چیزی درون سرم بگذشت،
چیزی مثلِ مراسمِ تدفین
و عزادارانی که در همهمهای
پس و پیش میکردند؛
آنقدر بر سرم پای کوفتند
که تو گویی واقعا چنین بود
و آنگاه که همگی نشستند؛
خادمی آمد، طبل بر دست
آنقدر بر آن کوبید و کوبید و کوبید،
که گویی هوش داشت بر وجودم
بدرود میگفت...
دگربار شنیدم که تابوتی را بلند کردند؛
آنگاه غژغژِ جانفرسایش
وجودم را گرفت
و آن چکمههای آشنایی
که صدای رژهشان فضا را پُر کرده بود
گویی تمامِ آسمانها ناقوس بودند
و تمامِ عالمِ تنهای من، گوش...
و اینجا من و خاموشی
و چیزی در هم فروریخته...
آنگاه زمین زیرِ پایم سست شد
و منطقم سستتر،
و اینجا آغازِ سقوطی بلند بود،
سقوطی بلند
گویی به ورطهای دیگر،
جایی که عقل عاجز شد
و جان، پُرهراس و آنگاه...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: فرهاد رستمی
I felt a Funeral, in my Brain,
And Mourners to and fro
Kept treading–treading–till it seemed
That Sense was breaking through–
And when they all were seated,
A Service, like a Drum–
Kept beating–beating–till I thought
My Mind was going numb–
And then I heard them lift a Box
And creak across my Soul
With those same Boots of Lead, again,
Then Space–began to toll,
As all the Heavens were a Bell,
And Being, but an Ear,
And I, and Silence, some strange Race
Wrecked, solitary, here–
And then a Plank in Reason, broke,
And I dropped down, and down–
And hit a World, at every plunge,
And Finished knowing–then–
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
@asheghanehaye_fatima
چیزی مثلِ مراسمِ تدفین
و عزادارانی که در همهمهای
پس و پیش میکردند؛
آنقدر بر سرم پای کوفتند
که تو گویی واقعا چنین بود
و آنگاه که همگی نشستند؛
خادمی آمد، طبل بر دست
آنقدر بر آن کوبید و کوبید و کوبید،
که گویی هوش داشت بر وجودم
بدرود میگفت...
دگربار شنیدم که تابوتی را بلند کردند؛
آنگاه غژغژِ جانفرسایش
وجودم را گرفت
و آن چکمههای آشنایی
که صدای رژهشان فضا را پُر کرده بود
گویی تمامِ آسمانها ناقوس بودند
و تمامِ عالمِ تنهای من، گوش...
و اینجا من و خاموشی
و چیزی در هم فروریخته...
آنگاه زمین زیرِ پایم سست شد
و منطقم سستتر،
و اینجا آغازِ سقوطی بلند بود،
سقوطی بلند
گویی به ورطهای دیگر،
جایی که عقل عاجز شد
و جان، پُرهراس و آنگاه...
امیلی دیکنسون - شاعر آمریکایی
برگردان: فرهاد رستمی
I felt a Funeral, in my Brain,
And Mourners to and fro
Kept treading–treading–till it seemed
That Sense was breaking through–
And when they all were seated,
A Service, like a Drum–
Kept beating–beating–till I thought
My Mind was going numb–
And then I heard them lift a Box
And creak across my Soul
With those same Boots of Lead, again,
Then Space–began to toll,
As all the Heavens were a Bell,
And Being, but an Ear,
And I, and Silence, some strange Race
Wrecked, solitary, here–
And then a Plank in Reason, broke,
And I dropped down, and down–
And hit a World, at every plunge,
And Finished knowing–then–
#Emily_Dickinson
#امیلی_دیکنسون
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
■شبهای سرکشی - شبهای سرکشی!
شبهای سرکشی - شبهای سرکشی!
اگر با تو میبودم
این شبهای سرکشی
شبهای عشرتِ ما میبود!
و بیهودهاند - بادها-
برای قلبی آرام گرفته در لنگرگاه،
بینیاز از راهنما...
