@asheghanehaye_fatima
به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره ی شب؟
به یکی هاله ی دود؟
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ی ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟
یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟
به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سپید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم؟
به یکی چشمه ی نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم......؟
#مهدی_سهیلی
به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره ی شب؟
به یکی هاله ی دود؟
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ی ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟
یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟
به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سپید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم؟
به یکی چشمه ی نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم......؟
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت
"شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود"
"عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت"
نغمه هامان در گلو بشکست و شادیها گریخت
مرغ رنگین بال عشق ما ره صحرا گرفت
بوسههای آتشین بر روی لبهامان فسرد
آشنائیهای ما رنگ جدایی ها گرفت
مرغ بخت آمد به بام خانه ام، اما پرید
دولت عشق ترا ایام داد اما گرفت
داستان چشم گریان مرا از شب بپرس
ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت
"جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت"
"عشق را از ما گرفت، اما چه نازیبا گرفت"
از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس
بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت...
#مهدی_سهیلی
بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت
"شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود"
"عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت"
نغمه هامان در گلو بشکست و شادیها گریخت
مرغ رنگین بال عشق ما ره صحرا گرفت
بوسههای آتشین بر روی لبهامان فسرد
آشنائیهای ما رنگ جدایی ها گرفت
مرغ بخت آمد به بام خانه ام، اما پرید
دولت عشق ترا ایام داد اما گرفت
داستان چشم گریان مرا از شب بپرس
ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت
"جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت"
"عشق را از ما گرفت، اما چه نازیبا گرفت"
از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس
بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت...
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
*
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .
*
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
*
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
*
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
*
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
*
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
*
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
*
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه ای صد رنگ است
*
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
*
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
#مهدی_سهیلی
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
*
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .
*
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
*
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
*
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
*
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
*
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
*
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
*
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه ای صد رنگ است
*
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
*
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
وای برمن...
تو همانی که امیدم بودی؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من؟
هرچه کوشم مگر این حادثه باور نکنم!
مى دود یاد خطاهای تو در باور من...!
#مهدی_سهیلی
وای برمن...
تو همانی که امیدم بودی؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من؟
هرچه کوشم مگر این حادثه باور نکنم!
مى دود یاد خطاهای تو در باور من...!
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima☘
به دانه دانهی اشکم نگاه کن ای ماه
که از ستاره فزونست اگر شماره کنی
به عشق در برت آیم اگر اجازه دهی
به شوق جان بسپارم اگر اشاره کنی
#مهدی_سهیلی
به دانه دانهی اشکم نگاه کن ای ماه
که از ستاره فزونست اگر شماره کنی
به عشق در برت آیم اگر اجازه دهی
به شوق جان بسپارم اگر اشاره کنی
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
اي آرزوي من!
تو آن هماي بخت مني کز ديار دور
پرپر زنان به کلبه ي من پر کشيده اي
بر بامم اي پرنده ي عرشي
خوش آمدي
در کلبه ام بمان ...
#مهدی_سهیلی
اي آرزوي من!
تو آن هماي بخت مني کز ديار دور
پرپر زنان به کلبه ي من پر کشيده اي
بر بامم اي پرنده ي عرشي
خوش آمدي
در کلبه ام بمان ...
#مهدی_سهیلی
مرا دلیست که هرگز،
به دلبری نَسپردم
در این خرابه ندانم،
چگونه خانه گرفتی...
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
به دلبری نَسپردم
در این خرابه ندانم،
چگونه خانه گرفتی...
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن
گر چه به غم ستاده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
#مهدی_سهیلی
هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن
گر چه به غم ستاده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
گفتم به دام اسیرم، گفتا که دانه با من
گفتم که آشیان کو؟ گفت آشیانه با من
گفتم که بی بهارم شوق ترانهام نیست
گفتا بیا به گلشن، شور ترانه با من
گفتم بهانهای نیست تا پر زنم به سویت
گفتا تو بال بگشا، راه بهانه با من
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید
گفتا که من جوانم، فکر جوانه با من
گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خود باش، تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتا تو شادمان باش، جور زمانه با من
گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم، گفتا نشانه با من
گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دور است
دستی به زلف خود زد، گفت آشیانه با من
گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر
گفتا که مهربان باد، اشک شبانه با من ...
#مهدی_سهیلی
گفتم به دام اسیرم، گفتا که دانه با من
گفتم که آشیان کو؟ گفت آشیانه با من
گفتم که بی بهارم شوق ترانهام نیست
گفتا بیا به گلشن، شور ترانه با من
گفتم بهانهای نیست تا پر زنم به سویت
گفتا تو بال بگشا، راه بهانه با من
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید
گفتا که من جوانم، فکر جوانه با من
گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خود باش، تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتا تو شادمان باش، جور زمانه با من
گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم، گفتا نشانه با من
گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دور است
دستی به زلف خود زد، گفت آشیانه با من
گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر
گفتا که مهربان باد، اشک شبانه با من ...
#مهدی_سهیلی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرام آرام🎼
#رضا_ملک_زاده🎙
#اجرای_گروهی...
گفتم شب مهتاب بیا،
نازکنان گفت:
آنجا که منم
حاجت مهتاب نباشد!
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima
#رضا_ملک_زاده🎙
#اجرای_گروهی...
گفتم شب مهتاب بیا،
نازکنان گفت:
آنجا که منم
حاجت مهتاب نباشد!
#مهدی_سهیلی
@asheghanehaye_fatima