اسمِ رمزِ ما فقط یک کلمه بود:
«قلبم ».
کلمهای ساده،
اما برای ما معنایی داشت که هیچ واژهای توانِ توضیحش را نداشت.
هر بار که آن را میگفتیم،
انگار تمام فاصلههای دنیا کوتاهتر میشد.
انگار میان این همه آدم،
جهانی وجود داشت که فقط من و تو زبانش را بلد بودیم.
قرار گذاشته بودیم
این اسمِ رمز را به هیچکس دیگری نگوییم.
نه از روی حسادت،
بلکه چون بعضی واژهها،
وقتی بین آدمهای زیادی تقسیم شوند،
حرمتشان را از دست میدهند.
بعضی رازها برای گفتن نیستند؛
برای زندگی کردناند.
و «قلب»، رازِ مشترکِ ما بود.
عجیب است...
آدمها خیال میکنند عشق را با بوسهها یا قولها به یاد میآورند،
اما سالها بعد،
گاهی فقط یک کلمه کافیست
تا تمام گذشته،
با تمام خندهها، اشکها و دلتنگیهایش،
دوباره درونت زنده شود.
حالا هر بار که واژهی «قلب» را میشنوم،
کسی آن را صدا نمیزند؛
این خاطره است که مرا صدا میزند.
و شاید تلخترین حقیقتِ عشق همین باشد:
اینکه بعضی اسمهای رمز،
قرار بود تا آخر عمر فقط میان دو نفر بمانند...
اما یک روز،
یکی میرود
و دیگری تا پایان عمر،
تنها نگهبانِ همان یک کلمه میشود.
ـ آرشیو
ARCHIVE
«
کلمهای ساده،
اما برای ما معنایی داشت که هیچ واژهای توانِ توضیحش را نداشت.
هر بار که آن را میگفتیم،
انگار تمام فاصلههای دنیا کوتاهتر میشد.
انگار میان این همه آدم،
جهانی وجود داشت که فقط من و تو زبانش را بلد بودیم.
قرار گذاشته بودیم
این اسمِ رمز را به هیچکس دیگری نگوییم.
نه از روی حسادت،
بلکه چون بعضی واژهها،
وقتی بین آدمهای زیادی تقسیم شوند،
حرمتشان را از دست میدهند.
بعضی رازها برای گفتن نیستند؛
برای زندگی کردناند.
و «قلب»، رازِ مشترکِ ما بود.
عجیب است...
آدمها خیال میکنند عشق را با بوسهها یا قولها به یاد میآورند،
اما سالها بعد،
گاهی فقط یک کلمه کافیست
تا تمام گذشته،
با تمام خندهها، اشکها و دلتنگیهایش،
دوباره درونت زنده شود.
حالا هر بار که واژهی «قلب» را میشنوم،
کسی آن را صدا نمیزند؛
این خاطره است که مرا صدا میزند.
و شاید تلخترین حقیقتِ عشق همین باشد:
اینکه بعضی اسمهای رمز،
قرار بود تا آخر عمر فقط میان دو نفر بمانند...
اما یک روز،
یکی میرود
و دیگری تا پایان عمر،
تنها نگهبانِ همان یک کلمه میشود.
ـ آرشیو
ARCHIVE
1
هر انسانی زخمی دارد؛
زخمی که دیگران شاید هرگز نبینند.
زخمِ من، تو بودی.
نه فقط چون دوستت داشتم،
بلکه چون آرامش را فقط در حضورت پیدا میکردم.
انگار جهان، وقتی با تو حرف میزدم، برای لحظهای از چرخیدن میایستاد.
حرفهای ساده، اتفاقهای روزمره، سکوتهای کوتاه...
همه کنار تو معنا داشتند؛
و بیرون از تو، همهچیز فقط تکرار بود.
مشکل من این نبود که عاشقت شدم؛
مشکل من این بود که تمام معنای زندگی را در وجودت خلاصه کردم.
آنقدر به حضورت عادت کرده بودم که یادم رفت
آدمی باید بتواند بدون معجزه هم نفس بکشد.
هر کسی مشکلی دارد.
مشکل بعضیها تنهاییست،
بعضیها ترس،
بعضیها گذشته...
و مشکل من،
این بود که زندگی کردن بدون تو را از یاد برده بودم.
شاید عشق، زیباترین اتفاق زندگی باشد؛
اما وقتی تمام جهانِ یک انسان در یک نفر خلاصه شود،
عشق دیگر نجات نیست...
آرامآرام به قفسی تبدیل میشود که میلههایش از دلتنگی ساخته شدهاند.
هر کسی مشکلی دارد...
و مشکل من،
این بود که عاشقت بودم؛
آنقدر که بعد از رفتنت،
خودم را هم با خودت از دست دادم.
هر کسی مشکلی دارد
ـ آرشیو
ARCHIVE
زخمی که دیگران شاید هرگز نبینند.
زخمِ من، تو بودی.
