@asgeghanehaye_fatima
موسیقی و اجرا : #کوروس
شعر : #هوشنگ_شفا
بد نیست نسخه ی کامل شعر را بخوانیم
و به نظرم گلچینِ ( حذفیات و تغییرات ) کوروس و اجرای او در بهترین جای این اثر قرار دارد !
بر لبانم غنچهی لبخند پژمردهست
نغمهام دلگير و افسردهست
نه سرودی، نه سروری
نه هم آوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنيا رخت بربستهست
يا که خاک مرده روی شهر پاشيدهست
اين چه آ ئينی؟ چه قانونی؟ چه تدبيری ست؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصی ام ديگر
من ازاين آهنگِ يکسان و مکرر عاصیام ديگر
من سرودی تازه می خواهم.
جنبشی، شوری، نشاطی، نغمهای، فرياد هايی تازه میخواهم
من به هر آيين و مسلک که کسی را از تلاشش باز دارد ياغيام ديگر
من تُرا در سينه ی اميد ديرين سال خواهم کشت
من اميد تازه میخواهم
افتخاری آسمانگير و بلند آوازه میخواهم.
کرم خاکی نيستم اينک بمانم در مغاک خويشتن خاموش
نيستم شبکور کز خورشيدِ روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يک زمان ساکت نمی مانم
با پَرِ زرينِ خورشيدِ افق پيمای روحِ خويش
من تنِ بکرِ همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هرروز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده درپيشانيم پيداست
موجِ بیتابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نيستم من، آفتابم، جويبارم، موج بیتابم.
تا بچند اينگونه در يک دخمه بیپرواز ماندن؟
تا بچند اينگونه با صد نغمه ، بیآواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زيرِ چنگِ پروازِ بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حريمِ ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه ی شيرين ما پر بود
زانوی نصفالنهار از پايکوب پُرغرور ما
چو بيد از باد میلرزيد !
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشی و زمين گيری ؟
اينک آن همبستری با دختر خورشيد
واين همخوابگی با مادر ظلمت؟
من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد
گردهی من زير بار کهکشان هم خم نمیگردد !
زندگی يعنی تکاپو
زندگی يعنی هياهو
زندگی يعنی شبِ نو، روزِ نو، انديشهی نو
زندگی يعنی غم نو، حسرت نو، پيشهی نو
زندگی بايست سرشار از تکان و تازگی باشد.
زندگی بايست در پيچ و خم راهش ز الوانِ حوادث رنگ بپذ يرد.
زندگی بايست يکدم، يک نفس حتی، زجنبش وانماند
گرچه اين جنبش برای مقصدی بيهوده باشد !
زندگانی همچون آب است
آب اگر راکد بماند، چهرهاش افسرده خواهد گشت
و بوی گند میگيرد .
در ملال آبگيری غنچهی لبخند میميرد.
آهوان عشق از آب گِلآلودش نمینوشند
مرغکان شوق در آئينهی تارش نمیجوشند
من سر تسليم بر درگاه هر دنيای ناديده فرو می آورم جز مرگ
من ز مرگ از آن نمیترسم که پايانی ست بر طومارِ يک آغاز،
بيم من از مرگ ، يک افسانهی دلگيرِ بی آغاز و پايان است.
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمیخواهم
من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنيده باشد.
من نمیخواهم به عشق ساليان پابند بودن
من نمیخواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسيدن
من تنِ تازه، لبِ تازه، شرابِ تازه ، عشقِ تازه میخواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه میخواهد
سينهام با هر نفس يک شوق يا يک درد بیاندازه میخواهد
من زبانم لال حتی يک خدا را سجده کردن
قرن ها او را پرستيدن نمیخواهم
من خدای تازه میخواهم
گرچه او با آتشِ ظلمش بسوزاند سراسر مُلکِ هستی را
گرچه او رونق دهد آئين مطرود و حرامِ مِی پرستی را !
من به ناموس قرون بردگی ها ياغيام ديگر
ياغيام من، ياغيام من
گو بگيرندم ، بسوزندم
گو به دارِ آرزوهايم بياويزند
گر به سنگ ناحقِ تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيام من یاغیام دیگر !
