عاشقانه های فاطیما
817 subscribers
21.2K photos
6.49K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
هنگامی که از رسیدن به تو ناامید شدم،
خودم را زدم به فراموشی...
اما کجای این فراموشی به فراموشی می‌ماند؟

وقتی هر شب به وقت تنهایی‌ام سراغی از خاطراتت می‌گیرم،
لب پنجره می‌ایستم، خیره به نقطه‌ای نامعلوم،
میبینمت که می‌خندیدی،
که می‌رقصیدی،
که در آغوشم آرام می‌شدی...

فرق زیادی‌ست جانم
فرق زیادی‌ست بین کسی که فراموش می‌کند با کسی که خودش را به فراموشی می‌زند...





#علی_سلطانی

@asheghanehaye_fatima
صرفاً برای به دست آوردن آدم‌ها
بهشون ابراز علاقه نکن!
با شناخت علاقه‌مند شو
و با طمأنینه عشق بورز ...
ابراز علاقه‌ی مصنوعی
و حس هیجانی مثلِ اَلکُل میپَره
و می‌مونه حالِ بدِ بعدش!
بعد آدما میمونن با تکرار این جمله‌ی تلخ
که: «چرا مثل اولش دوستم نداری»؟


#علی_سلطانی
#شما_فرستادید

@asheghanehaye_fatima
آدم امن زندگی میدونی یعنی چی؟ یعنی اشتباهاتت رو پیشش اعتراف کنی و اون جای سرزنش دنبال راه حل باشه! از ضعف ها و مشکلات خانواده ت بهش بگی و اون نگاهش بهت تغییر نکنه. احساس نکنه بیشتر از تو میفهمه و نظرتو سبک بشمره. تعصبش جلوتر از عقل و منطقش نباشه؛ توی بحث و گفتگو درددلهایی که باهاش کردی رونزنه توی صورتت.از رویاهات بگی و مسخره ت نکنه! کنکاش نکنه توی اتفاقات زندگیت و اجازه بده اگه راحت بودی بهش بگی. با یه کار اشتباه قضاوتت نکنه. اگه لازم بود نظر بده بهت اما عقیده ش رو تحمیل نکنه.بتونی محبت و ابرازعلاقه کنی بهش و نگران ازچشم افتادن نباشی می دونی چرا عمیقاً احساس تنهایی می کنیم؟ چون تعداد آدمای امن زندگیمون به صفر میل میکنه!



#علی_سلطانی
#شما_فرستادید

@asheghanehaye_fatima
قول داد که امشب
به خوابم می آید،حالا
از شوقِ اینکه قرار است
در رویا ببوسمش
خوابم نمی برد...!

#علی_سلطانی

@asheghanehaye_fatima
دلتنگی یک شب هایی را
هیچ خیابانی گردن نمی‌گیرد
تاریکی یک شب هایی را
هیچ مهتابی روشن نمی‌کند
گردو غبار یک شب هایی را
هیچ بارانی شستشو نمی‌دهد
و تمام این شب ها را
نبودن تو رقم می‌زند

#علی_سلطانی

@asheghanehaye_fatima
ارتباطش رو با دختره قطع کرده بود. ازش پرسیدم چرا؟ گفت دختر خوبی بود ولی شدید نیاز به مراقبت داشت.هر حرفی بهش برمی خورد. سر هر بحثی میزد زیر گریه، کاراشو من باید پیگیری می کردم. با اینکه تیپ و قیافه و هیکلش رو پسندیده بودم، اما مدام دغدغه داشت که نکنه خوشگل نیست! یکی دو بارم که گفتم باید پدره جدی تر راجع به رابطه مون حرف بزنیم، هول میکرد و به هم میریخت و خواهش تمنا میکرد تموم نکنم باهاش. اصلا خلوت و تنهایی براش تعریف نشده بود. مدام باید با من در ارتباط می بود. رابطه براش بخشی از زندگی نبود. همه ی زندگی بود! یعنی هدف و برنامه نداشت اصلا. گفتم: ولی فکر کنم دوستش داشتی! گفت دختری که ضعیفه بعد یه مدت از چشمت میفته. چون احساس امنیت نمی کنی کنارش.. سکوت کردم ! نمی دونستم چی بگم...

#علی_سلطانی


@asheghanehaye_fatima
بدون هیچ کلامی
به یاد هم بیداریم

و این بیدارترین بی خوابی ست!


