@asheghanehaye_fatima
"With God on Our Side"
Oh my name it is nothin
My age it means less
The country I come from
Is called the Midwest
I's taught and brought up there
The laws to abide
And that land that I live in
Has God on its side
Oh the history books tell it
They tell it so well
The cavalries charged
The Indians fell
The cavalries charged
The Indians died
Oh the country was young
With God on its side
Oh the Spanish – American
War had its day
And the Civil War too
Was soon laid away
And the names of the heroes
I's made to memorize
With guns in their hands
And God on their side
Oh the First World War, boys
It closed out its fate
The reason for fighting
I never got straight
But I learned to accept it
Accept it with pride
For you don't count the dead
When God's on your side
When the Second World War
Came to an end
We forgave the Germans
And we were friends
Though they murdered six million
In the ovens they fried
The Germans now too
Have God on their side
I've learned to hate Russians
All through my whole life
If another war starts
It's them we must fight
To hate them and fear them
To run and to hide
And accept it all bravely
With God on my side
But now we got weapons
Of the chemical, dust
If fire them we're forced to
Then fire them we must
One push of the button
And a shot the world wide
And you never ask questions
When God's on your side
In a many dark hour
I've been thinkin about this
That Jesus Christ
Was betrayed by a kiss
But I can't think for you
You'll have to decide
Whether Judas Iscariot
Had God on its side
So now as I'm leavin'
I'm weary as Hell
The confusion I'm feelin
Ain't no tongue can tell
The words fill my head
And fall to the floor
If God's on our side
He'll stop the next war
#Bob_Dylan
@asheghanehaye_fatima
"خدا پشت ماست"
اسمم مهم نيست
سنم اهميتي نداره
از جايي ميام كه بهش مي گن غرب ميانه
من اونجا بزرگ شدم و ياد گرفتم
كه به قانون عمل كنم
و خدا پشت اون سرزمينيه كه
من توش زندگي مي كنم.
تو كتاباي تاريخ گفتن
خيلي هم خوب گفتن كه
سواره نظام حمله كردن
سرخپوست ها به زمين افتادن
سواره نظام حمله كردن
سرخپوست ها مردن
بله، كشور، جوون بود
و خدا پشتش بود.
جنگ بين آمريكا و اسپانيا
تموم شد
و همين طور جنگ داخلي
خيلي زود تموم شد
و من مجبور بودم كه
اسم قهرمانا رو حفظ كنم
با تفنگ هاشون كه تو دستشون بود
و خدا كه پشتشون بود.
اوه، پسر، جنگ جهاني اول
تموم شد
دليل جنگ رو
من هرگز درست نفهميدم
اما ياد گرفتم كه قبولش كنم
با غرور و افتخار قبولش كنم
چون تو تعداد مرده ها رو نمي شمري
وقتي كه خدا پشتته.
وقتي كه
جنگ جهاني دوم تموم شد
ما آلماني ها رو بخشيديم
و با هم دوست شديم
اگر چه اونا شش ميليون نفر رو
توي كوره هاشون به قتل رسوندن
[اما] امروز خدا
پشت آلماني ها هم هست.
من ياد گرفتم كه در همه ي عمرم
از روس ها متنفر باشم
اونا هستن كه ما بايد باهاشون بجنگيم
بايد ازشون متنفر باشيم و ازشون بترسيم
ازشون فرار كنيم و پنهان بشيم
و اين همه رو شجاعانه قبول كنيم
با خدايي كه پشتمونه.
اما امروز ما اسلحه هايي داريم
از ذرات شيميايي
اگه مجبور بشيم كه شليك شون كنيم
اونا رو شليك مي كنيم
فشار يه دكمه
و نابودي دنيا
و تو هرگز سؤالي نمي پرسي
وقتي كه خدا پشتته.
يه زماني
با نااميدي به اين فكر مي كردم كه
با يه بوسه
به عيسي مسيح خيانت كردن
اما من نمي تونم به جاي تو فكر كنم
تو بايد خودت تصميم بگيري كه
آيا خدا پشت
يهوداي اسخريوطي هم بود؟
الآن كه دارم اينجا رو ترك مي كنم
دارم از خستگي مي ميرم
نمي توني بفهمي كه
چه قدر گيج ام
كلمه ها سرم رو پر مي كنن
و [از تو سرم] به زمين مي ريزن
اگه خدا پشتمونه
[پس] جلوي جنگ بعدي رو مي گيره.
#باب_ديلن
برنده ی نوبل ادبیات ۲۰۱۶
ترجمه ی #ملیحه_بهارلو
"With God on Our Side"
Oh my name it is nothin
My age it means less
The country I come from
Is called the Midwest
I's taught and brought up there
The laws to abide
And that land that I live in
Has God on its side
Oh the history books tell it
They tell it so well
The cavalries charged
The Indians fell
The cavalries charged
The Indians died
Oh the country was young
With God on its side
Oh the Spanish – American
War had its day
And the Civil War too
Was soon laid away
And the names of the heroes
I's made to memorize
With guns in their hands
And God on their side
Oh the First World War, boys
It closed out its fate
The reason for fighting
I never got straight
But I learned to accept it
Accept it with pride
For you don't count the dead
When God's on your side
When the Second World War
Came to an end
We forgave the Germans
And we were friends
Though they murdered six million
In the ovens they fried
The Germans now too
Have God on their side
I've learned to hate Russians
All through my whole life
If another war starts
It's them we must fight
To hate them and fear them
To run and to hide
And accept it all bravely
With God on my side
But now we got weapons
Of the chemical, dust
If fire them we're forced to
Then fire them we must
One push of the button
And a shot the world wide
And you never ask questions
When God's on your side
In a many dark hour
I've been thinkin about this
That Jesus Christ
Was betrayed by a kiss
But I can't think for you
You'll have to decide
Whether Judas Iscariot
Had God on its side
So now as I'm leavin'
I'm weary as Hell
The confusion I'm feelin
Ain't no tongue can tell
The words fill my head
And fall to the floor
If God's on our side
He'll stop the next war
#Bob_Dylan
@asheghanehaye_fatima
"خدا پشت ماست"
اسمم مهم نيست
سنم اهميتي نداره
از جايي ميام كه بهش مي گن غرب ميانه
من اونجا بزرگ شدم و ياد گرفتم
كه به قانون عمل كنم
و خدا پشت اون سرزمينيه كه
من توش زندگي مي كنم.
