Havaye Hava
naser abdollahi ماهان موزیک
آهنگ : هوای حَوّا
از : #ناصر_عبداللهی
غزلی از #محمدعلی_بهمنی
آهنگساز و تنظیم : فرزاد برومند
( آلبوم : هَوای حَوّا )
دلِ من
یه روز به دریا زد و رفت
پُشتِ پا به رسمِ دنیا
زد و رفت
پاشنهی کفشِ فَرارو وَر کشید
آستینِ هِمَّتو بالا زد و رفت
یه دفعه
بچه شد و تَنگِ غروب
سنگ توویِ شیشهی فردا
زد و رفت
حِیوونی
تازِگی آدم شده بود؛
به سَرِش هوای حَوّا زد و رفت
دَفترِ گذشتهها رو پاره کرد
نامهی فرداها رو تا زد و رفت ...
زندهها
خیلی بَراش کُهنه بودند
خودِشو توو مُردهها
جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست
ولی ...
آخَرِش
تووی غبارا زد و رفت
دنبالِ کلیدِ خوشبختی میگشت
خودشَم قفلی روو قفلها
زد و رفت ...
@asheghanehaye_fatima
از : #ناصر_عبداللهی
غزلی از #محمدعلی_بهمنی
آهنگساز و تنظیم : فرزاد برومند
( آلبوم : هَوای حَوّا )
دلِ من
یه روز به دریا زد و رفت
پُشتِ پا به رسمِ دنیا
زد و رفت
پاشنهی کفشِ فَرارو وَر کشید
آستینِ هِمَّتو بالا زد و رفت
یه دفعه
بچه شد و تَنگِ غروب
سنگ توویِ شیشهی فردا
زد و رفت
حِیوونی
تازِگی آدم شده بود؛
به سَرِش هوای حَوّا زد و رفت
دَفترِ گذشتهها رو پاره کرد
نامهی فرداها رو تا زد و رفت ...
زندهها
خیلی بَراش کُهنه بودند
خودِشو توو مُردهها
جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست
ولی ...
آخَرِش
تووی غبارا زد و رفت
دنبالِ کلیدِ خوشبختی میگشت
خودشَم قفلی روو قفلها
زد و رفت ...
@asheghanehaye_fatima
شعر؟
یا
سردرد؟
یادم نیست!
درمن
این وضعیتِ گُم رنگ
همچنان از شیرخواری هست و
تکراریست
مادرم می گفت:
هشت سال ات بود
من کمی دلواپس ات بودم
- که چرا -
در خواب و بیداری
دست بر پیشانی ات داری؟
با پزشک ات گفت و گو کردم
مردِ شوخی بود - خنده کرد و گغت:
طفلِ هشیاری ست
می تواند مردِ سیّاسی شود فردا
مادرم می گفت :
من سیاست را نیاز قرن می دانم
هرگز - اما - آرمانم نیست
مادرم از دودمانِ عشق بود و شعر
#محمدعلی_بهمنی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
یا
سردرد؟
یادم نیست!
درمن
این وضعیتِ گُم رنگ
همچنان از شیرخواری هست و
تکراریست
مادرم می گفت:
هشت سال ات بود
من کمی دلواپس ات بودم
- که چرا -
در خواب و بیداری
دست بر پیشانی ات داری؟
با پزشک ات گفت و گو کردم
مردِ شوخی بود - خنده کرد و گغت:
طفلِ هشیاری ست
می تواند مردِ سیّاسی شود فردا
مادرم می گفت :
من سیاست را نیاز قرن می دانم
هرگز - اما - آرمانم نیست
مادرم از دودمانِ عشق بود و شعر
#محمدعلی_بهمنی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
🔹 #محمّدعلی_بهمنی🔹
«من
دلِ رفتن نداشتم
درختِ خانهات ماندم
تو
رفتن را
دل دل نکن!
ریزش برگهایم آزارت میدهد.»
🔹زمانی که بیشتر از ۹ سال نداشت، اوّلین شعرش را با عنوانِ «برای مادر» در مجلّهی روشنفکر، در سال ۱۳۳۰ به چاپ رساند؛ آن روزها فریدون مشیری، مسئول صفحهی شعر و ادبِ هفت تار چنگ، از مجلهی روشنفکر بود. آشنایی و دوستیِ عمیقِ وی و مشیری از همینجا آغاز شد.
بله... محمّدعلی بهمنی یکی از موثرترین و خوشذوقترین غزلسرایانِ عصرِ حاضر، در ۲۷ فروردینِ سال ۱۳۲۱ در دزفول چشم به جهان گشود. خود دربارهی تولدِ خویش چنین میگوید: «دو ماه تا زمان تولدم باقی مانده بود که برادرم در دزفول بیمار شد. خانواده راهیِ دزفول شدند تا به عیادتش بروند. این شد که در قطار به دنیا آمدم و داییام در ثبت احوالِ آن منطقه بود؛ شناسنامهام را همان زمان میگیرد و در شناسنامهام، متولد دزفول درج شد. هر چند زیاد نماندیم، حدود ۱۰ روز یا یک ماه را در آنجا سپری کردیم. پدرم برای دِه ونک، و مادرم برای اوین است و تهرانی هستیم. و در اصل ساکن خودِ بندرعباس بودیم.»
خانوادهی بهمنی متشکل از ۵ فرزند پسر و سه فرزند دختر است که خود بهمنی فرزند هشتم و آخر خانواده است؛ پدر ایشان «محمّدحسین بهمنی» و مادر «امالبنین باباخانوکیل» نام داشت. بهمنی از کودکی به دلیل علاقهی مادر و برادران به مطالعه و شعر، به طور مستقیم، در همنشینیِ شعر و جهانِ شعر قرار گرفت و اوّلین درسها و خطِمشیهای ادبیاش را از مادرِ مسلط به شاهنامه، سعدی و حافظ یاد گرفت. مادر علاوهبر علاقه به شعر و ادبیات، مسلط به زبان فرانسه نیز بود؛ از این رو بهمنی با مکتبِ مادر، راه برایش هموارتر و انگیزهاش روشنتر شد. پدرش در راهآهن کار میکرد و ماموریتهای ایستگاهی داشت، از این رو دوران کودکیِ بهمنی در تهران، بخش شمیرانات، شهر ری، کرج و... به صورت پراکنده گذشت. بهمنی از همان دوران کودکی به کار کردن در چاپخانه مشغول شد. و جهان شعریاش با رنگ و جوهر و حروف سربی و... مزیّن شد.
استادش فریدون مشیری شعر را در او تقویّت کرد و دلسوزانه و ماهرانه مشوّقش شد. در اصل بهمنی با ورود به دنیای چاپخانه به دنیایِ شعر و اهالیِ نابش راه یافت و الحق که اکنون خود نیز از اهالیِ اصلیِ این خانه به شمار میرود. بهمنی با شاعر و هنرمندانِ خوش ذوقِ زیادی چون نیستاتی، منزوی، بهبهانی، آتشی، شهداد روحانی، محمد نوری و... آشنا و یار شد و اینگونه ادبیّات و موسیقی را درهم آمیخت و آثارِ نابی خلق کرد.
در سال ۱۳۴۵ با رادیو همکاری کرد و سپس شغل آزاد داشت. حضورش در تلویزیون و رادیو، برای برنامههای ادبی، و همکاری با شورای شعر دفتر موسیقیِ وزارت ارشاد، بخشهایی از کارنامهی فرهنگی-دولتیِ اوست. بهمنی تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و بعد ساکن بندرعباس شد؛ وی مجدداً بعد از انقلاب ۵۷، به تهران بازگشت. در سال ۱۳۵۸ با همسرش پروانه میرعلیقرهگوزلو، در انجمنهای شعری آن زمان آشنا شد و این آشنایی به وصال انجامید؛ ثمرهی این وصال ۵ فرزند دختر و یک فرزند پسر با نامهای آیه، واژه، بهمن، ترانک، ساده و غزل است.
بهمنی راجعبه سرایش شعرهایش چنین میگوید: «من آزادنه شعر مینویسم و خود را ادامه دهندهی راه نیما میدانم. وقتی کسی کتابم را بخواند متوجّه خواهد شد که شاعرِ زمانهی خودم هستم. البته باید به این نکته نیز توجّه داشت که تنها بخشی از پتانسیل شاعر برای زمانهی خودش است و ظرفیتهای اصلی او برای آیندگان به جای خواهد ماند.»
