عاشقانه های فاطیما
817 subscribers
21.2K photos
6.49K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد ، بیشتر تنهاست.

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند ، تنهایی تو کامل می شود.

@asheghanehaye_fatima

#عباس_معروفی
از کتاب #سمفونی_مردگان
@asheghanehaye_fatima





‍ وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست،
چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد،
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند،
تنهایی تو کامل می شود...

عباس معروفی
از کتاب #سمفونی_مردگان



#تنهایی_آدما_رو_کامل_نکنیم...
@Asheghanehaye_fatima



آن شب دلم میخواست شادی ام را با او نصف کنم. مثل یک سیب از وسط نصف کنم تا هر کدامش را که خواست بردارد. و او شاید این چیز‌ها را میدانست و به من بروز نمیداد. حتی به روی خودش هم نمی‌آورد. فقط گاه نگاهش روی گوش یا موهام میماند و تا سر برمیگرداندم مثل گنجشک پریده بود.

#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی مرا می‌بوسید دیگر چشم‌هاش را نبست تا تاثیر بوسه را در صورتم نگاه کند. بدجنسی کرده بود. اگر از من می‌پرسید خودم می‌گفتم چه احساسی دارم.

#عباس_معروفی
#سمفونی_مردگان

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima.
.



سرش را بلند کرد. مادر رفته بود. بوی تند و متعفنی از سیگار لای سبیلش مانده بود. نمی‌دانست چرا به خانه برگشته است. پا شد که به حجره برود. مادر از پنجره‌ی آشپزخانه گفت:"کجا؟"
"حجره."

حالا دیگر شب شده. الان اورهان هم می‌آید. می‌خواهم شام بکشم.

برگشت به زیرزمین. در سکوت سر شب، صدای اذان شنیده می‌شد، و صدای مداوم کارخانه‌ی پنکه سازی که بی هیچ مفهومی هور هور می‌کرد.

شیفت شب. انگار می‌خواست همان طور که گود افتاده بود، در زمین فرو رود. اما سال‌ها بود که همان جا بود. نه پایین‌تر می‌رفت، و نه از زمین برمی‌آمد. فقط کامیون‌های کوچک جمس پنکه‌ها را از آن شیب بالا می‌آوردند و می‌بردند.

روی تخت دراز کشید و به سقف نگاه کرد. پوتشکا را بیش‌تر از خود من دوست داشت. اما بعدها که من پیشش می‌آمدم، نظرش عوض شد.

گفت:"شما چند سالتان است؟"
گفتم:"چند سالم باشد، خوب است؟"
گفت:"بیست و دو."
گفتم:"این قدرها هم جوان نیستم."
گفت:"چند سالتان است؟"
گفتم:"سه سال از شما بزرگ‌ترم."

گفت:"من چند سالم است؟"
گفتم. خیلی خوشش آمد. کیف کرد. گفت:"از کجا می‌دانید؟"
گفتم:"کلاغه." و خندیدم. و او کیف کرد. و من باز خندیدم، از ته دل. و او از ته دل کیف کرد. و این کیف تمامی نداشت. دلش می‌خواست همین جور بخندم. اما گفتم:"مسیح قوم تاتارها."

و حالا من در سقف اتاق گم شده بودم. چشم‌هاش را بست، و خواست که مثل آن روز بخندم. و من خندیدم. و بعد جای من آیدا ایستاده بود؛ با چادر سیاهی که صورتش را خوب پوشانده بود. گفت:"داداشی، الهی فدات بشوم. غصه‌ی چی را می‌خوری؟ می‌خواهی بیایی آبادان پیش ما بمانی؟"
گفت:"نه آیدا. من دارم می‌روم. پیش از این که از دست بروم، باید از این شهر بروم."
آیدا گفت: چرا؟

اما این آرزو به دلش ماند و هیچ وقت آیدا را ندید که به او بگوید: "کتاب‌هام را آتش زدند، دست نوشته‌هام. شعرهام. می‌فهمی آیدا؟ شعرهای عزیزم."
آیدا گفت: "الهی بمیرم."
آیدین گفت: "حالا با کی آمده‌ای؟"
آیدا گفت: "تنها."
آیدین گفت:"تنها؟ سهراب کو، آبادانی کو؟

آیدا می‌دوید. می‌سوخت و می‌دوید. به هر طرف که می‌رفت باز می‌سوخت. جیغ می‌کشید و در شعله‌ها ذوب می‌شد. و بچه‌اش جلو در خانه گریه می‌کرد. بعد قبرش را زیر درخت سروی کندند که خلوت‌تر از جاهای دیگر قبرستان بود. و او را خواباندند. 
من باز از راه رسیدم. گفتم: "من از دست تو چه کنم؟"
گفت: "بگو. باز هم بگو."
مقطع گفتم: "من، چه کنم؟" خوب یادش مانده بود که من پنجه‌ی دست راستم را مثل گلبرگ باز می‌کردم و می‌گفتم: "من چه کنم؟

گفت: "همین جا بنشین تا من نگاهت کنم."
گفتم: "اوه. آدم را می‌کشی."
گفت: "راه بیفتیم. همه منتظرند."