و بیاعتنا به نقشهها.
پارو زنان بر عدن میرانم
آه، ای دریا!
کاش امشب
در تو، لنگر اندازم!
■Wild Nights — Wild Nights!
Wild Nights — Wild Nights!
Were I with thee
Wild Nights should be
Our luxury!
Futile — the Winds —
To a Heart in port —
Done with the Compass —
Done with the Chart!
Rowing in Eden —
Ah, the Sea!
Might I but moor — Tonight —
In Thee!
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #وحید_روشن
■شبهای سرکشی - شبهای سرکشی!
شبهای سرکشی - شبهای سرکشی!
اگر با تو میبودم
این شبهای سرکشی
شبهای عشرتِ ما میبود!
و بیهودهاند - بادها-
برای قلبی آرام گرفته در لنگرگاه،
بینیاز از راهنما...
و بیاعتنا به نقشهها.
پارو زنان بر عدن میرانم
آه، ای دریا!
کاش امشب
در تو، لنگر اندازم!
■Wild Nights — Wild Nights!
Wild Nights — Wild Nights!
Were I with thee
Wild Nights should be
Our luxury!
Futile — the Winds —
To a Heart in port —
Done with the Compass —
Done with the Chart!
Rowing in Eden —
Ah, the Sea!
Might I but moor — Tonight —
In Thee!
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #وحید_روشن
اکنون برایت میگویم خورشید چگونه
طلوع کرد
در هر دم تاری ابریشمین
برجها در یاقوت ارغوانی شناور شدند
و خبر چون دستهی سنجابها پراکنده شد
تپهها گره از کلاه گشودند
پرندگان آواز سر دادند
آنگاه آهسته به خود گفتم
«این دیگر خورشید است»
اما اینکه چگونه غروب کرد نمیدانم
گویی نردبانی ارغوانی بود
که دخترکان و پسرکان زرد
از آن مدام بالا میرفتند
و هنگامیکه بدانسو رسیدند
مدیر مدرسهای خاکستریپوش
میلههای غروب را بهآرامی برداشت
و همه را در پی خود کشاند
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #ضیا_موحد
@asheghanehaye_fatima
طلوع کرد
در هر دم تاری ابریشمین
برجها در یاقوت ارغوانی شناور شدند
و خبر چون دستهی سنجابها پراکنده شد
تپهها گره از کلاه گشودند
پرندگان آواز سر دادند
آنگاه آهسته به خود گفتم
«این دیگر خورشید است»
اما اینکه چگونه غروب کرد نمیدانم
گویی نردبانی ارغوانی بود
که دخترکان و پسرکان زرد
از آن مدام بالا میرفتند
و هنگامیکه بدانسو رسیدند
مدیر مدرسهای خاکستریپوش
میلههای غروب را بهآرامی برداشت
و همه را در پی خود کشاند
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #ضیا_موحد
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
چه غرق بحر باشد زورق من
چه رویاروی طوفانها؛
مسحور جزایر،
فرو افکنده بادبان ِ رام؛
کدام جادو مهار
گرفته ست او ؛
پیام چشم ِ مانده بر خلیج
این است
امیلی دیکنسون
برگردان: مصیب پیرنسری
#امیلی_دیکنسون
چه غرق بحر باشد زورق من
چه رویاروی طوفانها؛
مسحور جزایر،
فرو افکنده بادبان ِ رام؛
کدام جادو مهار
گرفته ست او ؛
پیام چشم ِ مانده بر خلیج
این است
امیلی دیکنسون
برگردان: مصیب پیرنسری
#امیلی_دیکنسون
چرا دوست دارم تو را؟
زیرا باد
جوابی از علف نمیخواهد
وقتی که میگذرد
تکان خوردناش حتمیست
زیرا او میداند
و تو نمیدانی
ما نمیدانیم
و این دانش
کفایتمان میکند
نور هرگز نمیپرسد از چشم
چرا پلک بستهای
داناست به خاطر اوست
که قادر به حرف زدن نیست
بیهیچ دلیلی
و بدون هیچ بحثی
طلوع خورشید
کاملام میکند
زیرا او طلوع خورشید است
من میبینمش
پس از اینروست
که دوست دارمت
Why do I love” You, Sir?