تو كتاباي تاريخ گفتن
خيلي هم خوب گفتن كه
سواره نظام حمله كردن
سرخپوست ها به زمين افتادن
سواره نظام حمله كردن
سرخپوست ها مردن
بله، كشور، جوون بود
و خدا پشتش بود.
جنگ بين آمريكا و اسپانيا
تموم شد
و همين طور جنگ داخلي
خيلي زود تموم شد
و من مجبور بودم كه
اسم قهرمانا رو حفظ كنم
با تفنگ هاشون كه تو دستشون بود
و خدا كه پشتشون بود.
اوه، پسر، جنگ جهاني اول
تموم شد
دليل جنگ رو
من هرگز درست نفهميدم
اما ياد گرفتم كه قبولش كنم
با غرور و افتخار قبولش كنم
چون تو تعداد مرده ها رو نمي شمري
وقتي كه خدا پشتته.
وقتي كه
جنگ جهاني دوم تموم شد
ما آلماني ها رو بخشيديم
و با هم دوست شديم
اگر چه اونا شش ميليون نفر رو
توي كوره هاشون به قتل رسوندن
[اما] امروز خدا
پشت آلماني ها هم هست.
من ياد گرفتم كه در همه ي عمرم
از روس ها متنفر باشم
اونا هستن كه ما بايد باهاشون بجنگيم
بايد ازشون متنفر باشيم و ازشون بترسيم
ازشون فرار كنيم و پنهان بشيم
و اين همه رو شجاعانه قبول كنيم
با خدايي كه پشتمونه.
اما امروز ما اسلحه هايي داريم
از ذرات شيميايي
اگه مجبور بشيم كه شليك شون كنيم
اونا رو شليك مي كنيم
فشار يه دكمه
و نابودي دنيا
و تو هرگز سؤالي نمي پرسي
وقتي كه خدا پشتته.
يه زماني
با نااميدي به اين فكر مي كردم كه
با يه بوسه
به عيسي مسيح خيانت كردن
اما من نمي تونم به جاي تو فكر كنم
تو بايد خودت تصميم بگيري كه
آيا خدا پشت
يهوداي اسخريوطي هم بود؟
الآن كه دارم اينجا رو ترك مي كنم
دارم از خستگي مي ميرم
نمي توني بفهمي كه
چه قدر گيج ام
كلمه ها سرم رو پر مي كنن
و [از تو سرم] به زمين مي ريزن
اگه خدا پشتمونه
[پس] جلوي جنگ بعدي رو مي گيره.
#باب_ديلن
برنده ی نوبل ادبیات ۲۰۱۶
ترجمه ی #ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
این شعر رو قبل از اونکه بخونید، فکر کنید... خیلی فکر کنید
"احتمالات"
سینما را ترجیح میدهم.
گربهها را ترجیح میدهم.
بلوطهای کنار رود وارتا را ترجیح میدهم.
دیکنز را به داستایفسکی ترجیح میدهم.
خودم که آدمها را دوست دارد،
بر خودم که عاشق بشریت است، ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم نخ و سوزن دمِ دستام باشد،
چون ممکن است لازماش داشته باشم.
رنگ سبز را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم برای هر چیزی
دنبال مقصر نگردم.
استثناها را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم زودتر از خانه بیرون بروم.
ترجیح میدهم با دکترها، دربارهی چیزهای دیگر صحبت کنم.
تصویرهای قدیمیِ پُر از خطهای ریز را ترجیح میدهم.
مزخرف بودنِ شعر نوشتن را
به مزخرف بودنِ شعر ننوشتن ترجیح میدهم.
در روابط عاشقانه،
جشنهای بیمناسبت را ترجیح میدهم،
تا بتوانم هر روز را جشن بگیرم.
اخلاقگرایان را ترجیح میدهم،
آنهایی را که هیچ وعدهای نمیدهند.
مهربانیِ حسابشده را
به اعتمادِ بیشازحد ترجیح میدهم.
منطقهی غیرنظامی را ترجیح میدهم.
کشورهای اشغالشده را بر کشورهای اشغالکننده ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم به هر چیزی، کمی شک بکنم.
جهنمِ بینظمی را به جهنمِ نظم ترجیح میدهم.
افسانههای برادران گریم را به اخبار صفحهی اول روزنامهها ترجیح میدهم.
برگهای بدون گُل را به گُلهای بدون برگ ترجیح میدهم.
سگهایی که دُمشان بریده نشده را ترجیح میدهم.
چشمهای روشن را ترجیح میدهم، چون چشمهای خودم تیرهاند.