و ما راه افتادیم. عده‌ای از همسایه‌ها جلو در کلیسا منتظر ما بودند. بعد که ما رسیدیم، همه کف زدند. آن وقت به درون کلیسا رفتیم، جلو محراب ایستادیم و کشیش ما را عقد کرد.

روز بعد هم به محضر رفتیم. مادربزرگ، پدر و عمو گالوست هم بودند. آقای عمامه سفیدی نشسته بود پشت میز و داشت شناسنامه‌ها را می‌خواند. گفت: "ببخشید، شما مسیحی هستید؟"
گفتم: "بله."
گفت: "آقای داماد چی؟ ایشان که مسلمانند ان‌شاءالله."

آیدین گفت: بله. من مسلمانم.
آقا گفت: نمی‌شود که. نمی‌شود عقد کرد.
گفتم: "پس چه کنیم؟"
آقا گفت: "مسلمان بشوید."
گفتم: می‌شوم.

گفت: بگو اشهد ان لا اله الّا الله.

و من گفتم. گفت: "بگو اشهد انّ محمد رسول الله. گفتم.
گفت: بگو اشهد انّ علی ولی الله. و من گفتم. گفت: مبارک است.

و بعد خطبه‌ی عقد را خواند.
صدای در خانه آمد و لحظاتی بعد مادر گفت: "شام حاضر است."

به اتاق بالارفت و کنار سفره نشست. اورهان گفت: بهتر شدی؟

بهترم.

باید استراحت کنی. فردا اگر هوا آفتابی بود باهم می‌رویم ویله دره. یک هوایی عوض کنیم. بلکه حالت جا بیاید.

آیدین گفت: دیگر خرابی از حد گذشته، اخوی.

مادر گفت: بخور.

دو سه لقمه خورد و باز به زیرزمین برگشت. در راه شنید که اورهان می گفت: "صبح زود. صبح خیلی زود."
خیلی خوب.

به اتاقش خزید و باز روی تخت افتاد. مرا دید که بر کاشی‌های سرد افتاده بودم و پارچه‌ی سفیدی روی بدنم کشیده شده بود. تقلا کرد که این جور به سراغش نیایم. اما باز به همان شکل آمدم. او خوابیده بود و من می‌آمدم.

ما را در کالسکه‌ی دو اسبه‌ای سوار کردند و دور شهر گرداندند. پدر با هر دوی ما دست داد و ما را بوسید. بعد عمو گالوست هم با ما دست داد و ما را بوسید.

و ما به اتاق خودمان رفتیم.
گفت: "دنبال خودم در گذشته‌ها می‌گردم. ما چیزهایی داشته‌ایم که حالا نداریم.

هیچ کس آن جا نبود که جوابش را بدهد. گفت: سورملینا.
که بگویم: جانم.

مادام یوگینه گفت: دیشب خواب تو را می‌دیدم.
گفتم: چه می‌کردم.

گفت: "خیر است. خواب دیدم که آقای آیدین گوشواره‌ی ملیله‌ی قشنگی به گوش‌هات آویخته بود."



#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
موومان سوم
روایت از زبان سورملینای مرد
@asheghanehaye_fatima




