که من در این سوی میدان جنازهام باشم
که تو در آن سوی میدان جنازهات باشی
که حدّ فاصلمان_حدّ فاصل دو جسد_
پرندهای است که بین دو طعمهاش دو دل است:
که زودتر برسد لاشهی مرا بخورد
اگر مرا بخورد ، زودتر به تو برسد...
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasoolimoghaddam
که تو در آن سوی میدان جنازهات باشی
که حدّ فاصلمان_حدّ فاصل دو جسد_
پرندهای است که بین دو طعمهاش دو دل است:
که زودتر برسد لاشهی مرا بخورد
اگر مرا بخورد ، زودتر به تو برسد...
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasoolimoghaddam
❤5👍1
Forwarded from ناهمخوان (Mobina)
به سستی درون خودش پشت کرده تا
به صبر در برابر من رو بیاورد
خود را که کج نرفته به منزل رسانده تا
خم را که راست کرده به ابرو بیاورد
از راه راست، پیچوخمی میگذشت که
مجبور بود درک کند صافوصوف را
مجبور بود در سر پا ایستادگیش
از خستگی پناه به زانو بیاورد
ما دیدهایم عاقبت انتزاع را
ما رفتهایم آنورِ تحتالشعاع را
ما از بریم فلسفهی اختراع را
بت را شکسته است که تابو بیاورد
من پیشبینی همهجا را نکردهام
با منطقی که فلسفهاش ضعف عاطفیست
این قرعه ممکن است بهطور تصادفی
حتی جنون برای ارسطو بیاورد
از دست رفتنی و به خاطر سپردنیست
عطری که از مناسک از یادبردنیست
شامه شدهست و باد، لف و نشر تا مگر
از تو به ناتو بو ببرد، بو بیاورد
من گرگم و گرسنهام و ناامیدم و
با اینهمه، به آنور شب میکنم نگاه
سوسوی این امید که یک کورسو شده
شاید تو را دوباره بدینسو بیاورد
از بودنت عجیب به ذوق آمدم ولی
خیلی از اینکه هستی، شادی نمیکنم
میترسم از زیادی خود بیشباد خود
شادی غمی دوباره به اردو بیاورد
میترسم از زیادی و ترجیح میدهم
دریا اگر که خواست بیاید به خانهام
یکجا نیاید و بگذارد که سرنوشت
او را به قدر وسع من از جو بیاورد
اما مرا شجاعت من سعی میکند
با ترسهای بیشتری روبهرو کند
وحشت عقوبتیست که باید از ابتدا
دنیا به روز آدم ترسو بیاورد
به ضعف خود درون خودت پشت کردهای
یادت بهخیر یار فراموشکار من!...
از یاد من نرفتهی من انتظار داشت
او را کسی به یاد خودِ او بیاورد
به ضعف خود درون خودش پشت کرده است
تا رو بیاورد به خودِ خوی وحشیاش
باید به من که مینگرد از شکارگاه
آهو برای ضامن آهو بیاورد
دعوا میان ممکن و ناممکنی که نیست
دعوای ناتوان و توانایی است پس
یک مشت پر به او بده تا از مهاجرت
این دست، فوج فوج پرستو بیاورد
نقض به نحو احسن من هست و ما همه
یک مشت نقص تازه به دوران رسیدهایم
باید برای نیل به چیزی که نیستم
از آسمان برای من الگو بیاورد
بیرون خود نشسته مگر لاکپشتمان
بیترس سردرآورد از یک جهان امن
در لاکپشتمان بنشینیم تا خودش
سر را به انضمام خطر تو بیاورد
معیار سنجش همه این است بعد ازین:
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
هرکس برای سنجش خود چند من ز خود
بردارد و کنار ترازو بیاورد
من کافرم صریح بگویم برایتان
من شاعرم مخاطب من بهتر است که
کافر شود به یکنظری و یگانگی
ایمان به حرفهای دو پهلو بیاورد
ای مهربان کسی که به این خانه آمده
در راستای گمنشدنها در ازدحام
باید به جز دریچه و باید به جز چراغ
با خود به قدر کافی پستو بیاورد
#رحمت_رسولی_مقدم
@nahamkhan
به صبر در برابر من رو بیاورد
خود را که کج نرفته به منزل رسانده تا
خم را که راست کرده به ابرو بیاورد
از راه راست، پیچوخمی میگذشت که
مجبور بود درک کند صافوصوف را
مجبور بود در سر پا ایستادگیش
از خستگی پناه به زانو بیاورد
