این عکسا از کوهنوردیهای زمان جنگ و ایام عید توی ایلام رو میخواستم واستون اینجا بذارم.
ارتفاع خیلی خیلی بالا :)
وضعتااااان چونههه؟؟
ارتفاع خیلی خیلی بالا :)
وضعتااااان چونههه؟؟
یه جملهای خوندم چند روز پیش که نوشته بود:
دیدم چقدر خوب میگه! یک حکومت مگه چقدر در طول عمرش با بحران و حوادث واقعی روبهرو میشه؟ اکثرش رو داره با شایعات و ترسها میگذرونه.
ترس مردم از گرون شدن سوخت.
ترس مردم از بیماریهای واگیردار.
ترس از بیثباتی مالی و غیره.
منو به این فکر واداشت که توی هر جمعی، وقتی ما به عنوان مسئول نقشی ایفا میکنیم چنین توزیعی وجود داره. به عنوان والدین ما مجبوریم بچهمون رو از ترس لولوی زیر تخت در امان بداریم. یا نذاریم بترسه که شکلاتهاش تموم میشن. بزرگتر که میشن باید حواسمون به ترس از درس و امتحانشون باشه و بعدش هم احتمالا ترسهای نوجوانی و ترس از مرگ و غیره. به عنوان مسئول یک شرکت باید حواسم باشه کارمندها ترس از دست دادن موقعیت شغلی رو نداشته باشن. بچهها حس بیعدالتی نکنن. حس تعلیق نکنن، حواسم باشه قراردادها سروقت تمدید بشه. حس رهاشدگی نداشته باشن.
- اگر نتونیم در نقشی که داریم از افراد همگروهمون در مقابل این ترسها محافظت کنیم ابعاد موضوع خیلی گسترش پیدا میکنه. ترسها به واقعیت گره میخورن(منظورم این نیست لولو واقعا میاد بیرون بچه رو میخوره!)، کوچکترین اتفاقی در واقعیت(حتی در حد مثلا خراب شدن یخچال شرکت) میتونه توی حافظهی تداعیگر افراد به سرعت اون ترسها رو فعال کنه و overthink اتفاق بیفته و تولید شایعات از سمت دیگه این روند رو از کنترل خارج کنه(شرکت پول نداره حتی یخچال رو درست کنه پس بهتره بریم از اینجا). مثلا بچهمون اینقدر ترسش واقعی میشه که مجبور میشیم برای جلوگیری از آسیب روانی خونه رو عوض کنیم!
- بیتوجهی میتونه این ترسها رو به سمت همگرایی بحرانها سوق بده. به خودت میای میبینی ترسهایی که در ذهن آحاد بوده تبدیل شده به بحرانهایی واقعی که دارن به سمت هم حرکت میکنن(دردسر درست کردن یخچال کم بود حالا باید بشینم به افراد شرکت که دارن استعفا میدن بفهمونم اوضاع خوبه تا نرن!).
- در شرایط همیشه مضطرب یا ترسناک امکان رشد وجود نداره پس آدمها کوتوله میشن. بچه همیشه ترسوعه و از دوستاش عقبه، کارمندها آرزوی بزرگ ندارن، خانواده ضعیفه و یه مسافرت ساده رو هم نمیتونه هندل کنه.
- ترسها تبدیل به نقاط کور و تاریک گروه میشن. آدمها معمولا در مورد ترسهاشون حرف نمیزنن(یا میترسن یا احساس شرم میکنن) اما خیلی خوب به هم منتقلشون میکنن. یهو به خودت میای میبینی همه مضطرب هستن، مشکلات یهو سر برمیارن ولی نمیدونی از کجا!؟ شرکت یهو کم میاره خانواده یهو جا میزنه؟ چرا؟ از کجا؟ دلیلش چیه؟ حالا مگه میتونی کسی رو به حرف بیاری؟ یا اصلا اگه به حرف بیاری اونقدر خفن هستی که ریشه رو در بیخ روان آدمها پیدا کنی؟
متاسفانه/خوشبختانه چه بخوایم چه نخوایم در ما آدمها احساس مقدم بر تفکره. آدما اول احساس ترس میکنن بعد فکر میکنن از چی میترسن(تازه اگه فکر کنن!) علاج واقعه رو باید قبل از وقوع کرد.
مَهدی آخی
#تجربه
🆔 @lifeAsAService
«حکومتها شاید تنها ۱۰٪ طول عمر خود مردم را از خطرات واقعی حفظ میکنند، ۹۰٪ در حال محافظت از مردم در مقابل ترسها هستند»
دیدم چقدر خوب میگه! یک حکومت مگه چقدر در طول عمرش با بحران و حوادث واقعی روبهرو میشه؟ اکثرش رو داره با شایعات و ترسها میگذرونه.
ترس مردم از گرون شدن سوخت.
ترس مردم از بیماریهای واگیردار.
ترس از بیثباتی مالی و غیره.