آیدین ساکت ماند.سورمه را تا آن روز آن قدر پریشان ندیده بود.
((پس من چه کنم؟))
آیدین گفت :((من به درد تو نمی خورم. سورمه. باور کن.))
((تو چرا این جوری شده ای؟))
((من از خودم هم خسته شده ام. حوصله ام را از دست داده ام. دلم دارد می پوسد.))
((پس من چی؟))
((نمی دانم.))
((آیدین.))
آیدین نگاهش کرد.سورمه بی حرف مانده بود. لحظاتی چشم در چشم هم دیگر را نگاه کردند.بعد سورمه درحالی که می لرزید و به زحمت خودش را کنترل میکرد،گفت:((پس این همه حرف قشنگ...)) و به زمین خیره شد.
آیدین گفت: ((همه ی این حرف ها احساس واقعیم بود. هنوز هم هست. اما پیش از آن که گرفتار تو بشوم باید بروم.باید شوق را توی دلم بکشم،باید عشق را توی قلبم سر ببرم.))
اشک های سورمه روی گونه اش سر می خورد و او با آرامشی خاص حرف می زد:(( دوست داشتن تو کار ساده ای نیست.))
))باور کن،سورمه.من به درد تو نمی خورم.))
((این حرف را نزن.))
((من آدم سنگدلی نیستم، سورمه. این جا هرهزار روز بر من می گذرد. اگر به خاطر دل خودم بود یا به خاطر دوست داشتن تو، می ماندم. ولی من می خواهم شاعر هم باشم. باید این شوق را در خودم بیدار کنم. من از همه چیز وا مانده ام.))
((اقلا بگذار من هم همراهت بیایم.))
آیدین گفت: ((کجا؟))
سورمه گفت: ((هر جا که می روی.))
آیدین گفت: ((این عاقلانه نیست. در شهری که من هیچ آشنایی ندارم، چطور ممکن است تو را هم سرگردان کنم؟))
سورمه گفت: ((ای بی انصاف.)) و بغضش ترکید و هق هق کنان از آن جا رفت.
آن شب آیدین خواب دید که مسیح شده است، با تاج خاری بر سر و صلیبی بر دوش. او را به بیابانی می برند که مصلوب کنند. کسی شلاقش می زد و می گفت: ((تندتد،تندتر.)) و او نمی توانست آن صلیب سنگین را حمل کند. پاهاش نا نداشت،و انگار قلبش از تپیدن ایستاده بود. آن دورها، زنی که شکل آیدا بود برای او مرثیه می خواند و می گریست، و باد زوزه می کشید.
روز بعد وقتی روزنامه را می خواند،اصلا یاد خواب دیشبش نبود. ناهارش را خورده بود و داشت روزنامه را ورق می زد. در صفحه سوم روزنامه اطلاعات پنج شنبه شانزدهم شهریور ماه به خط درشت نوشته شده بود:(( زنی به نام آیدا در آبادان خود را به آتش کشید.))
زیر تیتر نیز نوشته بودند:((این زن جوان در برابر چشم های گریان و حیرت زدا ی پسرش در نیمه شب یکشنبه خود را با نفت آتش زد و آن قدر سوخت تا جان داد. هیچ کس نبود که به فریاد او برسد، و ماموران انتظامی هنگامی که...))

#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
@asheghanehaye_fatima




هیچ کس نمی توانست به عمق چشمهاش پی ببرد . و من این را از همان اول دریافتم . آن شب که به زندگی ما وارد شد ، شولاپوشی تبر بر دوش بود که قدم های بلند برمی داشت ، به یک ضربت کُنده ی درخت را به دونیم می کرد و همراه با ضربه می نالید : " هه " ...
اما جوری تربیت شده بود که رفتارش با دیگران تفاوت داشت . دنیا را جدی تر از آن می دانست که دیگران خیال می کنند . آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده ، اما بعدها به اشتباه خود پی بردم ، و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است ، کافی بود کسی او را ببیند .
و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت ؟
آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتنِ او چه لذتی دارد ، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند ؟ آدم پُر می شود ، جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند . نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد ، و هیچ گاه دچار تردید نشود ...
نه ...!
او با همان پالتوی بلند و بلوز دستبافِ زیر و پاپاخِ کهنه ، تنها ظاهر را نداشت . این پوشش ها را که از تنش بر می داشتی ، آفتابت طلوع می کرد ...




#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
@asheghanehaye_fatima



گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می‌کند، آدم زودتر به بیرون پرت می‌شود.

گفت: بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی‌اش را می‌فهمد.

گفتم: پس چه باید کرد؟

گفت: تحمل و سکوت.

گفت: وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.


#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏دلم می‌خواست چیزے بهش بڪَویم ڪہ بداند چقدر دوستش دارم
ڪَفتم تو مسیح منی ..!!




#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی


@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima



+ دنیا مثل آتشگردان است، هرچه سرعتش را تندتر میکند آدم زودتر به بیرون پرت میشود.
- بله، آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد.
+ پس چه باید کرد؟
- تحمل و سکوت

#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
هنوز مست شب گذشته ام، تو عجب شرابی هستی...

#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی

@asheghanehaye_fatima
تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود.
چقدر انسان تنهاست،
مثل پر کاه در هوای طوفانی...


#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima




گفته بود: خانم سورملینا، اجازه می‌دهید شما را دوست داشته باشم؟
گفتم: اختیار دارید، و توی دلم گفتم: دوست داشتن که اجازه نمی‌خواهد.

📖 #سمفونی_مردگان
✍🏻 #عباس_معروفی
@asheghanehaye_fatima
تنهایی و غم غربت
در جانش چنگ می‌انداخت.
غربتی که در میان شهر آشنا
گریبانش را گرفته بود.
چقدر انسان تنهاست...
مثل پرِ کاه در هوای طوفانی !

📚#سمفونی_مردگان
✍🏻#عباس_معروفی

‌ ‌ ‌‌
گفته بود: "کاش آدم می‌توانست با مرگ مبارزه کند."
گفتم: "چه جوری؟"
گفت: "جوری که نخواهد بمیرد. یک تقلای حسابی."
گفتم: "ممکن نیست. مرگ همیشه یک جور نیست. هر دفعه شکل تازه‌ای دارد."



#سمفونی_مردگان
#عباس_معروفی
@asheghanehaye_fatima