درواقع او، مهمترین ویژگیِ شاعر را عمق شعرهایش میداند و این امر که عمقِ شعر برای نسلهای بعد چه چیز به ارمغان میآورد.
سرانجام محمّدعلی بهمنی، چهرهی شاخص و تاثیرگذار غزل، درروز جمعه ۹ شهریور ۱۴۰۳، جهان را با تمامِ تعلّقاتش وداع گفت.
«در مرور خود به درک بیحضوری میرسم
زندهام، اما خودم را سوگوارم خوب نیست
مرگ هم آرامش خوبیست، میفهمم ولی
این که تا کی در صفِ این انتظارم خوب نیست.»
کلمات
🔹فهرست آثارِ محمّدعلی بهمنی🔹
▪️باغ لال: ۱۳۵۰
▪️در بیوزنی: ۱۳۵۱
▪️عامیانهها: ۱۳۵۵
▪️گیسو، کلاه، کفتر: ۱۳۵۶
▪️گاهی دلم برای خودم تنگ میشود: ۱۳۶۹
▪️غزل: ۱۳۷۷
▪️شاعر شنیدنی است: ۱۳۷۷
▪️گزیدهی ادبیات معاصر: ۱۳۷۹
▪️کاسهی آب دیوژن، امانم بده: ۱۳۸۰
▪️این خانه واژههای نسوزی دارد: ۱۳۸۲
▪️گزینهی اشعار: ۱۳۸۷
▪️من زندهام هنوز و غزل فکر میکنم: ۱۳۸۸
▪️تنفس آزاد با محمّدعلی بهمنی: ۱۳۹۰
▪️چتر برای چه، خیال که خیس نمیشود: ۱۳۹۱
▪️غزل زندگی کنیم (گزیده غزل): ۱۳۹۲
▪️هوا دو نفرِ هم که باشد در من جمعیّتی است: ۱۳۹۳
@asheghanehaye_fatima
«من
دلِ رفتن نداشتم
درختِ خانهات ماندم
تو
رفتن را
دل دل نکن!
ریزش برگهایم آزارت میدهد.»
🔹زمانی که بیشتر از ۹ سال نداشت، اوّلین شعرش را با عنوانِ «برای مادر» در مجلّهی روشنفکر، در سال ۱۳۳۰ به چاپ رساند؛ آن روزها فریدون مشیری، مسئول صفحهی شعر و ادبِ هفت تار چنگ، از مجلهی روشنفکر بود. آشنایی و دوستیِ عمیقِ وی و مشیری از همینجا آغاز شد.
بله... محمّدعلی بهمنی یکی از موثرترین و خوشذوقترین غزلسرایانِ عصرِ حاضر، در ۲۷ فروردینِ سال ۱۳۲۱ در دزفول چشم به جهان گشود. خود دربارهی تولدِ خویش چنین میگوید: «دو ماه تا زمان تولدم باقی مانده بود که برادرم در دزفول بیمار شد. خانواده راهیِ دزفول شدند تا به عیادتش بروند. این شد که در قطار به دنیا آمدم و داییام در ثبت احوالِ آن منطقه بود؛ شناسنامهام را همان زمان میگیرد و در شناسنامهام، متولد دزفول درج شد. هر چند زیاد نماندیم، حدود ۱۰ روز یا یک ماه را در آنجا سپری کردیم. پدرم برای دِه ونک، و مادرم برای اوین است و تهرانی هستیم. و در اصل ساکن خودِ بندرعباس بودیم.»
خانوادهی بهمنی متشکل از ۵ فرزند پسر و سه فرزند دختر است که خود بهمنی فرزند هشتم و آخر خانواده است؛ پدر ایشان «محمّدحسین بهمنی» و مادر «امالبنین باباخانوکیل» نام داشت. بهمنی از کودکی به دلیل علاقهی مادر و برادران به مطالعه و شعر، به طور مستقیم، در همنشینیِ شعر و جهانِ شعر قرار گرفت و اوّلین درسها و خطِمشیهای ادبیاش را از مادرِ مسلط به شاهنامه، سعدی و حافظ یاد گرفت. مادر علاوهبر علاقه به شعر و ادبیات، مسلط به زبان فرانسه نیز بود؛ از این رو بهمنی با مکتبِ مادر، راه برایش هموارتر و انگیزهاش روشنتر شد. پدرش در راهآهن کار میکرد و ماموریتهای ایستگاهی داشت، از این رو دوران کودکیِ بهمنی در تهران، بخش شمیرانات، شهر ری، کرج و... به صورت پراکنده گذشت. بهمنی از همان دوران کودکی به کار کردن در چاپخانه مشغول شد. و جهان شعریاش با رنگ و جوهر و حروف سربی و... مزیّن شد.
