𝐀𝐑𝐂𝐇𝐈𝐕𝐄
2.87K subscribers
86 photos
23 videos
1 file
373 links
𝐀𝐑𝐂𝐇𝐈𝐕𝐄 𝐈𝐒 𝐀 𝐂𝐄𝐌𝐄𝐓𝐄𝐑𝐘 𝐖𝐈𝐓𝐇 𝐁𝐄𝐓𝐓𝐄𝐑 𝐋𝐈𝐆𝐇𝐓𝐈𝐍𝐆.

𝐀𝐑𝐂𝐇𝐈𝐕𝐄 𝐀 𝐌𝐔𝐒𝐄𝐔𝐌 𝐎𝐅 𝐔𝐍𝐅𝐈𝐍𝐈𝐒𝐇𝐄𝐃 𝐓𝐇𝐎𝐔𝐆𝐇𝐓.

𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐨𝐚𝐥 𝐢𝐬 𝐨𝐧𝐥𝐲 𝐚𝐰𝐚𝐫𝐞𝐧𝐞𝐬𝐬 🌟
Download Telegram
پرواز
شاهین نجفی
و گفت:
(در عشق دو رکعت است
که وضوی آن درست نیاید الا به خون ...)


ذکر حلاج
تذکرةالاولیا عطار


پس گریزگاهم کجاست؛
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟


«الحب هو أن تجد ألف سبب للرحيل فتبقى!»

«عشق این‌ است که هزار دلیل برای رفتن داشته باشی و بمانی!»


ARCHIVE
1.22K
کاش فردا دنیا به آخر می‌رسید، آنگاه شتابان سوار آخرین قطار می‌شدم و درِ خانه‌ات را می‌کوبیدم و بهت می‌گفتم: «با من بیا، دیگر می‌توانیم بدون ترس و احتیاط به یکدیگر عشق بورزیم، چون فردا دنیا به آخر می‌رسد.»

از نامه‌های فرانتس کافکا به میلنا

ARCHIVE
«فلسفه‌ی سس»

سس، اعتراف انسان به تحمل‌ناپذیری واقعیت است. هیچ‌کس روی غذای کامل سس نمی‌ریزد. سس زمانی وارد صحنه می‌شود که چیزی کم باشد. گوشت زیادی خشک است. سیب‌زمینی زیادی بی‌مزه است. سالاد زیادی شبیه علف است. و سس می‌آید تا حقیقت را پنهان کند.

جالب اینجاست که انسان‌ها دقیقاً همین کار را با زندگی‌شان می‌کنند. هیچ‌کس زندگی را همان‌طور که هست تحمل نمی‌کند. یکی روی آن پول می‌ریزد. یکی شهرت. یکی مذهب. یکی عشق. یکی ایدئولوژی.

همه مشغول سس زدن به واقعیت‌اند. واقعیت به تنهایی قابل خوردن نیست. به همین دلیل فیلسوفان خطرناک‌اند. فیلسوف واقعی کسی است که سس را کنار می‌زند و می‌گوید: «ببین اصلاً داری چه چیزی می‌خوری.» و به همین دلیل مردم معمولاً از او خوششان نمی‌آید.

بهترین سس‌ها آن‌هایی هستند که وجودشان دیده نمی‌شود. نه چون کم‌اند، بلکه چون چنان با غذا آمیخته‌اند که دیگر نمی‌توان مرزی میان آن‌ها کشید. سسِ بد فریاد می‌زند: «من اینجا هستم». سسِ خوب کاری می‌کند که خیال کنی غذا از اول همین‌قدر خوشمزه بوده است. موفقیت واقعی سس، ناپدید شدن است. دقیقاً مثل ایدئولوژی. دقیقاً مثل فرهنگ. دقیقاً مثل اخلاق.

هیچ‌کس صبح از خواب بیدار نمی‌شود و نمی‌گوید: «امروز می‌خواهم تحت تأثیر پیش‌فرض‌های فرهنگی‌ام زندگی کنم». او فقط زندگی می‌کند. همان‌طور که غذا را می‌خورد. بی‌آنکه متوجه باشد بیشتر چیزی که حس می‌کند، خود غذا نیست. سس است.