منو به این فکر واداشت که توی هر جمعی، وقتی ما به عنوان مسئول نقشی ایفا میکنیم چنین توزیعی وجود داره. به عنوان والدین ما مجبوریم بچهمون رو از ترس لولوی زیر تخت در امان بداریم. یا نذاریم بترسه که شکلاتهاش تموم میشن. بزرگتر که میشن باید حواسمون به ترس از درس و امتحانشون باشه و بعدش هم احتمالا ترسهای نوجوانی و ترس از مرگ و غیره. به عنوان مسئول یک شرکت باید حواسم باشه کارمندها ترس از دست دادن موقعیت شغلی رو نداشته باشن. بچهها حس بیعدالتی نکنن. حس تعلیق نکنن، حواسم باشه قراردادها سروقت تمدید بشه. حس رهاشدگی نداشته باشن.
- اگر نتونیم در نقشی که داریم از افراد همگروهمون در مقابل این ترسها محافظت کنیم ابعاد موضوع خیلی گسترش پیدا میکنه. ترسها به واقعیت گره میخورن(منظورم این نیست لولو واقعا میاد بیرون بچه رو میخوره!)، کوچکترین اتفاقی در واقعیت(حتی در حد مثلا خراب شدن یخچال شرکت) میتونه توی حافظهی تداعیگر افراد به سرعت اون ترسها رو فعال کنه و overthink اتفاق بیفته و تولید شایعات از سمت دیگه این روند رو از کنترل خارج کنه(شرکت پول نداره حتی یخچال رو درست کنه پس بهتره بریم از اینجا). مثلا بچهمون اینقدر ترسش واقعی میشه که مجبور میشیم برای جلوگیری از آسیب روانی خونه رو عوض کنیم!
- بیتوجهی میتونه این ترسها رو به سمت همگرایی بحرانها سوق بده. به خودت میای میبینی ترسهایی که در ذهن آحاد بوده تبدیل شده به بحرانهایی واقعی که دارن به سمت هم حرکت میکنن(دردسر درست کردن یخچال کم بود حالا باید بشینم به افراد شرکت که دارن استعفا میدن بفهمونم اوضاع خوبه تا نرن!).
- در شرایط همیشه مضطرب یا ترسناک امکان رشد وجود نداره پس آدمها کوتوله میشن. بچه همیشه ترسوعه و از دوستاش عقبه، کارمندها آرزوی بزرگ ندارن، خانواده ضعیفه و یه مسافرت ساده رو هم نمیتونه هندل کنه.
- ترسها تبدیل به نقاط کور و تاریک گروه میشن. آدمها معمولا در مورد ترسهاشون حرف نمیزنن(یا میترسن یا احساس شرم میکنن) اما خیلی خوب به هم منتقلشون میکنن. یهو به خودت میای میبینی همه مضطرب هستن، مشکلات یهو سر برمیارن ولی نمیدونی از کجا!؟ شرکت یهو کم میاره خانواده یهو جا میزنه؟ چرا؟ از کجا؟ دلیلش چیه؟ حالا مگه میتونی کسی رو به حرف بیاری؟ یا اصلا اگه به حرف بیاری اونقدر خفن هستی که ریشه رو در بیخ روان آدمها پیدا کنی؟
متاسفانه/خوشبختانه چه بخوایم چه نخوایم در ما آدمها احساس مقدم بر تفکره. آدما اول احساس ترس میکنن بعد فکر میکنن از چی میترسن(تازه اگه فکر کنن!) علاج واقعه رو باید قبل از وقوع کرد.
مَهدی آخی
#تجربه
🆔 @lifeAsAService
زندگی به عنوان سرویس
یه جملهای خوندم چند روز پیش که نوشته بود: «حکومتها شاید تنها ۱۰٪ طول عمر خود مردم را از خطرات واقعی حفظ میکنند، ۹۰٪ در حال محافظت از مردم در مقابل ترسها هستند» دیدم چقدر خوب میگه! یک حکومت مگه چقدر در طول عمرش با بحران و حوادث واقعی روبهرو میشه؟ اکثرش…
اضطراب ترس از ناشناختههاست. وقتی ترسی داریم که ریشهاش رو نمیدونیم بهش میگیم اضطراب. اولین راه کاهش اضطراب پیدا کردن ریشهاش و تبدیلش به ترسه. باید حداقل بفهمیم با چی طرفیم بعدش ببینیم از پسش برمیایم یا نه؟ ترس عواقب و اثرات زیادی داره ولی این اضطراب لعنتی خیلی چیز بدتریه. موریانه است، یه انگله که میافته به جون آدم و از داخل میخوره آدمو. شجاعت لازمه که بریم دنبال اضطراب و تبدیلش کنیم به ترس. گاهی پیدا کردن ریشهی اضطراب به واقع ترسناکتر از خود ریشه است. چون ممکنه چیزی رو توی صورتمون بکوبه که خالیمون کنه. گاهی اصلا همین که جرات دنبال کردنش رو نداریم ترسناکترین بخششه
Forwarded from 𝐀𝐑𝐂𝐇𝐈𝐕𝐄
«فلسفهی ساعت»
ساعت، موفقترین دیکتاتور تاریخ است.
هیچ پادشاهی نتوانسته به اندازهی ساعت بر انسان حکومت کند. مردم علیه امپراتورها شورش کردهاند، حکومتها را سرنگون کردهاند و خدایانشان را عوض کردهاند؛ اما هنوز صبحها با زنگ یک شیء کوچک از خواب میپرند و زندگیشان را بر اساس اعداد آن تنظیم میکنند.