ما دیدهایم عاقبت انتزاع را
ما رفتهایم آنورِ تحتالشعاع را
ما از بریم فلسفهی اختراع را
بت را شکسته است که تابو بیاورد
من پیشبینی همهجا را نکردهام
با منطقی که فلسفهاش ضعف عاطفیست
این قرعه ممکن است بهطور تصادفی
حتی جنون برای ارسطو بیاورد
از دست رفتنی و به خاطر سپردنیست
عطری که از مناسک از یادبردنیست
شامه شدهست و باد، لف و نشر تا مگر
از تو به ناتو بو ببرد، بو بیاورد
من گرگم و گرسنهام و ناامیدم و
با اینهمه، به آنور شب میکنم نگاه
سوسوی این امید که یک کورسو شده
شاید تو را دوباره بدینسو بیاورد
از بودنت عجیب به ذوق آمدم ولی
خیلی از اینکه هستی، شادی نمیکنم
میترسم از زیادی خود بیشباد خود
شادی غمی دوباره به اردو بیاورد
میترسم از زیادی و ترجیح میدهم
دریا اگر که خواست بیاید به خانهام
یکجا نیاید و بگذارد که سرنوشت
او را به قدر وسع من از جو بیاورد
اما مرا شجاعت من سعی میکند
با ترسهای بیشتری روبهرو کند
وحشت عقوبتیست که باید از ابتدا
دنیا به روز آدم ترسو بیاورد
به ضعف خود درون خودت پشت کردهای
یادت بهخیر یار فراموشکار من!...
از یاد من نرفتهی من انتظار داشت
او را کسی به یاد خودِ او بیاورد
به ضعف خود درون خودش پشت کرده است
تا رو بیاورد به خودِ خوی وحشیاش
باید به من که مینگرد از شکارگاه
آهو برای ضامن آهو بیاورد
دعوا میان ممکن و ناممکنی که نیست
دعوای ناتوان و توانایی است پس
یک مشت پر به او بده تا از مهاجرت
این دست، فوج فوج پرستو بیاورد
نقض به نحو احسن من هست و ما همه
یک مشت نقص تازه به دوران رسیدهایم
باید برای نیل به چیزی که نیستم
از آسمان برای من الگو بیاورد
بیرون خود نشسته مگر لاکپشتمان
بیترس سردرآورد از یک جهان امن
در لاکپشتمان بنشینیم تا خودش
سر را به انضمام خطر تو بیاورد
معیار سنجش همه این است بعد ازین:
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
هرکس برای سنجش خود چند من ز خود
بردارد و کنار ترازو بیاورد
من کافرم صریح بگویم برایتان
من شاعرم مخاطب من بهتر است که
کافر شود به یکنظری و یگانگی
ایمان به حرفهای دو پهلو بیاورد
ای مهربان کسی که به این خانه آمده
در راستای گمنشدنها در ازدحام
باید به جز دریچه و باید به جز چراغ
با خود به قدر کافی پستو بیاورد
#رحمت_رسولی_مقدم
@nahamkhan
❤6🔥3👏2
Forwarded from ⛔️(شــعر☫ ممنــوعه)⛔️
⛔️(شـــعر ☫ ممنـــوعه)⛔️
@SherVaTaraB
با اینکه از تمام جهان دلشکسته است
با اینکه دست و پاش به زنجیر بسته است
هرجا که میرویم در آنجا نشسته است
شیطان چرا همیشه از انسان جلوتر است؟
#رحمت_رسولی_مقدم
┄┅─═◈═─┅┄
🆔 @SherVaTaraB
@SherVaTaraB
با اینکه از تمام جهان دلشکسته است
با اینکه دست و پاش به زنجیر بسته است
هرجا که میرویم در آنجا نشسته است
شیطان چرا همیشه از انسان جلوتر است؟
#رحمت_رسولی_مقدم
┄┅─═◈═─┅┄
🆔 @SherVaTaraB
👏4❤3🔥2
Forwarded from چامه نویس
بارزترین علامت ترسیدن
سرجمعیِ هزار نفرترهاست
ترسی که پوششی زرهی رویِ
تنهاییِ درون نفربرهاست
محتاطی درونی هر فردی
در بر گرفته دور جماعت را
دروازه حرف آخر دیوار و
دیوار حرف آخر سردرهاست
#رحمت_رسولی_مقدم
#زاویه
@chame_nevis
سرجمعیِ هزار نفرترهاست
ترسی که پوششی زرهی رویِ
تنهاییِ درون نفربرهاست
محتاطی درونی هر فردی
در بر گرفته دور جماعت را
دروازه حرف آخر دیوار و
دیوار حرف آخر سردرهاست
#رحمت_رسولی_مقدم
#زاویه
@chame_nevis
❤7😭4
Forwarded from هستیا ژورنال
باید این احتمال رو در نظر بگیریم که
شاید خدا از ما خوشش نمیاد!
