| یادداشت روزانه |
1.51K subscribers
2.71K photos
83 videos
29 files
96 links
Download Telegram
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی
.
گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان
چون تو به جای جانم بر جای جان نشستی
.
گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم
یعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی
.
چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد
در خون دل نشاندی در لامکان نشستی
.
من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها
در زیر خدر عزت چندان نهان نشستی
.
گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان بس بی نشان نشستی
.
برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم که با من در امتحان نشستی
.
تا من تو را بدیدم دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم تا در جهان نشستی
.
عطار عاشق از تو زین بیش صبر نکند
نبود روا که چندین بی عاشقان نشستی
.
#عطار
@yad_dasht
8
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

#مولانا
@yad_dasht
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

#حافظ
@yad_dasht
3
صبر و قرار من با تو می‌رود و می‌آید
این چه صبر است که در دل عاشق، دگرست

#سعدی
@yad_dasht
1
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

#حافظ
@yad_dasht
8
سوی من شادی نیاید،تا نیایم سوی تو
روی شادی آن زمان بینم که بینم روی تو
.
من دلی دارم که در وی روی شادی هیچ نیست
غیر از آن ساعت که آرد باد صبحم بوی تو
.
هر کسی از غم پناه خود به جایی می‌برد
من چو غم بینم روم شادی‌کنان در کوی تو
.
چشم ترکت را غلامان گر چه بسیارند، لیک
زین غلامان مقبل آن خالست و مخلص موی تو
.
من به غم خوردن نهادم گردن بیچارگی
زانکه کس شادی نبیند در جهان از خوی تو
.
اوحدی، تن در شب غم ده، کزین شیرین‌لبان
روز شادی کس نخواهد کرد جست و جوی تو
.
#اوحدی
@yad_dasht
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم...!
#سعدی
4
| یادداشت روزانه |
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم...! #سعدی
تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
.
پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
.
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکنم دیده که من دیده از او برنکنم
.
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
.
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
.
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
.
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
.
گر به خون تشنه‌ای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
.
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
.
شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
.
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آنست که شوری به جهان درفکنم
.
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
.
#سعدی
3
نه تو گفتی که «به جای آرم» و گفتم که «نیاری»
عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
.
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت
کشتن اولاتر از آن که‌م به جراحت بگذاری
.
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟
من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری؟
.
کس چنین روی ندارد، تو مگر حور بهشتی
وز کس این بوی نیاید، مگر آهوی تتاری؟
.
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند؟
همچو بر خرمن گل قطرهٔ باران بهاری
.
طوطیان دیدم و خوش‌تر ز حدیثت نشنیدم
شکرست آن، نه دهان و لب و دندان که تو داری
.
ای خردمند که گفتی «نکنم چشم به خوبان»
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟
.
آرزو می‌کُندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
.
هم اگر عمر بوَد، دامن کامی به کف آید
که گل از خار همی آید و صبح از شب تاری
.
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد
خوش بوَد هر چه تو گویی و شکر هر چه تو
.
#سعدی
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنِ آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟
#سعدی
2
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‌کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می‌کند
.
همتم تا می‌رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‌کند
.
بلبلی در سینه می‌نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‌فشانی می‌کند
.
ما به داغ عشقبازی‌ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‌پرانی می‌کند
.
نای ما خامش ولی این زهرهٔ شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‌کند
.
گر زمین دودِ هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‌کند
.
سال‌ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‌کند
.
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‌کند
.
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‌رسد با من خزانی می‌کند
.
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند
.
می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند
.
شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می‌کند
.
#شهریار
@yad_dasht
4
گویی مردمان دیگری وارد کرده‌اند و ما در وطن بیگانه‌ایم. دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت می‌میرند. دندانم کندند تا نگویم و چشمم تا نبینم، اما پا را وانهاده‌اند که ترک وطن کنم…

طومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی (۱۳۶۵)
@yad_dasht
6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر ايران به جز ويران‌سرا نيست،
من اين ويران‌سرا را دوست دارم

#حسین_پژمان_بختیاری
@yad_dasht
4
اگر ايران به جز ويران‌سرا نيست،
من اين ويران‌سرا را دوست دارم

اگر تاريخ ِ ما افسانه‌ رنگ است،
من اين افسانه‌ها را دوست دارم

نوای ِ نای ِ ما گر جان‌گداز است،
من اين نای و نوا را دوست دارم

اگر آب و هوايش دل‌نشين نيست،
من اين آب و هوا را دوست دارم

به شوق ِ خار ِ صحراهای ِ خشکش،
من اين فرسوده‌پا را دوست دارم

من اين دل‌کش زمين را خواهم از جان
من اين روشن‌سما را دوست دارم

اگر بر من ز ايراني رود زور،
من اين زورآزما را دوست دارم

اگر آلوده ‌دامانيد، اگر پاک!
من ای مردم، شما را دوست دارم !



حسین پژمان بختیاری
@yad_dasht
10
‏که دست ظلم نماند چنین که هست دراز
#سعدی
@yad_dasht
7👎2
| یادداشت روزانه |
‏که دست ظلم نماند چنین که هست دراز #سعدی @yad_dasht
جزای نیک و بد خلق با خدای انداز
که دست ظلم نماند چنین که هست دراز
.
تو راستی کن و با گردش زمانه بساز
که مکر هم به خداوند مکر گردد باز
#سعدی
@ya_dasht
9👎2
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیش‌ترند 🖤🕊
15😢1