عاشقانه های فاطیما
817 subscribers
21.2K photos
6.49K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
"امید"

امید چونان پرنده‌ای‌ست 
كه در روح آشيان دارد 
و آواز سرمی‌دهد با نغمه‌ای بی‌كلام 
و هرگز خاموشی نمی‌گزيند 
و شيرين‌ترين آوايی‌ست كه 
در تندبادِ حوادث به گوش می‌رسد 
و توفان بايد بسی سهمناک باشد 
تا بتواند اين مرغک را 
كه بسيار قلب‌ها را گرمی بخشيده 
از نفس بيندازد.
من آن‌ را در سردترين سرزمين شنيده‌ام 
و بر روی غريب‌ترين درياها 
با اين حال؛ هرگز؛ در اوجِ تنگدستی 
خرده نانی از من نخواسته است.

امیلی دیکنسون | شاعر آمریکایی
برگردان: آتوسا حصارکی

"Hope"

Hope is the thing with feathers 
That perches in the soul
And sings the tune without the words
And never stops at all
And sweetest in the gale is heard
And sore must be the storm 
That could abash the little bird 
That kept so many warm
I've heard it in the chillest land
And on the strangest sea
Yet, never, in extremity
It asked a crumb of me

#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون



@asheghanehaye_fatima
July 5, 2020
November 2, 2020
December 13, 2020
چیزی درون سرم بگذشت،
چیزی مثلِ مراسمِ تدفین
و عزادارانی که در همهمه‌ای
پس و پیش می‌کردند؛

آنقدر بر سرم پای کوفتند
که تو گویی واقعا چنین بود
و آنگاه که همگی نشستند؛
خادمی آمد، طبل بر دست

آن‌قدر بر آن کوبید و کوبید و کوبید،
که گویی هوش داشت بر وجودم
بدرود می‌گفت...

دگربار شنیدم که تابوتی را بلند کردند؛
آنگاه غژ‌غژِ جان‌فرسایش
وجودم را گرفت
و آن چکمه‌های آشنایی
که صدای رژه‌شان فضا را پُر کرده بود

گویی تمامِ آسمان‌ها ناقوس بودند
و تمامِ عالمِ تنهای من، گوش...
و اینجا من و خاموشی
و چیزی در هم فروریخته...
آن‌گاه زمین زیرِ پایم سست شد
و منطقم سست‌تر،
و اینجا آغازِ سقوطی بلند بود،
سقوطی بلند
گویی به ورطه‌ای دیگر،
جایی که عقل عاجز شد
و جان، پُرهراس و آن‌گاه...

امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: فرهاد رستمی

I felt a Funeral, in my Brain,
And Mourners to and fro
Kept treading–treading–till it seemed
That Sense was breaking through–

And when they all were seated,
A Service, like a Drum–
Kept beating–beating–till I thought
My Mind was going numb–

And then I heard them lift a Box
And creak across my Soul
With those same Boots of Lead, again,
Then Space–began to toll,

As all the Heavens were a Bell,
And Being, but an Ear,
And I, and Silence, some strange Race
Wrecked, solitary, here–

And then a Plank in Reason, broke,
And I dropped down, and down–
And hit a World, at every plunge,
And Finished knowing–then–

#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون




@asheghanehaye_fatima
January 30, 2021