به همین دلیل انسان‌ها این‌قدر درباره حقیقت حرف می‌زنند. آن‌ها دنبال حقیقت نیستند. دنبال سسی هستند که مجبور نباشند آن را سس بنامند. سسِ نهایی. سسِ مطلق. چیزی که بتوانند روی همه چیز بریزند و بعد ادعا کنند طعم اصلی جهان را پیدا کرده‌اند. دین‌ها همین را وعده می‌دهند. فلسفه‌ها همین را وعده می‌دهند. انقلاب‌ها همین را وعده می‌دهند. حتی علم، در جاه‌طلبانه‌ترین رؤیاهایش، گاهی وسوسه می‌شود همین وعده را بدهد.

از کتاب «فلسفه‌ی سوراخ و سایر مصیبت‌ها» به قلم نولان
ARCHIVE
«فلسفه‌ی پنجره»

پنجره، سازشِ محترمانه‌ی انسان با واقعیت است.

اگر جرئت روبه‌رو شدن کامل با جهان را داشتیم، دیوار نمی‌ساختیم. اگر از جهان نمی‌ترسیدیم، خانه نمی‌ساختیم. اما ما هم به امنیت احتیاج داشتیم و هم به تماشا. پس پنجره را اختراع کردیم؛ راهی برای دیدن بدون درگیر شدن.

پنجره، شکل متمدنِ کنجکاوی است. بیشتر آدم‌ها دوست دارند جهان را ببینند، اما نه آن‌قدر که خیس شوند، زخمی شوند یا مسئولیتی به گردنشان بیفتد. به همین دلیل تماشای باران از پشت پنجره لذت‌بخش‌تر از ایستادن زیر آن است. از دور، حتی طوفان هم شاعرانه به نظر می‌رسد.

خبرها هم نوعی پنجره‌اند. هر شب به زندگی هزاران آدم نگاه می‌کنیم؛ جنگ‌ها، انقلاب‌ها، عشق‌ها و فاجعه‌ها را می‌بینیم. سر تکان می‌دهیم، ناراحت می‌شویم، خوشحال می‌شویم و بعد تلویزیون را خاموش می‌کنیم. پنجره این امکان را می‌دهد که شاهد باشی، بی‌آنکه واقعاً حضور داشته باشی.

شبکه‌های اجتماعی این ایده را کامل کردند. هرکس پنجره‌ای به زندگی خودش ساخت و دیگران را دعوت کرد از آن نگاه کنند. اما مشکل این بود که هیچ‌کس آشپزخانه‌ی به‌هم‌ریخته را پشت پنجره نگذاشت. همه منظره را نشان دادند. همه لبخند را قاب گرفتند. نتیجه این شد که میلیاردها نفر شروع کردند به مقایسه‌ی پشت‌صحنه‌ی زندگی خودشان با ویترین زندگی دیگران.

عشق در جوانی نیز اغلب از یک پنجره شروع می‌شود. ما هرگز تمام یک انسان را نمی‌بینیم. فقط چند قاب محدود از او را می‌بینیم و بقیه را با تخیل پر می‌کنیم. عاشق شدن یک جوان، تا حدی هنر اشتباه گرفتن پنجره با کل ساختمان است. به همین دلیل شناختن آدم‌ها گاهی ناامیدکننده است. نه چون بدتر از تصور ما هستند، بلکه چون واقعی‌ترند. و واقعیت همیشه نامرتب‌تر از منظره‌ای است که از پنجره دیده می‌شود.

از کتاب «فلسفه‌ی سوراخ و سایر مصیبت‌ها» به قلم نولان
ARCHIVE
دست‌های تو
تصمیمم بود.
باید می‌گرفتم و
دور می‌شدم.

