🍀🍀🍀
چیزهای نصفه نیمه آدم را نصفه نیمه میکنند. انگار که هر بار یک تکه از بودنت را برای تمام کردنشان از جایی از خودت برمیداری و در جای خالی ناقصشان میگذاری و باز هم کامل نمیشوند. و باز هم رهایشان میکنی و باز هم میروی، با تکههایی کمتر از بودنت...
@saboo_saeed
چیزهای نصفه نیمه آدم را نصفه نیمه میکنند. انگار که هر بار یک تکه از بودنت را برای تمام کردنشان از جایی از خودت برمیداری و در جای خالی ناقصشان میگذاری و باز هم کامل نمیشوند. و باز هم رهایشان میکنی و باز هم میروی، با تکههایی کمتر از بودنت...
@saboo_saeed
💔5👍4
🍀🍀🍀
اینجا خانهمان در رشت است. جایی که متولد شدم. حدود ۴۵ سال پیش. نبینید که الان ۴۶ سالم شده و ریش و پشمم سپید. از همان یکسالگی تا همین الان، هنوز مثل گیجها دست به در و دیوار میکشم که جایی برای تکیه پیدا کنم و هنوز هم با دهان باز و آب از دهان راه افتاده، اطرافم را نگاه میکنم شاید راه را پیدا کنم. و آنکسی که بالاتر از من و نرگس نشسته، ۴۰ سال پیش در چنین روزی، با دریا قاطی شد و راهش را پیدا کرد و رفت. شد بالاترنشین. شد بالانشین. فاطی حالا آن بالاست و همینجوری میخندد. قاهقاه میخندد به من و دنیای من. به ریش من. که هنوز راه را پیدا نکردی بیچاره؟ هنوز نمیدانی کجایی؟ هنوز دست به دیوار میکشی که بفهمی جنس دنیا چیست؟ هاهاها... خیلی مانده پلهها را بیایی بالا و بنشینی پیش من. ولی بالاخره میآیی... و ایکاش آن روز، مثل من همینطوری بخندی...
کاش قبل از اینکه بیایی این بالا بفهمی کجایی و دنیا دست کیست.
و آنوقت است که میخندی...
در چهلمین سال جاودانی فاطمه... در چنین روزی و چنین مردادی. به خواست مادر نوشتم...
@saboo_saeed
اینجا خانهمان در رشت است. جایی که متولد شدم. حدود ۴۵ سال پیش. نبینید که الان ۴۶ سالم شده و ریش و پشمم سپید. از همان یکسالگی تا همین الان، هنوز مثل گیجها دست به در و دیوار میکشم که جایی برای تکیه پیدا کنم و هنوز هم با دهان باز و آب از دهان راه افتاده، اطرافم را نگاه میکنم شاید راه را پیدا کنم. و آنکسی که بالاتر از من و نرگس نشسته، ۴۰ سال پیش در چنین روزی، با دریا قاطی شد و راهش را پیدا کرد و رفت. شد بالاترنشین. شد بالانشین. فاطی حالا آن بالاست و همینجوری میخندد. قاهقاه میخندد به من و دنیای من. به ریش من. که هنوز راه را پیدا نکردی بیچاره؟ هنوز نمیدانی کجایی؟ هنوز دست به دیوار میکشی که بفهمی جنس دنیا چیست؟ هاهاها... خیلی مانده پلهها را بیایی بالا و بنشینی پیش من. ولی بالاخره میآیی... و ایکاش آن روز، مثل من همینطوری بخندی...
کاش قبل از اینکه بیایی این بالا بفهمی کجایی و دنیا دست کیست.
و آنوقت است که میخندی...
در چهلمین سال جاودانی فاطمه... در چنین روزی و چنین مردادی. به خواست مادر نوشتم...
@saboo_saeed
❤9💔4
🍀
دوباره شهرهی عالم شدیم میبینی؟
سیاهنامهای از غم شدیم میبینی؟
به نام صاعقه آتش به جانمان زدهاند
اسیر ارّهی آدم شدیم میبینی؟
سر ِ رهایی سنجابهای در آتش
فدای این دم و آن دم شدیم، میبینی؟
به سوگ سوختن دارکوبهای غریب
تمام سال مُحَرَّم شدیم میبینی؟
میان منقل مُشتی تبر به دستِ خبیث
زغالهای فراهم شدیم میبینی؟
بلوطهای فراوانِ زاگرس بودیم
دریغ هی کم، کم، کم شدیم میبینی؟
بهشت وسعت ما بود ناگهان دیدیم
سرایدار جهنم شدیم میبینی؟
#موسی_عصمتی
@saboo_saeed
دوباره شهرهی عالم شدیم میبینی؟
سیاهنامهای از غم شدیم میبینی؟
به نام صاعقه آتش به جانمان زدهاند
اسیر ارّهی آدم شدیم میبینی؟
سر ِ رهایی سنجابهای در آتش
فدای این دم و آن دم شدیم، میبینی؟
به سوگ سوختن دارکوبهای غریب
تمام سال مُحَرَّم شدیم میبینی؟
میان منقل مُشتی تبر به دستِ خبیث
زغالهای فراهم شدیم میبینی؟
بلوطهای فراوانِ زاگرس بودیم
دریغ هی کم، کم، کم شدیم میبینی؟
بهشت وسعت ما بود ناگهان دیدیم
سرایدار جهنم شدیم میبینی؟
#موسی_عصمتی
@saboo_saeed
💔4❤1👏1
سبو
Photo
🍀 حالا نه اینکه همهاش نشسته باشم و فقط خیره شده باشم یکجا...
