من کیم بوسه زنم ساعد زیبایش را؟
گر مرا دست دهد بوسه زنم پایش را
چشم ناپاک بر آن چهره دریغ است، دریغ
دیدهٔ پاک من اولیست تماشایش را
ناز میبارد از آن سرو سهی سر تا پا
این چه ناز است؟ بنازم قد و بالایش را
خواهم از جامهٔ جان خلعت آن سرو روان
تا در آغوئش کشم قامت رعنایش را
جای او دیدهٔ خونبار شد، ای اشک، برو
هر دم از خون دل آغشته مکن جایش را
هیچ کس دل به خریداری یاری ندهد
که به هم بر نزند حسن تو سودایش را
زان دو لب هست تمنای هلالی سخنی
کاش، گویی که: برآرند تمنایش را
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
گر مرا دست دهد بوسه زنم پایش را
چشم ناپاک بر آن چهره دریغ است، دریغ
دیدهٔ پاک من اولیست تماشایش را
ناز میبارد از آن سرو سهی سر تا پا
این چه ناز است؟ بنازم قد و بالایش را
خواهم از جامهٔ جان خلعت آن سرو روان
تا در آغوئش کشم قامت رعنایش را
جای او دیدهٔ خونبار شد، ای اشک، برو
هر دم از خون دل آغشته مکن جایش را
هیچ کس دل به خریداری یاری ندهد
که به هم بر نزند حسن تو سودایش را
زان دو لب هست تمنای هلالی سخنی
کاش، گویی که: برآرند تمنایش را
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
روزی که بر لب آید جانم در آرزویش
جان را بدو سپارم، نم را به خاک کویش
چون از وصال آن گل دیدم که نیست رنگی
آخر به صد ضرورت قانع شدم به بویش
خورشید روی او را نسبت به ماه کردم
زین کار نامناسب شرمندهام ز رویش
مسکین دل از ملامت آوارهٔ جهان شد
ای باد اگر ببینی از سلام کویش
دهقان ز جوی تاکم سیراب ساخت، یارب
از آب زندگانی خالی مباد جویش
از جستجوی وصلش منعم مکن هلالی
گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
جان را بدو سپارم، نم را به خاک کویش
چون از وصال آن گل دیدم که نیست رنگی
آخر به صد ضرورت قانع شدم به بویش
خورشید روی او را نسبت به ماه کردم
زین کار نامناسب شرمندهام ز رویش
مسکین دل از ملامت آوارهٔ جهان شد
ای باد اگر ببینی از سلام کویش
دهقان ز جوی تاکم سیراب ساخت، یارب
از آب زندگانی خالی مباد جویش
از جستجوی وصلش منعم مکن هلالی
گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
میکنم یاد تو و میروم از حال به حال
من به این حال و نپرسی که: چه حالست تو را؟
سالها شد که خیال کمرت میبندم
هرگزم هیچ نگفتی: چه خیالست تو را؟
ای گل باغ لطافت، ز خزان ایمن باش
که هنوز اول نوروز جمالست تو را
وصف حسن تو چه گویم؟ که ز اسباب جمال
هر چه باید همه در حد کمالست تو را
نوبت کوکبهٔ ماه منست، ای خورشید
بیش از این جلوه مکن، وقت زوال است تو را
عمر بگذشت، هلالی، به امید دهنش
خود بگو: این چه تمنای محالست تو را؟
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
من به این حال و نپرسی که: چه حالست تو را؟
سالها شد که خیال کمرت میبندم
هرگزم هیچ نگفتی: چه خیالست تو را؟
ای گل باغ لطافت، ز خزان ایمن باش
که هنوز اول نوروز جمالست تو را
وصف حسن تو چه گویم؟ که ز اسباب جمال
هر چه باید همه در حد کمالست تو را
نوبت کوکبهٔ ماه منست، ای خورشید
بیش از این جلوه مکن، وقت زوال است تو را
عمر بگذشت، هلالی، به امید دهنش
خود بگو: این چه تمنای محالست تو را؟
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
خوبان اگر چه هر طرفی میکشند صف
تو در میان جان منی، جمله بر طرف
حالا به پایبوس خیالت مشرفم
گر دولت وصال تو یابم، زهی شرف!