نه فقط چون دوستت داشتم،
بلکه چون آرامش را فقط در حضورت پیدا میکردم.
انگار جهان، وقتی با تو حرف میزدم، برای لحظهای از چرخیدن میایستاد.
حرفهای ساده، اتفاقهای روزمره، سکوتهای کوتاه...
همه کنار تو معنا داشتند؛
و بیرون از تو، همهچیز فقط تکرار بود.
مشکل من این نبود که عاشقت شدم؛
مشکل من این بود که تمام معنای زندگی را در وجودت خلاصه کردم.
آنقدر به حضورت عادت کرده بودم که یادم رفت
آدمی باید بتواند بدون معجزه هم نفس بکشد.
هر کسی مشکلی دارد.
مشکل بعضیها تنهاییست،
بعضیها ترس،
بعضیها گذشته...
و مشکل من،
این بود که زندگی کردن بدون تو را از یاد برده بودم.
شاید عشق، زیباترین اتفاق زندگی باشد؛
اما وقتی تمام جهانِ یک انسان در یک نفر خلاصه شود،
عشق دیگر نجات نیست...
آرامآرام به قفسی تبدیل میشود که میلههایش از دلتنگی ساخته شدهاند.
هر کسی مشکلی دارد...
و مشکل من،
این بود که عاشقت بودم؛
آنقدر که بعد از رفتنت،
خودم را هم با خودت از دست دادم.
هر کسی مشکلی دارد
ـ آرشیو
ARCHIVE
1
این نه نامه است، نه بیانیه؛
این پناهگاهِ واژههاییست که دیگر در سینه تابِ ماندن نداشتند.
گاهی نوشتن، تنها شکلِ نفس کشیدنِ یک قلبِ خسته است قلب من.
من دست به قلم نمیشوم مگر آنگاه که عشق، سکوت را از من بگیرد.
و هر کلمه، تکهای از قلبیست که برای آرام شدن، خود را به جوهر سپرده است.
برای من، جدایی از تو یک اتفاق نبود؛
فروپاشی جهانی بود که تمام قوانینش با نام تو معنا پیدا میکرد.
میگویند مرگ، پایان زندگی است؛ اما هیچکس نگفت گاهی نبودن یک نفر، مرگی است که هر صبح دوباره آغاز میشود و هر شب، بیآنکه تمام شود، به خواب میرود.
من با تمام توانم در برابر این پایان ایستادم.
به هر خاطره، هر لبخند، هر سکوت و هر بهانهای چنگ زدم؛ نه برای نگه داشتن تو، بلکه برای عقب انداختن لحظهای که مجبور شوم بپذیرم بعضی آدمها، درست زمانی میروند که بیش از همیشه به حضورشان نیاز داری.
تو فقط در قلب من نبودی...
تو خودِ قلب من بودی.
ضربانهایم به نام تو معنا داشتند و روزهایم از نگاه تو طلوع میکردند.
انگار خدا، بخشی از روح مرا پیش از تولدم در وجود تو پنهان کرده بود و من تمام عمر، بیآنکه بدانم، در جستوجوی نیمهی گمشدهی خویش زندگی میکردم.
اما حقیقت، از عشق بیرحمتر است.
عشق میتواند کوهها را جابهجا کند، اما نمیتواند انسانی را که دیگر نمیخواهد بماند، حتی یک قدم نگه دارد.
آن روز که بیمیلی را در نگاهت دیدم، فهمیدم گاهی سکوت، بلندترین جملهای است که برای خداحافظی گفته میشود.
من شکست خوردم...
نه در برابر تو؛
در برابر قانونی که جهان بر آن بنا شده است:
اینکه هیچ عشقی، هرقدر هم خالص، نمیتواند جای خالی خواستنِ دوطرفه را پر کند.
من تو را به اندازهی ابدیت دوست داشتم.
اما ابدیت، وقتی با نبودنت گره بخورد، دیگر جاودانگی نیست؛ شکنجهای است که زمان هر روز آن را از نو تکرار میکند.
عشقی که به وصال نرسد، خاموش نمیشود؛ آرامآرام صاحبش را میسوزاند، تا جایی که از او فقط خاطرهای باقی بماند که هنوز نفس میکشد.
میگویند انسان به همهچیز عادت میکند؛
اما بعضی نبودنها، عادت نمیشوند.
فقط یاد میگیری با زخمی زندگی کنی که هرگز قرار نیست التیام پیدا کند.
اگر روزی میان شلوغی زندگی، ناگهان نامم از ذهن تو عبور کرد؛
اگر روزی میان لبخند دیگران، دلت بیدلیل گرفت؛
اگر روزی احساس کردی چیزی در اعماق وجودت کم است و هیچکس نتوانست آن خلأ را پر کند،
شاید آن روز بفهمی که بعضی آدمها را تنها وقتی از دست میدهیم، عظمت حضورشان را درک میکنیم.
من آرزو نمیکنم پشیمان شوی.