استادش فریدون مشیری شعر را در او تقویّت کرد و دلسوزانه و ماهرانه مشوّقش شد. در اصل بهمنی با ورود به دنیای چاپخانه به دنیایِ شعر و اهالیِ نابش راه یافت و الحق که اکنون خود نیز از اهالیِ اصلیِ این خانه به شمار میرود. بهمنی با شاعر و هنرمندانِ خوش ذوقِ زیادی چون نیستاتی، منزوی، بهبهانی، آتشی، شهداد روحانی، محمد نوری و... آشنا و یار شد و اینگونه ادبیّات و موسیقی را درهم آمیخت و آثارِ نابی خلق کرد.
در سال ۱۳۴۵ با رادیو همکاری کرد و سپس شغل آزاد داشت. حضورش در تلویزیون و رادیو، برای برنامههای ادبی، و همکاری با شورای شعر دفتر موسیقیِ وزارت ارشاد، بخشهایی از کارنامهی فرهنگی-دولتیِ اوست. بهمنی تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و بعد ساکن بندرعباس شد؛ وی مجدداً بعد از انقلاب ۵۷، به تهران بازگشت. در سال ۱۳۵۸ با همسرش پروانه میرعلیقرهگوزلو، در انجمنهای شعری آن زمان آشنا شد و این آشنایی به وصال انجامید؛ ثمرهی این وصال ۵ فرزند دختر و یک فرزند پسر با نامهای آیه، واژه، بهمن، ترانک، ساده و غزل است.
بهمنی راجعبه سرایش شعرهایش چنین میگوید: «من آزادنه شعر مینویسم و خود را ادامه دهندهی راه نیما میدانم. وقتی کسی کتابم را بخواند متوجّه خواهد شد که شاعرِ زمانهی خودم هستم. البته باید به این نکته نیز توجّه داشت که تنها بخشی از پتانسیل شاعر برای زمانهی خودش است و ظرفیتهای اصلی او برای آیندگان به جای خواهد ماند.»
درواقع او، مهمترین ویژگیِ شاعر را عمق شعرهایش میداند و این امر که عمقِ شعر برای نسلهای بعد چه چیز به ارمغان میآورد.
سرانجام محمّدعلی بهمنی، چهرهی شاخص و تاثیرگذار غزل، درروز جمعه ۹ شهریور ۱۴۰۳، جهان را با تمامِ تعلّقاتش وداع گفت.
«در مرور خود به درک بیحضوری میرسم
زندهام، اما خودم را سوگوارم خوب نیست
مرگ هم آرامش خوبیست، میفهمم ولی
این که تا کی در صفِ این انتظارم خوب نیست.»