ساعت، زندانی است که زندانیانش خودشان آن را حمل میکنند.
زمان پیش از ساعت هم وجود داشت، اما آرامتر بود. خورشید طلوع میکرد، غروب میکرد، فصلها میآمدند و میرفتند. هیچ درختی نگران نبود که سه دقیقه دیر شکوفه داده است. هیچ گربهای بابت عقب افتادن از برنامهی پنجسالهاش افسرده نمیشد. بعد انسان ساعت را ساخت و تصمیم گرفت اقیانوس را با خطکش اندازه بگیرد. از آن روز به بعد، همهچیز تبدیل به واحدهای قابل شمارش شد: ساعت کار، ساعت خواب، ساعت درس، ساعت عشق. حتی تفریح هم در تقویم جا گرفت.
عشق، چیزی است که گهگاه علیه ساعت شورش میکند. دو نفر ساعتها حرف میزنند و فکر میکنند چند دقیقه گذشته است. یا چند دقیقه کنار هم مینشینند و احساس میکنند سالها زندگی کردهاند. عشق یکی از معدود تجربههایی است که زمان را از یک کمیت به یک کیفیت تبدیل میکند. به همین دلیل شکست عشقی اینقدر عجیب است. نه فقط چون کسی را از دست دادهای، بلکه چون ناگهان ساعت دوباره شروع به کار میکند. هر دقیقهای که پیشتر پرواز میکرد، حالا روی سینهات مینشیند.
پیری هم اتفاقی ساعتشناختی است. در کودکی، یک سال مثل یک قاره به نظر میرسد. تابستانها بیانتها هستند و یک هفته میتواند تاریخ یک زندگی باشد. اما هرچه جلوتر میرویم، سالها کوچکتر میشوند. انگار ساعت برای افراد مسنتر تندتر کار میکند. شاید چون زمان را با تعداد تجربههای تازه اندازه میگیریم و نه با عقربهها.
حتی خدا، اگر وجود داشته باشد، احتمالاً ساعت ندارد. موجودی که ابدی است، با دقیقه چه کار دارد؟ فقط موجودات فانیاند که زمان را تکهتکه میکنند. ساعت اختراع کسانی است که میدانند وقتشان محدود است و از این موضوع وحشت دارند.
از کتاب «فلسفهی سوراخ و سایر مصیبتها» به قلم نولان
ARCHIVE
ساعت، موفقترین دیکتاتور تاریخ است.
هیچ پادشاهی نتوانسته به اندازهی ساعت بر انسان حکومت کند. مردم علیه امپراتورها شورش کردهاند، حکومتها را سرنگون کردهاند و خدایانشان را عوض کردهاند؛ اما هنوز صبحها با زنگ یک شیء کوچک از خواب میپرند و زندگیشان را بر اساس اعداد آن تنظیم میکنند.
ساعت، زندانی است که زندانیانش خودشان آن را حمل میکنند.
زمان پیش از ساعت هم وجود داشت، اما آرامتر بود. خورشید طلوع میکرد، غروب میکرد، فصلها میآمدند و میرفتند. هیچ درختی نگران نبود که سه دقیقه دیر شکوفه داده است. هیچ گربهای بابت عقب افتادن از برنامهی پنجسالهاش افسرده نمیشد. بعد انسان ساعت را ساخت و تصمیم گرفت اقیانوس را با خطکش اندازه بگیرد. از آن روز به بعد، همهچیز تبدیل به واحدهای قابل شمارش شد: ساعت کار، ساعت خواب، ساعت درس، ساعت عشق. حتی تفریح هم در تقویم جا گرفت.
عشق، چیزی است که گهگاه علیه ساعت شورش میکند. دو نفر ساعتها حرف میزنند و فکر میکنند چند دقیقه گذشته است. یا چند دقیقه کنار هم مینشینند و احساس میکنند سالها زندگی کردهاند. عشق یکی از معدود تجربههایی است که زمان را از یک کمیت به یک کیفیت تبدیل میکند. به همین دلیل شکست عشقی اینقدر عجیب است. نه فقط چون کسی را از دست دادهای، بلکه چون ناگهان ساعت دوباره شروع به کار میکند. هر دقیقهای که پیشتر پرواز میکرد، حالا روی سینهات مینشیند.
پیری هم اتفاقی ساعتشناختی است. در کودکی، یک سال مثل یک قاره به نظر میرسد. تابستانها بیانتها هستند و یک هفته میتواند تاریخ یک زندگی باشد. اما هرچه جلوتر میرویم، سالها کوچکتر میشوند. انگار ساعت برای افراد مسنتر تندتر کار میکند. شاید چون زمان را با تعداد تجربههای تازه اندازه میگیریم و نه با عقربهها.
حتی خدا، اگر وجود داشته باشد، احتمالاً ساعت ندارد. موجودی که ابدی است، با دقیقه چه کار دارد؟ فقط موجودات فانیاند که زمان را تکهتکه میکنند. ساعت اختراع کسانی است که میدانند وقتشان محدود است و از این موضوع وحشت دارند.