کشوهای میز را ترجیح میدهم.
چیزهای زیادی را که در اینجا از آنها نامی نبردهام،
به چیزهای زیادی که خودم ناگفته گذاشتهام ترجیح میدهم.
صفرهای تنها را به صفرهای بهصفشده برای عدد شدن، ترجیح میدهم.
تعیین زمان توسط حشرات را به تعیین زمان توسط ستارهها ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم بزنم به تخته.
ترجیح میدهم نپرسم چقدر و کِی.
ترجیح میدهم این احتمال را درنظربگیرم
که دنیا به یک دلیلی بهوجود آمده است.
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
این شعر رو قبل از اونکه بخونید، فکر کنید... خیلی فکر کنید
"احتمالات"
سینما را ترجیح میدهم.
گربهها را ترجیح میدهم.
بلوطهای کنار رود وارتا را ترجیح میدهم.
دیکنز را به داستایفسکی ترجیح میدهم.
خودم که آدمها را دوست دارد،
بر خودم که عاشق بشریت است، ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم نخ و سوزن دمِ دستام باشد،
چون ممکن است لازماش داشته باشم.
رنگ سبز را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم برای هر چیزی
دنبال مقصر نگردم.
استثناها را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم زودتر از خانه بیرون بروم.
ترجیح میدهم با دکترها، دربارهی چیزهای دیگر صحبت کنم.
تصویرهای قدیمیِ پُر از خطهای ریز را ترجیح میدهم.
مزخرف بودنِ شعر نوشتن را
به مزخرف بودنِ شعر ننوشتن ترجیح میدهم.
در روابط عاشقانه،
جشنهای بیمناسبت را ترجیح میدهم،
تا بتوانم هر روز را جشن بگیرم.
اخلاقگرایان را ترجیح میدهم،
آنهایی را که هیچ وعدهای نمیدهند.
مهربانیِ حسابشده را
به اعتمادِ بیشازحد ترجیح میدهم.
منطقهی غیرنظامی را ترجیح میدهم.
کشورهای اشغالشده را بر کشورهای اشغالکننده ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم به هر چیزی، کمی شک بکنم.
جهنمِ بینظمی را به جهنمِ نظم ترجیح میدهم.
افسانههای برادران گریم را به اخبار صفحهی اول روزنامهها ترجیح میدهم.
برگهای بدون گُل را به گُلهای بدون برگ ترجیح میدهم.
سگهایی که دُمشان بریده نشده را ترجیح میدهم.
چشمهای روشن را ترجیح میدهم، چون چشمهای خودم تیرهاند.
کشوهای میز را ترجیح میدهم.
چیزهای زیادی را که در اینجا از آنها نامی نبردهام،
به چیزهای زیادی که خودم ناگفته گذاشتهام ترجیح میدهم.
صفرهای تنها را به صفرهای بهصفشده برای عدد شدن، ترجیح میدهم.
تعیین زمان توسط حشرات را به تعیین زمان توسط ستارهها ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم بزنم به تخته.
ترجیح میدهم نپرسم چقدر و کِی.
ترجیح میدهم این احتمال را درنظربگیرم
که دنیا به یک دلیلی بهوجود آمده است.
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
به آنهایی که عاشقشان نیستم
خیلی مدیونم.
احساس آسودگی خاطر میکنم
وقتی میبینم کسِ دیگری به آنها بیشتر نیاز دارد.
شادم از این که
خوابشان را پریشان نمیکنم.
آرامشی که با آنها احساس میکنم،
آزادی که با آنها دارم،
عشق، نه میتواند بدهد،
نه بگیرد.
برای آمدنشان به انتظار نمینشینم،
پای پنجره، جلوی در.
مثل یک ساعت آفتابی صبورم.
میفهمم
آن چه را عشق نمیتواند درک کند،
و میبخشایم
به طوری که عشق ، هرگز نمیتواند.
از دیدار، تا نامه
فقط چند روز یا هفته است،
نه یک ابدیت.
مسافرت با آنها همیشه راحت است،
کنسرتها شنیده میشوند،
کلیساها دیده میشوند،
مناظر به چشم میآیند.
و وقتی هفت کوه و دریا
بینمان قرار میگیرند،
کوهها و دریاهایی هستند
که در هر نقشهای پیدا میشوند.
از آنها متشکرم
که در سه بعد زندگی میکنم،
در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،
با افقی که تغییر میکند و واقعی است.
آنها خودشان هم نمیدانند
که چه کارهایی میتوانند انجام دهند.
عشق دربارهی این موضوع خواهد گفت:
«من مدیونشان نیستم»
#ویسواوا_شیمبورسکا
کتاب #ادمها_روى_پل
ترجمه #ملیحه_بهارلو
به آنهایی که عاشقشان نیستم
خیلی مدیونم.
احساس آسودگی خاطر میکنم
وقتی میبینم کسِ دیگری به آنها بیشتر نیاز دارد.
شادم از این که
خوابشان را پریشان نمیکنم.
آرامشی که با آنها احساس میکنم،
آزادی که با آنها دارم،
عشق، نه میتواند بدهد،
نه بگیرد.
برای آمدنشان به انتظار نمینشینم،
پای پنجره، جلوی در.
مثل یک ساعت آفتابی صبورم.
میفهمم
آن چه را عشق نمیتواند درک کند،
و میبخشایم
به طوری که عشق ، هرگز نمیتواند.
از دیدار، تا نامه
فقط چند روز یا هفته است،
نه یک ابدیت.