شمس لنگرودی

ARCHIVE
«فلسفه‌ی زباله»

زباله، صادق‌ترین موجود جهان است. همه‌چیز در دنیا تلاش می‌کند خودش را مهم جلوه دهد. آدم‌ها رزومه می‌نویسند، ساختمان‌ها بلندتر می‌شوند، کتاب‌ها ادعا می‌کنند حقیقت را یافته‌اند. اما زباله از همان ابتدا تکلیفش را روشن کرده است: «من چیزی هستم که دیگر کسی نمی‌خواهد.»

و چه سرنوشت عجیبی. بیشتر چیزهایی که امروز دور می‌اندازیم، دیروز آرزوی ما بودند. جعبه‌ی گوشی نو، چند ساعت قبل از خرید، بخشی از هیجان ما بود. گل‌های خشک‌شده زمانی نشانه‌ی عشق بودند. روزنامه‌ی کهنه زمانی خبرهای فوری داشت. زباله، موزه‌ی بی‌رحم آرزوهای منقضی‌شده است.

به همین دلیل، سطل زباله از بسیاری از کتابخانه‌ها درباره‌ی انسان بیشتر می‌داند. کتابخانه چیزهایی را نگه می‌دارد که آدم‌ها دوست دارند درباره‌ی خودشان بگویند؛ اما سطل زباله چیزهایی را جمع می‌کند که آدم‌ها واقعاً هستند.

اگر بخواهی جامعه‌ای را بشناسی، لازم نیست سخنرانی سیاستمدارانش را گوش بدهی. کافی است زباله‌هایش را ببینی. زباله هرگز دروغ نمی‌گوید. آدمی ممکن است ادعا کند عاشق طبیعت است، اما بطری پلاستیکی ته ماشینش نظر دیگری دارد.

حتی مرز خاطره و فراموشی هم نوعی تفکیک زباله است. مغز نمی‌تواند همه‌چیز را نگه دارد. مدام انتخاب می‌کند، حذف می‌کند، دور می‌ریزد و مقداری را بازیافت می‌کند. هویت ما تا حد زیادی از چیزهایی ساخته شده که فراموش کرده‌ایم. اگر همه‌چیز را به یاد می‌آوردیم، احتمالاً دیوانه می‌شدیم.

همدلی با زباله‌ها: این بزرگترین احساس زندگی هر آدمی است که هرگز به آن فکر نکرده است. به همین دلیل از مرگ می‌ترسیم. چون جسد خودمان را زباله‌ای تصور می‌کنیم که جهان بالاخره تصمیم گرفته دور بیندازد.

از کتاب «فلسفه‌ی سوراخ و سایر مصیبت‌ها» به قلم نولان
ARCHIVE
گاهی ادامه دادن، فقط ادامه دادن،
دستاوردی مافوق قدرت بشر است
.

آلبر کامو
ARCHIVE
«فلسفه‌ی ماسک»

ماسک، صادق‌ترین شکلِ دروغ است. او از همان ابتدا اعتراف می‌کند که قرار نیست چهره‌ی واقعی را ببینی. برخلاف بسیاری از چیزهای دیگر جهان که تظاهر می‌کنند حقیقت‌اند، ماسک مؤدبانه اعلام می‌کند که نماینده است، نه اصل. شاید به همین دلیل است که انسان هزاران سال است شیفته‌ی ماسک‌هاست.

عجیب اینجاست که آدم‌ها معمولاً ماسک را وسیله‌ای برای پنهان شدن می‌دانند، در حالی که گاهی دقیقاً برعکس عمل می‌کند. بسیاری از انسان‌ها فقط وقتی صورتشان را می‌پوشانند، جرئت می‌کنند واقعی باشند. بازیگر روی صحنه حرف‌هایی می‌زند که در زندگی عادی هرگز نمی‌تواند بزند. جنگجو پشت نقاب شجاع‌تر می‌شود. نویسنده پشت نام مستعار صادق‌تر می‌نویسد. انگار بعضی حقیقت‌ها فقط وقتی از چهره جدا شوند، می‌توانند نفس بکشند.

