جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی
.
گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان
چون تو به جای جانم بر جای جان نشستی
.
گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم
یعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی
.
چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد
در خون دل نشاندی در لامکان نشستی
.
من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها
در زیر خدر عزت چندان نهان نشستی
.
گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان بس بی نشان نشستی
.
برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم که با من در امتحان نشستی
.
تا من تو را بدیدم دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم تا در جهان نشستی
.
عطار عاشق از تو زین بیش صبر نکند
نبود روا که چندین بی عاشقان نشستی
.
#عطار
@yad_dasht
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی
.
گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان
چون تو به جای جانم بر جای جان نشستی
.
گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم
یعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی
.
چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد
در خون دل نشاندی در لامکان نشستی
.
من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها
در زیر خدر عزت چندان نهان نشستی
.
گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان بس بی نشان نشستی
.
برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم که با من در امتحان نشستی
.
تا من تو را بدیدم دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم تا در جهان نشستی
.
عطار عاشق از تو زین بیش صبر نکند
نبود روا که چندین بی عاشقان نشستی
.
#عطار
@yad_dasht
❤8
❤3
❤1
❤8
سوی من شادی نیاید،تا نیایم سوی تو
روی شادی آن زمان بینم که بینم روی تو
.
من دلی دارم که در وی روی شادی هیچ نیست
غیر از آن ساعت که آرد باد صبحم بوی تو
.
هر کسی از غم پناه خود به جایی میبرد
من چو غم بینم روم شادیکنان در کوی تو
.
چشم ترکت را غلامان گر چه بسیارند، لیک
زین غلامان مقبل آن خالست و مخلص موی تو
.
من به غم خوردن نهادم گردن بیچارگی
زانکه کس شادی نبیند در جهان از خوی تو
.
اوحدی، تن در شب غم ده، کزین شیرینلبان
روز شادی کس نخواهد کرد جست و جوی تو
.
#اوحدی
@yad_dasht
روی شادی آن زمان بینم که بینم روی تو
.
من دلی دارم که در وی روی شادی هیچ نیست
غیر از آن ساعت که آرد باد صبحم بوی تو
.
هر کسی از غم پناه خود به جایی میبرد
من چو غم بینم روم شادیکنان در کوی تو
.
چشم ترکت را غلامان گر چه بسیارند، لیک
زین غلامان مقبل آن خالست و مخلص موی تو
.
من به غم خوردن نهادم گردن بیچارگی
زانکه کس شادی نبیند در جهان از خوی تو
.
اوحدی، تن در شب غم ده، کزین شیرینلبان
روز شادی کس نخواهد کرد جست و جوی تو
.
#اوحدی
@yad_dasht
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم...!
#سعدی
#سعدی
❤4
| یادداشت روزانه |
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم...! #سعدی
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
.
پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
.
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکنم دیده که من دیده از او برنکنم
.
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
.
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
.
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
.
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
.
گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
.
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
.
شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
.
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آنست که شوری به جهان درفکنم
.
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
.
#سعدی
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
.
پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
.
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکنم دیده که من دیده از او برنکنم
.
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
.
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
.
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
.
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
.
گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
.
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
.
شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
.
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آنست که شوری به جهان درفکنم
.
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
.
#سعدی
❤3
| یادداشت روزانه |
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم . پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم . ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم دیده که من دیده از او برنکنم . خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست دشمن…
غزل شماره ۴۰۹ سعدی
حمیدرضا محمدی
غزل ۴۰۹ به خوانش حمیدرضا محمدی
@yad_dasht
@yad_dasht
❤2
نه تو گفتی که «به جای آرم» و گفتم که «نیاری»
عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
.
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت
کشتن اولاتر از آن کهم به جراحت بگذاری
.
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟
من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری؟
.
کس چنین روی ندارد، تو مگر حور بهشتی
وز کس این بوی نیاید، مگر آهوی تتاری؟
.
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند؟
همچو بر خرمن گل قطرهٔ باران بهاری
.
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم
شکرست آن، نه دهان و لب و دندان که تو داری
.