کلمات
🔹فهرست آثارِ محمّدعلی بهمنی🔹
▪️باغ لال: ۱۳۵۰
▪️در بیوزنی: ۱۳۵۱
▪️عامیانهها: ۱۳۵۵
▪️گیسو، کلاه، کفتر: ۱۳۵۶
▪️گاهی دلم برای خودم تنگ میشود: ۱۳۶۹
▪️غزل: ۱۳۷۷
▪️شاعر شنیدنی است: ۱۳۷۷
▪️گزیدهی ادبیات معاصر: ۱۳۷۹
▪️کاسهی آب دیوژن، امانم بده: ۱۳۸۰
▪️این خانه واژههای نسوزی دارد: ۱۳۸۲
▪️گزینهی اشعار: ۱۳۸۷
▪️من زندهام هنوز و غزل فکر میکنم: ۱۳۸۸
▪️تنفس آزاد با محمّدعلی بهمنی: ۱۳۹۰
▪️چتر برای چه، خیال که خیس نمیشود: ۱۳۹۱
▪️غزل زندگی کنیم (گزیده غزل): ۱۳۹۲
▪️هوا دو نفرِ هم که باشد در من جمعیّتی است: ۱۳۹۳
@asheghanehaye_fatima
#محمّدعلی_بهمنی
@asheghanehaye_fatima
🔹سپید و وحشی و مغرور، شعر یعنی این
(چتر برای چه؟، برای منوچهر آتشی)
گرفتهست صدایت ولی رساست هنوز
اذان ماست هنوز و نماز ماست هنوز
فدای درد تو گردم! بخوان به خاطر ما
که دردمند تو را این صدا شفاست هنوز
دوباره شَنگی "آهنگ دیگرت" شدهام
که بیمبالغه سرفصل تازههاست هنوز
"سپید و وحشی" و مغرور، شعر یعنی این
که ورد حافظهی شهر و روستاست هنوز
تو آتشی و تمام من از تو شعلهور است
نه من، که روشنی نسلم از شماست هنوز
"فقط صداست" که باقیست، گفت و باقی ماند
صدای توست که مصداق آن صداست هنوز
چقدر قافیه صف بسته و یکی که تو را
شناسهای بدهد باز کیمیاست هنوز
🔹آمدهام با عطش سالها
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
با همهی بیسر و سامانیام
باز به دنبالِ پریشانیام
طاقتِ فرسودگیام هیچ نیست
در پیِ ویران شدنی آنیام
آمدهام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظهی طوفانیام
دل خوشِ گرمایِ کسی نیستم
آمدهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطشِ سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانیام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانیام؟
حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنهی یک صحبتِ طولانیام
ها... به کجا میکشیام خوبِ من!
ها... نکشانی به پشیمانیام!
🔹او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بَس که روزها را با شب شِمرده بودم
ده سال دور و تنها، تنها به جرمِ اینکه:
او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم
ده سال میشد آری در ذرهای بِگُنجم
از بس که خویشتن را در خود فِشُرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب میشد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد وفتی غروب میشد:
کاش آن غروبها را از یاد بُرده بودم
🔹من قصدِ نفیِ بازیِ گل را و باران را ندارم
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
تنهاییام را با تو قسمت میکنم سهمِ کمی نیست
گستردهتر از عالمِ تنهاییِ من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمامِ فصلها را
بر سفرهیِ رنگینِ خود بنشانمات بنشین غمی نیست
حوّایِ من! بر من مگیر اینخودستایی را که بیشک
تنهاتر از من در زمین و آسمانات آدمی نیست
آیینهام را در دهانِ تک تکِ یاران گرفتم
تا روشنم شد در میانِ مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوبِ من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصدِ نفیِ بازیِ گل را و باران را ندارم
شاید برایِ من که همزادِ کویرم شبنمی نیست
شاید به زخمِ من که میپوشم زِ چشمِ شعر آن را
در دستهایِ بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شایدِ دیگر اگر چه
اینک به گوشِ انتطارم جز صدایِ مبهمی نیست
🔹از هر طرف نرفته به بُنبست میرسیم
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
با پایِ دل قدم زدن آن هم کنارِ تو
باشد که خستگی بشود شرمسارِ تو
در دفترِ همیشهیِ من ثبت میشود
اینلحظهها عزیزترین یادگارِ تو
از هر طرف نرفته به بنبست میرسیم
نفرین به روزگارِ من و روزگارِ تو
تا دستِ هیچکس نرسد تا ابد به من
میخواستم که گُم بشوم در حصارِ تو
احساس میکنم که جدایم نمودهاند
همچون شهابِ سوختهای از مدارِ تو
آن "کوپهی تهی" منام آری که ماندهام
خالیتر از همیشه و در انتظارِ تو
این سوتِ آخر است و غریبانه میرود
تنهاترین مسافرِ تو از دیارِ تو
هر چند مثلِ آینه هر لحظه فاشتر
هُشدار میدهد به خزانم بهارِ تو
اما در این زمانهی عسرت مسِ مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیارِ تو
🔹امشب زِپشتِ ابرها بیرون نیامد ماه
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب!