#علی_سلطانی

@asheghanehaye_fatima
نشسته‌ام توی بوتیک زنانه. دوست دخترم توی اتاق پرو است. دو مرد عصبانی می‌آیند توی بوتیک و پُشت سرشان دختری جوان با ماسکی به صورت وارد می‌شود. مرد دست می‌کند توی نایلون و پالتوی سیاه رنگی را در‌می‌آورد و می‌دهد به دخترش و می‌گوید بپوش. پالتو بالای زانویش است. مرد به فروشنده می‌گوید: به خواهر مادر خودتم میدی اینارو بپوشن؟ فروشنده می‌خواهد جواب بدهد که برادرِ دختر صداش را بالا می‌برد: ما مثه شماها بی‌آبرو نیستیم خواهرمون انگشت نما بشه. دختر زیرِ نگاه پدر و برادر دارد ریز ریز می‌شود….هیچی نمی‌گوید. انگار زبانش را بریده اند…
فروشنده پالتو را پس نمی‌گیرد. عوضش می‌کند. پالتوی تعویض شده توی تن دختر زار می‌‌زند. شبیه چشم و ابرو و پیشانی‌اش. می‌روند بیرون. دوست دخترم از اتاق پرو خارج می‌شود. به هم ریخته است. مانتو را نشانم می‌دهد و می‌پرسد خوب است؟ می‌گویم: هر چی انتخاب خودت باشه خوبه عزیزم. می‌رویم بیرون. جلوی پاساژ دختر را می‌بینم نشسته صندلیِ عقب ماشین و ماسکش را درآورده. ردِ انگشت مردانه‌ای صورتش را سُرخ کرده. نگاهم می‌کند. می‌ایستم. گوشم سوت می‌کشد.
دوست دخترم می‌گوید: چی شده؟
به ماشین نگاه می‌کنم‌. به چشمان دختر…
می‌گویم: دارند جنازه می‌برند…

#علی_سلطانی


@asheghanehaye_fatima
چشمان خیست را می‌بوسم نازنین
دلواپسِ آینده نباش
این شب‌ها میگذرد
و می‌رسد روزی که در آغوشِ هم
از سَرِ شوق
گریه سر می‌دهیم.


#علی_سلطانی

@asheghanehaye_fatima
مدتی بود در #کافه‌ی یک دانشگاه کار می‌کردم ...
و شب را هم همانجا می‌خوابیدم!
#دختر های زیادی می‌آمدند و می‌رفتند...
اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت!
وقتی بدون اینکه #منو را نگاه کند ،
سفارش #لاته_آیریش_کرم داد،
یعنی فرق داشت!
همان همیشگی ِ من را میخواست ...
همیشگی ام به وقت #تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم ،
رفت و کنار پنجره نشست ...
و #کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
#موهای تاب خورده‌اش را از فرق باز کرده بود ،
و اصلا هم #مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
#ساده بود...
ساده شبیه زن هایی که در داستانهای #محمود_دولت آبادی دل میبرند!
باید #چشمانش را میدیدم ...
اما سرش را بالا نمی‌آورد.
همه را صدا میکردم قهوه‌شان را ببرند ،
اما قهوه این یکی را خودم بردم.
داشت #شاملو میخواند.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم...
گفتم ببخشید خانم؟!
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم!
اما چشمان قهوه‌ای روشن و سبزه‌ی صورتش،
همراه با مژه‌هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت...
طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.
من هم برگشتم ،
و در بین راه پایم به میز خورد و‌ سینی به صندلی،
تا #لو برود ...
چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک #تخته_سياه کوچک گذاشتم گوشه‌ای از کافه ،
و #شعرهای_شاملو را  مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر‌ها را میخواند ...
و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم،
من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی ،
تا بیشتر #ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید ،
و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر #کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دخترِ رویایم مداری!!!
داشتم #عاشقش میشدم ...
و یادم رفته بود که ،
باید تا یک ماه دیگر برگردم به #شهرستان ..
و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج #عمل_مادرم کنم.
داشتم میشدم که نه،
عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟
یادم رفته بود باید #آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم!

این یک ماهِ رویایی هم ،
با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لاته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از ؛
#بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم ؛
بعد از رفتن‌ام ،
مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره ...
و قهوه‌اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم ،
#دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.


📌 #عشق همین است
آدم ها می‌روند تا بمانند..!
گاهی به #آغوش یار
و گاهی از آغوش یار...


چیزهایی هست که نمیدانی
#علی_سلطانی
#شما_فرستادید


@asheghanehaye_fatima