Forwarded from رَختکن بازندهها!
حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد
جانها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد
|حافظ|
جانها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد
|حافظ|
🕊4😭1
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم؟
خانهاش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم،
تو اگر برخیزی،
همه برمی خیزند!
من اگر بنشینم،
تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجهی هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را میگویند
کوهها شعر مرا میخوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوهی اندوه ز چیست؟
در تو این قصهی پرهیز که چه؟
در من این شعلهی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
سینه ام آینهایست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر میسازند
آه مگذار، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه میگویم، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند.
/حمید مصدق/
@khialemobham
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم؟
خانهاش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم،
تو اگر برخیزی،
همه برمی خیزند!
من اگر بنشینم،
تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجهی هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را میگویند
کوهها شعر مرا میخوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوهی اندوه ز چیست؟
در تو این قصهی پرهیز که چه؟
در من این شعلهی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
سینه ام آینهایست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر میسازند
آه مگذار، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه میگویم، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند.
/حمید مصدق/
@khialemobham
😭3
مرگ بر...ماشه بر شقیقه چکید
وسط مرگ، حرف را خوردیم
شهر یعنی نفسکش...اما ما
توی سلولمان هوا خوردیم
یادمان رفت و خواب بودیم و
ترسِ پشت نقاب بودیم و
وسط انقلاب بودیم و
مثل ده سال پیش جا خوردیم
سر زخمیم بلکه باز شویم
شعر باشیم و اعتراض شویم
رفته بودیم پیشتاز شویم
پیش رفتیم و پشتپا خوردیم
کار ما میرسد به جایی که
عشق بنشیند و حیا بکند
عقل در شهر کودتا بکند
که نفهمیم از کجا خوردیم
سیم اول به سیم آخر زد
سیم اول به سیم آخر خورد
سیم اول شدیم در زد و خورد
سیم آخر زدیم یا خوردیم؟
آخر کار گریهی ما بود
دستهای همیشه بالا بود
قاپ ما را زدند تا جا بود
جا نبود و زدند تا خوردیم!
آخر کار با غلط کردیم
نعش ما را به چاه میریزند
داخل مستراح میریزند
با ...ی که از ابتدا خوردیم...
/رحمت رسولی مقدم/
@khialemobham
وسط مرگ، حرف را خوردیم
شهر یعنی نفسکش...اما ما
توی سلولمان هوا خوردیم
یادمان رفت و خواب بودیم و
ترسِ پشت نقاب بودیم و
وسط انقلاب بودیم و
مثل ده سال پیش جا خوردیم
سر زخمیم بلکه باز شویم
شعر باشیم و اعتراض شویم
رفته بودیم پیشتاز شویم
پیش رفتیم و پشتپا خوردیم
کار ما میرسد به جایی که
عشق بنشیند و حیا بکند
عقل در شهر کودتا بکند
که نفهمیم از کجا خوردیم
سیم اول به سیم آخر زد
سیم اول به سیم آخر خورد
سیم اول شدیم در زد و خورد
سیم آخر زدیم یا خوردیم؟
آخر کار گریهی ما بود
دستهای همیشه بالا بود
قاپ ما را زدند تا جا بود
جا نبود و زدند تا خوردیم!
آخر کار با غلط کردیم
نعش ما را به چاه میریزند
داخل مستراح میریزند
با ...ی که از ابتدا خوردیم...
/رحمت رسولی مقدم/
@khialemobham
🕊3😭2
چشمهای مردمم
دیدگاههای تنگ...
دادگاههای باز...
معترض به انتقاد
منتقد به اعتقاد
معتقد به اعتراض...
/رحمت رسولی مقدم/
@khialemobham
دیدگاههای تنگ...
دادگاههای باز...
معترض به انتقاد
منتقد به اعتقاد
معتقد به اعتراض...
/رحمت رسولی مقدم/
@khialemobham
🕊3😭2🤝1
سرگیجه دارم دور میدانهایی از میدان
سرگیجه دارم... یک قدم ماندهست تا پایان!
سرگیجه دارم مثل یک کابوس در زندان
«ستارخان» نام خیابانیست در تهران
که چند سالی میشود دائم ترافیک است!
بودم کسی که اولِ این قصه باشیده!
جنی که روزی آدمی از خود تراشیده
آن نصفهشب که بچهام در تخت شاشیده
خونی که روی دستهای شهر پاشیده
و اسلحه که واقعاً در حال شلیک است
یک عده غرقِ رؤیتِ تصویرِ ماهی که...