باشگاه مبارزه (Fight Club 1999)
دیوید فینچر
@hestia_journal
شاید خدا از ما خوشش نمیاد!
باشگاه مبارزه (Fight Club 1999)
دیوید فینچر
@hestia_journal
❤4👍3
گرگهای زیادی از گرگی
گریه کردند توی آغوشم
گربههای زیادی از سرما
خواب رفتند روی الیافم
گریه کردند توی آغوشم
گربههای زیادی از سرما
خواب رفتند روی الیافم
از غزلی
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
❤9👍1🔥1
Forwarded from ناهمخوان (Mobina)
ظالم پوشد لباس خونبافته را
تا زیر کند خصم زبونیافته را
با سنگدلانِ شعلهخو، سختی کن
بردار به آهن، آهنِ تافته را...
#بیدل
@nahamkhan
تا زیر کند خصم زبونیافته را
با سنگدلانِ شعلهخو، سختی کن
بردار به آهن، آهنِ تافته را...
#بیدل
@nahamkhan
❤5👍1🔥1👏1
❤7👍4
Forwarded from R. Rasooli_moghaddam
دست ریسنده و نویسنده!
دست خلّاق! دست ندّافم!
بی تو در واقعیت محضم
با تو خیلی خیال میبافم
توی دنیای جنسی تبعیض
مثل یک اختلاف صلحآمیز
فرق چیزیست بین اوج و حضیض
درّهی دال و قلهی قافم
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
بی تو از خود سقوط میکردند
ارتفاعات من از اطرافم
حرف من را نمیتوانستند
سنگهای کر تو درک کنند
کارد آوردهام که مسئله را
به روشهای نرم بشکافم
احتمالاً تویی و محرز تو
ای تو قیچی، تو سنگ، کاغذ تو!
از تو زاییدهام ولی از تو
دل من را نمیبُرد نافم
دلبران دل نمیبرند از من
حظّ کامل نمیبرند از من
میوهی نصفهنیمه میچینند
دستها از درخت انصافم
گرگهای زیادی از گرگی
گریه کردند توی آغوشم
گربههای زیادی از سرما
خواب رفتند روی الیافم
همه را دردپیشه میخواهد
در سکوتی همیشه میخواهد
این غلفتی که پوست میکند از
هر دهانی که میزند لافم
لاف را در لفافه گفتم که
شکل معکوسی از خودت باشی
چهرهات را به استعاره ببین
توی آیینههای شفّافم
سر و شکل مصرحش هستم
روی وارونهی تهش هستم
ته هر حجم خالی از هرچیز
که درون خیال میبافم
میروم بلکه آرزوهایم
آرزویم کنند در دل خود
نگذارم دهنکجی بکنند
آرزوهای من به اهدافم
دست خلّاق! دست ندّافم!
بی تو در واقعیت محضم
با تو خیلی خیال میبافم
توی دنیای جنسی تبعیض
مثل یک اختلاف صلحآمیز
فرق چیزیست بین اوج و حضیض
درّهی دال و قلهی قافم
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
بی تو از خود سقوط میکردند
ارتفاعات من از اطرافم
حرف من را نمیتوانستند
سنگهای کر تو درک کنند
کارد آوردهام که مسئله را
به روشهای نرم بشکافم
احتمالاً تویی و محرز تو
ای تو قیچی، تو سنگ، کاغذ تو!