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تو در میان جان منی، جمله بر طرف
حالا به پایبوس خیالت مشرفم
گر دولت وصال تو یابم، زهی شرف!
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
ای تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال
جلوهٔ حسن و جمالت همه در حد کمال
با چنین حسن تو را ماه فلک چون گویم؟
آفتابی، به تو یارب نرسد هیچ زوال!
کاتبان قلم صنع که مشکین رقمند
صفحهٔ روی تو آراستهاند از خط و خال
با تو خواهم که صبا حال مرا عرضه دهد
لیکن آنجا که تویی باد صبا را چه مجال؟
بی تو هر شب منم و گوشهٔ تنهایی خویش
پای در دامن غم، سر به گریبان ملال
وه! چه فرخنده شبی باشد و خرم روزی!
که فراق تو مبدل شده باشد به وصال
روی در روی تو آرم همه وقت از همه سو
چشم در چشم تو باشم، همه جا، در همه حال
با تو از هر طرفی صد سخن آرم به میان
هر جوابی که دهی باز درآیم به سوال
گفتگو چند؟ هلالی، دگر افسانه مخوان
تو کجا؟ وصل کجا؟ این چه خیالست محال؟
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
جلوهٔ حسن و جمالت همه در حد کمال
با چنین حسن تو را ماه فلک چون گویم؟
آفتابی، به تو یارب نرسد هیچ زوال!
کاتبان قلم صنع که مشکین رقمند
صفحهٔ روی تو آراستهاند از خط و خال
با تو خواهم که صبا حال مرا عرضه دهد
لیکن آنجا که تویی باد صبا را چه مجال؟
بی تو هر شب منم و گوشهٔ تنهایی خویش
پای در دامن غم، سر به گریبان ملال
وه! چه فرخنده شبی باشد و خرم روزی!
که فراق تو مبدل شده باشد به وصال
روی در روی تو آرم همه وقت از همه سو
چشم در چشم تو باشم، همه جا، در همه حال
با تو از هر طرفی صد سخن آرم به میان
هر جوابی که دهی باز درآیم به سوال
گفتگو چند؟ هلالی، دگر افسانه مخوان
تو کجا؟ وصل کجا؟ این چه خیالست محال؟
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
دلا گر عاشقی بنشین که جانانت برون آید
بر آن در منتظر میباش، تا جانت برون آید
اگر صد سال آب از گریه بر آتش زنند چشمم
هنوز از سینهٔ من سوز هجرانت برون آید
ز تاب آتش می، چون عرق ریزد گل رویت
زلال رحمت از چاه زنخوانت برون آید
چه بینم آفتابی را، که از جیب فلک سرزد؟
خوش آن ماهی، که هر صبح از گریبانت برون آید
سوار خاک میدان توام، آهسته جولان کن
نمیخواهم که گردی هم ز میدانت برون آید
هلالی خواستی که از ضعف تن افغان کنی اما
تو آن قوت کجا داری که افغانت برون آید؟
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
بر آن در منتظر میباش، تا جانت برون آید
اگر صد سال آب از گریه بر آتش زنند چشمم
هنوز از سینهٔ من سوز هجرانت برون آید
ز تاب آتش می، چون عرق ریزد گل رویت
زلال رحمت از چاه زنخوانت برون آید
چه بینم آفتابی را، که از جیب فلک سرزد؟
خوش آن ماهی، که هر صبح از گریبانت برون آید
سوار خاک میدان توام، آهسته جولان کن
نمیخواهم که گردی هم ز میدانت برون آید
هلالی خواستی که از ضعف تن افغان کنی اما
تو آن قوت کجا داری که افغانت برون آید؟
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
روزم از هجران سیه شد آفتاب من کجاست؟
تا به سویم در چنین روز سیاهی بگذرد
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تا به سویم در چنین روز سیاهی بگذرد
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
ڪدام صبح سعادت بود مبارک ازینم؟
که در برابرت آیم، صباح روے تو بینم
زهے مراد! ڪه عاشق هلاک روے تو گردد
مراد من همه اینست، من هلاک همینم
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
که در برابرت آیم، صباح روے تو بینم
زهے مراد! ڪه عاشق هلاک روے تو گردد
مراد من همه اینست، من هلاک همینم
#هلالی_جغتایی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima