@asheghanehaye_fatima
فصل عوض میشود
جای آلو را خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را دلتنگی...
علیرضا روشن
#علیرضا_روشن
فصل عوض میشود
جای آلو را خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را دلتنگی...
علیرضا روشن
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
تابوت اگر دو مرده را جا میداشت
من آنجا می بودم کنار تو
ما بنده گان ناگزیریم
اما
حالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمی است...
این درخت که اینک تکیه گاه توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتت
بمانی درختت می شوم
بمیری تابوتت ...
#علیرضا_روشن
تابوت اگر دو مرده را جا میداشت
من آنجا می بودم کنار تو
ما بنده گان ناگزیریم
اما
حالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمی است...
این درخت که اینک تکیه گاه توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتت
بمانی درختت می شوم
بمیری تابوتت ...
#علیرضا_روشن
...
در صدا کردن نام تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش میبودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمیرفتی»
من نام تو را
حذف به قرینهی
این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم...
#علیرضا_روشن
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
در صدا کردن نام تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش میبودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمیرفتی»
من نام تو را
حذف به قرینهی
این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم...
#علیرضا_روشن
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
از یک جایی به بعد
دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوتت راه بدی !
حتی اگه تنهایی کلافت کرده باشه ...
از یه جایی به بعد
وقتی کسی بهت میگه دوست دارم !
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری ...
از یه جایی به بعد
فقط یه حس داری !
حسِ بی تفاوتی ...
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ، ناراحت
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
دیگه دوس نداری هیچکس رو
به خلوتت راه بدی !
حتی اگه تنهایی کلافت کرده باشه ...
از یه جایی به بعد
وقتی کسی بهت میگه دوست دارم !
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری ...
از یه جایی به بعد
فقط یه حس داری !
حسِ بی تفاوتی ...
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن ها ، ناراحت
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
مثل فیلمی هستم که نگاهش میکنی تا بلکه خوابت ببرد
صدایش را خاموش میکنی
و تصویرش را برای خسته شدن چشمهایت نگاه میکنی
از من چیزی نمیفهمی
جز اینکه خودت آرام شوی و بخوابی.
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
صدایش را خاموش میکنی
و تصویرش را برای خسته شدن چشمهایت نگاه میکنی
از من چیزی نمیفهمی
جز اینکه خودت آرام شوی و بخوابی.
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
مثل آدمی شدهام که آتش گرفته،
اگر بایستد،
میسوزد،
اگر بدود،
بیشتر میسوزد.
@asheghanehaye_fatima
#علیرضا_روشن
اگر بایستد،
میسوزد،
اگر بدود،
بیشتر میسوزد.
@asheghanehaye_fatima
#علیرضا_روشن
به آغوش تعبیر نکن شاخه،
پرنده
پنجه بر تو حلقه میکند
که نیفتد
برایِ عشق
عاشق کافی است ..
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
پرنده
پنجه بر تو حلقه میکند
که نیفتد
برایِ عشق
عاشق کافی است ..
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
.
منم درختی که برگهایش را ریخت
تا تو ماه را از میان شاخههایش
تماشا کنی
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
منم درختی که برگهایش را ریخت
تا تو ماه را از میان شاخههایش
تماشا کنی
#علیرضا_روشن
@asheghanehaye_fatima
کندو نیستی
تا موم ِ نگاهت را عسل بگیرم
از شهد ِ زنبور ِ کوهستان ِ ترانههایم
کُندُر نیز نه
تا معبد ِ شعرم را
از عنبر ِ تحدب ِ مشرقی ِ چشمهای ِ تو خوشبو کنم
نه
تو مژگانت سیهسوارانِ صدهزار قبیلهی ِ وحشیست
شب
از صحرای ِ گندمرنگ ِ بخت ِ تو
ای پریروی ترکمنی
هزار شیرین ِ شبدیز سوار
نعلینهاشان از خزر
عنان ِ اسبهاشان در دست ِ باد
بر برهوت ِ من فرود آمدند
ایشان را تن پوش
پاییز ِ میلک بود
به دستیشان سُرمه و سرما
به دیگر دست
سرود ِ سرنوشت ِ تو
- نوشته بر طوماری از غان و از افرا -
بر من
با صوتی که آرامش ِ آبشاری ِ ریزش ِ چای در فنجان بود
این گونه خواندند:
دخترکی هست
تبار او از پاییز
نسبش سایهی ِ درخت ِ تادانه
زادگاه وی گردنههای ِ مه است
خانهاش در بلور ِ قندیل
دخترک را چشم
مفرغ ِ صخرههای ِ اساطیریست
و بلندای ِ گردنش
دریاچهی دو قوی ِ بی قرار
چشم در چشم ِ به رنگ ِ برگ ِ خزانش
با آن مصری مو این گونه بگو:
«طالعت آفتاب است
اما
در سرزمین تو
خورشید را شلاق میزنند»
او را بگو:
«لیلی ِ معرب ِ چشمت را دور باد
باردار ِ اشکها و باران شدن
با این همه زنهار
ای شیرین باستانی
که بخت لیلی
– در آن دیار که تو زادی –
ابن سلام است
و سهم ِ مجنون
کنده و زنجیر»
شیرینهای ِ مغموم ِ من این بگفتند
و قطره قطره
بی سرمهای که بر چشم کشیده باشند
به سرمای خاک فرو چکیدند
تا موطن ما
- همچنان -
گورستان اشکها باشد.
#علیرضا_روشن
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تا موم ِ نگاهت را عسل بگیرم
از شهد ِ زنبور ِ کوهستان ِ ترانههایم
کُندُر نیز نه
تا معبد ِ شعرم را
از عنبر ِ تحدب ِ مشرقی ِ چشمهای ِ تو خوشبو کنم
نه
تو مژگانت سیهسوارانِ صدهزار قبیلهی ِ وحشیست
شب
از صحرای ِ گندمرنگ ِ بخت ِ تو
ای پریروی ترکمنی
هزار شیرین ِ شبدیز سوار
نعلینهاشان از خزر
عنان ِ اسبهاشان در دست ِ باد
بر برهوت ِ من فرود آمدند
ایشان را تن پوش
پاییز ِ میلک بود
به دستیشان سُرمه و سرما
به دیگر دست
سرود ِ سرنوشت ِ تو
- نوشته بر طوماری از غان و از افرا -
بر من
با صوتی که آرامش ِ آبشاری ِ ریزش ِ چای در فنجان بود
این گونه خواندند:
دخترکی هست
تبار او از پاییز
نسبش سایهی ِ درخت ِ تادانه
زادگاه وی گردنههای ِ مه است
خانهاش در بلور ِ قندیل
دخترک را چشم
مفرغ ِ صخرههای ِ اساطیریست
و بلندای ِ گردنش
دریاچهی دو قوی ِ بی قرار
چشم در چشم ِ به رنگ ِ برگ ِ خزانش
با آن مصری مو این گونه بگو:
«طالعت آفتاب است
اما
در سرزمین تو
خورشید را شلاق میزنند»
او را بگو:
«لیلی ِ معرب ِ چشمت را دور باد
باردار ِ اشکها و باران شدن
با این همه زنهار
ای شیرین باستانی
که بخت لیلی
– در آن دیار که تو زادی –
ابن سلام است
و سهم ِ مجنون
کنده و زنجیر»
شیرینهای ِ مغموم ِ من این بگفتند
و قطره قطره
بی سرمهای که بر چشم کشیده باشند
به سرمای خاک فرو چکیدند
تا موطن ما
- همچنان -
گورستان اشکها باشد.
#علیرضا_روشن
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima