@asheghanehaye_fatima
روباه گفت:
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسؤول گلت هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
- من مسؤول گلم هستم.
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
کتاب #شازده_کوچولو
ترجمه #ابوالحسن_نجفی
#نشر_نیلوفر
روباه گفت:
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسؤول گلت هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
- من مسؤول گلم هستم.
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
کتاب #شازده_کوچولو
ترجمه #ابوالحسن_نجفی
#نشر_نیلوفر
@asheghanehaye_fatima
روباه گفت :
زندگی من یکنواخت است . من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا شکار می کنند . همه ی مرغها شبیه هم اند و همه ی آدمها هم شبیه هم اند . این زندگی کسلم می کند . ولی اگر تو مرا اهلی کنی , زندگیم چنان روشن خواهد شد که انگار نور خورشید بر آن تابیده است . آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند . ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی از لانه بیرونم می آورد . علاوه بر این , نگاه کن ! آن جا , آن گندمزارها را می بینی ? من نان نمی خورم . گندم برای من بی فایده است . پس گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند . و این البته غم انگیز است ! ولی تو موهای طلایی رنگ داری . پس وقتی که اهلیم کنی معجزه می شود ! گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند . و من زمزمه ی باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت .
روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد . گفت :
خواهش می کنم ....بیا و مرا اهلی کن!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
کتاب #شازده_کوچولو
ترجمه #ابوالحسن_نجفی
#انتشارات_نیلوفر
روباه گفت :
زندگی من یکنواخت است . من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا شکار می کنند . همه ی مرغها شبیه هم اند و همه ی آدمها هم شبیه هم اند . این زندگی کسلم می کند . ولی اگر تو مرا اهلی کنی , زندگیم چنان روشن خواهد شد که انگار نور خورشید بر آن تابیده است . آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند . ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی از لانه بیرونم می آورد . علاوه بر این , نگاه کن ! آن جا , آن گندمزارها را می بینی ? من نان نمی خورم . گندم برای من بی فایده است . پس گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند . و این البته غم انگیز است ! ولی تو موهای طلایی رنگ داری . پس وقتی که اهلیم کنی معجزه می شود ! گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند . و من زمزمه ی باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت .
روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد . گفت :
خواهش می کنم ....بیا و مرا اهلی کن!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
کتاب #شازده_کوچولو
ترجمه #ابوالحسن_نجفی
#انتشارات_نیلوفر
@asheghanehaye_fatima
❌ اِعلام / اِعلان
این دو کلمه را نباید با هم اشتباه کرد.
اِعلام، به کسر اول، به معنای "آگاه کردن، خبردادن" است و با فعل کردن و دادن به کار می رود.
اما اعلان، به کسر اول، به معنای "علنی کردن، آشکار ساختن، فاش کردن است و با فعل کردن است.
اعلام جنگ و اعلان جنگ هر دو صحیح است جز اینکه نخستین به معنای "اطلاع دادن حالت جنگ "است و دومین به معنای "آشکار کردن حالت جنگ"
#ابوالحسن_نجفی
از کتاب #غلط_ننویسیم
#اشتباهات_رایج
#غلط_ننویسیم
#نشر_دهید
❌ اِعلام / اِعلان
این دو کلمه را نباید با هم اشتباه کرد.
اِعلام، به کسر اول، به معنای "آگاه کردن، خبردادن" است و با فعل کردن و دادن به کار می رود.
اما اعلان، به کسر اول، به معنای "علنی کردن، آشکار ساختن، فاش کردن است و با فعل کردن است.
اعلام جنگ و اعلان جنگ هر دو صحیح است جز اینکه نخستین به معنای "اطلاع دادن حالت جنگ "است و دومین به معنای "آشکار کردن حالت جنگ"
#ابوالحسن_نجفی
از کتاب #غلط_ننویسیم
#اشتباهات_رایج
#غلط_ننویسیم
#نشر_دهید
شیطان و خدا بخش 2
@ingmar_bergman_7
#نمایشنامه_شیطان_و_خدا
نویسنده : #ژان_پل_سارتر
مترجم : #ابوالحسن_نجفی
مدت : 29 دقیقه
بخش 2
@asheghanehaye_fatima
نویسنده : #ژان_پل_سارتر
مترجم : #ابوالحسن_نجفی
مدت : 29 دقیقه
بخش 2
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
- تو هم مثل آدمبزرگها حرف میزنی!