یک عده گم کردند ما را در سیاهی که...
یک عده برگشتند از ترس سپاهی که...
یک عده افتادیم توی پرتگاهی که...
این جاده هر جا میرود، بدجور باریک است
مجرم زنی در حال گردش در خیابان است
مجرم خیابانگرد پیری در پیِ نان است
مجرم «خس و خاشاکِ» در جریانِ طوفان است
و آنکه میبیند... که میبیند... که انسان است
با دیدن اینها فقط در حال تحریک است!
یک مشت آدم در میان وحشت شب با...
یک مشت آدم، سوزن و نخ داخل لب با...
یک مشت آدم توی تعدادی مکعّب با...
آغاز این بودهست تا پایان مطلب با...
چیزی نمیبینم که این تصویر تاریک است
از مستی «مهناز» و من تا هقهق «فاطی»
شبهای برمیگردم از روز ملاقاتی
وصله شدن به زندگی با چرخ خیاطی
سرگیجه دارم خون و قرص و گریه را قاطی
و رادیو در حال پخش چند تبریک است!
گرچه سرِ سیمرغ آویزان شده با میخ
گرچه سرِ گنجشکها را کندهاند از بیخ
گرچه تمام بالها بر آتش است و سیخ
«ستارخان» هر مرد آزادهست در تاریخ
که مطمئن هستیم: روز خوب نزدیک است...
/سید مهدی موسوی/
@khialemobham
سرگیجه دارم... یک قدم ماندهست تا پایان!
سرگیجه دارم مثل یک کابوس در زندان
«ستارخان» نام خیابانیست در تهران
که چند سالی میشود دائم ترافیک است!
بودم کسی که اولِ این قصه باشیده!
جنی که روزی آدمی از خود تراشیده
آن نصفهشب که بچهام در تخت شاشیده
خونی که روی دستهای شهر پاشیده
و اسلحه که واقعاً در حال شلیک است
یک عده غرقِ رؤیتِ تصویرِ ماهی که...
یک عده گم کردند ما را در سیاهی که...
یک عده برگشتند از ترس سپاهی که...
یک عده افتادیم توی پرتگاهی که...
این جاده هر جا میرود، بدجور باریک است
مجرم زنی در حال گردش در خیابان است
مجرم خیابانگرد پیری در پیِ نان است
مجرم «خس و خاشاکِ» در جریانِ طوفان است
و آنکه میبیند... که میبیند... که انسان است
با دیدن اینها فقط در حال تحریک است!
یک مشت آدم در میان وحشت شب با...
یک مشت آدم، سوزن و نخ داخل لب با...
یک مشت آدم توی تعدادی مکعّب با...
آغاز این بودهست تا پایان مطلب با...
چیزی نمیبینم که این تصویر تاریک است
از مستی «مهناز» و من تا هقهق «فاطی»
شبهای برمیگردم از روز ملاقاتی
وصله شدن به زندگی با چرخ خیاطی
سرگیجه دارم خون و قرص و گریه را قاطی
و رادیو در حال پخش چند تبریک است!
گرچه سرِ سیمرغ آویزان شده با میخ
گرچه سرِ گنجشکها را کندهاند از بیخ
گرچه تمام بالها بر آتش است و سیخ
«ستارخان» هر مرد آزادهست در تاریخ
که مطمئن هستیم: روز خوب نزدیک است...
/سید مهدی موسوی/
@khialemobham
💔1
رسوایی از این بالاتر نمیتوانست باشد
جنازه سیاه کفِ لیوان چایی.
هر چه «محبت» بود
کفِ سرامیک سردِ کثافت گرفته حجره!.
حواسم نبود
شیطان بود
یا به عادت...
نمیدانم.
البته فرقی هم دیگر نمیکند
مهم این است که حالا تو قرار است چطور برخورد کنی.
از من عصبانی باشی
آب دهان را قرقره کرده
جلوی پاهای چاق و لرزانم بیاندازی؟
یا اینکه
لیز بخوری و از دستِ من و زمانه باهم شاکی باشی؟
اوه ببین چگونه بر زمین، خانه میکند
پخش میشود
طوری که انگار میخواهد تمام خاک پوتینها را بشوید
طوری که انگار از لاهیجان فرمان برده باشد:
«باید آرامش به دنیا بازگردد»
(خیلی باشد، از آب سرد کن حاج رضا است که همت نمیکند تعمیرش کند)
اوه ببین چگونه
بی جان میگوید: چرا محبت؟ چرا من؟
بوی گند سیگار میدهم
بهمن باشد یا شهریور
بازهم تو شاکی هستی.