مسافرت با آنها همیشه راحت است،
کنسرتها شنیده میشوند،
کلیساها دیده میشوند،
مناظر به چشم میآیند.
و وقتی هفت کوه و دریا
بینمان قرار میگیرند،
کوهها و دریاهایی هستند
که در هر نقشهای پیدا میشوند.
از آنها متشکرم
که در سه بعد زندگی میکنم،
در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،
با افقی که تغییر میکند و واقعی است.
آنها خودشان هم نمیدانند
که چه کارهایی میتوانند انجام دهند.
عشق دربارهی این موضوع خواهد گفت:
«من مدیونشان نیستم»
#ویسواوا_شیمبورسکا
کتاب #ادمها_روى_پل
ترجمه #ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
می توانم در اندوه دست و پا بزنم
در همه ی برکه هایش
به آن عادت کرده ام
اما کوچک ترین تکان خوشی
پاهایم را سُست می کند
و همچون مستان راهم را نمی شناسم
مگذار کسی خنده ای کند
مستی ام از آن شراب تازه بود
همین!
قدرت چیزی نیست جز درد و رنج
ناتوان، و اسیر نظم و انضباط
تا وقتی که سنگین شود و سرنگون
به غول ها اگر مرهمی دهی
مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند
اما کوهی اگر بر دوششان نهی
آن را برایت حمل می کنند!
#امیلی_دیکنسون
#شاعر_آمریکا
ترجمه:
#ملیحه_بهارلو 🌱
می توانم در اندوه دست و پا بزنم
در همه ی برکه هایش
به آن عادت کرده ام
اما کوچک ترین تکان خوشی
پاهایم را سُست می کند
و همچون مستان راهم را نمی شناسم
مگذار کسی خنده ای کند
مستی ام از آن شراب تازه بود
همین!
قدرت چیزی نیست جز درد و رنج
ناتوان، و اسیر نظم و انضباط
تا وقتی که سنگین شود و سرنگون
به غول ها اگر مرهمی دهی
مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند
اما کوهی اگر بر دوششان نهی
آن را برایت حمل می کنند!
#امیلی_دیکنسون
#شاعر_آمریکا
ترجمه:
#ملیحه_بهارلو 🌱
@asheghanehaye_fatima
"سختی زندگی با خاطره"
برای خاطرهام شنوندهی بدی هستم.
میخواهد بیوقفه به صدایش گوش دهم؛
اما من عصبانی میشوم،
اعتراض میکنم،
گوش میدهم و نمیدهم.
بیرون میروم، برمیگردم،
و دوباره میروم.
میخواهد فقط و فقط به او توجه کنم؛
با خوابیدنم مشکلی ندارد،
ولی روز، برایش فرق میکند،
ناراحتش میکند.
عکسها و نامههای قدیمی را با اشتیاق،
جلوی چشمانم میگذارد.
اتفاقها را با هم قاطی میکند،
مهم و بیاهمیت را.
چشمانم را به سمتِ چیزهایی که
نخواستهام ببینم، میگردانَد،
و آنها را تا آخرِ عمر، به یادم میآورد.
در داستانهایش همیشه جوانترم.
خب، این خوب است،
اما چرا همیشه همان داستانها؟
پس چرا به هر آینهای که نگاه میکنم،
خبرهای متفاوتی برایم دارد؟
وقتی شانه بالا میاندازم،
عصبانی میشود
و با پیش کشیدن اشتباهات قدیمی،
انتقام میگیرد؛
اشتباهاتِ مهمی که به راحتی فراموش شدهاند.
به چشمانم نگاه میکند،
عکسالعملم را میبیند،
بعد، دلداریام میدهد:
میتوانست از این بدتر باشد.
میخواهد فقط برای او، و با او زندگی کنم؛
در یک اتاقِ تاریکِ قفل شده.
اما من هنوز در فکرِ خورشیدِ امروزم،
ابرهایی که در پیشاند،
جادههای پیشِ رو.
وقتهایی که از دستش خسته میشوم،
پیشنهاد میکنم از هم جدا شویم،
از حالا تا همیشه.
بعد او با دلسوزی لبخند میزند،
چون میداند که این
پایانِ من هم خواهد بود...
ویسواوا شیمبورسکا | شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
"سختی زندگی با خاطره"
برای خاطرهام شنوندهی بدی هستم.
میخواهد بیوقفه به صدایش گوش دهم؛
اما من عصبانی میشوم،
اعتراض میکنم،
گوش میدهم و نمیدهم.
بیرون میروم، برمیگردم،
و دوباره میروم.
میخواهد فقط و فقط به او توجه کنم؛
با خوابیدنم مشکلی ندارد،
ولی روز، برایش فرق میکند،
ناراحتش میکند.
عکسها و نامههای قدیمی را با اشتیاق،
جلوی چشمانم میگذارد.
اتفاقها را با هم قاطی میکند،
مهم و بیاهمیت را.
چشمانم را به سمتِ چیزهایی که
نخواستهام ببینم، میگردانَد،
و آنها را تا آخرِ عمر، به یادم میآورد.
در داستانهایش همیشه جوانترم.
خب، این خوب است،
اما چرا همیشه همان داستانها؟
پس چرا به هر آینهای که نگاه میکنم،
خبرهای متفاوتی برایم دارد؟
وقتی شانه بالا میاندازم،
عصبانی میشود
و با پیش کشیدن اشتباهات قدیمی،
انتقام میگیرد؛
اشتباهاتِ مهمی که به راحتی فراموش شدهاند.