شاید تو میخواهی مرا در کوچهها امشب؟
پشتِ ستونِ سایهها رویِ درختِ شب
میجویم اما نیستی در هیچجا امشب
میدانم آری نیستی اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالات چرا امشب؟
هر شب تو را بیجستوجو مییافتم اما
نگذاشت بیخوابی به دست آرم ترا امشب
ها... سایهای دیدم! شبیهات نیست اما حیف!
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدایِ پایِ تو میآمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب
امشب زِ پشتِ ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قُرق را ماهِ من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچهها را یک نَفَس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمیآرم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بیتو تا امشب
ای ماجرایِ شعر و شبهایِ جنونِ من
آخر چگونه سَر کنم بیماجرا امشب؟
🔹تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرفِ تلخی را همیشه بر زبان آری
@asheghanehaye_fatima
🔹سپید و وحشی و مغرور، شعر یعنی این
(چتر برای چه؟، برای منوچهر آتشی)
گرفتهست صدایت ولی رساست هنوز
اذان ماست هنوز و نماز ماست هنوز
فدای درد تو گردم! بخوان به خاطر ما
که دردمند تو را این صدا شفاست هنوز
دوباره شَنگی "آهنگ دیگرت" شدهام
که بیمبالغه سرفصل تازههاست هنوز
"سپید و وحشی" و مغرور، شعر یعنی این
که ورد حافظهی شهر و روستاست هنوز
تو آتشی و تمام من از تو شعلهور است
نه من، که روشنی نسلم از شماست هنوز
"فقط صداست" که باقیست، گفت و باقی ماند
صدای توست که مصداق آن صداست هنوز
چقدر قافیه صف بسته و یکی که تو را
شناسهای بدهد باز کیمیاست هنوز
🔹آمدهام با عطش سالها
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
با همهی بیسر و سامانیام
باز به دنبالِ پریشانیام
طاقتِ فرسودگیام هیچ نیست
در پیِ ویران شدنی آنیام
آمدهام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظهی طوفانیام
دل خوشِ گرمایِ کسی نیستم
آمدهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطشِ سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانیام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانیام؟
حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنهی یک صحبتِ طولانیام
ها... به کجا میکشیام خوبِ من!
ها... نکشانی به پشیمانیام!
🔹او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بَس که روزها را با شب شِمرده بودم
ده سال دور و تنها، تنها به جرمِ اینکه:
او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم
ده سال میشد آری در ذرهای بِگُنجم
از بس که خویشتن را در خود فِشُرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب میشد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد وفتی غروب میشد:
کاش آن غروبها را از یاد بُرده بودم
🔹من قصدِ نفیِ بازیِ گل را و باران را ندارم
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
تنهاییام را با تو قسمت میکنم سهمِ کمی نیست
گستردهتر از عالمِ تنهاییِ من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمامِ فصلها را
بر سفرهیِ رنگینِ خود بنشانمات بنشین غمی نیست
حوّایِ من! بر من مگیر اینخودستایی را که بیشک
تنهاتر از من در زمین و آسمانات آدمی نیست
آیینهام را در دهانِ تک تکِ یاران گرفتم
تا روشنم شد در میانِ مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوبِ من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصدِ نفیِ بازیِ گل را و باران را ندارم
شاید برایِ من که همزادِ کویرم شبنمی نیست
شاید به زخمِ من که میپوشم زِ چشمِ شعر آن را
در دستهایِ بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شایدِ دیگر اگر چه
اینک به گوشِ انتطارم جز صدایِ مبهمی نیست
🔹از هر طرف نرفته به بُنبست میرسیم
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
با پایِ دل قدم زدن آن هم کنارِ تو
باشد که خستگی بشود شرمسارِ تو
در دفترِ همیشهیِ من ثبت میشود
اینلحظهها عزیزترین یادگارِ تو
از هر طرف نرفته به بنبست میرسیم
نفرین به روزگارِ من و روزگارِ تو
تا دستِ هیچکس نرسد تا ابد به من
میخواستم که گُم بشوم در حصارِ تو
احساس میکنم که جدایم نمودهاند
همچون شهابِ سوختهای از مدارِ تو
آن "کوپهی تهی" منام آری که ماندهام
خالیتر از همیشه و در انتظارِ تو
این سوتِ آخر است و غریبانه میرود
تنهاترین مسافرِ تو از دیارِ تو
هر چند مثلِ آینه هر لحظه فاشتر
هُشدار میدهد به خزانم بهارِ تو
اما در این زمانهی عسرت مسِ مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیارِ تو
🔹امشب زِپشتِ ابرها بیرون نیامد ماه
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب!