ولی تا ساعتها هرکجا را نگاه میکنم، هرطرفی که چشم میچرخانم، نگاهم به هر چیزی که میافتد، دقایق زیادی قفلی میزنم رویش. شیرجه میزنم درونش. محو میشوم به ریزترین جزئیاتش. از چراغ قرمز پشت چهارراه بگیر که بوق ماشین عقبی تکانم دهد، تا لکهی روی شیشه، تا غبار روی میز، تا زاویههای گوشهی دیوار. تا اینکه صدای آدمی، زنگ موبایلی، یا وزوز مگسی، بیدارم کند از این خوابهای کوتاه با چشم باز. نمیدانم خوب است یا بد. نمیدانم بقیه که میبینند با خودشان چه میگویند. مهم هم نیست. ولی از شما چه پنهان، بدم نمیآید از این حالم. خلسه ایست که زمانی هرچند کوتاه، معلقم میکند از درد. میبُرد ارتباطم را با روزمرگی مرگآور. حالم خوب است با بیحالی. بیوزنی. بیهوشی. نفهمی. حالم خوش است با دنیای بزرگ و روشنی که پیدا میکنم در آن لکه و ذره و گوشه. و حالم گرفته میشود با هر صدا و زنگ و وزوزی که دوباره برم میگرداند به این عالم تاریک...
حالا نه اینکه فقط نشسته باشم یکجا و فکر کنم به این چیزها و تایپشان کنم در این صفحه دهسانتی. ولی همین صفحه دهسانتی شاهد است. که چقدر با یک دستم اسکرولش میکردم. ولی تمام حواسم فقط به این بود که با دست دیگرم روی چرم مصنوعی جلد کهنه موبایلم را جوری با ناخن بکّنم که لبههایش صاف دربیاید. کاش صاف میشد. کاش حسابم با این دنیا، با مغزم، با دستم، با وجودم صاف میشد...
@saboo_saeed
ولی تا ساعتها هرکجا را نگاه میکنم، هرطرفی که چشم میچرخانم، نگاهم به هر چیزی که میافتد، دقایق زیادی قفلی میزنم رویش. شیرجه میزنم درونش. محو میشوم به ریزترین جزئیاتش. از چراغ قرمز پشت چهارراه بگیر که بوق ماشین عقبی تکانم دهد، تا لکهی روی شیشه، تا غبار روی میز، تا زاویههای گوشهی دیوار. تا اینکه صدای آدمی، زنگ موبایلی، یا وزوز مگسی، بیدارم کند از این خوابهای کوتاه با چشم باز. نمیدانم خوب است یا بد. نمیدانم بقیه که میبینند با خودشان چه میگویند. مهم هم نیست. ولی از شما چه پنهان، بدم نمیآید از این حالم. خلسه ایست که زمانی هرچند کوتاه، معلقم میکند از درد. میبُرد ارتباطم را با روزمرگی مرگآور. حالم خوب است با بیحالی. بیوزنی. بیهوشی. نفهمی. حالم خوش است با دنیای بزرگ و روشنی که پیدا میکنم در آن لکه و ذره و گوشه. و حالم گرفته میشود با هر صدا و زنگ و وزوزی که دوباره برم میگرداند به این عالم تاریک...
حالا نه اینکه فقط نشسته باشم یکجا و فکر کنم به این چیزها و تایپشان کنم در این صفحه دهسانتی. ولی همین صفحه دهسانتی شاهد است. که چقدر با یک دستم اسکرولش میکردم. ولی تمام حواسم فقط به این بود که با دست دیگرم روی چرم مصنوعی جلد کهنه موبایلم را جوری با ناخن بکّنم که لبههایش صاف دربیاید. کاش صاف میشد. کاش حسابم با این دنیا، با مغزم، با دستم، با وجودم صاف میشد...
@saboo_saeed
❤8🕊2
🍀🍀🍀
شب از اندوه پُر ، از ماه خالی
چراغ کوچه کمسو ، راه خالی
چو نی ، از ناله دل خوش دارم امشب
مبادا سینهام از آه ، خالی
#فریدون_مشیری
@saboo_saeed
شب از اندوه پُر ، از ماه خالی
چراغ کوچه کمسو ، راه خالی
چو نی ، از ناله دل خوش دارم امشب
مبادا سینهام از آه ، خالی
#فریدون_مشیری
@saboo_saeed
❤9
Forwarded from سبو
🍀🍀🍀
اول آبی بود این دل، آخِر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هرچه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه میپنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سربهزیر و ساکت و بیدستوپا میرفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد
بعد هم تبعید و زندانِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودکِ دل شیطنت کردهست یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر، طرد شد
#قیصر_امینپور
🍀🍀🍀
@saboo_saeed
اول آبی بود این دل، آخِر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هرچه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه میپنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سربهزیر و ساکت و بیدستوپا میرفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد
بعد هم تبعید و زندانِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودکِ دل شیطنت کردهست یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر، طرد شد
#قیصر_امینپور
🍀🍀🍀
@saboo_saeed
❤10💔1
🍀
وصف احوال من افتاد به دستان قلم
من نوشتم که غمی نیست، بخوان سخت گذشت
هادی معراج گفت
سعید نوشت
@saboo_saeed
وصف احوال من افتاد به دستان قلم
من نوشتم که غمی نیست، بخوان سخت گذشت
هادی معراج گفت
سعید نوشت
@saboo_saeed
❤4