به چشمانم نگاه میکند،
عکسالعملم را میبیند،
بعد، دلداریام میدهد:
میتوانست از این بدتر باشد.
میخواهد فقط برای او، و با او زندگی کنم؛
در یک اتاقِ تاریکِ قفل شده.
اما من هنوز در فکرِ خورشیدِ امروزم،
ابرهایی که در پیشاند،
جادههای پیشِ رو.
وقتهایی که از دستش خسته میشوم،
پیشنهاد میکنم از هم جدا شویم،
از حالا تا همیشه.
بعد او با دلسوزی لبخند میزند،
چون میداند که این
پایانِ من هم خواهد بود...
ویسواوا شیمبورسکا | شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
چگونه میتوان بیدار شد، بدون رنج؟
دوباره آغاز کرد، بیوحشت؟
خواب، مرا به آن سرزمینی بُرد
که در آن اثری از زندگی نیست
و من بیجان و بیروح میمانم
بیهیچ شور و اشتیاقی.
چگونه میتوان تکرار کرد،
روز از پس روز،
همان حکایت ناتمام را؟
چگونه میتوان تاب آورد
شباهت چیزهای ناگوارِ فردا را
با چیزهای ناخوشایند امروز؟
چگونه میتوانم خود را محافظت کنم
در برابر زخمها؟
زخمهایی که پیشامدها
در من پدید میآورند،
هر پیشامدی که یادآورِ زمین
و جنون بنفشاش است.
و بیش از همه آن زخمی که
لحظهبهلحظه،
خود بر خویشتن میزنم،
شکنجهگرِ انسان بیگناهی
که من نیستم.
پاسخی در کار نیست،
زندگی ستمکار است.
#کارلوس_دروموند_د_آندراده | برزیل، ۱۹۸۷-۱۹۰۳ | "Carlos Drummond de Andrade" |
برگردان: #ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
چگونه میتوان بیدار شد، بدون رنج؟
دوباره آغاز کرد، بیوحشت؟
خواب، مرا به آن سرزمینی بُرد
که در آن اثری از زندگی نیست
و من بیجان و بیروح میمانم
بیهیچ شور و اشتیاقی.
چگونه میتوان تکرار کرد،
روز از پس روز،
همان حکایت ناتمام را؟
چگونه میتوان تاب آورد
شباهت چیزهای ناگوارِ فردا را
با چیزهای ناخوشایند امروز؟
چگونه میتوانم خود را محافظت کنم
در برابر زخمها؟
زخمهایی که پیشامدها
در من پدید میآورند،
هر پیشامدی که یادآورِ زمین
و جنون بنفشاش است.
و بیش از همه آن زخمی که
لحظهبهلحظه،
خود بر خویشتن میزنم،
شکنجهگرِ انسان بیگناهی
که من نیستم.
پاسخی در کار نیست،
زندگی ستمکار است.
#کارلوس_دروموند_د_آندراده | برزیل، ۱۹۸۷-۱۹۰۳ | "Carlos Drummond de Andrade" |
برگردان: #ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎
"نفرت"
ببین چهطور هنوز تواناست
و چهقدر خوب، خودش را سرپا نگه داشته؛
نفرت، در قرنِ ما.
چهطور به راحتی از روی بلندترین موانع میپَرد.
چهطور به سرعت حمله میکند،
دنبالمان میآید و دستگیرمان میکند.
مانندِ حسهای دیگر نیست؛
همزمان، پیرتر و جوانتر از آنهاست.
خودش، به دلایلی که زندهاش نگه میدارند، زندگی میبخشد.
حتی وقتی میخوابد هم، کاملاً خواب نیست.
بیخوابی ضعیفش نمیکند، بلکه بر قدرتش میافزاید.
برایش این مذهب با مذهبِ دیگر فرقی ندارد-
فقط هرچیزی که موقعیت را برایش آماده کند،
در جای درست قرارَش دهد.
این سرزمین، یا سرزمینِ دیگر مهم نیست-
فقط هرچه که به شروعش کمک کند.
با عنوانِ عدالت و انصاف، کارش را شروع میکند
و بعد، خودش را پیش میبَرَد.
نفرت. نفرت.
از تماشای لذتِ عاشقانه، چهرهاش دَرهم میرود.
آه، این حسهای دیگر را نگاه کن-
این ضعیفهای بیحال.
مثلا کِی "برادری"
اینهمه آدم را جذبِ خودش کرده؟
تا به حال "ترحم" هیچ راهی را تا آخر رفته است؟
آیا "شک" توانسته تعدادِ زیادی از مردم را بیدار کند؟
فقط "نفرت" است که هرچه میخواهد، دارد!
باهوش، زبَردست، پُرکار.
لازم است همهی آهنگهایی را که ساخته نام ببریم؟
یا بگوییم چندصفحه به کتابهای تاریخ اضافه کرده؟
چند میدان و ورزشگاه را
با فرشی از آدمها پُر کرده؟
بیایید به خودمان دروغ نگوییم،
او میداند چهطور زیبایی بیافرینَد:
تابشِ باشکوهِ آتش در آسمانِ نیمهشب.
انفجارِ بینظیرِ بمبها در سپیدهدم.
نمیتوانی احساسِ ترحمبرانگیزِ تماشای ویرانهها را انکار کنی،
و خندهداریِ ستونی که از دلشان بیرون آمده است.
نفرت، استادِ تناقض است-
بينِ انفجارها و خاموشیِ مُردگان،
سرخیِ خون و سفیدیِ برف.
