عاشقانه های فاطیما
819 subscribers
21.2K photos
6.5K videos
276 files
2.94K links
منتخب بهترین اشعار عاشقانه دنیا
عشق
گلایه
دلتنگی
اعتراض
________________
و در پایان
آنچه که درباره‌ی خودم
می‌توانم بگویم
این است:
من شعری عاشقانه‌ام
در جسمِ یک زن.
الکساندرا واسیلیو

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه‌هایی که
لبخند و بوسه را آزاد می‌خواهند..
Download Telegram
.@asheghanehaye_fatima
.
.
گمان میکنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان میکنی
... اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
:جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند
تقدیر چنین نیست؟



#گراناز_موسوی
@asheghanehaye_fatima
.
.
.
گمان میکنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان میکنی
... اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
:جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند
تقدیر چنین نیست؟



#گراناز_موسوی
@asheghanehaye_fatima

لبانت لات
چشمانت هُبَل
و اما سیبِ پر گناهِ گلویت
شانه‌هایت عُزّیٰ
کنارِ اورادِ تنت مبعوث می‌شوم
آغوشِ تو حرای من است
‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید به آغازِ فصلِ سرد!
بتکده تنِ این مرد را
لب به لب
مُهر می‌کنم
همانا این کعبه بر همه جز من تعطیل است
تعطیلا!
منی که از این پس دیگر
فقط یک میمِ معطل است و
نونی که تنها در تنورِ بی جهنمش
می‌خواهد تا همیشه بسوزد
و این آیه‌های بی‌تاب هرگز باطل نمی‌شود
و خدا بر عقوبتِ پر عذابِ این جنون شهادت داد
شهادت دادنی!


#گراناز_موسوی
اگر تنها

نيم روزے بہ پايان
جهان باقى است

دستانم را بگير

تا از برهوت حرف بگذريم
و پا برهنہ در هم رها شويم ...



#گراناز_موسوی

@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima




حتا تمام ابرهای جهان را به تن كنم 
باز ردایی به دوش‌ام می‌افكنند 
تا برهنه نباشم!
این‌جا نیمه‌ی تاریك ماه است
دستی كه سیلی می‌زند 
نمی‌داند
گاهی ماهی تُنگ 
عاشق نهنگ می‌شود
بی‌هوده سرم داد می‌كشند 
نمی‌دانند
دیگر ماهی شده‌ام 
و رودخانه‌ات از من گذشته است..
نمی‌خواهم بیابان‌های جهان را به تن كنم
و در سیاره‌ای كه هنوز رصد نكرده‌اند 
                                 نفس بكشم 
حتا اگر باد را به انگشت‌نگاری ببرند 
رد بوسه‌ات را پیدا نمی‌كنند

به كوچه باید رفت 
گرچه ماشین‌ها
از میان ما و آفتاب می‌گذرند 
به كوچه باید رفت 
این همه آسمان در پنجره جا نمی‌شود.

می‌خواهم در جنوبی‌ترین جایِ روحت 
                                  آفتاب بگیرم 
چراغ سقفی
به درد شیطان هم نمی‌خورد! 
آن‌كه پرده را می‌كشد 
نمی‌داند
 همیشه صدای كسی كه آن سوی خط ایستاده 
                       فردا می‌رسد
بگذار هر چه می‌خواهند 
                     چفت در را بیندازند
امشب از نیمه‌ی تاریك ماه می‌آیم 
 و تمام پرده‌ها و رداها را 
تكه تكه خواهم كرد 
بگذار برای بادبادك و شب‌تاب هم
اتاقی حوالی جهنم اجاره كنند 
من هم خواهم رفت 
می‌خواهم پیراهن‌ام را به آفتاب بدهم.