شاید تو میخواهی مرا در کوچهها امشب؟
پشتِ ستونِ سایهها رویِ درختِ شب
میجویم اما نیستی در هیچجا امشب
میدانم آری نیستی اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالات چرا امشب؟
هر شب تو را بیجستوجو مییافتم اما
نگذاشت بیخوابی به دست آرم ترا امشب
ها... سایهای دیدم! شبیهات نیست اما حیف!
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدایِ پایِ تو میآمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب
امشب زِ پشتِ ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قُرق را ماهِ من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچهها را یک نَفَس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمیآرم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بیتو تا امشب
ای ماجرایِ شعر و شبهایِ جنونِ من
آخر چگونه سَر کنم بیماجرا امشب؟
🔹تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
(گاهی دلم برای خودم تنگ میشود)
لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرفِ تلخی را همیشه بر زبان آری
#محمدعلی_بهمنی
نمیرنجم اگر باور نداری عشقِ نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصرِ عیاری
چه میپرسی ضمیرِ شعرهایم کیست؟ "آنِ" من
مبادا لحظهای حتی مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزویِ خویش مگذاری
چه زیبا میشود دنیا برایِ من! اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جانِ من!
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
(صدایی از صدای عشق خوشتر نیست)حافظ گفت
اگرچه بر صدایش زخمها زد تیغِ تاتاری
🔹بنشین که تازهای بسرایم شنیدنی
(چتر برای چه؟)
تا لحظهی عزیز تو و من یکی شدن
باقی نمانده فاصلهای جز دو پیرهن
بگذار تا همیشه بماند دخیلوار
این یادگار از من و تو بر ضریح تن
این خوشتر از تمام خوشیها برای تو
این خوشتر از تمام خوشیها برای من
بنشین که تازهای بسرایم شنیدنی
از رازهای گمشده راز مگوی زن:
آتش گرفت جنگل و باقی نماند برگ
زن پوششی نداشت به پیرایهی بدن
پیراهن از حریق به تن کرد و شنگ شد
از ضجههای مرد و تماشای سوختن
مردانه سوخت مرد، زن امّا زنانهتر
در جذبههای آینه شد مات خویشتن
ها...! شوکت همیشهی این خاک بیغبار
ها...! عصمت تو پاسخ عریانی وطن
تا لحظهی عزیز تو و من یکی شدن
باقی نه پیرهن که بدنهای بیکفن
@asheghanehaye_fatima
نمیرنجم اگر باور نداری عشقِ نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصرِ عیاری
چه میپرسی ضمیرِ شعرهایم کیست؟ "آنِ" من
مبادا لحظهای حتی مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزویِ خویش مگذاری
چه زیبا میشود دنیا برایِ من! اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جانِ من!
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
(صدایی از صدای عشق خوشتر نیست)حافظ گفت
اگرچه بر صدایش زخمها زد تیغِ تاتاری
🔹بنشین که تازهای بسرایم شنیدنی
(چتر برای چه؟)
تا لحظهی عزیز تو و من یکی شدن
باقی نمانده فاصلهای جز دو پیرهن
بگذار تا همیشه بماند دخیلوار
این یادگار از من و تو بر ضریح تن
این خوشتر از تمام خوشیها برای تو
این خوشتر از تمام خوشیها برای من
بنشین که تازهای بسرایم شنیدنی
از رازهای گمشده راز مگوی زن:
آتش گرفت جنگل و باقی نماند برگ
زن پوششی نداشت به پیرایهی بدن
پیراهن از حریق به تن کرد و شنگ شد
از ضجههای مرد و تماشای سوختن
مردانه سوخت مرد، زن امّا زنانهتر
در جذبههای آینه شد مات خویشتن
ها...! شوکت همیشهی این خاک بیغبار
ها...! عصمت تو پاسخ عریانی وطن
تا لحظهی عزیز تو و من یکی شدن
باقی نه پیرهن که بدنهای بیکفن
@asheghanehaye_fatima
.