از همه مهمتر اینکه
از این تصویرِ تکراری خسته نمیشود:
تصویرِ جلادِ تَروتمیز
بالاسرِ قربانیِ لجنمالش.
همیشه آمادهی چالشهای جدید است.
اگر مجبور باشد مدتی صبر کند، صبر خواهد کرد.
میگویند کور است. کور؟
چشمانِ تیزبینِ یک تکتیرانداز را دارد؛
و مصمّم و پایدار، به آینده چشم میدوزد،
طوری که فقط او میتواند.
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
ببین چهطور هنوز تواناست
و چهقدر خوب، خودش را سرپا نگه داشته؛
نفرت، در قرنِ ما.
چهطور به راحتی از روی بلندترین موانع میپَرد.
چهطور به سرعت حمله میکند،
دنبالمان میآید و دستگیرمان میکند.
مانندِ حسهای دیگر نیست؛
همزمان، پیرتر و جوانتر از آنهاست.
خودش، به دلایلی که زندهاش نگه میدارند، زندگی میبخشد.
حتی وقتی میخوابد هم، کاملاً خواب نیست.
بیخوابی ضعیفش نمیکند، بلکه بر قدرتش میافزاید.
برایش این مذهب با مذهبِ دیگر فرقی ندارد-
فقط هرچیزی که موقعیت را برایش آماده کند،
در جای درست قرارَش دهد.
این سرزمین، یا سرزمینِ دیگر مهم نیست-
فقط هرچه که به شروعش کمک کند.
با عنوانِ عدالت و انصاف، کارش را شروع میکند
و بعد، خودش را پیش میبَرَد.
نفرت. نفرت.
از تماشای لذتِ عاشقانه، چهرهاش دَرهم میرود.
آه، این حسهای دیگر را نگاه کن-
این ضعیفهای بیحال.
مثلا کِی "برادری"
اینهمه آدم را جذبِ خودش کرده؟
تا به حال "ترحم" هیچ راهی را تا آخر رفته است؟
آیا "شک" توانسته تعدادِ زیادی از مردم را بیدار کند؟
فقط "نفرت" است که هرچه میخواهد، دارد!
باهوش، زبَردست، پُرکار.
لازم است همهی آهنگهایی را که ساخته نام ببریم؟
یا بگوییم چندصفحه به کتابهای تاریخ اضافه کرده؟
چند میدان و ورزشگاه را
با فرشی از آدمها پُر کرده؟
بیایید به خودمان دروغ نگوییم،
او میداند چهطور زیبایی بیافرینَد:
تابشِ باشکوهِ آتش در آسمانِ نیمهشب.
انفجارِ بینظیرِ بمبها در سپیدهدم.
نمیتوانی احساسِ ترحمبرانگیزِ تماشای ویرانهها را انکار کنی،
و خندهداریِ ستونی که از دلشان بیرون آمده است.
نفرت، استادِ تناقض است-
بينِ انفجارها و خاموشیِ مُردگان،
سرخیِ خون و سفیدیِ برف.
از همه مهمتر اینکه
از این تصویرِ تکراری خسته نمیشود:
تصویرِ جلادِ تَروتمیز
بالاسرِ قربانیِ لجنمالش.
همیشه آمادهی چالشهای جدید است.
اگر مجبور باشد مدتی صبر کند، صبر خواهد کرد.
میگویند کور است. کور؟
چشمانِ تیزبینِ یک تکتیرانداز را دارد؛
و مصمّم و پایدار، به آینده چشم میدوزد،
طوری که فقط او میتواند.
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
"شکنجه"
چیزی تغییر نکرده است،
بدن، جایگاه درد است،
مجبور است بخورد، نفس بکشد و بخوابد،
پوستِ نازکی دارد، و درست زیر آن،
خون در جریان است.
تعدادِ نسبتا خوبی دندان و ناخن دارد،
استخوانهایش میتوانند بشکنند،
مفصلهایش میتوانند کشیده شوند؛
در شکنجه، همهی این چیزها را در نظر میگیرند.
چیزی تغییر نکرده است،
بدن هنوز میلرزد،
همانطور که قبلا هم میلرزید،
قبل از اینکه روم به وجود بیاید
و بعد از آن،
در قرن بیستم،
قبل و بعد از مسیح.
شکنجهها همان است که بود،
فقط زمین کوچکتر شده است،
و هر اتفاقی که میافتد،
انگار پشتِ همین دیوار میافتد.
چیزی تغییر نکرده است،
جز اینکه آدمها بیشتر شدهاند
و جُرمهای جدیدی
به جُرمهای قبلی اضافه شدهاند -
جُرمهای واقعی، جُرمهای خیالی،
جُرمهایی که در دورهی کوتاهی جُرماند،
یا جُرمهایی که اصلا جُرم نیستند؛
اما گریهای که بدن با آن به شکنجهها جواب میدهد،
بسته به میزان و قدمتِ شکنجه،
همیشه گریهی بیگناهی بوده،
هست و خواهد بود.
چیزی تغییر نکرده است،
شاید به جز روشها، مراسم و رقصها.
با اینحال،
حالتِ دستهایی که سپرِ سَر میشوند،
همان است که بود.
بدن از درد به خود میپیچد،
کشیده میشود،
و با ناراحتی به جلو و عقب خم میشود.
وقتی ضربه میخورد، به زمین میافتد
و روی زانوهایش خم میشود،
کبود میشود، باد میکند،
خونریزی میکند و کف از دهانش بیرون میآید.
