو یادگار به جا گذاشتی؛
یکی عشق
- که خداوند خشنود است
از هدیه کنندهی آن -
و دیگری درد و رنجی
به وسعتِ دریا
مابینِ بیزمانی و زمان
و بیداریِ من و تو...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: سادات آهوان
YOU left me, sweet, two legacies—
A legacy of love
A Heavenly Father would content,
Had He the offer of;
You left me boundaries of pain
Capacious as the sea,
Between eternity and time,
Your consciousness and me.
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
#سادات_آهوان
@asheghanehaye_fatima
برای من دو یادگار به جا گذاشتی؛
یکی عشق
- که خداوند خشنود است
از هدیه کنندهی آن -
و دیگری درد و رنجی
به وسعتِ دریا
مابینِ بیزمانی و زمان
و بیداریِ من و تو...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: سادات آهوان
YOU left me, sweet, two legacies—
A legacy of love
A Heavenly Father would content,
Had He the offer of;
You left me boundaries of pain
Capacious as the sea,
Between eternity and time,
Your consciousness and me.
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
#سادات_آهوان
@asheghanehaye_fatima
چیزی درون سرم بگذشت،
چیزی مثلِ مراسمِ تدفین
و عزادارانی که در همهمهای
پس و پیش میکردند؛
آنقدر بر سرم پای کوفتند
که تو گویی واقعا چنین بود
و آنگاه که همگی نشستند؛
خادمی آمد، طبل بر دست
آنقدر بر آن کوبید و کوبید و کوبید،
که گویی هوش داشت بر وجودم
بدرود میگفت...
دگربار شنیدم که تابوتی را بلند کردند؛
آنگاه غژغژِ جانفرسایش
وجودم را گرفت
و آن چکمههای آشنایی
که صدای رژهشان فضا را پُر کرده بود
گویی تمامِ آسمانها ناقوس بودند
و تمامِ عالمِ تنهای من، گوش...
و اینجا من و خاموشی
و چیزی در هم فروریخته...
آنگاه زمین زیرِ پایم سست شد
و منطقم سستتر،
و اینجا آغازِ سقوطی بلند بود،
سقوطی بلند
گویی به ورطهای دیگر،
جایی که عقل عاجز شد
و جان، پُرهراس و آنگاه...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: فرهاد رستمی
I felt a Funeral, in my Brain,
And Mourners to and fro
Kept treading–treading–till it seemed
That Sense was breaking through–
And when they all were seated,
A Service, like a Drum–
Kept beating–beating–till I thought
My Mind was going numb–
And then I heard them lift a Box
And creak across my Soul
With those same Boots of Lead, again,
Then Space–began to toll,
As all the Heavens were a Bell,
And Being, but an Ear,
And I, and Silence, some strange Race
Wrecked, solitary, here–
And then a Plank in Reason, broke,
And I dropped down, and down–
And hit a World, at every plunge,
And Finished knowing–then–
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
@asheghanehaye_fatima
چیزی مثلِ مراسمِ تدفین
و عزادارانی که در همهمهای
پس و پیش میکردند؛
آنقدر بر سرم پای کوفتند
که تو گویی واقعا چنین بود
و آنگاه که همگی نشستند؛
خادمی آمد، طبل بر دست
آنقدر بر آن کوبید و کوبید و کوبید،
که گویی هوش داشت بر وجودم
بدرود میگفت...
دگربار شنیدم که تابوتی را بلند کردند؛
آنگاه غژغژِ جانفرسایش
وجودم را گرفت
و آن چکمههای آشنایی
که صدای رژهشان فضا را پُر کرده بود
گویی تمامِ آسمانها ناقوس بودند
و تمامِ عالمِ تنهای من، گوش...
و اینجا من و خاموشی
و چیزی در هم فروریخته...
آنگاه زمین زیرِ پایم سست شد
و منطقم سستتر،
و اینجا آغازِ سقوطی بلند بود،
سقوطی بلند
گویی به ورطهای دیگر،
جایی که عقل عاجز شد
و جان، پُرهراس و آنگاه...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: فرهاد رستمی
I felt a Funeral, in my Brain,
And Mourners to and fro
Kept treading–treading–till it seemed
That Sense was breaking through–
And when they all were seated,
A Service, like a Drum–
Kept beating–beating–till I thought
My Mind was going numb–
And then I heard them lift a Box
And creak across my Soul
With those same Boots of Lead, again,
Then Space–began to toll,
As all the Heavens were a Bell,
And Being, but an Ear,
And I, and Silence, some strange Race
Wrecked, solitary, here–
And then a Plank in Reason, broke,
And I dropped down, and down–
And hit a World, at every plunge,
And Finished knowing–then–
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
@asheghanehaye_fatima