از کتاب «فلسفهی سوراخ و سایر مصیبتها» به قلم نولان
ARCHIVE
کل اعتبار تابستون به میوههاشه وگرنه ...... هم حسابش نمیکنن 🤦🏻♂️
مرگ بر گرما!
مرگ بر گرما!
Forwarded from Perspective World! (AmirHossein Razlighi)
احتمالا در جریانین که یه چند هفتهای هست مدل Fable از Anthropic با قوانین export control آمریکا دچار مشکل شد و الان در دسترس نیست. حالا امروز، یک AI Lab ژاپنی از یه مدلی رونمایی کرده که کارش Agent orchestration عه و میتونه agent هایی از خودش (یا هر LLM دیگه، شامل اوپنسورس یا closed source) رو صدا بزنه، یسری کار بهشون بسپاره و در نهایت validate کنه و پیش بره.
ادعاشون اینه که کیفیتشون (بنابر user study و همچنین benchmark ها) معادل Mythos و Fable عه. اگر واقعا اینطور باشه، یه اتفاق بزرگه و باعث تغییرات زیادی میشه!
https://x.com/sakanaailabs/status/2068861630327443966?s=46
ادعاشون اینه که کیفیتشون (بنابر user study و همچنین benchmark ها) معادل Mythos و Fable عه. اگر واقعا اینطور باشه، یه اتفاق بزرگه و باعث تغییرات زیادی میشه!
https://x.com/sakanaailabs/status/2068861630327443966?s=46
X (formerly Twitter)
Sakana AI (@SakanaAILabs) on X
Introducing Sakana Fugu: A full multi-agent orchestration system accessible via a single model API.
Our ‘Fugu Ultra’ model matches the performance of Fable and Mythos, delivering frontier capability without the risk of export controls.
Try it: https://t.co/aDEFyySWlS…
Our ‘Fugu Ultra’ model matches the performance of Fable and Mythos, delivering frontier capability without the risk of export controls.
Try it: https://t.co/aDEFyySWlS…
زندگی به عنوان سرویس
یه جملهای خوندم چند روز پیش که نوشته بود: «حکومتها شاید تنها ۱۰٪ طول عمر خود مردم را از خطرات واقعی حفظ میکنند، ۹۰٪ در حال محافظت از مردم در مقابل ترسها هستند» دیدم چقدر خوب میگه! یک حکومت مگه چقدر در طول عمرش با بحران و حوادث واقعی روبهرو میشه؟ اکثرش…
بزرگترین وظیفه ما مدیریت واقعیت نیست؛ مدیریت ترس است
نوشته: دکتر فهیمه رضایی | روانکاو
سالها تصور میکردم انسانها بیشتر از آنچه از واقعیت آسیب میبینند، از خودِ واقعیت میترسند. اما هرچه بیشتر در اتاق درمان نشستم و به داستان زندگی آدمها گوش دادم، به حقیقت عمیقتری رسیدم؛ بیشتر رنجهای ما محصول رویدادها نیستند، محصول انتظار رویدادها هستند.
مردی را به یاد میآورم که برای اضطراب شدید به من مراجعه کرده بود. کسبوکار موفقی داشت، خانوادهاش در امنیت بودند و از نظر مالی نیز وضعیت مناسبی داشت. وقتی از او پرسیدم بزرگترین مشکلش چیست، پاسخ داد:
«هیچ اتفاق بدی نیفتاده، اما مدام احساس میکنم قرار است اتفاق بدی بیفتد.»
این جمله سالها در ذهنم ماند. بسیاری از انسانها نه در زندان واقعیت، بلکه در زندان احتمالها زندگی میکنند.
ما از ورشکستگی میترسیم پیش از آنکه فقیر شویم.
از طرد شدن میترسیم پیش از آنکه کسی ما را ترک کند.
از شکست میترسیم پیش از آنکه حتی تلاش کنیم.
از بیماری میترسیم پیش از آنکه بیمار شویم.
ترس، هنرمند ماهری است. میتواند از یک سایه، هیولا بسازد و از یک احتمال کوچک، فاجعهای عظیم خلق کند.
در سالهای فعالیتم بارها دیدهام خانوادههایی که نه به دلیل مشکلات واقعی، بلکه به دلیل ترسهای حلنشده از هم فاصله گرفتهاند. والدینی که آنقدر نگران آینده فرزندشان بودند که فرصت زندگی کردن در کنار او را از دست دادند. مدیرانی که آنقدر از بحران احتمالی میترسیدند که ناخواسته همان بحران را ایجاد کردند.
ترس اگر دیده نشود، تغییر شکل میدهد.
گاهی خودش را به صورت خشم نشان میدهد.
گاهی به شکل کنترلگری.
گاهی به شکل بدبینی.
و گاهی در قالب سکوتی طولانی که هیچکس دلیلش را نمیفهمد.
به همین دلیل است که من معتقدم رهبران واقعی، والدین واقعی و حتی همسران موفق، کسانی نیستند که همه مشکلات را حل میکنند. آنها کسانی هستند که میتوانند احساس امنیت ایجاد کنند.
کودکی که احساس امنیت دارد، کنجکاو میشود.
کارمندی که احساس امنیت دارد، خلاق میشود.
همسری که احساس امنیت دارد، صادق میشود.
و انسانی که احساس امنیت دارد، رشد میکند.