کمی شرمگین شدم.ولی او بیرحمانه ادامه داد:
- تو همه چیز را عوضی میگیری،همه چیز را با هم قاطی میکنی!
بهراستی که سخت خشمگین شده بود.موهای طلایی خود را در برابر باد تکان میداد:
- من سیارهای سراغ دارم که یک آقای سرخرو در آن هست.او هرگز گلی بو نکرده است.هرگز ستارهای تماشا نکرده است.هرگز کسی را دوست نداشته است.هرگز جز جمع زدن عددها کار دیگری نکرده است.و تمام روز مثل تو تکرار میکند:«من آدم جدّی هستم! من آدم جدّی هستم!» و باد به غبغب میاندازد و به خودش میبالد.ولی او آدم نیست،قارچ است!
- چی هست؟
- قارچ است!
اکنون رنگ شازده کوچولو از خشم پریده بود.
- میلیونها سال است که گلها خار میسازند.میلیونها سال است که باز هم گوسفندها گلها را میخورند.اینکه آدم بخواهد بفهمد چرا گلها این قدر به خودشان زحمت میدهند تا خارهایی بسازند که هرگز به هیچ دردی نمیخورد،آیا این جدّی نیست؟ آیا جنگ میان گوسفندها و گلها مهم نیست؟ آیا این جدیتر و مهمتر از جمع زدنهای یک آقای گندۀ سرخرو نیست؟ و اگر من گل بیهمتایی در جهان بشناسم که جز در سیارۀ من در هیچ جای دیگر یافت نشود و آن وقت یک گوسفند کوچک بتواند یک روز صبح آن را یک لقمه کند و خود نداند که چه میکند،لابد این هم مهم نیست!
سرخ شد و به سخن ادامه داد:
- اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیونها میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تا هر وقت که به ستارهها نگاه میکند خوشبخت باشد.نگاه میکند و با خود میگوید:«گل من آنجا در یکی از این ستارههاست...» ولی اگر گوسفند گل را بخورد مثل این است که یکباره همۀ ستارهها خاموش شوند! و لابد این هم مهم نیست!
بیش از این نتوانست بگوید.ناگهان بغضش ترکید و به گریه افتاد.
شازده کوچولو |آنتوان دو سنتاگزوپری |ترجمه: #ابوالحسن_نجفی
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #کتاب_خوانی
- تو هم مثل آدمبزرگها حرف میزنی!
کمی شرمگین شدم.ولی او بیرحمانه ادامه داد:
- تو همه چیز را عوضی میگیری،همه چیز را با هم قاطی میکنی!
بهراستی که سخت خشمگین شده بود.موهای طلایی خود را در برابر باد تکان میداد:
- من سیارهای سراغ دارم که یک آقای سرخرو در آن هست.او هرگز گلی بو نکرده است.هرگز ستارهای تماشا نکرده است.هرگز کسی را دوست نداشته است.هرگز جز جمع زدن عددها کار دیگری نکرده است.و تمام روز مثل تو تکرار میکند:«من آدم جدّی هستم! من آدم جدّی هستم!» و باد به غبغب میاندازد و به خودش میبالد.ولی او آدم نیست،قارچ است!
- چی هست؟
- قارچ است!
اکنون رنگ شازده کوچولو از خشم پریده بود.
- میلیونها سال است که گلها خار میسازند.میلیونها سال است که باز هم گوسفندها گلها را میخورند.اینکه آدم بخواهد بفهمد چرا گلها این قدر به خودشان زحمت میدهند تا خارهایی بسازند که هرگز به هیچ دردی نمیخورد،آیا این جدّی نیست؟ آیا جنگ میان گوسفندها و گلها مهم نیست؟ آیا این جدیتر و مهمتر از جمع زدنهای یک آقای گندۀ سرخرو نیست؟ و اگر من گل بیهمتایی در جهان بشناسم که جز در سیارۀ من در هیچ جای دیگر یافت نشود و آن وقت یک گوسفند کوچک بتواند یک روز صبح آن را یک لقمه کند و خود نداند که چه میکند،لابد این هم مهم نیست!
