@asheghanehaye_fatima
هزار سال است که دوستات میدارم!
من، چونان تو،
از نخستین گزش، به عشق ایمان نمیآورم،
اما میدانم که ما پیشتر،
یکدیگر را دیدار کردهایم،
به روزگاران، در میان افسانهای راستین.
و ما دو چهره، یکدیگر را در آغوش فشردیم،
بر گسترهی آبهای ابدی.
سایهات، پیوسته، به سایهی من میپیوندد
در گذر روزگاران
در میان آینههای ازلی و مرموز عشق
من همواره از تو سرشارم،
در خلوت قرنهای پیاپی...
آنجا مردی است کولی،
که چراغدانهای اشتیاق را میافروزد،
و با سازش میخواند:
اشعاری را
که بر اوراق بادها مینویسی،
برای من.
آنجا زنی است کولی،
که در بیشههای اعصار
گم شده است،
و ریزههای نان خاطرات آیندهاش را با تو،
پی میگیرد،
تا گذرگاهِ کُمایِ روحی را
گم نکند.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه ● ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
📕●از کتاب: «زنی عاشق در میان دوات» |●نشر: #چشمه
هزار سال است که دوستات میدارم!
من، چونان تو،
از نخستین گزش، به عشق ایمان نمیآورم،
اما میدانم که ما پیشتر،
یکدیگر را دیدار کردهایم،
به روزگاران، در میان افسانهای راستین.
و ما دو چهره، یکدیگر را در آغوش فشردیم،
بر گسترهی آبهای ابدی.
سایهات، پیوسته، به سایهی من میپیوندد
در گذر روزگاران
در میان آینههای ازلی و مرموز عشق
من همواره از تو سرشارم،
در خلوت قرنهای پیاپی...
آنجا مردی است کولی،
که چراغدانهای اشتیاق را میافروزد،
و با سازش میخواند:
اشعاری را
که بر اوراق بادها مینویسی،
برای من.
آنجا زنی است کولی،
که در بیشههای اعصار
گم شده است،
و ریزههای نان خاطرات آیندهاش را با تو،
پی میگیرد،
تا گذرگاهِ کُمایِ روحی را
گم نکند.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه ● ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
📕●از کتاب: «زنی عاشق در میان دوات» |●نشر: #چشمه
عشق تو مرا از بستر رخوتناکم
آزاد می کند
و از مرگ روزمره
و می گسلاند زنجیرهای نامریی را
که پیوند من است با
امروز، این ساعت و این شهر
که پیوند من است با
دیوارهای یکنواخت
با فریاد همسایگان پرگو
با فریاد روزنامه فروش با همان عنوان های مکرر
و با مگسان سمج تابستان
عشق تو مرا از جزئیات ابلهانه
آزاد می کند
تا آن گونه که هستم باشم
فرشته سپیده دم
که از گام زدن می پرهیزد
در آرزوی پرواز
عشق تو در من می رویاند
بال های شفاف فراوان
و پرواز می کنم
همچون پروانه افسانه ای
که تازه از پیله به درآمده باشد
عشق تو مرا از زندان لحظه
آزاد می کند
تا من و بی انتهایی
یگانه شویم
#غاده_السمان
برگردان : #عبدالحسین_فرزاد
@asheghanehaye_fatima
آزاد می کند
و از مرگ روزمره
و می گسلاند زنجیرهای نامریی را
که پیوند من است با
امروز، این ساعت و این شهر
که پیوند من است با
دیوارهای یکنواخت
با فریاد همسایگان پرگو
با فریاد روزنامه فروش با همان عنوان های مکرر
و با مگسان سمج تابستان
عشق تو مرا از جزئیات ابلهانه
آزاد می کند
تا آن گونه که هستم باشم
فرشته سپیده دم
که از گام زدن می پرهیزد
در آرزوی پرواز
عشق تو در من می رویاند
بال های شفاف فراوان
و پرواز می کنم
همچون پروانه افسانه ای
که تازه از پیله به درآمده باشد
عشق تو مرا از زندان لحظه
آزاد می کند
تا من و بی انتهایی
یگانه شویم
#غاده_السمان
برگردان : #عبدالحسین_فرزاد
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatime
به زودی
تو را به عقوبتی گرفتار خواهم کرد
به یاد ماندنی،
به زودی
دوستت خواهم داشت!
#غاده_السمان
برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
به زودی
تو را به عقوبتی گرفتار خواهم کرد
به یاد ماندنی،
به زودی
دوستت خواهم داشت!
#غاده_السمان
برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
چون نامات را
بر کاغذ سپید مینویسم
به جای مرکب
اسبی عربی از نوک قلمام
بیرون میآید
زاده میشود
برمیخیزد
و بر سطور ورقهایم میتازد
و بساط نوشتن
به مراتع دوردست بدل میشود
که اسبها بر آنها میتازند
پس آنگاه فرو میرود
در مهی رازآلود
چونان عشق قیرگون تو
در خون من
نسل های زنان زندهبهگور
شیون میکنند
من اما
بر این پای میفشارم
که تو را در زیر نور خورشید
و بر چشمانداز نیزههای قبیله
دوست بدارم.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه، ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
📗●از کتاب: «رقص با جغد» | نشر: #چشمه
@asheghanehaye_fatima
بر کاغذ سپید مینویسم
به جای مرکب
اسبی عربی از نوک قلمام
بیرون میآید
زاده میشود
برمیخیزد
و بر سطور ورقهایم میتازد
و بساط نوشتن
به مراتع دوردست بدل میشود
که اسبها بر آنها میتازند
پس آنگاه فرو میرود
در مهی رازآلود
چونان عشق قیرگون تو
در خون من
نسل های زنان زندهبهگور
شیون میکنند
من اما
بر این پای میفشارم
که تو را در زیر نور خورشید
و بر چشمانداز نیزههای قبیله
دوست بدارم.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه، ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
📗●از کتاب: «رقص با جغد» | نشر: #چشمه
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
به من گفتی:
عشق خطی مستقیم است این چنین،
و خطی بر فراز دریا کشیدی.
من آن را نگریستم و آنگاه افق زاده شد!
عشق ما مدیون تاریکی است،
چه اگر ظلام نمیبود،
من در تاریکی خویشتن
بر نور حضورت دل نمیباختم.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه، ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد
به من گفتی:
عشق خطی مستقیم است این چنین،
و خطی بر فراز دریا کشیدی.
من آن را نگریستم و آنگاه افق زاده شد!
عشق ما مدیون تاریکی است،
چه اگر ظلام نمیبود،
من در تاریکی خویشتن
بر نور حضورت دل نمیباختم.
■●شاعر: #غادة_السمان | سوریه، ۱۹۴۲ |
■●برگردان: #عبدالحسین_فرزاد