دوست داشتنش لذت بخش نبود،
خیال انگیز هم نبود،
اما آرام بخش بود؛
دنیا را برایت جذاب نمیکرد، فقط امن می کرد.
👤 #فریبا_وفی
📚بعد از پایان
@asheghanehaye_fatima
دوست داشتنش لذت بخش نبود،
خیال انگیز هم نبود،
اما آرام بخش بود؛
دنیا را برایت جذاب نمیکرد، فقط امن می کرد.
👤 #فریبا_وفی
📚بعد از پایان
@asheghanehaye_fatima
گفتم :" همیشه فکر می کردم آدم ها می توانند در خیال هم، عاشق هم بشوند بدون آن که حتی یک بار دست یکدیگر را لمس کنند...ولی بعد همه چیز ذره ذره عوض شد. تازه فهمیدم که یک #زنم. یواش یواش حواسم درگیر شد.
به دیدنش عادت کردم، باید او را در کنارم حس میکردم، صدایش را می شنیدم، باید هر بار مطمئن می شدم که او هم به همین شدت مرا می بیند و احساسم می کند. حالا فکر میکنم دروغ است؛نمی شود فقط توی ذهن عاشق یک نفر شد. اگر بشود خیالات است...
ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند.نمی دانستم که نمی روند، می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند."
📙 #رویای_تبت
✍ #فریبا_وفی
🍃۱ بهمن ماه زادروز
#فریبا_وفی نویسنده ایرانی 🍃
@asheghanehaye_fatima
به دیدنش عادت کردم، باید او را در کنارم حس میکردم، صدایش را می شنیدم، باید هر بار مطمئن می شدم که او هم به همین شدت مرا می بیند و احساسم می کند. حالا فکر میکنم دروغ است؛نمی شود فقط توی ذهن عاشق یک نفر شد. اگر بشود خیالات است...
ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند.نمی دانستم که نمی روند، می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند."
📙 #رویای_تبت
✍ #فریبا_وفی
🍃۱ بهمن ماه زادروز
#فریبا_وفی نویسنده ایرانی 🍃
@asheghanehaye_fatima
✍هیچ کاری
بی معنی تر از این نیست
که بخواهی
برای کسی که
برایش مهم نیستی
از خودت بگویی....
#فریبا_وفی
@asheghanehaye_fatima
بی معنی تر از این نیست
که بخواهی
برای کسی که
برایش مهم نیستی
از خودت بگویی....
#فریبا_وفی
@asheghanehaye_fatima
+ او هم شما را می خواست؟
به اندازه یک قرن ساکت ماند...
بعد گفت: «هیچوقت مطمئن نشدم!»
#فریبا_وفی
@asheghanehaye_fatima
به اندازه یک قرن ساکت ماند...
بعد گفت: «هیچوقت مطمئن نشدم!»
#فریبا_وفی
@asheghanehaye_fatima
از کامیونی گفتم که سر کوچه، پارک کرده بود. "پشتش نوشته بود: نگرد، نیست."
مامان گفت: "منظورش تریاکه." جاوید به طرف آشپزخانه که میرفت، گفت: "عدالت است."
عدالت از کلمات محبوبش بود. صادق گفت: "نه، فکر نمیکنم." سرفه کرد و طول کشید تا دوباره به حرف بیاید. گفت: "منظورش عشق است." عشق را جوری گفت که انگار یک رؤیا بود و در فاصلهی دوری از آدمها قرار داشت.
گفتم: "واقعا نیست؟" و بیخودی بغض کردم.
📕 رویای تبت
✍🏽 #فریبا_وفی
@asheghanehaye_fatima
مامان گفت: "منظورش تریاکه." جاوید به طرف آشپزخانه که میرفت، گفت: "عدالت است."
عدالت از کلمات محبوبش بود. صادق گفت: "نه، فکر نمیکنم." سرفه کرد و طول کشید تا دوباره به حرف بیاید. گفت: "منظورش عشق است." عشق را جوری گفت که انگار یک رؤیا بود و در فاصلهی دوری از آدمها قرار داشت.
گفتم: "واقعا نیست؟" و بیخودی بغض کردم.
📕 رویای تبت
✍🏽 #فریبا_وفی
@asheghanehaye_fatima