Because—
The Wind does not require the Grass
To answer—Wherefore when He pass
She cannot keep Her place.
Because He knows—and
Do not You—
And We know not—
Enough for Us
The Wisdom it be so—
The Lightning—never asked an Eye
Wherefore it shut—when He was by—
Because He knows it cannot speak—
And reasons not contained—
—Of Talk—
There be—preferred by Daintier Folk—
The Sunrise—Sire—compelleth Me—
Because He’s Sunrise—and I see—
Therefore—Then—
I love Thee—
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #حسین_خلیلی
@asheghanehaye_fatima
زیرا باد
جوابی از علف نمیخواهد
وقتی که میگذرد
تکان خوردناش حتمیست
زیرا او میداند
و تو نمیدانی
ما نمیدانیم
و این دانش
کفایتمان میکند
نور هرگز نمیپرسد از چشم
چرا پلک بستهای
داناست به خاطر اوست
که قادر به حرف زدن نیست
بیهیچ دلیلی
و بدون هیچ بحثی
طلوع خورشید
کاملام میکند
زیرا او طلوع خورشید است
من میبینمش
پس از اینروست
که دوست دارمت
Why do I love” You, Sir?
Because—
The Wind does not require the Grass
To answer—Wherefore when He pass
She cannot keep Her place.
Because He knows—and
Do not You—
And We know not—
Enough for Us
The Wisdom it be so—
The Lightning—never asked an Eye
Wherefore it shut—when He was by—
Because He knows it cannot speak—
And reasons not contained—
—Of Talk—
There be—preferred by Daintier Folk—
The Sunrise—Sire—compelleth Me—
Because He’s Sunrise—and I see—
Therefore—Then—
I love Thee—
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #حسین_خلیلی
@asheghanehaye_fatima
میوهی ممنوع را مزهییست
که باغهای مشروع را به سُخره میگیرد.
چه لذیذ لمیده است در پوسته
دانهیی که وظیفهاش فرو بسته!
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #سعید_سعیدپور
@asheghanehaye_fatima
که باغهای مشروع را به سُخره میگیرد.
چه لذیذ لمیده است در پوسته
دانهیی که وظیفهاش فرو بسته!
#امیلی_دیکنسون
برگردان: #سعید_سعیدپور
@asheghanehaye_fatima
گویند “زمان مرهم است”_
اما هرگز چنین نبوده -
دردهای واقعی عمیق تر می شوند
با گذر زمان،همچون عضلات که نیرومندتر
زمان محکی است برای رنجها -
و نه درمان -
اگر اینچنین بود
دیگر رنجی نبود-
شاعر : #امیلی_دیکنسون
مترجم سادات آهوان
@asheghanehaye_fatima
اما هرگز چنین نبوده -
دردهای واقعی عمیق تر می شوند
با گذر زمان،همچون عضلات که نیرومندتر
زمان محکی است برای رنجها -
و نه درمان -
اگر اینچنین بود
دیگر رنجی نبود-
شاعر : #امیلی_دیکنسون
مترجم سادات آهوان
@asheghanehaye_fatima
گویند “زمان مرهم است”_
اما هرگز چنین نبوده -
دردهای واقعی عمیق تر می شوند
با گذر زمان،همچون عضلات که نیرومندتر
زمان محکی است برای رنجها -
و نه درمان -
اگر اینچنین بود
دیگر رنجی نبود-
شاعر : #امیلی_دیکنسون
برگردان:سادات آهوان
@asheghanehaye_fatima
اما هرگز چنین نبوده -
دردهای واقعی عمیق تر می شوند
با گذر زمان،همچون عضلات که نیرومندتر
زمان محکی است برای رنجها -
و نه درمان -
اگر اینچنین بود
دیگر رنجی نبود-
شاعر : #امیلی_دیکنسون
برگردان:سادات آهوان
@asheghanehaye_fatima