چیزی تغییر نکرده است،
جز جریانِ رودخانهها،
شکلِ جنگلها، ساحلها، بیابانها و یخچالها.
روحِ کوچک، بینِ این مناظر پرسه میزند،
ناپدید میشود، دوباره برمیگردد،
نزدیک میآید، دور میشود،
بیگانه نسبت به خود، دست نیافتنی،
یک لحظه مطمئن،
لحظهای دیگر نامطمئن از وجودِ خویشتن
درحالی که جسم
همیشه هست،
و هست،
و هست،
و جایی برای رفتن ندارد...
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
"شکنجه"
چیزی تغییر نکرده است،
بدن، جایگاه درد است،
مجبور است بخورد، نفس بکشد و بخوابد،
پوستِ نازکی دارد، و درست زیر آن،
خون در جریان است.
تعدادِ نسبتا خوبی دندان و ناخن دارد،
استخوانهایش میتوانند بشکنند،
مفصلهایش میتوانند کشیده شوند؛
در شکنجه، همهی این چیزها را در نظر میگیرند.
چیزی تغییر نکرده است،
بدن هنوز میلرزد،
همانطور که قبلا هم میلرزید،
قبل از اینکه روم به وجود بیاید
و بعد از آن،
در قرن بیستم،
قبل و بعد از مسیح.
شکنجهها همان است که بود،
فقط زمین کوچکتر شده است،
و هر اتفاقی که میافتد،
انگار پشتِ همین دیوار میافتد.
چیزی تغییر نکرده است،
جز اینکه آدمها بیشتر شدهاند
و جُرمهای جدیدی
به جُرمهای قبلی اضافه شدهاند -
جُرمهای واقعی، جُرمهای خیالی،
جُرمهایی که در دورهی کوتاهی جُرماند،
یا جُرمهایی که اصلا جُرم نیستند؛
اما گریهای که بدن با آن به شکنجهها جواب میدهد،
بسته به میزان و قدمتِ شکنجه،
همیشه گریهی بیگناهی بوده،
هست و خواهد بود.
چیزی تغییر نکرده است،
شاید به جز روشها، مراسم و رقصها.
با اینحال،
حالتِ دستهایی که سپرِ سَر میشوند،
همان است که بود.
بدن از درد به خود میپیچد،
کشیده میشود،
و با ناراحتی به جلو و عقب خم میشود.
وقتی ضربه میخورد، به زمین میافتد
و روی زانوهایش خم میشود،
کبود میشود، باد میکند،
خونریزی میکند و کف از دهانش بیرون میآید.
چیزی تغییر نکرده است،
جز جریانِ رودخانهها،
شکلِ جنگلها، ساحلها، بیابانها و یخچالها.
روحِ کوچک، بینِ این مناظر پرسه میزند،
ناپدید میشود، دوباره برمیگردد،
نزدیک میآید، دور میشود،
بیگانه نسبت به خود، دست نیافتنی،
یک لحظه مطمئن،
لحظهای دیگر نامطمئن از وجودِ خویشتن
درحالی که جسم
همیشه هست،
و هست،
و هست،
و جایی برای رفتن ندارد...
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
"شکنجه"
چیزی تغییر نکرده است،
بدن، جایگاه درد است،
مجبور است بخورد، نفس بکشد و بخوابد،
پوستِ نازکی دارد، و درست زیرِ آن،
خون در جریان است.
تعدادِ نسبتاً خوبی دندان و ناخن دارد،
استخوانهایش میتوانند بشکنند،
مفصلهایش میتوانند کشیده شوند؛
در شکنجه، همهی این چیزها را در نظر میگیرند.
چیزی تغییر نکرده است،
بدن هنوز میلرزد،
همانطور که قبلا هم میلرزید،
قبل از اینکه روم به وجود بیاید
و بعد از آن،
در قرن بیستم،
قبل و بعد از مسیح.
شکنجهها همان است که بود،
فقط زمین کوچکتر شده است،
و هر اتفاقی که میافتد،
انگار پشتِ همین دیوار میافتد.
چیزی تغییر نکرده است،
جز اینکه آدمها بیشتر شدهاند
و جُرمهای جدیدی
به جُرمهای قبلی اضافه شدهاند -
جُرمهای واقعی، جُرمهای خیالی،
جُرمهایی که در دورهی کوتاهی جُرماند،
یا جُرمهایی که اصلا جُرم نیستند؛
اما گریهای که بدن با آن به شکنجهها جواب میدهد،
بسته به میزان و قدمتِ شکنجه،
همیشه گریهی بیگناهی بوده،
هست و خواهد بود.
چیزی تغییر نکرده است،
شاید به جز روشها، مراسم و رقصها.
با اینحال،
حالتِ دستهایی که سپرِ سَر میشوند،
همان است که بود.
بدن از درد به خود میپیچد،
کشیده میشود،
و با ناراحتی به جلو و عقب خم میشود.
وقتی ضربه میخورد، به زمین میافتد
و روی زانوهایش خم میشود،
کبود میشود، باد میکند،
خونریزی میکند و کف از دهانش بیرون میآید.
چیزی تغییر نکرده است،
جز جریانِ رودخانهها،
شکلِ جنگلها، ساحلها، بیابانها و یخچالها.
روحِ کوچک، بینِ این مناظر پرسه میزند،
ناپدید میشود، دوباره برمیگردد،
نزدیک میآید، دور میشود،
بیگانه نسبت به خود، دست نیافتنی،
یک لحظه مطمئن،
لحظهای دیگر نامطمئن از وجودِ خویشتن
درحالی که جسم
همیشه هست،
و هست،
و هست،
و جایی برای رفتن ندارد...