از تو زاییدهام ولی از تو
دل من را نمیبُرد نافم
دلبران دل نمیبرند از من
حظّ کامل نمیبرند از من
میوهی نصفهنیمه میچینند
دستها از درخت انصافم
گرگهای زیادی از گرگی
گریه کردند توی آغوشم
گربههای زیادی از سرما
خواب رفتند روی الیافم
همه را دردپیشه میخواهد
در سکوتی همیشه میخواهد
این غلفتی که پوست میکند از
هر دهانی که میزند لافم
لاف را در لفافه گفتم که
شکل معکوسی از خودت باشی
چهرهات را به استعاره ببین
توی آیینههای شفّافم
سر و شکل مصرحش هستم
روی وارونهی تهش هستم
ته هر حجم خالی از هرچیز
که درون خیال میبافم
میروم بلکه آرزوهایم
آرزویم کنند در دل خود
نگذارم دهنکجی بکنند
آرزوهای من به اهدافم
#غزل
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
❤11👏3
R. Rasooli_moghaddam
دست ریسنده و نویسنده! دست خلّاق! دست ندّافم! بی تو در واقعیت محضم با تو خیلی خیال میبافم توی دنیای جنسی تبعیض مثل یک اختلاف صلحآمیز فرق چیزیست بین اوج و حضیض درّهی دال و قلهی قافم با تو از کوهپایهها خود را آبشار است و میکشد بالا بی تو از خود سقوط…
📌گریزی نقادانه به شعر بالا به قلم فریدون هاشمی که جان من و شعر است:
♦️اینگونه غزل نوشتن رحمت هم تقریبا به همین ویژگی و فضا [در تحلیل شعری دیگر از رفقای شعر] نزدیک می شود و بهجای سرراستنویسی و چینش ادیبانه و معمول واژهها، بیشتر تلاش دارد با بههم ریختن ساختار جمله، از نوعی بینامتنیت بین واژهها و آشنایی و داد و ستد درون جملهای واژه ها برای تکمیل و تصور موضوع و فضا و تصویر در ذهن خواننده استفاده کند.
یعنی خواننده در ذهن خودش واژهها را بازسازی میکند، تا متوجه ساختار معمول جمله شود.
♦️بازی با واژهها و بیشتر جناس و همجنسی بین آنها، باعث بازی ذهنی مخاطب میشود و او را به ساختن و ادامه دادن شعر و بازسازی متن وادار میسازد.
♦️نمونه:
وقتی میگوید «توی دنیای جنسی تبعیض»، مخاطب در ذهن خود متن را صرفا با شنیدن یا دیدن واژه های جنسی و تبعیض و ارتباط بین انها در فضای بیرون از متن! تبدیل میکند به: «دنیای تبیض جنسیتی»!
شاعر در این ساختار هم از مدل «گیمیفیکشن» استفاده کرده برای بازی در ذهن مخاطب و پرهیز از سرراستگویی ملالآور عرف بیرونی کلام! و هم توان مانور بیشتر برای بکارگیری خلاقانه واژهها و قرار دادن در وزن و ساختن تصاویر ناتمام (که در ذهن مخاطب ترکیب و تمام میشود لابد!) را بهدست آورده است.
♦️این نوسازی و نوگویی و ... هیچ پایان ندارد و بینهایت ترکیبهای مختلف از واژهها و جملات و تصاویر میتواند شکل بگیرد و شعر و زبان کمتر دچار تکرار میشود (درد و نقصی که در ادبیات سنتی و کلاسیک ما وجود دارد).
♦️ترکیب «مثل یک اختلاف صلحآمیز» با قرار دادن صلح و اختلاف به نوعی تضاد همگون! رسیده و آن ترکیب «تبعیض جنسیتی» را تکمیل و برجسته کرده (تفاوت جنسیتی مرد و زن که در ترکیب دنیای جنسی تبعیض حمل میشود).
♦️نیممصرع سوم نیز همین تفاوت سازی و تناقض را تکرار کرده در ترکیب «اوج و حضیض» تا به ناگهان همه اینها را در راستای نشان دادن و برجستهسازی واژه «فرق» ببینیم که در نیممصرع چهارم مانند رباعی ضربه نهایی را بزند و ناهمگونی و شخصیت متضاد و پارادوکسیکال راوی و شخصیت درون شعر (شاعر) را نشان دهد:
درهی دال و قله ی قافم ! .... که علاوه بر تصویر پنهان دره در دال و قله در قاف (بعلاوه ان قله مشهور قاف در ادبیات ما)، یک واجآرایی زیبا هم در این دو ترکیب ایجاد شده باشد.