امنیت روانی چیزی فراتر از نبود خطر است؛ احساس اطمینان به این است که اگر خطری هم رخ دهد، تنها نخواهیم ماند. یکی از اشتباهات رایج ما این است که تصور میکنیم برای آرام کردن دیگران باید همه پاسخها را بدانیم. در حالی که اغلب مردم به دنبال پاسخ نیستند؛ آنها به دنبال تکیهگاه هستند.
کودک نیمهشب از تاریکی نمیترسد؛ از تنهایی در تاریکی میترسد.
کارمند از تغییرات سازمانی نمیترسد؛ از بیخبری و ابهام میترسد.
همسر از مشکلات زندگی نمیترسد؛ از این میترسد که در مواجهه با آنها تنها بماند.
هر جا ترس مجال حرف زدن پیدا نکند، شایعه شروع به حرف زدن میکند.
هر جا ابهام طولانی شود، ذهن انسان داستان میسازد.
و هر جا امنیت روانی از بین برود، اعتماد آرامآرام فرو میریزد.
در اتاق درمان بارها دیدهام که بزرگترین نقطه تحول مراجعان، زمانی اتفاق افتاده که برای نخستین بار توانستهاند ترس خود را نام ببرند. زیرا ترسهای بینام، بزرگ میشوند. اما ترسهایی که شناخته میشوند، قابل مدیریت خواهند بود.
امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که کیفیت زندگی ما نه به تعداد بحرانهایی که تجربه میکنیم، بلکه به کیفیت رابطه ما با ترسهایمان وابسته است. شاید مهمترین مسئولیت ما در هر نقشی که داریم—چه به عنوان والد، مدیر، همسر یا حتی دوست—این نباشد که جهان را امنتر کنیم. شاید مهمتر این باشد که نگذاریم ترس، تصویری خطرناکتر از جهان در ذهن عزیزانمان بسازد.
زیرا بسیاری از انسانها با واقعیت نمیجنگند؛ با ترسهایی میجنگند که سالها پیش در سکوت متولد شدهاند
@drfahimerezai
نوشته: دکتر فهیمه رضایی | روانکاو
سالها تصور میکردم انسانها بیشتر از آنچه از واقعیت آسیب میبینند، از خودِ واقعیت میترسند. اما هرچه بیشتر در اتاق درمان نشستم و به داستان زندگی آدمها گوش دادم، به حقیقت عمیقتری رسیدم؛ بیشتر رنجهای ما محصول رویدادها نیستند، محصول انتظار رویدادها هستند.
مردی را به یاد میآورم که برای اضطراب شدید به من مراجعه کرده بود. کسبوکار موفقی داشت، خانوادهاش در امنیت بودند و از نظر مالی نیز وضعیت مناسبی داشت. وقتی از او پرسیدم بزرگترین مشکلش چیست، پاسخ داد:
«هیچ اتفاق بدی نیفتاده، اما مدام احساس میکنم قرار است اتفاق بدی بیفتد.»
این جمله سالها در ذهنم ماند. بسیاری از انسانها نه در زندان واقعیت، بلکه در زندان احتمالها زندگی میکنند.
ما از ورشکستگی میترسیم پیش از آنکه فقیر شویم.
از طرد شدن میترسیم پیش از آنکه کسی ما را ترک کند.
از شکست میترسیم پیش از آنکه حتی تلاش کنیم.
از بیماری میترسیم پیش از آنکه بیمار شویم.
ترس، هنرمند ماهری است. میتواند از یک سایه، هیولا بسازد و از یک احتمال کوچک، فاجعهای عظیم خلق کند.
در سالهای فعالیتم بارها دیدهام خانوادههایی که نه به دلیل مشکلات واقعی، بلکه به دلیل ترسهای حلنشده از هم فاصله گرفتهاند. والدینی که آنقدر نگران آینده فرزندشان بودند که فرصت زندگی کردن در کنار او را از دست دادند. مدیرانی که آنقدر از بحران احتمالی میترسیدند که ناخواسته همان بحران را ایجاد کردند.
ترس اگر دیده نشود، تغییر شکل میدهد.
گاهی خودش را به صورت خشم نشان میدهد.
گاهی به شکل کنترلگری.
گاهی به شکل بدبینی.
و گاهی در قالب سکوتی طولانی که هیچکس دلیلش را نمیفهمد.
به همین دلیل است که من معتقدم رهبران واقعی، والدین واقعی و حتی همسران موفق، کسانی نیستند که همه مشکلات را حل میکنند. آنها کسانی هستند که میتوانند احساس امنیت ایجاد کنند.
کودکی که احساس امنیت دارد، کنجکاو میشود.
کارمندی که احساس امنیت دارد، خلاق میشود.
همسری که احساس امنیت دارد، صادق میشود.
و انسانی که احساس امنیت دارد، رشد میکند.
امنیت روانی چیزی فراتر از نبود خطر است؛ احساس اطمینان به این است که اگر خطری هم رخ دهد، تنها نخواهیم ماند. یکی از اشتباهات رایج ما این است که تصور میکنیم برای آرام کردن دیگران باید همه پاسخها را بدانیم. در حالی که اغلب مردم به دنبال پاسخ نیستند؛ آنها به دنبال تکیهگاه هستند.