... من ایستادهام
با شاخههایی از تابستان
با برگهایی از پاییز
هنگامِ شعلهور شدنِ من
هنگامِ شعلهور شدنِ توست
ها ... چشمها را میبندم
ها ... گوشها را میگیرم
با ساعتِ مَشامَم
اینک
وقتِ عبورِ عطرِ تَنِ توست ...
#محمدعلی_بهمنی
@asheghanehaye_fatima
... من ایستادهام
با شاخههایی از تابستان
با برگهایی از پاییز
هنگامِ شعلهور شدنِ من
هنگامِ شعلهور شدنِ توست
ها ... چشمها را میبندم
ها ... گوشها را میگیرم
با ساعتِ مَشامَم
اینک
وقتِ عبورِ عطرِ تَنِ توست ...
#محمدعلی_بهمنی
@asheghanehaye_fatima
من هرگز
نمیتوانم تمامِ خواستههایت را
برآورده کنم،
چرا که میلِ تو
هرگز بهطورِ کامل
قابل دستیابی نیست
و تو هم
هرگز نمیتوانی کاملترین بازتاب
از آن چیزی باشی که من میطلبم.
با این حال، آنچه ارزشمند است،
نَه رسیدن به این تَوَهُّمِ هَمتَرازی،
بلکه پذیرشِ نقصها و
کمبودهای یکدیگر است.
زیرا اگر هر یک از ما
تنها به تصویرِ ایدهآل و
دستنیافتنیای که از دیگری
در ذهن داریم بچسبیم،
آنچه بینِ ما باقی میمانَد،
نَه صداقت،
بلکه سکوت
و نوعی دروغِ ناخودآگاهانه خواهد بود؛
دروغی که میلِ واقعیِ ما را
سرکوب میکند
و دشمنیای خاموش میانِ عشق و
حقیقت ایجاد میکند ...
عباس ناظری
پ. ن ۱ :
کُل ما فيكِ جميلً،
حتىٰ محاولاتكِ الخائبة
لتخبئة أحزانكِ ...
هر آنچه درونِ توست زیباست،
حتّی تلاشهای ناموفّقَت
برای پنهان کردنِ غمهایت ...
🌿🪷🪷🌿
پ. ن ۲ :
تَفاهمی است
میانِ من و تو و گُلِ سرخ
رفاقتی است
میانِ من و تو و پاییز ...
#محمدعلی_بهمنی
@asheghanehaye_fatima
نمیتوانم تمامِ خواستههایت را
برآورده کنم،
چرا که میلِ تو
هرگز بهطورِ کامل
قابل دستیابی نیست
و تو هم
هرگز نمیتوانی کاملترین بازتاب
از آن چیزی باشی که من میطلبم.
با این حال، آنچه ارزشمند است،
نَه رسیدن به این تَوَهُّمِ هَمتَرازی،
بلکه پذیرشِ نقصها و
کمبودهای یکدیگر است.
زیرا اگر هر یک از ما
تنها به تصویرِ ایدهآل و
دستنیافتنیای که از دیگری
در ذهن داریم بچسبیم،
آنچه بینِ ما باقی میمانَد،
نَه صداقت،
بلکه سکوت
و نوعی دروغِ ناخودآگاهانه خواهد بود؛
دروغی که میلِ واقعیِ ما را
سرکوب میکند
و دشمنیای خاموش میانِ عشق و
حقیقت ایجاد میکند ...
عباس ناظری
پ. ن ۱ :
کُل ما فيكِ جميلً،
حتىٰ محاولاتكِ الخائبة
لتخبئة أحزانكِ ...
هر آنچه درونِ توست زیباست،
حتّی تلاشهای ناموفّقَت
برای پنهان کردنِ غمهایت ...
🌿🪷🪷🌿
پ. ن ۲ :
تَفاهمی است
میانِ من و تو و گُلِ سرخ
رفاقتی است
میانِ من و تو و پاییز ...
#محمدعلی_بهمنی
@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حیف از امروز
که بی عشق شب آمد...
ای عشق...
کاش خورشید ِ تو آغاز کند فردا را...
#محمدعلی_بهمنی
@asheghanehaye_fatima
که بی عشق شب آمد...
ای عشق...
کاش خورشید ِ تو آغاز کند فردا را...
#محمدعلی_بهمنی
@asheghanehaye_fatima