این جا آدم ها چنان خوشبخت اند که دیگر عاشق نمی شوند
هیچِ هیچ اند
به کس دیگری نیاز ندارند
به خدا هم همین طور
صبح می نشینند جلوی خانه های غرقِ نورشان
و تا شب منتظر مرگ می مانند
هیچ کس برنمی گردد
هیچ کدام از این دوستان شرمنده نمی گذارند روی پیشانی ام
ستاره ی بی رحم نگاهت را
نمی خواهم یخ بزنم
این شهر دریده از باد را هم نمی خواهم
منتظر می مانم، و تو هم منتظر می مانی
در نور خسته ی پاییز
این نور چهره ات را رنگ پریده می کند
این نور شبیه مرگ است
تو را هم همین نور تا اینجا هدایت کرد
و غم زخمی شب های اکتبر ..
منتظر می مانی در نور لرزان
خانه ها فرو می ریزند روی هم
باد پاییز شهر را می درد
پشت درهای بسته
ان هایی که منتظر مرگ اند
خوشبخت خوابیده اند لبریز از صبر
#آگوتا_کریستوف
#شاعر_مجارستان
ترجمه :
#اصغر_نوری
@asheghanehaye_fatima
هیچِ هیچ اند
به کس دیگری نیاز ندارند
به خدا هم همین طور
صبح می نشینند جلوی خانه های غرقِ نورشان
و تا شب منتظر مرگ می مانند
هیچ کس برنمی گردد
هیچ کدام از این دوستان شرمنده نمی گذارند روی پیشانی ام
ستاره ی بی رحم نگاهت را
نمی خواهم یخ بزنم
این شهر دریده از باد را هم نمی خواهم
منتظر می مانم، و تو هم منتظر می مانی
در نور خسته ی پاییز
این نور چهره ات را رنگ پریده می کند
این نور شبیه مرگ است
تو را هم همین نور تا اینجا هدایت کرد
و غم زخمی شب های اکتبر ..
منتظر می مانی در نور لرزان
خانه ها فرو می ریزند روی هم
باد پاییز شهر را می درد
پشت درهای بسته
ان هایی که منتظر مرگ اند
خوشبخت خوابیده اند لبریز از صبر
#آگوتا_کریستوف
#شاعر_مجارستان
ترجمه :
#اصغر_نوری
@asheghanehaye_fatima
اینجا آدمها چنان خوشبختند
که دیگر عاشق نمیشوند
هیچ هیچاند
به کس دیگری نیاز ندارند
به خدا هم همینطور
صبح مینشینند جلوی خانههای غرق نورشان
و تا شب منتظر مرگ میمانند
هیچ کس برنمیگردد
هیچکدام از این دوستان شرمنده نمیگذارند روی پیشانیام
ستارهی بیرحم نگاهت را
نمیخواهم یخ بزنم
این شهر دریده از باد را هم نمیخواهم
منتظر میمانم، و تو هم منتظر میمانی
در نور خستهی پاییز
این نور چهرهات را رنگپریده میکند
این نور شبیه مرگ است
تو را هم همین نور تا اینجا هدایت کرد
و غم زخمی شبهای اکتبر...
منتظر میمانی در نور لرزان
خانه ها فرومیریزند روی هم
باد پاییز شهر را میدرد
پشت درهای بسته
آنهایی که منتظر مرگند
خوشبخت خوابیدهاند لبریز از صبر
#آگوتا_کریستوف
برگردان: #اصغر_نوری
@asheghanehaye_fatima
که دیگر عاشق نمیشوند
هیچ هیچاند
به کس دیگری نیاز ندارند
به خدا هم همینطور
صبح مینشینند جلوی خانههای غرق نورشان
و تا شب منتظر مرگ میمانند
هیچ کس برنمیگردد
هیچکدام از این دوستان شرمنده نمیگذارند روی پیشانیام
ستارهی بیرحم نگاهت را
نمیخواهم یخ بزنم
این شهر دریده از باد را هم نمیخواهم
منتظر میمانم، و تو هم منتظر میمانی
در نور خستهی پاییز
این نور چهرهات را رنگپریده میکند
این نور شبیه مرگ است
تو را هم همین نور تا اینجا هدایت کرد
و غم زخمی شبهای اکتبر...
منتظر میمانی در نور لرزان
خانه ها فرومیریزند روی هم
باد پاییز شهر را میدرد
پشت درهای بسته
آنهایی که منتظر مرگند
خوشبخت خوابیدهاند لبریز از صبر
#آگوتا_کریستوف
برگردان: #اصغر_نوری
@asheghanehaye_fatima
زنی كه من دوست دارمش
بافتنی نمیبافد
رويا ديدن بلد است
رویا رویا..
و رویاهایش ابرهايی پشمی اند
ورم كرده از اميدی رنگارنگ
كه شامگاه را فرا میخواند
اتو كردن را عجيب بلد است
عجايبی سرخ و آبی
تمام آن چه كه شامگاهی و اعجاب آورند
برای مجموعهی خاطرات خشک
و شبهای دراز زمستان
زنی كه من دوست دارمش
دوست داشتن بلد است
كاری سنگين مثل درد
و سخت مثل فردا
اضطراب آور مثل روزهای جشن
وقتی همه چيز بهتر از بدتر است.
#فیلیپ_سوپو (فرانسه)
مترجم: #اصغر_نوری
@asheghanehaye_fatima
بافتنی نمیبافد
رويا ديدن بلد است
رویا رویا..
و رویاهایش ابرهايی پشمی اند
ورم كرده از اميدی رنگارنگ
كه شامگاه را فرا میخواند
اتو كردن را عجيب بلد است
عجايبی سرخ و آبی
تمام آن چه كه شامگاهی و اعجاب آورند
برای مجموعهی خاطرات خشک
و شبهای دراز زمستان
زنی كه من دوست دارمش
دوست داشتن بلد است
كاری سنگين مثل درد
و سخت مثل فردا
اضطراب آور مثل روزهای جشن
وقتی همه چيز بهتر از بدتر است.
#فیلیپ_سوپو (فرانسه)
مترجم: #اصغر_نوری
@asheghanehaye_fatima