کودک نیمهشب از تاریکی نمیترسد؛ از تنهایی در تاریکی میترسد.
کارمند از تغییرات سازمانی نمیترسد؛ از بیخبری و ابهام میترسد.
همسر از مشکلات زندگی نمیترسد؛ از این میترسد که در مواجهه با آنها تنها بماند.
هر جا ترس مجال حرف زدن پیدا نکند، شایعه شروع به حرف زدن میکند.
هر جا ابهام طولانی شود، ذهن انسان داستان میسازد.
و هر جا امنیت روانی از بین برود، اعتماد آرامآرام فرو میریزد.
در اتاق درمان بارها دیدهام که بزرگترین نقطه تحول مراجعان، زمانی اتفاق افتاده که برای نخستین بار توانستهاند ترس خود را نام ببرند. زیرا ترسهای بینام، بزرگ میشوند. اما ترسهایی که شناخته میشوند، قابل مدیریت خواهند بود.
امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که کیفیت زندگی ما نه به تعداد بحرانهایی که تجربه میکنیم، بلکه به کیفیت رابطه ما با ترسهایمان وابسته است. شاید مهمترین مسئولیت ما در هر نقشی که داریم—چه به عنوان والد، مدیر، همسر یا حتی دوست—این نباشد که جهان را امنتر کنیم. شاید مهمتر این باشد که نگذاریم ترس، تصویری خطرناکتر از جهان در ذهن عزیزانمان بسازد.
زیرا بسیاری از انسانها با واقعیت نمیجنگند؛ با ترسهایی میجنگند که سالها پیش در سکوت متولد شدهاند
@drfahimerezai
Forwarded from Go Casts 🚀
میگن تو عصر agentic ai شما باید یاد بگیری جنگل رو مدیریت کنی و نه اینکه فقط یه درخت رو مراقبت کنی.
خیلی از جزییات اهمیتش کم میشه و خیلی چیزای دیگهای رو در سطح کلان باید بهش توجه کنی.
مثلا دیگه شاید اونقدر مهم نباشه که برگ یه درخت زرد میشه یا نه. سوال مهمتر اینه که چیکار کنیم اگه یه درخت دچار آفت شد درختای دیگه جنگل رو بهشون آسیب نزنه. علتش اینه که هزینه جایگزینی درخت به شدت کاهش پیدا کرده.
الان مهمه که فاصله بین کاشت درختا چقدر باشه. تنوع کاشت درختا چطور باشه
اینکه بدونید یه جنگل با x هکتار زمین باید چه طرحی داشته باشه از نظر تعداد و نوع درختا خیلی خیلی مهمتره از اینه که متخصص یه درخت خاص باشید
تو عصر agentic ai وقتی یه ماشین جای شما میتونه به خوبی از یه درخت مراقبت کنه شما باید از جنگل مراقبت کنید
در مورد توسعه محصول و مهندسی نرمافزار هم این قضیه صدق میکنه و مهمتر شده
فکر میکنم مثالی که در مورد جنگل زدم رو بشه راحت نگاشت کرد به محصول نرمافزاری اگه هر درخت رو یه ماژول یا microservice ببینیم و اون جنگل رو هم کل محصول نرمافزاری بصورت یکپارچه در نظر بگیریم.
همه لایهها و دغدغههای مهندسی نرمافزار مهم هستن
شاید خیلیها بگن کد نوشتن که دیگه اهمیت نداره چون agent انجامش میده. اما تو عصر ai کیفیت کد اهمیتش بیشتر شده که کمتر نشده و همچنان باید ملاحظات این قسمت رو بهش جدی توجه کنید چه خودتون کد بنویسید و چه ai انجامش بده.
اما طبیعتا یه سری لایه ها و دغدغه ها اهمیت بیشتری دارن چون هزینه تغییر و نگهداریشون بیشتر از بقیه ست.
البته این پارادایم خیلی چیز جدیدی هم نیست. حداقل به شخصه تو جلسات تیمسازی که تو GoCasts برگزار میکنم بخش مهمی از دغدغه های reviewم همین چیزاست.
خیلی به ساختار و syntax یه ماژول خاص توجه نمیکنم.
بیشتر دغدغه م اینه که این ماژول قراره چطور با ماژول های دیگه ارتباط بگیره.
قراره inject بشه یا communicationی صورت میگیره.
اون ارتباط میخواد sync باشه یا async باشه.
و کلی بحثای دیگه اینطوری که مهم بودن و مهمتر شدن.
@gocasts
خیلی از جزییات اهمیتش کم میشه و خیلی چیزای دیگهای رو در سطح کلان باید بهش توجه کنی.
مثلا دیگه شاید اونقدر مهم نباشه که برگ یه درخت زرد میشه یا نه. سوال مهمتر اینه که چیکار کنیم اگه یه درخت دچار آفت شد درختای دیگه جنگل رو بهشون آسیب نزنه. علتش اینه که هزینه جایگزینی درخت به شدت کاهش پیدا کرده.