برای همین است که هویت چیز ساده‌ای نیست. ما تصور می‌کنیم زیر همه‌ی ماسک‌ها یک «خودِ واقعی» نشسته است که منتظر کشف شدن است. اما اگر چنین خودی وجود نداشته باشد چه؟ اگر انسان بیشتر شبیه پیازی باشد که زیر هر لایه‌اش فقط لایه‌ی دیگری پنهان شده است؟

اما ماسک یک قانون بی‌رحم هم دارد: هرچه بیشتر آن را بپوشی، سنگین‌تر می‌شود. نقش بازی کردن در ابتدا آسان است. بعد خسته‌کننده می‌شود. و سرانجام آن‌قدر طبیعی به نظر می‌رسد که دیگر یادت نمی‌آید صورت اصلی چه شکلی بوده است. بعضی آدم‌ها تمام عمر را صرف محافظت از ماسکی می‌کنند که سال‌ها پیش برای زنده ماندن ساخته بودند. و این یکی از غمگین‌ترین سرنوشت‌های ممکن است.

هیچ انسانی همیشه یک چهره ندارد. همان‌طور که هیچ بازیگری تمام عمر یک نقش را بازی نمی‌کند. شاید بلوغ زمانی اتفاق می‌افتد که آدم بفهمد مسئله، برداشتن همه‌ی ماسک‌ها نیست. مسئله این است که بداند کدام ماسک را کِی پوشیده و چرا. و کدام را دیگر لازم ندارد. زیرا در پایان، انسان موجودی نیست که میان حقیقت و دروغ زندگی کند. او موجودی است که میان ماسک‌های مختلفش رفت‌وآمد می‌کند، با این امید که روزی یکی از آن‌ها آن‌قدر سبک باشد که بتواند تا شب با آن نفس بکشد.

از کتاب «فلسفه‌ی سوراخ و سایر مصیبت‌ها» به قلم نولان
ARCHIVE
آنچه باعث تغییر می‌شود امید نیست، ناامیدی است.

هانا آرنت


زندگی در آن سوی ناامیدی آغاز می‌شود.

ژان پل سارتر
ARCHIVE
تاریده باد تیرگیِ تیره‌گونِ تاریکی
از تاریک‌خانه‌ی تن

از تیرگی آزاد شود نور


بی‌دود باشد آتش
بی‌خاموشی باشد روشنی

ARCHIVE
دو حلقه ی ازدواج
یکی هنوز گرم است.

لیوان دوم هرگز پُر نشد.

پیام "رسیدم" هرگز نرسید.

چهره اش یادم رفت
نبودنش نه.

تمام شد
شروع نشده بود.

جایش پُر بود
خودش نه.

صدایش زد
عکس جواب نداد.

دوستت داشت
بلد نبود بماند.

"برای همیشه"
خیلی کوتاه بود.

یادش رفت چرا رفته بود.


ARCHIVE
23
انسان آزاد است انتخاب کند
البته بعدا باید با انتخابش زندگی کند، این بخش در تبلیغات نبود.
-نقل از مصرف کننده ای ناراضی


انسان باید یا خوش شانس باشد یا پُر تلاش
خوش شانس ها معمولا سخنرانی طولانی تری‌ در‌مورد تلاش میکنند.
-نقل از شنونده ای با سابقه


انسان باید خودش باشد.
مشکل اینجاست هنوز معلوم نیست خودش کدام نسخه است.
-نقل از مردی با هیفده حساب کاربری


آدم ها از حقیقت فرار میکنند
حقیقت هم ظاهراً انگیزه دویدن ندارد.
-نقل از شاهد چندین قرن تأخیر


برای موفقیت باید متفاوت باشی
البته نه آنقدر متفاوت که کسی استخدامت نکند.
-نقل از مشاور منابع انسانی


انسان باید یا تاریخ بخواند یا آنرا تکرار کند.
بعضی ها برای اطمینان هر دو کار را انجام میدهند .
-نقل از معلمی که از چیزی تعجب نمی‌کرد


انسان باید یا قهرمان باشد یا عبرت
تاریخ نشان میدهد بازار عبرت بسیار شلوغ تر است.
-نقل از مورخی با آمار نگران کننده


نقل قول هایی‌ از آدم های نا معتبر
نولان

ARCHIVE
ما هم عذا داریم
منتها چندهزار شهید داریم
«فلسفه‌ی کلید»

کلید، استخوان کوچکِ ترس است. هر جا کلیدی هست، یعنی کسی از کسی می‌ترسد؛ از دزد، از همسایه، از معشوق، از فرزند، یا گاهی فقط از خودش.