♦️این بههم ریختن منطق طبیعت تصاویر و واژهها به همراه پریشانی آگاهانه ساختار جمله در همه شعر شکل گرفته و توانسته به منطق و ترکیب و تصاویر شگفت آور زیبا کمک کند:
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
بی تو از خود سقوط میکردند
ارتفاعات من از اطرافم
آبشاری که خود را از کوهپایهها بالا میکشد (بهجای پایین افتادن!) مانند آن ترکیب مشهور یدالله رویایی: «من از درخت بالا می افتم»!
ارتفاعات شاعر که از اطرافش سقوط می کنند !
📒گریزی نقادانه به غزلی از رحمت رسولیمقدم به قلم #فریدون_هاشمی
📌بخش دوم:
در این قسمت :
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
شاعر عامدانه از فعل «میکشد» استفاده کرده تا حتی منطق جمله را هم بههم ریخته باشد و مشخص نیست فاعل این فعل کیست؟ تا از نگفته باشد «میکشم» در حالی که راوی درون شعر دارد اینها را میگوید ناگهان منطق معمول فعل تغییر میکند.
همه اینها از مولفههای شعر در فضای پستمدرن است!
اینکه شاعر در قالب کلاسیک و سنتی غزل اینگونه زبان و لحن و ادبیاتی را بهکارگرفته باشد، از تلاشهای نسل اخیر غزلسراهاست و تجربهای برای تلفیق شعر کلاسیک در فضای پست مدرن است که البته جای گفتوگوی بسیار دارد.
قبلاً نمونههایی در شعر مهدی موسوی و .... دیگران تجربه میشد که من معتقدم غزل رحمت رسولیمقدم تلفیقی نجیب و موفق و شیرینتر و شگفتتر است.
📒گریزی نقادانه به غزلی از رحمت رسولیمقدم به قلم #فریدون_هاشمی
🆔️@rasooli_moghaddam
♦️اینگونه غزل نوشتن رحمت هم تقریبا به همین ویژگی و فضا [در تحلیل شعری دیگر از رفقای شعر] نزدیک می شود و بهجای سرراستنویسی و چینش ادیبانه و معمول واژهها، بیشتر تلاش دارد با بههم ریختن ساختار جمله، از نوعی بینامتنیت بین واژهها و آشنایی و داد و ستد درون جملهای واژه ها برای تکمیل و تصور موضوع و فضا و تصویر در ذهن خواننده استفاده کند.
یعنی خواننده در ذهن خودش واژهها را بازسازی میکند، تا متوجه ساختار معمول جمله شود.
♦️بازی با واژهها و بیشتر جناس و همجنسی بین آنها، باعث بازی ذهنی مخاطب میشود و او را به ساختن و ادامه دادن شعر و بازسازی متن وادار میسازد.
♦️نمونه:
وقتی میگوید «توی دنیای جنسی تبعیض»، مخاطب در ذهن خود متن را صرفا با شنیدن یا دیدن واژه های جنسی و تبعیض و ارتباط بین انها در فضای بیرون از متن! تبدیل میکند به: «دنیای تبیض جنسیتی»!
شاعر در این ساختار هم از مدل «گیمیفیکشن» استفاده کرده برای بازی در ذهن مخاطب و پرهیز از سرراستگویی ملالآور عرف بیرونی کلام! و هم توان مانور بیشتر برای بکارگیری خلاقانه واژهها و قرار دادن در وزن و ساختن تصاویر ناتمام (که در ذهن مخاطب ترکیب و تمام میشود لابد!) را بهدست آورده است.
♦️این نوسازی و نوگویی و ... هیچ پایان ندارد و بینهایت ترکیبهای مختلف از واژهها و جملات و تصاویر میتواند شکل بگیرد و شعر و زبان کمتر دچار تکرار میشود (درد و نقصی که در ادبیات سنتی و کلاسیک ما وجود دارد).
♦️ترکیب «مثل یک اختلاف صلحآمیز» با قرار دادن صلح و اختلاف به نوعی تضاد همگون! رسیده و آن ترکیب «تبعیض جنسیتی» را تکمیل و برجسته کرده (تفاوت جنسیتی مرد و زن که در ترکیب دنیای جنسی تبعیض حمل میشود).
