.
با تو بودن خوبست
و کلام تو
وسوسهانگيز است
گفتگو با تو
مثل گرمای بخاری و نفسهای بلند آتش
میبرد چشم خيالم را
تا بيابانهای دورترين خاطرهها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها
اهتزازی دارند
که در آن گلها با اخترها رازی دارند...
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
با تو بودن خوبست
و کلام تو
وسوسهانگيز است
گفتگو با تو
مثل گرمای بخاری و نفسهای بلند آتش
میبرد چشم خيالم را
تا بيابانهای دورترين خاطرهها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها
اهتزازی دارند
که در آن گلها با اخترها رازی دارند...
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
گیسوانت را به من بسپار ...
میخواهم آواز تابداری بخوانم ...
که سایه بیفکند بر وطنم ..!
که ببارد ...
بر دانهای که مثل دلم ...
در عمق این جهنم سوزان ...
پنهان است ...!!
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
میخواهم آواز تابداری بخوانم ...
که سایه بیفکند بر وطنم ..!
که ببارد ...
بر دانهای که مثل دلم ...
در عمق این جهنم سوزان ...
پنهان است ...!!
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"-و شانهیِ برهنهی مهتابیات
جغرافیایِ حسرت و حیرت را
ترسیم میکند..
راز از خلالِ زلفت میتابد
وقتی زلالِ گردنت
از تیغزار بوسه پرآشوب گشته است.."
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
جغرافیایِ حسرت و حیرت را
ترسیم میکند..
راز از خلالِ زلفت میتابد
وقتی زلالِ گردنت
از تیغزار بوسه پرآشوب گشته است.."
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
.
.
گفتگو با تو
مثل نفسهای بلند آتش
میبرد چشم خیالم را
تا بیابانهای دورترین خاطرهها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها
اهتزازی دارند
که در آن گلها با اخترها رازی دارند...
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
.
گفتگو با تو
مثل نفسهای بلند آتش
میبرد چشم خیالم را
تا بیابانهای دورترین خاطرهها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندمها
اهتزازی دارند
که در آن گلها با اخترها رازی دارند...
#منوچهر_آتشی
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
تو مرا جست و جو می کنی يا من ترا ای چشم شيرين دلربا،
همه روياهايم را نيلوفری کرده ای
و همه خيال هايم را به بوی شراب آغشته ای
همه جا
گرمای خانه و جان و جهان است حضورت،
ولی چشم که باز می کنم
نمی بينمت ديگر
با آن که می دانم
تو می بينيّم همه جا
من شيدای توام
يا تو مرا گرفته ای به بازوی سودا
ای چشم شيرين بی پروا
#منوچهر_آتشی
@asheghanehaye_fatima
همه روياهايم را نيلوفری کرده ای
و همه خيال هايم را به بوی شراب آغشته ای
همه جا
گرمای خانه و جان و جهان است حضورت،
ولی چشم که باز می کنم
نمی بينمت ديگر
با آن که می دانم
تو می بينيّم همه جا
من شيدای توام
يا تو مرا گرفته ای به بازوی سودا
ای چشم شيرين بی پروا
#منوچهر_آتشی
@asheghanehaye_fatima
نامت
گلواژهای به سپیدای ماهتاب و سپیده است
با عطر باغ اطلسی
و دشتهای گرم شببوهای دشتستان.
نامت گلِ هزار بهارِ نیامده است
نامت تمام شبهایم
و گسترهی خمیدهی رویاهایم را
پُر میکند
و در دهانام
مانند ماه در حوض
مَد میشود.
نامت در چشمانم
چون لاله، سرخ
چون نسترن، سپید
و مثل سرو، سبز میایستد.
نامت پلکهایم را در میگیرد
نامت در جانم
گُر میگیرد...
#منوچهر_آتشی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
گلواژهای به سپیدای ماهتاب و سپیده است
با عطر باغ اطلسی
و دشتهای گرم شببوهای دشتستان.
نامت گلِ هزار بهارِ نیامده است
نامت تمام شبهایم
و گسترهی خمیدهی رویاهایم را
پُر میکند
و در دهانام
مانند ماه در حوض
مَد میشود.
نامت در چشمانم
چون لاله، سرخ
چون نسترن، سپید
و مثل سرو، سبز میایستد.
نامت پلکهایم را در میگیرد
نامت در جانم
گُر میگیرد...
#منوچهر_آتشی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
بنویس: «میآیم»
تا آشیانه به گام و به دست و سلام
آراسته شود.
بنویس «میآیم»
تا کاج روبهرو
معنی شود به شعرِ حضور و بانگ کلاغ
در وزن برف
و چشمهای مارال
این آسمان تیرهٔ مبهم را
پایین بوم پنجره امضا کند: «زلال».
ننوشتی
و آشیانه در غبارِ کدورت ماند
ننوشتی،
تا اَبروی تاق، پیر شد
ننوشتی
و آستانه طعم گامهای تو را
از یاد برد.
ننوشتی «میآیم»
تا آستانه جشن بگیرد به گام و دست و سلام.
#منوچهر_آتشی
@asheghanehaye_fatima
تا آشیانه به گام و به دست و سلام
آراسته شود.
بنویس «میآیم»
تا کاج روبهرو
معنی شود به شعرِ حضور و بانگ کلاغ
در وزن برف
و چشمهای مارال
این آسمان تیرهٔ مبهم را
پایین بوم پنجره امضا کند: «زلال».