در سرما مینویسم: بشنو از تفاله چای لاهیجان.
چرا باید «وجود»م را به آب میدادم؟
مگر او خودش مایه حیات نیست؟
چرا باید یکی میشدیم
در هم بلولیم
بعدش این چنین جدا شویم؟
هرگونه تصورِ «تقدیر» اینجا جایز نیست
مگر آنکه مرا از سخن بازدارید.
چرا عشقم را از من گرفتی؟
خب دلیلش این بود
شاید رسواترین مرگها
بهتر باشد از جان دادن با این مَثَل
«زِ گهواره تا گور دانش جوییدن».
نه احمق
تو اگر آنقدر آگاه بودی
با هر کام که به سینه میدهی
و سپس در پس دادنش
گلِ نرگس را مقابلت ظاهر میکردی
خیال باطلت را با عشق من نمیشستی!.
به قول شاعر
«اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد».
کفِ زمین بود و تاجران لگدش میکردند
و او هنوز محبت داشت..
آه، طی به چه امید به دیوار تکیه داده؟
مگر میشود با انجامِ وظیفهای روزانه
خدا را بشویی؟
اما صدا میآید
نه از تفاله
نه از آب
نه از تو
از لیوان
از تکه تکه
از اتم به اتمش.
«من بخشیدم
با هر قُلُپ چای نوشیدنت بخشیدم و خیال کردم
که آن روز میآید
تا هر آنچه در دل دارم را عیان کنم
میانِ چای و آب تفاوت نیست
یکی داستانِ تولدش را مینوشت
آن یکی میخواست بداند خالقِ چیست؟
حالا اینجا من میگویم:
«یک سیگار دیگر
یک عشق نافرجام دیگر
یک چایی به افتخار تاجرانی که مرا دوست دارند
خلاصه اگر نباشم
کلاس کاری کجا میرود؟»
/آرشام حقیقت/
@khialemobham
جنازه سیاه کفِ لیوان چایی.
هر چه «محبت» بود
کفِ سرامیک سردِ کثافت گرفته حجره!.
حواسم نبود
شیطان بود
یا به عادت...
نمیدانم.
البته فرقی هم دیگر نمیکند
مهم این است که حالا تو قرار است چطور برخورد کنی.
از من عصبانی باشی
آب دهان را قرقره کرده
جلوی پاهای چاق و لرزانم بیاندازی؟
یا اینکه
لیز بخوری و از دستِ من و زمانه باهم شاکی باشی؟
اوه ببین چگونه بر زمین، خانه میکند
پخش میشود
طوری که انگار میخواهد تمام خاک پوتینها را بشوید
طوری که انگار از لاهیجان فرمان برده باشد:
«باید آرامش به دنیا بازگردد»
(خیلی باشد، از آب سرد کن حاج رضا است که همت نمیکند تعمیرش کند)
اوه ببین چگونه
بی جان میگوید: چرا محبت؟ چرا من؟
بوی گند سیگار میدهم
بهمن باشد یا شهریور
بازهم تو شاکی هستی.
در سرما مینویسم: بشنو از تفاله چای لاهیجان.
چرا باید «وجود»م را به آب میدادم؟
مگر او خودش مایه حیات نیست؟
چرا باید یکی میشدیم
در هم بلولیم
بعدش این چنین جدا شویم؟
هرگونه تصورِ «تقدیر» اینجا جایز نیست
مگر آنکه مرا از سخن بازدارید.
چرا عشقم را از من گرفتی؟
خب دلیلش این بود
شاید رسواترین مرگها
بهتر باشد از جان دادن با این مَثَل
«زِ گهواره تا گور دانش جوییدن».
نه احمق
تو اگر آنقدر آگاه بودی
با هر کام که به سینه میدهی
و سپس در پس دادنش
گلِ نرگس را مقابلت ظاهر میکردی
خیال باطلت را با عشق من نمیشستی!.
به قول شاعر
«اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد».
کفِ زمین بود و تاجران لگدش میکردند
و او هنوز محبت داشت..
آه، طی به چه امید به دیوار تکیه داده؟
مگر میشود با انجامِ وظیفهای روزانه
خدا را بشویی؟
اما صدا میآید
نه از تفاله
نه از آب
نه از تو
از لیوان
از تکه تکه
از اتم به اتمش.
