Forwarded from اتچ بات
#بابک_زمانی
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
دکلمه : کمال کلانتر
عزیز لبِ حوض، کنار شمعدونیا نشسته بود. رادیو قدیمیِ آقا جون رو چسبونده بود به گوشش و یه ریز داشت پیچشو میچرخوند. از همون رادیو کوچیکا که دورشون چرم دوزه. یادتونه که؟
منم نشسته بودم توو ایوون و آشِ دوغ دستپختِ عزیز جون رو میخوردم.
عزیز دم صُبی منو فرستاده بود دنبال باطری قوه، از اون بزرگا. کل شهرو گشتم تا دوتاشونو پیدا کردم. عتیقه بود خدایی.
رادیو رو که روشن کرد، صدای مرغ سحر شجریان کل حیاطو پُر کرد. خواستم بگم عزیز توروخدا همینو بذار ، که دیدم دوباره پیچو چرخوند، عینهو همیشه.
نمیدونم فک کنم اخبار بود، یا چیز دیگه، صدای قژ قژ نذاشت درست و حسابی بشنفم.
همینجور که پیچ رادیو رو میچرخوند، از شیر مرغ تا جون آدمی زاد شنیدم،
از ترتیل منشاوی تا ترانه های ام کلثوم.
یهو صدای رادیو قطع شد؛ خواستم بگم عزیز قوّه تموم شده لابد، اما خب هیچی نگفتم؛
دیدم خودش رادیو رو گذاشت لب حوض و رفت شیلنگُ دست گرفت و شرو کرد به آب پاشی حیاط. هیچم نگفت. هیچی.
همه موقع هایی که عزیز یاد آقاجون میفته، همین کارو میکنه.
آخه اون رادیو اولین هدیه ی عزیز به آقاجون بوده، اولین هدیه دوران عشق و عاشقی شون.
راستی یادم رفت براتون بگم،
عزیز، مادرزاد ناشنوا بود...
#بابک_زمانی
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
@asheghanehaye_fatima
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
دکلمه : کمال کلانتر
عزیز لبِ حوض، کنار شمعدونیا نشسته بود. رادیو قدیمیِ آقا جون رو چسبونده بود به گوشش و یه ریز داشت پیچشو میچرخوند. از همون رادیو کوچیکا که دورشون چرم دوزه. یادتونه که؟
منم نشسته بودم توو ایوون و آشِ دوغ دستپختِ عزیز جون رو میخوردم.
عزیز دم صُبی منو فرستاده بود دنبال باطری قوه، از اون بزرگا. کل شهرو گشتم تا دوتاشونو پیدا کردم. عتیقه بود خدایی.
رادیو رو که روشن کرد، صدای مرغ سحر شجریان کل حیاطو پُر کرد. خواستم بگم عزیز توروخدا همینو بذار ، که دیدم دوباره پیچو چرخوند، عینهو همیشه.
نمیدونم فک کنم اخبار بود، یا چیز دیگه، صدای قژ قژ نذاشت درست و حسابی بشنفم.
همینجور که پیچ رادیو رو میچرخوند، از شیر مرغ تا جون آدمی زاد شنیدم،
از ترتیل منشاوی تا ترانه های ام کلثوم.
یهو صدای رادیو قطع شد؛ خواستم بگم عزیز قوّه تموم شده لابد، اما خب هیچی نگفتم؛
دیدم خودش رادیو رو گذاشت لب حوض و رفت شیلنگُ دست گرفت و شرو کرد به آب پاشی حیاط. هیچم نگفت. هیچی.
همه موقع هایی که عزیز یاد آقاجون میفته، همین کارو میکنه.
آخه اون رادیو اولین هدیه ی عزیز به آقاجون بوده، اولین هدیه دوران عشق و عاشقی شون.
راستی یادم رفت براتون بگم،
عزیز، مادرزاد ناشنوا بود...
#بابک_زمانی
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
_گفت: ژاپنیها میگن قیافه هرکسی توی زندگیِ بعدیش، شبیه به کسی میشه که توی زندگی قبلیش، اونو بیشتر از همه دوست داشته.
_گفتم: پس من توو زندگیِ بعدیم، قیافهم عینِ تو میشه؟...
.
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
#بابک_زمانی
(در دست چاپ)
.
Music : @mohammad_darabifar
@asheghanehaye_fatima
_گفت: ژاپنیها میگن قیافه هرکسی توی زندگیِ بعدیش، شبیه به کسی میشه که توی زندگی قبلیش، اونو بیشتر از همه دوست داشته.
_گفتم: پس من توو زندگیِ بعدیم، قیافهم عینِ تو میشه؟...
.
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
#بابک_زمانی
(در دست چاپ)
.
Music : @mohammad_darabifar
@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
حس میکنم مثل یک مداد پاککن، مثل یک سنجاق سر، مثل یک کلید، مثل یک فندک، مثل یک گوشواره، مثل چیز کوچکی که توی پستوی دور از دسترسی افتاده باشد، گم شدهام. هر روز کسی که گمم کرده به من فکر میکند اما هرگز پیدایم نخواهد کرد.
مشکل این نیست که گم شدهام، مشکل این است که نمیتوانم به او بگویم کجایم.
میفهمی چه میگویم مادر بزرگ؟
.
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
#بابک_زمانی
.
.
ویدیو مربوط است به #فیلم داستان یک روح (A ghost Story) به کارگردانی و نویسندگی دیوید لاوری.
@asheghanehaye_fatima
حس میکنم مثل یک مداد پاککن، مثل یک سنجاق سر، مثل یک کلید، مثل یک فندک، مثل یک گوشواره، مثل چیز کوچکی که توی پستوی دور از دسترسی افتاده باشد، گم شدهام. هر روز کسی که گمم کرده به من فکر میکند اما هرگز پیدایم نخواهد کرد.
مشکل این نیست که گم شدهام، مشکل این است که نمیتوانم به او بگویم کجایم.
میفهمی چه میگویم مادر بزرگ؟
.
رمان #موج_اف_ام_برای_ناشنوایان
#بابک_زمانی
.
.
ویدیو مربوط است به #فیلم داستان یک روح (A ghost Story) به کارگردانی و نویسندگی دیوید لاوری.
@asheghanehaye_fatima