الان مهمه که فاصله بین کاشت درختا چقدر باشه. تنوع کاشت درختا چطور باشه
اینکه بدونید یه جنگل با x هکتار زمین باید چه طرحی داشته باشه از نظر تعداد و نوع درختا خیلی خیلی مهمتره از اینه که متخصص یه درخت خاص باشید
تو عصر agentic ai وقتی یه ماشین جای شما میتونه به خوبی از یه درخت مراقبت کنه شما باید از جنگل مراقبت کنید
در مورد توسعه محصول و مهندسی نرمافزار هم این قضیه صدق میکنه و مهمتر شده
فکر میکنم مثالی که در مورد جنگل زدم رو بشه راحت نگاشت کرد به محصول نرمافزاری اگه هر درخت رو یه ماژول یا microservice ببینیم و اون جنگل رو هم کل محصول نرمافزاری بصورت یکپارچه در نظر بگیریم.
همه لایهها و دغدغههای مهندسی نرمافزار مهم هستن
شاید خیلیها بگن کد نوشتن که دیگه اهمیت نداره چون agent انجامش میده. اما تو عصر ai کیفیت کد اهمیتش بیشتر شده که کمتر نشده و همچنان باید ملاحظات این قسمت رو بهش جدی توجه کنید چه خودتون کد بنویسید و چه ai انجامش بده.
اما طبیعتا یه سری لایه ها و دغدغه ها اهمیت بیشتری دارن چون هزینه تغییر و نگهداریشون بیشتر از بقیه ست.
البته این پارادایم خیلی چیز جدیدی هم نیست. حداقل به شخصه تو جلسات تیمسازی که تو GoCasts برگزار میکنم بخش مهمی از دغدغه های reviewم همین چیزاست.
خیلی به ساختار و syntax یه ماژول خاص توجه نمیکنم.
بیشتر دغدغه م اینه که این ماژول قراره چطور با ماژول های دیگه ارتباط بگیره.
قراره inject بشه یا communicationی صورت میگیره.
اون ارتباط میخواد sync باشه یا async باشه.
و کلی بحثای دیگه اینطوری که مهم بودن و مهمتر شدن.
@gocasts
Thoughtworks
In the age of AI coding, code quality still matters
If AI is writing most of our code, do we really need to care about code quality?
زندگی به عنوان سرویس
اگه از Claude Code استفاده میکنید و تجربهی خوبی توی ترمینال(CLI) ندارید میتونید از ابزار Claude Code UI استفاده کنید که یک UI هستش برای کلاود کد. من چند وقته استفاده میکنم و تا حالا مشکل اساسیای باهاش نداشتم.
🔗 لینک: https://www.claudecodeui.com
#tools
#claude
🆔 @lifeAsAService
🔗 لینک: https://www.claudecodeui.com
#tools
#claude
🆔 @lifeAsAService
کلودفلر یه درگاه جدید معرفی کرده که اجازه میده روی هر وبپیج، API، دیتاست یا ابزار MCP که پشت شبکه کلودفلر دارید، سیستم درآمدزایی پیاده کنید. تسویهحسابها از طریق پروتکل باز x402 و با استیبلکوین انجام میشه؛
#news
#LLM
فوروراد شده از:
@MatinSenPaii
🆔 @lifeAsAService
مشکل چیه؟
تا الان منطق اقتصاد اینترنت اینطوری کار میکرد: شما یه سایت/سرویس رایگان میدادی، در عوض به کاربر «تبلیغ» نشون میدادی یا ازش «حق اشتراک ماهانه» میگرفتی.
اما الان هوش مصنوعی داره جای آدمها رو تو وبگردی میگیره! هوش مصنوعی تبلیغ نمیبینه و نمیتونه بره تو ۱۰۰ تا سایت اشتراک ماهانه بخره. فقط میاد دیتای شما رو میخونه (Scrape میکنه به اصطلاح)، جواب رو به کاربرش میده و میره. در نتیجه، صاحب محتوا یا API هیچ پولی درنمیاره!
راه حل Cloudflare چیه؟ (به درد کی میخوره؟)
کلودفلر میگه: «حالا که Agentها دارن از همهچیز استفاده میکنن، پس باید بابت هر ریکوئست (درخواست) پول بدن.»
این سیستم به درد افراد زیر میخوره:
۱. سازندگان API و برنامهنویسها
فرض کن یه API ساختی که عکس رو پردازش میکنه یا دیتای هواشناسی میده. تا الان باید درگاه پرداخت میذاشتی، سیستم لاگین و API Key میساختی تا بتونی پول بگیری.
با Cloudflare Gateway، تو فقط تو پنل کلودفلر یه قانون (Rule) مینویسی: «هر کی به این api/premium/ ریکوئست GET زد، ۰.۰۱ دلار (یک سنت) ازش بگیر».
بدون اینکه کدِ پرداختی تو بکاندت بنویسی، کلودفلر خودش پول رو (با ارزهای دیجیتال/استیبلکوین مثل USDC) از اون ربات یا شخص میگیره و به کیف پول تو میریزه.
۲. سازندگان ابزارهای هوش مصنوعی (MCP Tools)
اگه یه ابزار ساختی که به Claude یا ChatGPT وصل میشه (مثل همون ابزارهایی که تو معماری MCP به کار میرن)، میتونی به ازای هر بار که هوش مصنوعی از ابزار تو برای حل مشکل کاربرش استفاده میکنه، ازش یه پول خیلی ریز (Micropayment) بگیری.