#گراناز_موسوی
@asheghanehaye_fatima

لبانت لات
چشمانت هُبَل
و اما سیبِ پر گناهِ گلویت
شانه‌هایت عُزّیٰ
کنارِ اورادِ تنت مبعوث می‌شوم
آغوشِ تو حرای من است
‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید به آغازِ فصلِ سرد!
بتکده تنِ این مرد را
لب به لب
مُهر می‌کنم
همانا این کعبه بر همه جز من تعطیل است
تعطیلا!
منی که از این پس دیگر
فقط یک میمِ معطل است و
نونی که تنها در تنورِ بی جهنمش
می‌خواهد تا همیشه بسوزد
و این آیه‌های بی‌تاب هرگز باطل نمی‌شود
و خدا بر عقوبتِ پر عذابِ این جنون شهادت داد
شهادت دادنی!


#گراناز_موسوی
@asheghanehaye_fatima


من
نه آدم‌ام نه گنجشک
اتفاقی كوچک‌ام
هربار می‌افتم
دوتكه می‌شوم
نيمی را باد می‌برد
نيمی را مردی كه نمی‌شناسم.

■●شاعر: #گراناز_موسوی
@asheghanehaye_fatima



■جیغِ پنجره

آن‌سوی شیشه‌ها
آفتاب که نه
چیزی شبیه تکرار
در حنجره‌ی کلاغانِ جوان
اعلام می‌شود

پنجره را باز می‌شوم
کجایید سال‌های خیس
تقویم‌های معطل
جوانیِ مچاله‌ی ما؟

گنجشکی که خاطرِ آسمان را
بسیار می‌خواست
روی سیم برق
غروب کرده است
پاسخِ پنجره که نه
پرده می‌شوم.

■●شاعر: #گراناز_موسوی
@asheghanehaye_fatima



حرف های روپوش سرمه ای 

حتا تمام ابرهای جهان را به تن كنم 
باز ردایی به دوشم می افكنند 
تا برهنه نباشم
این جا نیمه ی تاریك ماه است
دستی كه سیلی می زند 
نمی داند
گاهی ماهی تنگ 
عاشق نهنگ می شود
بی هوده سرم داد می كشند 
نمی دانند
دیگر ماهی شده ام 
و رودخانه ات از من گذشته است 
نمی خواهم بیابان های جهان را به تن كنم
و در سیاره ای كه هنوز رصد نكرده اند 
                                                نفس بكشم 
حتا اگر باد را به انگشت نگاری ببرند 
رد بوسه ات را پیدا نمی كنند

به كوچه باید رفت 
گرچه ماشین ها از میان ما و آفتاب می گذرند 
به كوچه باید رفت 
این همه آسمان در پنجره جا نمی شود.

می خواهم در جنوبی ترین جای روحت 
                                        آفتاب بگیرم 
چراغ سقفی به درد شیطان هم نمی خورد 
آن كه پرده را می كشد 
                                نمی داند
 همیشه صدای كسی كه آن سوی خط ایستاده 
                                                فردا می رسد
بگذار هر چه می خواهند 
                                 چفت در را بیندازند
امشب از نیمه ی تاریك ماه می آیم 
 وتمام پرده ها و رداها را 
تكه تكه خواهم كرد 
بگذار برای بادبادك و شب تاب هم
اتاقی حوالی جهنم اجاره كنند 
من هم خواهم رفت 
می خواهم پیراهنم را به آفتاب بدهم.          

#گراناز_موسوی
چرا همیشه زنی را نشانه می‌گیرید
كه قلبی به پیراهن‌اش سنجاق كرده است؟

این‌جا همیشه پرواز معطل است
در تیر و كمان كوچه‌های جنگ
یا دامن گل‌دار تناب رخت

به هرحال شب‌پره‌ها پیر می‌شوند
دست‌کم عكس كودكی‌ام را پس بدهید!
غریب‌تر از بادبادكی كه در گنجه ماند
مهر می‌خورم و دل‌ام برای خانه تنگ می‌شود
آنتن آسمان را نشانه می‌رود
اما
بربند رخت پیراهن‌ام
خدا را بغل گرفته است

#گراناز_موسوی

@asheghanehaye_fatima
گمان میکنی آیا 

اگر چنین در آغوشت بگیرم ..

و در آفتابی ترین روز پنهان شویم ..

عصر جمعه پیدایمان کند؟! .. 

#گراناز_موسوی
#عزیز_روزهام

@asheghanehaye_fatima