♦️نیممصرع سوم نیز همین تفاوت سازی و تناقض را تکرار کرده در ترکیب «اوج و حضیض» تا به ناگهان همه اینها را در راستای نشان دادن و برجستهسازی واژه «فرق» ببینیم که در نیممصرع چهارم مانند رباعی ضربه نهایی را بزند و ناهمگونی و شخصیت متضاد و پارادوکسیکال راوی و شخصیت درون شعر (شاعر) را نشان دهد:
درهی دال و قله ی قافم ! .... که علاوه بر تصویر پنهان دره در دال و قله در قاف (بعلاوه ان قله مشهور قاف در ادبیات ما)، یک واجآرایی زیبا هم در این دو ترکیب ایجاد شده باشد.
♦️این بههم ریختن منطق طبیعت تصاویر و واژهها به همراه پریشانی آگاهانه ساختار جمله در همه شعر شکل گرفته و توانسته به منطق و ترکیب و تصاویر شگفت آور زیبا کمک کند:
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
بی تو از خود سقوط میکردند
ارتفاعات من از اطرافم
آبشاری که خود را از کوهپایهها بالا میکشد (بهجای پایین افتادن!) مانند آن ترکیب مشهور یدالله رویایی: «من از درخت بالا می افتم»!
ارتفاعات شاعر که از اطرافش سقوط می کنند !
📒گریزی نقادانه به غزلی از رحمت رسولیمقدم به قلم #فریدون_هاشمی
📌بخش دوم:
در این قسمت :
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
شاعر عامدانه از فعل «میکشد» استفاده کرده تا حتی منطق جمله را هم بههم ریخته باشد و مشخص نیست فاعل این فعل کیست؟ تا از نگفته باشد «میکشم» در حالی که راوی درون شعر دارد اینها را میگوید ناگهان منطق معمول فعل تغییر میکند.
همه اینها از مولفههای شعر در فضای پستمدرن است!
اینکه شاعر در قالب کلاسیک و سنتی غزل اینگونه زبان و لحن و ادبیاتی را بهکارگرفته باشد، از تلاشهای نسل اخیر غزلسراهاست و تجربهای برای تلفیق شعر کلاسیک در فضای پست مدرن است که البته جای گفتوگوی بسیار دارد.
قبلاً نمونههایی در شعر مهدی موسوی و .... دیگران تجربه میشد که من معتقدم غزل رحمت رسولیمقدم تلفیقی نجیب و موفق و شیرینتر و شگفتتر است.
📒گریزی نقادانه به غزلی از رحمت رسولیمقدم به قلم #فریدون_هاشمی
🆔️@rasooli_moghaddam
❤6👏2
زیر انگشتهای تشریح
📌گریزی نقادانه به شعر بالا به قلم فریدون هاشمی که جان من و شعر است: ♦️اینگونه غزل نوشتن رحمت هم تقریبا به همین ویژگی و فضا [در تحلیل شعری دیگر از رفقای شعر] نزدیک می شود و بهجای سرراستنویسی و چینش ادیبانه و معمول واژهها، بیشتر تلاش دارد با بههم ریختن…
درود و مهر! یک بخش دوم نیز به این یادداشت اضافه شد.
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
دیدیم درد چارهی ما بود
دیدیم و دردمند نشستیم
پای شبی بلند نشستیم
این طالع ستارهی ما بود
ما شکلگیری متناسب
با پارهپارهی تنمانیم
ما تیرهبختی متناقض
با سرخپوست بودنمانیم
ای دانههای سرخ انارت
اجساد پارهپارهی ما بود!...
به ابتدای درک رسیدیم
دیدیم درد چارهی ما بود
دیدیم و دردمند نشستیم
پای شبی بلند نشستیم
این طالع ستارهی ما بود
ما شکلگیری متناسب
با پارهپارهی تنمانیم
ما تیرهبختی متناقض
با سرخپوست بودنمانیم
ای دانههای سرخ انارت
اجساد پارهپارهی ما بود!...