۳. ناشران دیتا و محتوا (پژوهشگران و سایتها)
اگر سایت یا دیتابیسی داری که مدلهای هوش مصنوعی میان روش خزش (Crawl) میکنن تا خودشون رو آموزش بدن، میتونی بگی هر رباتی که خواست مقالات یا دیتای من رو بخونه، باید بابت هر صفحه مثلاً ۰.۰۰۱ دلار پول بده.
این سیستم چطور کار میکنه (x402)؟
کلودفلر از کدِ خطای معروف HTTP 402 (Payment Required - پرداخت نیاز است) استفاده میکنه.
1. ربات یه ریکوئست به سایت/API شما میزنه.
2. کلودفلر قبل از اینکه ریکوئست به سرور شما برسه جلوش رو میگیره و خطای 402 میده و میگه «قیمت این ریکوئست ۱ سنته، به این ولت پرداخت کن».
3. ربات تو کمتر از ۱ ثانیه با استیبلکوین پول رو میده و ریکوئست رو دوباره (با اثباتِ پرداخت) میفرسته.
4. ریکوئست به سرور شما میرسه و شما جواب رو میدین.
#news
#LLM
فوروراد شده از:
@MatinSenPaii
🆔 @lifeAsAService
شما میتونید به راحتی به متیس وصلش کنید و با همون کیفیت و قدرت از تواناییهای Claude Code استفاده کنید. کافیه این کارها رو انجام بدین:
export ANTHROPIC_BASE_URL=https://api.metisai.ir/anthropic
export ANTHROPIC_AUTH_TOKEN=<YOUR_METIS_API_KEY>
تازه میتونید یه کاری کنید که Claude Code جای مدلهای آنتروپیک به آخرین ورژنهای دیپسیک هم وصل بشه! کافیه به جای دستورات بالا اینا رو وارد کنید:
export ANTHROPIC_BASE_URL=https://api.metisai.ir/deepseek/anthropic
export ANTHROPIC_AUTH_TOKEN=<YOUR_METIS_API_KEY>
export ANTHROPIC_MODEL=deepseek-v4-pro[1m]
export ANTHROPIC_DEFAULT_OPUS_MODEL=deepseek-v4-pro[1m]
export ANTHROPIC_DEFAULT_SONNET_MODEL=deepseek-v4-pro[1m]
export ANTHROPIC_DEFAULT_HAIKU_MODEL=deepseek-v4-flash
export CLAUDE_CODE_SUBAGENT_MODEL=deepseek-v4-flash
export CLAUDE_CODE_EFFORT_LEVEL=max
امیدوارم هر چه زودتر مشکل کاربرای ایرانی در استفاده از اکانتهای کلاود رفع بشه و بتونیم راحت و بدون دردسر استفاده کنیم.
#tools
#claude
🆔 @lifeAsAService
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ایستارتاپس | حسین مرادی (Hossein Moradi)
💥مردم از فناوریهای ۲۰ سال آینده چه انتظاری دارند؟
اگر قرار باشد تنها یک فناوری در ۲۰ سال آینده به زندگی انسان اضافه شود، انتخاب شما چیست؟
روزنامه والاستریت ژورنال این سؤال را از مخاطبان خود پرسیده و پاسخها نشان میدهد مردم بیش از آنکه رؤیای فناوریهای عجیب را در سر داشته باشند، به دنبال نوآوریهایی هستند که زندگی روزمره را آسانتر، ایمنتر و عادلانهتر کند.
مرور دهها پاسخ ارسالی نشان میدهد سلامت، سالمندی، انرژی، حملونقل، هوش مصنوعی و رباتیک در صدر دغدغههای مخاطبان قرار دارند. وجه مشترک بیشتر این ایدهها نیز تمرکز بر حل مسائل ملموس زندگی است؛ از کاهش زمان شارژ خودروهای برقی و تشخیص زودهنگام بیماریها گرفته تا مراقبت از سالمندان، کاهش آلودگی صوتی و دسترسی آسانتر به خدمات حقوقی.
ادامه متن در ماهنامه پیوست
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
اگر قرار باشد تنها یک فناوری در ۲۰ سال آینده به زندگی انسان اضافه شود، انتخاب شما چیست؟
روزنامه والاستریت ژورنال این سؤال را از مخاطبان خود پرسیده و پاسخها نشان میدهد مردم بیش از آنکه رؤیای فناوریهای عجیب را در سر داشته باشند، به دنبال نوآوریهایی هستند که زندگی روزمره را آسانتر، ایمنتر و عادلانهتر کند.
مرور دهها پاسخ ارسالی نشان میدهد سلامت، سالمندی، انرژی، حملونقل، هوش مصنوعی و رباتیک در صدر دغدغههای مخاطبان قرار دارند. وجه مشترک بیشتر این ایدهها نیز تمرکز بر حل مسائل ملموس زندگی است؛ از کاهش زمان شارژ خودروهای برقی و تشخیص زودهنگام بیماریها گرفته تا مراقبت از سالمندان، کاهش آلودگی صوتی و دسترسی آسانتر به خدمات حقوقی.
ادامه متن در ماهنامه پیوست
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