«من بخشیدم
با هر قُلُپ چای نوشیدنت بخشیدم و خیال کردم
که آن روز میآید
تا هر آنچه در دل دارم را عیان کنم
میانِ چای و آب تفاوت نیست
یکی داستانِ تولدش را مینوشت
آن یکی میخواست بداند خالقِ چیست؟
حالا اینجا من میگویم:
«یک سیگار دیگر
یک عشق نافرجام دیگر
یک چایی به افتخار تاجرانی که مرا دوست دارند
خلاصه اگر نباشم
کلاس کاری کجا میرود؟»
/آرشام حقیقت/
@khialemobham
💔1
🕊1
Forwarded from MovieTwitte | مووی توییت (AmirReza)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💔1
Forwarded from . humint
به نام خدای رنگین کمان؛
بچهها نخندین.. درود به ملت شریف ایران، من هم فرزند کسی هستم. مبین مامان، اومدم مامان. سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم. اگرم هر بلایی سرم اومد میخوام خبرش مثل بمب بترکه. سپهر من کجایی بابا؟ من نمیترسم، چهل و هفت ساله مردم. من این حور و پری رو بیست و سه سال خودم پروردم، تو قبر نگاش کنم؟ مانی بابا تو برو منم میام. مگه ما چی هستیم که برای ما تانک میارن؟ ما اگه پول داشتیم اسلحه بخریم خب میرفتیم نون میخریدیم. اگر آزاد شد.. خوشحالی کن به جای من. ما تو این شهر غریبیم. به رونیکا چی بگم؟ بچهام هشت سالشه. به مامان چیزی نگو. عزیز اینا برای ورزشه. اینا برای طناب دارشون دنبال گردن میگردن. الهی تیکه تیکه بشی، مرگ بر خامنهای. وای محسن. سهم بچهی من توی مملکت من پنج تا گلوله بود. سکوت ما خیانت است. آقا اونور هم جنازه هست؟ اوه تا دلت بخواد. حیدر حیدر کنان به بچهی من شلیک کردن. پهلوونمو اینجا کشتن. هواپیما آتیش گرفته. ندا نترس، ندا بمون. بچه ها تیر خوردم؟ نمیرم فقط. آقا این خطو میشناسی؟ تیر خورده. نفس نمیکشه. خامنهای الان حکومت کن. رو خون بچههامون حکومت کن. ما را به خاطر بیاور که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. متهم ابراز پشیمانی نکرد. بچهها کمک، ناموساً کمک. شما خودتونم میدونید با آبان نابود شدید و این آبان ادامه داره..
بچهها نخندین.. درود به ملت شریف ایران، من هم فرزند کسی هستم. مبین مامان، اومدم مامان. سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم. اگرم هر بلایی سرم اومد میخوام خبرش مثل بمب بترکه. سپهر من کجایی بابا؟ من نمیترسم، چهل و هفت ساله مردم. من این حور و پری رو بیست و سه سال خودم پروردم، تو قبر نگاش کنم؟ مانی بابا تو برو منم میام. مگه ما چی هستیم که برای ما تانک میارن؟ ما اگه پول داشتیم اسلحه بخریم خب میرفتیم نون میخریدیم. اگر آزاد شد.. خوشحالی کن به جای من. ما تو این شهر غریبیم. به رونیکا چی بگم؟ بچهام هشت سالشه. به مامان چیزی نگو. عزیز اینا برای ورزشه. اینا برای طناب دارشون دنبال گردن میگردن. الهی تیکه تیکه بشی، مرگ بر خامنهای. وای محسن. سهم بچهی من توی مملکت من پنج تا گلوله بود. سکوت ما خیانت است. آقا اونور هم جنازه هست؟ اوه تا دلت بخواد. حیدر حیدر کنان به بچهی من شلیک کردن. پهلوونمو اینجا کشتن. هواپیما آتیش گرفته. ندا نترس، ندا بمون. بچه ها تیر خوردم؟ نمیرم فقط. آقا این خطو میشناسی؟ تیر خورده. نفس نمیکشه. خامنهای الان حکومت کن. رو خون بچههامون حکومت کن. ما را به خاطر بیاور که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. متهم ابراز پشیمانی نکرد. بچهها کمک، ناموساً کمک. شما خودتونم میدونید با آبان نابود شدید و این آبان ادامه داره..
💔5🕊1