#هوشنگ_شفا.
موسیقی و اجرا : #کوروس
شعر : #هوشنگ_شفا
بد نیست نسخه ی کامل شعر را بخوانیم
و به نظرم گلچینِ ( حذفیات و تغییرات ) کوروس و اجرای او در بهترین جای این اثر قرار دارد !
بر لبانم غنچهی لبخند پژمردهست
نغمهام دلگير و افسردهست
نه سرودی، نه سروری
نه هم آوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنيا رخت بربستهست
يا که خاک مرده روی شهر پاشيدهست
اين چه آ ئينی؟ چه قانونی؟ چه تدبيری ست؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصی ام ديگر
من ازاين آهنگِ يکسان و مکرر عاصیام ديگر
من سرودی تازه می خواهم.
جنبشی، شوری، نشاطی، نغمهای، فرياد هايی تازه میخواهم
من به هر آيين و مسلک که کسی را از تلاشش باز دارد ياغيام ديگر
من تُرا در سينه ی اميد ديرين سال خواهم کشت
من اميد تازه میخواهم
افتخاری آسمانگير و بلند آوازه میخواهم.
کرم خاکی نيستم اينک بمانم در مغاک خويشتن خاموش
نيستم شبکور کز خورشيدِ روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يک زمان ساکت نمی مانم
با پَرِ زرينِ خورشيدِ افق پيمای روحِ خويش
من تنِ بکرِ همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هرروز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده درپيشانيم پيداست
موجِ بیتابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نيستم من، آفتابم، جويبارم، موج بیتابم.
تا بچند اينگونه در يک دخمه بیپرواز ماندن؟
تا بچند اينگونه با صد نغمه ، بیآواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زيرِ چنگِ پروازِ بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حريمِ ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه ی شيرين ما پر بود
زانوی نصفالنهار از پايکوب پُرغرور ما
چو بيد از باد میلرزيد !
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشی و زمين گيری ؟
اينک آن همبستری با دختر خورشيد
واين همخوابگی با مادر ظلمت؟
من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد
گردهی من زير بار کهکشان هم خم نمیگردد !
زندگی يعنی تکاپو
زندگی يعنی هياهو
زندگی يعنی شبِ نو، روزِ نو، انديشهی نو
زندگی يعنی غم نو، حسرت نو، پيشهی نو
زندگی بايست سرشار از تکان و تازگی باشد.
زندگی بايست در پيچ و خم راهش ز الوانِ حوادث رنگ بپذ يرد.
زندگی بايست يکدم، يک نفس حتی، زجنبش وانماند
گرچه اين جنبش برای مقصدی بيهوده باشد !
زندگانی همچون آب است
آب اگر راکد بماند، چهرهاش افسرده خواهد گشت
و بوی گند میگيرد .
در ملال آبگيری غنچهی لبخند میميرد.
آهوان عشق از آب گِلآلودش نمینوشند
مرغکان شوق در آئينهی تارش نمیجوشند
من سر تسليم بر درگاه هر دنيای ناديده فرو می آورم جز مرگ
من ز مرگ از آن نمیترسم که پايانی ست بر طومارِ يک آغاز،
بيم من از مرگ ، يک افسانهی دلگيرِ بی آغاز و پايان است.
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمیخواهم
من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنيده باشد.
من نمیخواهم به عشق ساليان پابند بودن
من نمیخواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسيدن
من تنِ تازه، لبِ تازه، شرابِ تازه ، عشقِ تازه میخواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه میخواهد
سينهام با هر نفس يک شوق يا يک درد بیاندازه میخواهد
من زبانم لال حتی يک خدا را سجده کردن
قرن ها او را پرستيدن نمیخواهم
من خدای تازه میخواهم
گرچه او با آتشِ ظلمش بسوزاند سراسر مُلکِ هستی را
گرچه او رونق دهد آئين مطرود و حرامِ مِی پرستی را !
من به ناموس قرون بردگی ها ياغيام ديگر
ياغيام من، ياغيام من
گو بگيرندم ، بسوزندم
گو به دارِ آرزوهايم بياويزند
گر به سنگ ناحقِ تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيام من یاغیام دیگر !
#هوشنگ_شفا.