عاشقانه های فاطیما
817 subscribers
21.2K photos
6.49K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
@asheghanehaye_fatima



من فکر می کنم
الکساندر هم عاشق بود
که تلفن را آفرید.
وگرنه
به عقل هیچ آدم عاقلی نمی رسید
که می توان
حضور گرم کسی را
از سیمهای سرد عبور داد!

#ئاکو
@asheghanehaye_fatima


از "چشمانت"شکوفه"میبارد
اما "بهار"نیستی

از "تنت"گیلاس خیس میچینم
اما "تابستان "نیستی

از گیسوان "طلائیت"
بوی "باران"برخواسته
اما "پاییز"نیستی

لبخندت سفید
همچو "برف"
اما "زمستان"نیستی

#تو فصل پنجمی
بر بی کسی های من


#ئاکو
@asheghanehaye_fatima




اگر من پادشاه بودم
"تنت" را "وطنم"
پراهنت را "پرچم" آن
و لبخندت را "سرودش" میکردم

از رج به رج اندامت
شهر میساختم
و "چال گلویت"را
پایتخت ملتم .،،

در تمام شهر ها
"کلیسا"بنا میکردم
و حیرانی گیسوانت را "آیین "آن

میخانه میساختم
و لعل "لبانت "را
باده ی شب های پادشاهیم ،،

افسوس "رعیتم "
و فقط باید
در مزرعه ی "قهوه ی "چشمانت
شعرهایم را درو کنم !!،،،

"ئاکو "


#ئاکو
@asheghanehaye_fatima



دلم میخواهد
"عکاس "باشم
و "کرشمه ی"چشمانت را
به جهان "مخابره"کنم ،،

"آهنگر"باشم
و از تیزی "نگاهت"شمشیر
و از "خم "ابروانت" خنجر بسازم

نقاش باشم
و طرح"لبخندت"را
بر سر در "شهر"قاب کنم،،

شاعر باشم
و شعر کوتاهم بلندی "گیسوی " تو باشد
و رسالت عشق "حیرانیش"

اما "عاجزم " و عاجزان را
"رمق" هنرمندی نیست

"ولگرد"خیابانی میشوم
"می"مینوشم
و مستانه "مست"میکنم
در آغوشت میکشم
"لبانت" را "خیس"و محکم می بوسم
#تو بخند و بگو
"دیوانه " است ،بی خیال ،

#ئاکو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنچنان لبانم را
بر درخت انجیر تنت تیغ میزنم
تا بجوشد شیره ی تلخ زنانگیت
به طوری ..
که درمان کند تمام کودکان
آفریقا را ...

#ئاکو

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima




اگر من پادشاه بودم
"تنت" را "وطنم"
پیراهنت را "پرچم" آن
و لبخندت را "سرودش" میکردم

از رج به رج اندامت
شهر میساختم
و "چال گلویت"را
پایتخت ملتم .،،

در تمام شهر ها
"کلیسا"بنا میکردم
و حیرانی گیسوانت را "آیین "آن

میخانه میساختم
و لعل "لبانت "را
باده ی شب های پادشاهیم ،،

افسوس "رعیتم "
و فقط باید
در مزرعه ی "قهوه ی "چشمانت
شعرهایم را درو کنم !




#ئاکو
@asheghanehaye_fatima

.

زن
ویتنامیست
در "قلب"تاریخ

فاتح
اما "زخمی"


#ئاکو
.
@asheghanehaye_fatima



بر روی تنم نوشتم "آزادی"
و "عریان" به خیابان آمدم ،،

کودکی خندید
پیرمردی تف انداخت
راهبی به نصیحتم نشست
سربازی تازیانه ام زد
و زنی زخم های تنم را بوسید ،،

پنداشتم
شاید آزادی
عریانی باشد
یا خنده ی کودکان
تفی باشد بر نهان خلقت
تکلیفی از دین
و یا دستوری از یک قانون ،،

اما من "آزادی" را
از لبان زنی آموختم
که بر زخم های "عریان" بوسه زد ،،،



#ئاکو
لیلاےِ من !
چگونہ بگویم
دوستت دارم ؟!
وقتے مےدانم ، خورشید ؛
از پرتوِ چشمانت طلوع
وَ صبح ؛ از میانِ
دڪمہ‌هاے پیراهنت
بہ گیتے سلام مےڪُنَد !

لیلاےِ من !
مےدانم لبانت ؛
تنورِ آتش است ،
دندان‌هایت ؛ شعلہ وُ
بوسہ‌هایت ؛ نانِ تازه !

چگونہ بگویم
دوستت دارم ؟!
وقتے مےدانم ، ظہر ؛
رقص است در جامہ‌اَت
وَ عرقِ ماسیده
بَر پستان‌هایت ؛
شراب است
در پیالہ‌ے ؏اشقان !

لیلاےِ من !
مےدانم آنگاه ڪہ
بہ گذر مےآیے ، ڪوچہ ؛
فرشے سرخ مےشود ،
دیوارِ خانہ‌ها ؛ زنانے بخیل
وَ پنجره‌هاے پرده‌بستہ ؛
چشمانِشان
وَ غروب ؛ رقصنده مےشود
در قدم‌هایت ...

لیلاےِ من !
چگونہ بگویم
دوستت دارم ؟!
وقتے مےدانم ، شب ؛
اقلیمےست در تارِ گیسوانت
ڪہ با آخرین پادشاهش
وداع مےڪُنَد !

لیلاےِ من !
حال در انتہاےِ
خیابانِ این شعر
دستانم را بگیر ،
با من قدم بزن ...
چونان نابینایے ڪہ
خانہ‌اَش را گم ڪَرده !



#ئاکو_بیانی
#شما_فرستادید

@asheghanehaye_fatima
بلوط زنی‌ست عاشق
از تبار زاگـرس ،
دل بسته‌ی باران ،
حال با تَنی گُر گرفته
به تمنای بوسه‌ای
لب به شعله گشوده
که تو ای حضرت یار
ببار ، ببار ...
بر این شوریده احوال !

#ئاکو


@asheghanehaye_fatima
اگر من پادشاه بودم
تنت را وطنم
پیراهنت را پرچم آن
و لبخندت را سرودش میکردم
از رج به رج اندامت شهر میساختم
و چال گلویت را پایتخت ملتم
در تمام شهرها کلیسا بنا میکردم
و حیرانی گیسوانت را آیین آن
میخانه میساختم و لعل لبانت را
باده ی شب های پادشاهیم
افسوس رعیتم و فقط باید
در مزرعه قهوه ی چشمانت
شعرهایم را درو کنم ...
             
#ئاکو

@asheghanehaye_fatima