سرخ شد و به سخن ادامه داد:
- اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیونها میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تا هر وقت که به ستارهها نگاه میکند خوشبخت باشد.نگاه میکند و با خود میگوید:«گل من آنجا در یکی از این ستارههاست...» ولی اگر گوسفند گل را بخورد مثل این است که یکباره همۀ ستارهها خاموش شوند! و لابد این هم مهم نیست!
بیش از این نتوانست بگوید.ناگهان بغضش ترکید و به گریه افتاد.
شازده کوچولو |آنتوان دو سنتاگزوپری |ترجمه: #ابوالحسن_نجفی
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #کتاب_خوانی
@asheghanehaye_fatima
- تو کی هستی؟ خیلی خوشگلی...
روباه گفت:
- من روباهم
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد:
- بیا با من بازی کن.من خیلی غمگینم...
روباه گفت:
- نمیتوانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکردهاند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت:
- ببخش!
اما کمی فکر کرد و باز گفت:
- «اهلی کردن» یعنی چه؟
روباه گفت:
- تو اهل اینجا نیستی.پی چه میگردی؟
شازده کوچولو گفت:
- پی آدمها میگردم.«اهلی کردن» یعنی چه؟
روباه گفت:
- آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند.این کارشان اسباب زحمت است! مرغ هم پرورش میدهند.فایدهشان فقط همین است.تو پی مرغ میگردی؟
شازده کوچولو گفت:
- نه.من پی دوست میگردم.«اهلی کردن» یعنی چه؟
روباه گفت:
- این چیزی است که امروز دارد فراموش میشود.یعنی «پیوند بستن»...
- پیوند بستن؟
روباه گفت:
- البته.مثلا تو برای من هنوز پسر بچهای بیشتر نیستی،مثل صد هزار پسر بچۀ دیگر.نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری.من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم،مثل صد هزار روباه دیگر.ولی اگر تو مرا اهلی کنی،هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت.تو برای من یگانۀ جهان خواهی شد ومن برای تو یگانۀ جهان خواهم شد...
شازده کوچولو گفت:
- کمکم دارم میفهمم.یک گل هست...که گمانم مرا اهلی کرده باشد...
شازده کوچولو |آنتوان دو سنتاگزوپری |ترجمه: #ابوالحسن_نجفی
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #کتاب_خوانی
- تو کی هستی؟ خیلی خوشگلی...
روباه گفت:
- من روباهم
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد:
- بیا با من بازی کن.من خیلی غمگینم...
روباه گفت:
- نمیتوانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکردهاند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت:
- ببخش!
اما کمی فکر کرد و باز گفت:
- «اهلی کردن» یعنی چه؟
روباه گفت:
- تو اهل اینجا نیستی.پی چه میگردی؟
شازده کوچولو گفت:
- پی آدمها میگردم.«اهلی کردن» یعنی چه؟
روباه گفت:
- آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند.این کارشان اسباب زحمت است! مرغ هم پرورش میدهند.فایدهشان فقط همین است.تو پی مرغ میگردی؟
شازده کوچولو گفت:
- نه.من پی دوست میگردم.«اهلی کردن» یعنی چه؟
روباه گفت:
- این چیزی است که امروز دارد فراموش میشود.یعنی «پیوند بستن»...
- پیوند بستن؟
روباه گفت:
- البته.مثلا تو برای من هنوز پسر بچهای بیشتر نیستی،مثل صد هزار پسر بچۀ دیگر.نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری.من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم،مثل صد هزار روباه دیگر.ولی اگر تو مرا اهلی کنی،هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت.تو برای من یگانۀ جهان خواهی شد ومن برای تو یگانۀ جهان خواهم شد...
شازده کوچولو گفت:
- کمکم دارم میفهمم.یک گل هست...که گمانم مرا اهلی کرده باشد...
شازده کوچولو |آنتوان دو سنتاگزوپری |ترجمه: #ابوالحسن_نجفی
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #کتاب_خوانی
@asheghanehaye_fatima
- خداحافظ.راز من این است و بسیار ساده است.فقط با چشم دل میتوان خوب دید.اصل چیزها از چشمِ سَر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
- اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت:
- همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کردهای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
- همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کردهام...