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
چیزی تغییر نکرده است،
بدن، جایگاه درد است،
مجبور است بخورد، نفس بکشد و بخوابد،
پوستِ نازکی دارد، و درست زیرِ آن،
خون در جریان است.
تعدادِ نسبتاً خوبی دندان و ناخن دارد،
استخوانهایش میتوانند بشکنند،
مفصلهایش میتوانند کشیده شوند؛
در شکنجه، همهی این چیزها را در نظر میگیرند.
چیزی تغییر نکرده است،
بدن هنوز میلرزد،
همانطور که قبلا هم میلرزید،
قبل از اینکه روم به وجود بیاید
و بعد از آن،
در قرن بیستم،
قبل و بعد از مسیح.
شکنجهها همان است که بود،
فقط زمین کوچکتر شده است،
و هر اتفاقی که میافتد،
انگار پشتِ همین دیوار میافتد.
چیزی تغییر نکرده است،
جز اینکه آدمها بیشتر شدهاند
و جُرمهای جدیدی
به جُرمهای قبلی اضافه شدهاند -
جُرمهای واقعی، جُرمهای خیالی،
جُرمهایی که در دورهی کوتاهی جُرماند،
یا جُرمهایی که اصلا جُرم نیستند؛
اما گریهای که بدن با آن به شکنجهها جواب میدهد،
بسته به میزان و قدمتِ شکنجه،
همیشه گریهی بیگناهی بوده،
هست و خواهد بود.
چیزی تغییر نکرده است،
شاید به جز روشها، مراسم و رقصها.
با اینحال،
حالتِ دستهایی که سپرِ سَر میشوند،
همان است که بود.
بدن از درد به خود میپیچد،
کشیده میشود،
و با ناراحتی به جلو و عقب خم میشود.
وقتی ضربه میخورد، به زمین میافتد
و روی زانوهایش خم میشود،
کبود میشود، باد میکند،
خونریزی میکند و کف از دهانش بیرون میآید.
چیزی تغییر نکرده است،
جز جریانِ رودخانهها،
شکلِ جنگلها، ساحلها، بیابانها و یخچالها.
روحِ کوچک، بینِ این مناظر پرسه میزند،
ناپدید میشود، دوباره برمیگردد،
نزدیک میآید، دور میشود،
بیگانه نسبت به خود، دست نیافتنی،
یک لحظه مطمئن،
لحظهای دیگر نامطمئن از وجودِ خویشتن
درحالی که جسم
همیشه هست،
و هست،
و هست،
و جایی برای رفتن ندارد...
ویسواوا شیمبورسکا - شاعر لهستانی
برگردان: ملیحه بهارلو
کتاب: هیچچیز دوبار اتفاق نمیافتد
نشر: چشمه
#ویسواوا_شیمبورسکا
#ملیحه_بهارلو
@asheghanehaye_fatima
ما خوب و بد دنیا را شناختیم.
آنقدر کوچک است
که در یک دست جا میگیرد.
آنقدر ساده است
که میتواند با لبخندی توصیف شود.
واضح، مثلِ پژواکِ حقایقِ قدیمی در مناجات.
تاریخ با هیاهوی پیروزمندانه
به ما خوشآمد نگفت،
بلکه خاک در چشممان ریخت.
مقابلمان جادههای دوری بودند که به هیچکجا میرفتند.
آبهای مسموم، نانِ تلخ.
ویرانیهای جنگ،
چیزی است که از دنیا شناختیم.
آنقدر بزرگ است
که در یک دست جا میگیرد.
آنقدر سخت است
که میتواند با لبخندی توصیف شود.
عجیب و غریب،
مثلِ پژواکِ حقایقِ قدیمی در مناجات!
■شاعر: #ویسواوا_شیمبورسکا
برگردان: #ملیحه_بهارلو
📸●عکس: عکس دختر بچهی ۴ سالهی سوری که دوربین عکاسی خبرنگار خارجی را با اسلحه اشتباه گرفته و دستهای کوچکاش را به نشانهی تسلیم بالا برده است.
@asheghanehaye_fatima
ما خوب و بد دنیا را شناختیم.
آنقدر کوچک است
که در یک دست جا میگیرد.
آنقدر ساده است
که میتواند با لبخندی توصیف شود.
واضح، مثلِ پژواکِ حقایقِ قدیمی در مناجات.
تاریخ با هیاهوی پیروزمندانه
به ما خوشآمد نگفت،
بلکه خاک در چشممان ریخت.
مقابلمان جادههای دوری بودند که به هیچکجا میرفتند.
آبهای مسموم، نانِ تلخ.
ویرانیهای جنگ،
چیزی است که از دنیا شناختیم.
آنقدر بزرگ است
که در یک دست جا میگیرد.
آنقدر سخت است
که میتواند با لبخندی توصیف شود.
عجیب و غریب،
مثلِ پژواکِ حقایقِ قدیمی در مناجات!
■شاعر: #ویسواوا_شیمبورسکا
برگردان: #ملیحه_بهارلو
📸●عکس: عکس دختر بچهی ۴ سالهی سوری که دوربین عکاسی خبرنگار خارجی را با اسلحه اشتباه گرفته و دستهای کوچکاش را به نشانهی تسلیم بالا برده است.
@asheghanehaye_fatima
Telegram
attach 📎