#زاویه
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
❤6👏1
زیر انگشتهای تشریح
ما از میان درد گذشتیم به ابتدای درک رسیدیم دیدیم درد چارهی ما بود دیدیم و دردمند نشستیم پای شبی بلند نشستیم این طالع ستارهی ما بود ما شکلگیری متناسب با پارهپارهی تنمانیم ما تیرهبختی متناقض با سرخپوست بودنمانیم ای دانههای سرخ انارت اجساد پارهپارهی…
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
دیدیم درد چارهی ما بود
دیدیم و دردمند نشستیم
پای شبی بلند نشستیم
این طالع ستارهی ما بود
ما شکلگیریِ متناسب
با پارهپارهی تنمانیم
ما تیرهبختی متناقض
با سرخپوست بودنمانیم
ای دانههای سرخ انارت
اجساد پارهپارهی ما بود!...
کشتند تا عمیق بمیریم
کشتند تا دراز بمیریم
مردیم و باز زنده شدیم و
کشتند بلکه باز بمیریم
مردیم چونکه زندگی ما
مرگ هزاربارهی ما بود
ما را هزار بار از این دست
بشمار با هزار سرانگشت
ای ردّ پای بی اثرانگشت!
میخواستی به جای هر انگشت
سبّابهها به طعنه بگویند
امضای ما اشارهی ما بود
میریزد از لب هنر انگشت...
چیزی بگو که ما بنگاریم
وقتی که جز تو هیچ نداریم
ای با طلا نوشتن حرفت
در اوج هیچچیزنداری
یک عمر گوشوارهی ما بود!
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
تدریجی و شمرده شمرده
در ما که زنده ایم و که مرده
این پیرمرد سالنخورده
نوزاد شیرخوارهی ما بود
به ابتدای درک رسیدیم
دیدیم درد چارهی ما بود
دیدیم و دردمند نشستیم
پای شبی بلند نشستیم
این طالع ستارهی ما بود
ما شکلگیریِ متناسب
با پارهپارهی تنمانیم
ما تیرهبختی متناقض
با سرخپوست بودنمانیم
ای دانههای سرخ انارت
اجساد پارهپارهی ما بود!...
کشتند تا عمیق بمیریم
کشتند تا دراز بمیریم
مردیم و باز زنده شدیم و
کشتند بلکه باز بمیریم
مردیم چونکه زندگی ما
مرگ هزاربارهی ما بود
ما را هزار بار از این دست
بشمار با هزار سرانگشت
ای ردّ پای بی اثرانگشت!
میخواستی به جای هر انگشت
سبّابهها به طعنه بگویند
امضای ما اشارهی ما بود
میریزد از لب هنر انگشت...
چیزی بگو که ما بنگاریم
وقتی که جز تو هیچ نداریم
ای با طلا نوشتن حرفت
در اوج هیچچیزنداری
یک عمر گوشوارهی ما بود!
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
تدریجی و شمرده شمرده
در ما که زنده ایم و که مرده
این پیرمرد سالنخورده
نوزاد شیرخوارهی ما بود
#غزل
#زاویه
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@Rasooli_moghaddam
❤7👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شاه مفلوک باش تا گاهی
باطلت نیز مستحق باشد
آه مفلوک باش تا کفشت
پای برگشتن ورق باشد
بعد در دست زیردستانت
فرصت رو شدن به آس بده
هدفت قدری آنطرف زدن است
هدفت ای زنانهی نزدن!
وسط خال بیهدف زدن است
به خودت ای نشانهی نزدن
فرصت زندگی نکردن و بعد
رخصت تیر بیخلاص بده
بدهبستان این دو "یکسویه":
رو به افزایش است یا کاهش؟
"رو به" دستور بود یا خواهش؟
من متاعم برای داد و ستد
من مطیعم، اوامرانهی عشق
زور من را به التماس بده!
باطلت نیز مستحق باشد
آه مفلوک باش تا کفشت
پای برگشتن ورق باشد
بعد در دست زیردستانت
فرصت رو شدن به آس بده
هدفت قدری آنطرف زدن است
هدفت ای زنانهی نزدن!
وسط خال بیهدف زدن است
به خودت ای نشانهی نزدن
فرصت زندگی نکردن و بعد
رخصت تیر بیخلاص بده
بدهبستان این دو "یکسویه":
رو به افزایش است یا کاهش؟
"رو به" دستور بود یا خواهش؟
من متاعم برای داد و ستد
من مطیعم، اوامرانهی عشق
زور من را به التماس بده!