روباه گفت:
- آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند.اما تو نباید فراموش کنی.تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیش کردهای.تو مسئول گلت هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطر بماند:
- من مسئول گلم هستم.
شازده کوچولو |آنتوان دو سنتاگزوپری |ترجمه: #ابوالحسن_نجفی
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #کتاب_خوانی #کتاب
- خداحافظ.راز من این است و بسیار ساده است.فقط با چشم دل میتوان خوب دید.اصل چیزها از چشمِ سَر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
- اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت:
- همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کردهای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
- همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کردهام...
روباه گفت:
- آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند.اما تو نباید فراموش کنی.تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیش کردهای.تو مسئول گلت هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطر بماند:
- من مسئول گلم هستم.
شازده کوچولو |آنتوان دو سنتاگزوپری |ترجمه: #ابوالحسن_نجفی
#آنتوان_دو_سنت_اگزوپری #کتاب_خوانی #کتاب
@asheghanehaye_fatima
روباه گفت: رازِ من این است و بسیار ساده است، فقط با چشمِ دل میتوان خوب دید. اصل چیزها، از چشمِ سَر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: اصل چیزها از چشمِ سَر پنهان است.
روباه باز گفت: همان مقدار وقتی که برای گُلَت صرف کردهای باعث ارزش و اهمیت گُلَت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: همان مقدار وقتی که برای گُلَم صرف کردهام...
روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیاش کردهای. تو مسئول گُلَت هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
من مسئول گُلَم هستم.
#آنتوان_دو_سنتاگزوپری
کتاب #شازده_کوچولو
ترجمه #ابوالحسن_نجفی
روباه گفت: رازِ من این است و بسیار ساده است، فقط با چشمِ دل میتوان خوب دید. اصل چیزها، از چشمِ سَر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: اصل چیزها از چشمِ سَر پنهان است.
روباه باز گفت: همان مقدار وقتی که برای گُلَت صرف کردهای باعث ارزش و اهمیت گُلَت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: همان مقدار وقتی که برای گُلَم صرف کردهام...
روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن میشوی که اهلیاش کردهای. تو مسئول گُلَت هستی...
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:
من مسئول گُلَم هستم.
#آنتوان_دو_سنتاگزوپری
کتاب #شازده_کوچولو
ترجمه #ابوالحسن_نجفی
@asheghanehaye_fatima
هیلدا: ما به بهشت نمیرویم، گوتز، و تازه اگر هم هر دو آنجا برویم چشم نداریم که همدیگر را ببینیم، دست نداریم که همدیگر را بگیریم. آنجا فقط باید به خدا مشغول بود.
(به طرف گوتز می رود و به او دست می کشد.) تو اینجا مقابل من هستی: کمی گوشت فرسوده، زبر، حقیر؛
این زندگی است، یک زندگی حقیر. ولی من همین گوشت و همین زندگیست که دوست دارم.
فقط روی زمین می توان دوست داشت.
#ژان_پل_سارتر
#ابوالحسن_نجفی
هیلدا: ما به بهشت نمیرویم، گوتز، و تازه اگر هم هر دو آنجا برویم چشم نداریم که همدیگر را ببینیم، دست نداریم که همدیگر را بگیریم. آنجا فقط باید به خدا مشغول بود.
(به طرف گوتز می رود و به او دست می کشد.) تو اینجا مقابل من هستی: کمی گوشت فرسوده، زبر، حقیر؛
این زندگی است، یک زندگی حقیر. ولی من همین گوشت و همین زندگیست که دوست دارم.
فقط روی زمین می توان دوست داشت.
#ژان_پل_سارتر
#ابوالحسن_نجفی
@asheghanehaye_fatima
هاینریش: خدا اراده کرده که نیکی روی زمین محال باشد
گوتز: محال؟
هاینریش: کاملا محال است! عشق محال است! میگویی نه؟ سعی کن همنوعت را دوست بداری و خبرش را به من بده.
#ژان_پل_سارتر
#ابوالحسن_نجفی
هاینریش: خدا اراده کرده که نیکی روی زمین محال باشد
گوتز: محال؟
هاینریش: کاملا محال است! عشق محال است! میگویی نه؟ سعی کن همنوعت را دوست بداری و خبرش را به من بده.
#ژان_پل_سارتر
#ابوالحسن_نجفی