کلید در اصل یک تکه فلز نیست؛ تجسم بی‌اعتمادی است. هیچ‌کس برای آزادی کلید نمی‌سازد. کلید محصول ترس است. لحظه‌ای که انسان تصمیم گرفت چیزی را پنهان کند، تمدن آغاز شد. پیش از آن، همه‌چیز روی زمین افتاده بود؛ میوه‌ها، ابزارها، رازها، و احتمالا آبرو.

جالب است که عشق هم با کلید توصیف می‌شود. مردم می‌گویند: «کلید قلبم را پیدا کرده». انگار قلب یک انباری نمور در زیرزمین شهرداری است. هیچ‌کس نمی‌گوید: «در قلبم را شکستی و وارد شدی». نه. همه دوست دارند باور کنند که برای ورود به آن‌ها مجوز رسمی صادر شده است.

و این همان جایی است که سیاست متولد می‌شود. تمام حکومت‌ها نسخه‌های بزرگ‌شده‌ی یک جاکلیدی هستند. مرزها قفل‌اند، ارتش‌ها نگهبان قفل‌اند و شهروندان موجوداتی هستند که دائم دنبال کلیدهای گمشده می‌گردند. وقتی تمام درها برایت بسته باشد، پاسپورت شاه‌کلید نهایی توست.

حتی خدا هم ظاهراً عاشق کلید است. تقریباً همه‌ی ادیان درباره‌ی درهایی حرف می‌زنند که باید روزی باز شوند؛ درهای بهشت، درهای رحمت، درهای حقیقت. انگار خالق جهان یک سرایدار وسواسی بوده که قبل از رفتن، همه‌چیز را قفل کرده و کلیدها را در جاهای نامعلومی انداخته است.

از کتاب «فلسفه‌ی سوراخ و سایر مصیبت‌ها» به قلم نولان
ARCHIVE
«ماشین‌های جنگی»

بربریت، این واژه‌ای که تاریخ ما را همچون سایه دنبال می‌کند، تنها یک مفهوم تاریخی نیست؛ بلکه توصیفی است از یک سازوکار، یک مکانیسم بی‌رحم که از دل خشم، میل و نیاز بیرون آمده و تبدیل به نیروی محرک جامعه شده است. جامعه‌ی ایران، با تمام پیچیدگی‌هایش، چیزی نیست جز مجموعه‌ای از ماشین‌های جنگی که بی‌وقفه در حال بلعیدن و بازتولید خویش‌اند.

هر زن، هر مرد، و هر خانواده، بدل به ماشین‌های جنگی شده‌اند. زن برای دفاع از بدن خود، مرد برای به دست آوردن سهم خود از غنایم جامعه، و خانواده برای حفظ منافع محدود خویش. در این میدان جنگ، هیچ جایی برای اخلاق، ادب، یا فرهنگ نیست. آنچه هست، تنها بقای وحشیانه است. آنچه باقی می‌ماند، ترس و قدرت است.

هر مدیر ایرانی یک ماشین جنگی است؛ ماشین جنگی سرکوب استعدادها، مصادره‌ی ایده‌ها، و در نهایت، بازتولید بی‌کفایتی. در دفتر کارش، میان کاغذها و امضاها، یک بربر نشسته است، که با کت و شلوار و کراوات، قدرت را در دست گرفته است. او نه برای خدمت، بلکه برای تسلط آمده است.