ننوشتی
و آشیانه در غبارِ کدورت ماند
ننوشتی،
تا اَبروی تاق، پیر شد
ننوشتی
و آستانه طعم گامهای تو را
از یاد برد.
ننوشتی «میآیم»
تا آستانه جشن بگیرد به گام و دست و سلام.
#منوچهر_آتشی
@asheghanehaye_fatima
با من
از آفتابهای فراوان میگویند
اما من
این جا بر پشتهای
در مه نشستهام
بی انتظار طلوعی
زخمی یا شقایقی در مه
یا زنی در باران؟
دوستم بدار یا دوستش دارم؟
از من مپرس
سهم من از تمام حقیقت ،
همین اندکی تردید است
#منوچهر_آتشی.
@asheghanehaye_fatima
از آفتابهای فراوان میگویند
اما من
این جا بر پشتهای
در مه نشستهام
بی انتظار طلوعی
زخمی یا شقایقی در مه
یا زنی در باران؟
دوستم بدار یا دوستش دارم؟
از من مپرس
سهم من از تمام حقیقت ،
همین اندکی تردید است
#منوچهر_آتشی.
@asheghanehaye_fatima
نامی تازه برايت بر میگزينم
که من بدانم و تو فقط
نامی که از ميان برگهای شعر من پر بکشد
چهچهی بزند يا سوتی بلند
عشوهای بگشايد به شکفتن غنچهوار
اشکی از عذار فروچکاند
و هرکس گمان کند که مخاطب اوست
اما فقط من و تو يقين کنيم
عاشقان میتوانند
نمیتوان با يک دل دو عشق را از گردنهها گذراند
اگر میخواهی بميرم
خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندی بخلان در جانم
يا انگشتی بگذار بر لبانم
همين
عاشقان میتوانند
#منوچهر_آتشی
@asheghanehaye_fatima
که من بدانم و تو فقط
نامی که از ميان برگهای شعر من پر بکشد
چهچهی بزند يا سوتی بلند
عشوهای بگشايد به شکفتن غنچهوار
اشکی از عذار فروچکاند
و هرکس گمان کند که مخاطب اوست
اما فقط من و تو يقين کنيم
عاشقان میتوانند
نمیتوان با يک دل دو عشق را از گردنهها گذراند
اگر میخواهی بميرم
خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندی بخلان در جانم
يا انگشتی بگذار بر لبانم
همين
عاشقان میتوانند
#منوچهر_آتشی
@asheghanehaye_fatima
کجای جهان بگذارمت
تا زیباتر شود آن جا؟
ستاره به ستاره
به جادوی ذهن و بال شهاب
گردانده ام
کاکل گلبویت را
به هر ستاره
تاری داده ام
طره ای به هر منظومه
به هر کهکشان دسته ای
به کیهان
عطری داده ام
که می گردد گیج
گرد خویش.
کوچه به کوچه رفته ام
شهر به شهر
دیار به دیار
نامت را
به یاد هر پنجره آورده ام
به یاد هر چار راه
به یاد هر بندر
وفرودگاه
تا نظام یافته
آشنایی ها
نظام یافته
تپش ها
و جهانی شده
زبان اندوه.
برگ به برگ
برده ام طراوت رخسارت را
-با بال پروانه و تار موی نسیم-
درخت به درخت
و جنگل به جنگل
وسبزینه ی جانت را
قسمت کرده ام
میان خشک های جهان
تا جان یافته باشد هر چیز
و ایستاده باشد هر چیز
کمربسته
برابر بلندای خرمت.
کجای جهان بگذارمت
تا زیباتر شود آن جا؟
برگ به برگ و ساقه به ساقه
به باغ های جهان داده ام
نامت را
و چشمانت را
به آسمان داده ام
تا ببینی مرا هم
که نمی بینم جز تو را
با هزار چشم و هزار ستاره ی مساماتم.
#منوچهر_آتشی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima
تا زیباتر شود آن جا؟
ستاره به ستاره
به جادوی ذهن و بال شهاب
گردانده ام
کاکل گلبویت را
به هر ستاره
تاری داده ام
طره ای به هر منظومه
به هر کهکشان دسته ای
به کیهان
عطری داده ام
که می گردد گیج
گرد خویش.
کوچه به کوچه رفته ام
شهر به شهر
دیار به دیار
نامت را
به یاد هر پنجره آورده ام
به یاد هر چار راه
به یاد هر بندر
وفرودگاه
تا نظام یافته
آشنایی ها
نظام یافته
تپش ها
و جهانی شده
زبان اندوه.
برگ به برگ
برده ام طراوت رخسارت را
-با بال پروانه و تار موی نسیم-
درخت به درخت
و جنگل به جنگل
وسبزینه ی جانت را
قسمت کرده ام
میان خشک های جهان
تا جان یافته باشد هر چیز
و ایستاده باشد هر چیز
کمربسته
برابر بلندای خرمت.
کجای جهان بگذارمت
تا زیباتر شود آن جا؟
برگ به برگ و ساقه به ساقه
به باغ های جهان داده ام
نامت را
و چشمانت را
به آسمان داده ام
تا ببینی مرا هم
که نمی بینم جز تو را
با هزار چشم و هزار ستاره ی مساماتم.
#منوچهر_آتشی
#عزیز_روزهام
@asheghanehaye_fatima