ای خردمند که گفتی «نکنم چشم به خوبان»
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟
.
آرزو میکُندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
.
هم اگر عمر بوَد، دامن کامی به کف آید
که گل از خار همی آید و صبح از شب تاری
.
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد
خوش بوَد هر چه تو گویی و شکر هر چه تو
.
#سعدی
عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
.
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت
کشتن اولاتر از آن کهم به جراحت بگذاری
.
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟
من گرفتار کمندم، تو چه دانی که سواری؟
.
کس چنین روی ندارد، تو مگر حور بهشتی
وز کس این بوی نیاید، مگر آهوی تتاری؟
.
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند؟
همچو بر خرمن گل قطرهٔ باران بهاری
.
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم
شکرست آن، نه دهان و لب و دندان که تو داری
.
ای خردمند که گفتی «نکنم چشم به خوبان»
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟
.
آرزو میکُندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری
.
هم اگر عمر بوَد، دامن کامی به کف آید
که گل از خار همی آید و صبح از شب تاری
.
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد
خوش بوَد هر چه تو گویی و شکر هر چه تو
.
#سعدی
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنِ آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟
#سعدی
#سعدی
❤2
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
.
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
.
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
.
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
.
نای ما خامش ولی این زهرهٔ شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
.
گر زمین دودِ هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
.
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
.
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
.
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
.
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
.
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
.
شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند
.
#شهریار
@yad_dasht
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
.
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
.
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
.
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
.
نای ما خامش ولی این زهرهٔ شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
.
گر زمین دودِ هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
.
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
.
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
.
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
.
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
.
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
.
شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند
.
#شهریار
@yad_dasht
❤4
| یادداشت روزانه |
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند . همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند . بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند . ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😍5
گویی مردمان دیگری وارد کردهاند و ما در وطن بیگانهایم. دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت میمیرند. دندانم کندند تا نگویم و چشمم تا نبینم، اما پا را وانهادهاند که ترک وطن کنم…
طومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی (۱۳۶۵)
@yad_dasht
طومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی (۱۳۶۵)
@yad_dasht
❤6
اگر ايران به جز ويرانسرا نيست،
من اين ويرانسرا را دوست دارم
اگر تاريخ ِ ما افسانه رنگ است،
من اين افسانهها را دوست دارم
نوای ِ نای ِ ما گر جانگداز است،
من اين نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست،
من اين آب و هوا را دوست دارم
به شوق ِ خار ِ صحراهای ِ خشکش،
من اين فرسودهپا را دوست دارم
من اين دلکش زمين را خواهم از جان
من اين روشنسما را دوست دارم
اگر بر من ز ايراني رود زور،
من اين زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد، اگر پاک!
من ای مردم، شما را دوست دارم !
حسین پژمان بختیاری
@yad_dasht
من اين ويرانسرا را دوست دارم
اگر تاريخ ِ ما افسانه رنگ است،
من اين افسانهها را دوست دارم
نوای ِ نای ِ ما گر جانگداز است،
من اين نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست،
من اين آب و هوا را دوست دارم
به شوق ِ خار ِ صحراهای ِ خشکش،
من اين فرسودهپا را دوست دارم
من اين دلکش زمين را خواهم از جان
من اين روشنسما را دوست دارم
اگر بر من ز ايراني رود زور،
من اين زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد، اگر پاک!
من ای مردم، شما را دوست دارم !
حسین پژمان بختیاری
@yad_dasht
❤10
| یادداشت روزانه |
که دست ظلم نماند چنین که هست دراز #سعدی @yad_dasht
جزای نیک و بد خلق با خدای انداز
که دست ظلم نماند چنین که هست دراز
.
تو راستی کن و با گردش زمانه بساز
که مکر هم به خداوند مکر گردد باز
#سعدی
@ya_dasht
که دست ظلم نماند چنین که هست دراز
.
تو راستی کن و با گردش زمانه بساز
که مکر هم به خداوند مکر گردد باز
#سعدی
@ya_dasht
❤9👎2