هر دانش‌آموز ایرانی یک ماشین جنگی است؛ ماشین جنگی آزمون‌ها و مدرک‌ها. از کودکی، او را در صف‌های طولانی مدرسه به خط می‌کنند، به او انضباط یاد می‌دهند، اما انضباطی برای اطاعت. او می‌آموزد که چگونه بایستد، چگونه سکوت کند، و چگونه به جای سؤال کردن، پاسخ‌های از پیش تعیین‌شده را حفظ کند.

هر عاشق در ایران یک ماشین جنگی است؛ ماشین جنگی مالکیت. عشق در این سرزمین چیزی نیست جز تصرف دیگری، نابود کردن استقلال او، و در نهایت، تبدیل معشوق به ابژه‌ای برای ارضای نیازهای شخصی. چگونه می‌توان از عشق سخن گفت، وقتی در این سرزمین، حتی نفس کشیدن معشوق هم به کنترل نیاز دارد؟

و در این میان، تکنوکرات‌ها، این بربرهای مدرن، با ابزارهایشان، با زبان پیچیده‌شان، و با ادعاهای علمی‌شان، همان رسالت دیرینه را ادامه می‌دهند: تسلط بر دیگری. از پزشکی تا جامعه‌شناسی، از اقتصاد تا سیاست، همه چیز در خدمت قدرت است. هیچ حقیقتی وجود ندارد، جز حقیقت قدرت.

در این سرزمین، هیچ فردی آزاد نیست. آزادی در ایران، تنها یک شعار است، یک فریب. انسان ایرانی، حتی در خلوتش، حتی در خوابش، در حال جنگیدن است. جنگی بی‌پایان با خودش، با دیگری، و با جهانی که هر لحظه تهدیدی برای بقای اوست.

خانواده‌ها، همچنان ستون‌های اصلی این ماشین عظیم‌اند. پدر، فرمانده‌ای است که وظیفه‌اش حفاظت از قلعه‌ی خانوادگی و تأمین غنیمت است. مادر، مهندسی است که نظم داخلی را برقرار می‌کند و فرزندان، سربازانی که باید برای جنگ آینده آماده شوند. عشق، احترام، و همبستگی، در نهایت چیزی جز ابزارهایی برای حفظ این ماشین جنگی نیستند.

حتی هنر و ادبیات، این قلمروهایی که زمانی می‌توانستند پناهگاهی برای آزادی باشند، امروز به سلاح‌هایی در دست ماشین‌های جنگی تبدیل شده‌اند. هر شعر، هر فیلم، هر نقاشی، یا در خدمت تبلیغ قدرت است یا در حال مقاومت منفعلانه‌ای که خود بخشی از بازی است. هیچ چیز از دست این منطق بربریت فرار نمی‌کند.

هر رسانه، یک ماشین جنگی است. ماشینی برای ساخت افکار، تحریف واقعیت، و توزیع اطلاعات به مثابه ابزاری برای کنترل. اینترنت، که قرار بود آزادی را به ارمغان بیاورد، بزرگ‌ترین اسارتگاه تاریخ بشر شده است. اینجا تنها هیاهوی بربریت است که در لباس داده‌ها و الگوریتم‌ها تکرار می‌شود.

جامعه‌ی ایران، جامعه‌ای است که در آن هیچ چیزی به خودی خود وجود ندارد؛ هر چیز و هر کسی، وسیله‌ای است برای چیز دیگری.

و در نهایت، آیا این ماشین‌های جنگی متوقف خواهند شد؟ تاریخ به ما می‌آموزد که هیچ قدرتی ابدی نیست. اما آنچه جایگزین خواهد شد، چیزی جز ماشین جنگی دیگری نخواهد بود. بربریت، از خاکستر خویش برمی‌خیزد.

ARCHIVE
«فلسفه‌ی ساعت»

ساعت، موفق‌ترین دیکتاتور تاریخ است.