#به_دختران_تعلق
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
❤6👏3🔥1
چنین جنون و جراحتی
تصادفی رخ نمیدهد
خراش دارد صدای من
چنانکه انگار بارها
بهتاخت اسب بخارها
به پشت و رو، روی آسفالت
صدای من را کشیدهاند
تصادفی رخ نمیدهد
خراش دارد صدای من
چنانکه انگار بارها
بهتاخت اسب بخارها
به پشت و رو، روی آسفالت
صدای من را کشیدهاند
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
❤7👍1
Forwarded from خیالِ مبهم (ماربل)
چشمهای مردمم
دیدگاههای تنگ...
دادگاههای باز...
معترض به انتقاد
منتقد به اعتقاد
معتقد به اعتراض...
/رحمت رسولی مقدم/
@khialemobham
دیدگاههای تنگ...
دادگاههای باز...
معترض به انتقاد
منتقد به اعتقاد
معتقد به اعتراض...
/رحمت رسولی مقدم/
@khialemobham
❤7
تنها نه توی زندگی نکبت
در شعرهای خود خفهام حتی
در استعارهی خفقان دارم
شک میکنم به ملحفهام حتی
لعنت به هرچه علت و معلول است
لعنت به من به فلسفهام حتی
#رحمت_رسولی_مقدم
درود عزیزانم!
🆔️@rasooli_moghaddam
در شعرهای خود خفهام حتی
در استعارهی خفقان دارم
شک میکنم به ملحفهام حتی
لعنت به هرچه علت و معلول است
لعنت به من به فلسفهام حتی
#رحمت_رسولی_مقدم
درود عزیزانم!
🆔️@rasooli_moghaddam
❤6😢5🥰1
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
دیدیم درد چارهی ما بود
دیدیم و دردمند نشستیم
پای شبی بلند نشستیم
این طالع ستارهی ما بود
ما شکلگیریِ متناسب
با پارهپارهی تنمانیم
ما تیرهبختی متناقض
با سرخپوست بودنمانیم
ای دانههای سرخ انارت
اجساد پارهپارهی ما بود!...
کشتند تا عمیق بمیریم
کشتند تا دراز بمیریم
مردیم و باز زنده شدیم و
کشتند بلکه باز بمیریم
مردیم چونکه زندگی ما
مرگ هزاربارهی ما بود
ما را هزار بار از این دست
بشمار با هزار سرانگشت
ای ردّ پای بی اثرانگشت!
میخواستی به جای هر انگشت
سبّابهها به طعنه بگویند
امضای ما اشارهی ما بود
میریزد از لب هنر انگشت...
چیزی بگو که ما بنگاریم
وقتی که جز تو هیچ نداریم
ای با طلا نوشتن حرفت
در اوج هیچچیزنداری
یک عمر گوشوارهی ما بود!
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
تدریجی و شمرده شمرده
در ما که زنده ایم و که مرده
این پیرمرد سالنخورده
نوزاد شیرخوارهی ما بود
#غزل
#زاویه
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@Rasooli_moghaddam
به ابتدای درک رسیدیم
دیدیم درد چارهی ما بود
دیدیم و دردمند نشستیم
پای شبی بلند نشستیم
این طالع ستارهی ما بود
ما شکلگیریِ متناسب
با پارهپارهی تنمانیم
ما تیرهبختی متناقض
با سرخپوست بودنمانیم
ای دانههای سرخ انارت
اجساد پارهپارهی ما بود!...
کشتند تا عمیق بمیریم
کشتند تا دراز بمیریم
مردیم و باز زنده شدیم و
کشتند بلکه باز بمیریم
مردیم چونکه زندگی ما
مرگ هزاربارهی ما بود
ما را هزار بار از این دست
بشمار با هزار سرانگشت
ای ردّ پای بی اثرانگشت!
میخواستی به جای هر انگشت
سبّابهها به طعنه بگویند
امضای ما اشارهی ما بود
میریزد از لب هنر انگشت...
چیزی بگو که ما بنگاریم
وقتی که جز تو هیچ نداریم
ای با طلا نوشتن حرفت
در اوج هیچچیزنداری
یک عمر گوشوارهی ما بود!
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
تدریجی و شمرده شمرده
در ما که زنده ایم و که مرده
این پیرمرد سالنخورده
نوزاد شیرخوارهی ما بود
#غزل
#زاویه
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@Rasooli_moghaddam
❤2🔥2😢1