هیچ پادشاهی نتوانسته به اندازه‌ی ساعت بر انسان حکومت کند. مردم علیه امپراتورها شورش کرده‌اند، حکومت‌ها را سرنگون کرده‌اند و خدایانشان را عوض کرده‌اند؛ اما هنوز صبح‌ها با زنگ یک شیء کوچک از خواب می‌پرند و زندگی‌شان را بر اساس اعداد آن تنظیم می‌کنند.

ساعت، زندانی است که زندانیانش خودشان آن را حمل می‌کنند.

زمان پیش از ساعت هم وجود داشت، اما آرام‌تر بود. خورشید طلوع می‌کرد، غروب می‌کرد، فصل‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. هیچ درختی نگران نبود که سه دقیقه دیر شکوفه داده است. هیچ گربه‌ای بابت عقب افتادن از برنامه‌ی پنج‌ساله‌اش افسرده نمی‌شد. بعد انسان ساعت را ساخت و تصمیم گرفت اقیانوس را با خط‌کش اندازه بگیرد. از آن روز به بعد، همه‌چیز تبدیل به واحدهای قابل شمارش شد: ساعت کار، ساعت خواب، ساعت درس، ساعت عشق. حتی تفریح هم در تقویم جا گرفت.

عشق، چیزی است که گهگاه علیه ساعت شورش می‌کند. دو نفر ساعت‌ها حرف می‌زنند و فکر می‌کنند چند دقیقه گذشته است. یا چند دقیقه کنار هم می‌نشینند و احساس می‌کنند سال‌ها زندگی کرده‌اند. عشق یکی از معدود تجربه‌هایی است که زمان را از یک کمیت به یک کیفیت تبدیل می‌کند. به همین دلیل شکست عشقی این‌قدر عجیب است. نه فقط چون کسی را از دست داده‌ای، بلکه چون ناگهان ساعت دوباره شروع به کار می‌کند. هر دقیقه‌ای که پیش‌تر پرواز می‌کرد، حالا روی سینه‌ات می‌نشیند.

پیری هم اتفاقی ساعت‌شناختی است. در کودکی، یک سال مثل یک قاره به نظر می‌رسد. تابستان‌ها بی‌انتها هستند و یک هفته می‌تواند تاریخ یک زندگی باشد. اما هرچه جلوتر می‌رویم، سال‌ها کوچک‌تر می‌شوند. انگار ساعت برای افراد مسن‌تر تندتر کار می‌کند. شاید چون زمان را با تعداد تجربه‌های تازه اندازه می‌گیریم و نه با عقربه‌ها.

حتی خدا، اگر وجود داشته باشد، احتمالاً ساعت ندارد. موجودی که ابدی است، با دقیقه چه کار دارد؟ فقط موجودات فانی‌اند که زمان را تکه‌تکه می‌کنند. ساعت اختراع کسانی است که می‌دانند وقتشان محدود است و از این موضوع وحشت دارند.

از کتاب «فلسفه‌ی سوراخ و سایر مصیبت‌ها» به قلم نولان
ARCHIVE
چمدانش را بست،
دل تنگی اش جا نمیشد
.
ARCHIVE
" زمان "
یک شوخی بی مزه ی کیهانی ، ساعت اختراع شد تا بوزینه ها بتوانند اضطراب خود را با عدد اندازه بگیرند.
اما زمان واقعی همان حس کش دار انتظار است وقتی توی صف ایستاده ای و نمی‌دانی برای نان صبحانه خانواده ات مانده ای یا برای معنای زندگی
ARCHIVE
"ازدواج"
قراردادی که در آن دو نفر تصمیم میگیرند تمام مشکلات زندگی شان را با افزودن یک مشکل مشترک حل کنند.
قراردادی برای تقسیم همه چیز، از قبض برق گرفته تا سکوت های طولانی سر میز شام.
ARCHIVE
"صلح"
وقفه ای کوتاه برای بارگزاری مهمات.
ARCHIVE
"شیطان"
کارمند رسمی خدا برای انجام کار های کثیف، شیطان همان بخش خدمات مشتریان الهی است که وقتی از وضعیت دنیا شاکی میشوند ، تقصیر را گردنش می‌اندازند.
ARCHIVE