پشیمانی، گذشته را تغییر نمیدهد.
فقط امیدوارم روزی بدانی که کسی در این جهان، تو را آنگونه دوست داشت که دیگر هرگز تکرار نشود؛
بیحساب، بیقید، بیچشمداشت...
با تمام آنچه بود و تمام آنچه میتوانست باشد.
و اگر آن روز رسید، من دیگر همان آدم نخواهم بود.
نه چون عشقم از بین رفته است،
بلکه چون بعضی مرگها، جسم را نمیبرند؛ روح را برای همیشه تغییر میدهند.
تو قلب من بودی...
و تلخترین حقیقت زندگی شاید همین باشد که انسان، گاهی تمام هستیاش را در دستان کسی میگذارد که هرگز نمیفهمد چه جهانی را از دست داده است.
اگر روزی از من بپرسند عشق چه بود،
نام تو را نخواهم آورد.
فقط خواهم گفت:
«عشق، همان چیزی بود که مرا ساخت، شکست، و با همهی ویرانیاش، هنوز زیباترین حقیقت زندگیام باقی مانده است.»
ـ آرشیو
ARCHIVE
این پناهگاهِ واژههاییست که دیگر در سینه تابِ ماندن نداشتند.
گاهی نوشتن، تنها شکلِ نفس کشیدنِ یک قلبِ خسته است قلب من.
من دست به قلم نمیشوم مگر آنگاه که عشق، سکوت را از من بگیرد.
و هر کلمه، تکهای از قلبیست که برای آرام شدن، خود را به جوهر سپرده است.
برای من، جدایی از تو یک اتفاق نبود؛
فروپاشی جهانی بود که تمام قوانینش با نام تو معنا پیدا میکرد.
میگویند مرگ، پایان زندگی است؛ اما هیچکس نگفت گاهی نبودن یک نفر، مرگی است که هر صبح دوباره آغاز میشود و هر شب، بیآنکه تمام شود، به خواب میرود.
من با تمام توانم در برابر این پایان ایستادم.
به هر خاطره، هر لبخند، هر سکوت و هر بهانهای چنگ زدم؛ نه برای نگه داشتن تو، بلکه برای عقب انداختن لحظهای که مجبور شوم بپذیرم بعضی آدمها، درست زمانی میروند که بیش از همیشه به حضورشان نیاز داری.
تو فقط در قلب من نبودی...
تو خودِ قلب من بودی.
ضربانهایم به نام تو معنا داشتند و روزهایم از نگاه تو طلوع میکردند.
انگار خدا، بخشی از روح مرا پیش از تولدم در وجود تو پنهان کرده بود و من تمام عمر، بیآنکه بدانم، در جستوجوی نیمهی گمشدهی خویش زندگی میکردم.
اما حقیقت، از عشق بیرحمتر است.
عشق میتواند کوهها را جابهجا کند، اما نمیتواند انسانی را که دیگر نمیخواهد بماند، حتی یک قدم نگه دارد.
آن روز که بیمیلی را در نگاهت دیدم، فهمیدم گاهی سکوت، بلندترین جملهای است که برای خداحافظی گفته میشود.
من شکست خوردم...
نه در برابر تو؛
در برابر قانونی که جهان بر آن بنا شده است:
اینکه هیچ عشقی، هرقدر هم خالص، نمیتواند جای خالی خواستنِ دوطرفه را پر کند.
من تو را به اندازهی ابدیت دوست داشتم.
اما ابدیت، وقتی با نبودنت گره بخورد، دیگر جاودانگی نیست؛ شکنجهای است که زمان هر روز آن را از نو تکرار میکند.
عشقی که به وصال نرسد، خاموش نمیشود؛ آرامآرام صاحبش را میسوزاند، تا جایی که از او فقط خاطرهای باقی بماند که هنوز نفس میکشد.
میگویند انسان به همهچیز عادت میکند؛
اما بعضی نبودنها، عادت نمیشوند.
فقط یاد میگیری با زخمی زندگی کنی که هرگز قرار نیست التیام پیدا کند.
اگر روزی میان شلوغی زندگی، ناگهان نامم از ذهن تو عبور کرد؛
اگر روزی میان لبخند دیگران، دلت بیدلیل گرفت؛
اگر روزی احساس کردی چیزی در اعماق وجودت کم است و هیچکس نتوانست آن خلأ را پر کند،
شاید آن روز بفهمی که بعضی آدمها را تنها وقتی از دست میدهیم، عظمت حضورشان را درک میکنیم.
من آرزو نمیکنم پشیمان شوی.
پشیمانی، گذشته را تغییر نمیدهد.
فقط امیدوارم روزی بدانی که کسی در این جهان، تو را آنگونه دوست داشت که دیگر هرگز تکرار نشود؛
بیحساب، بیقید، بیچشمداشت...
با تمام آنچه بود و تمام آنچه میتوانست باشد.
و اگر آن روز رسید، من دیگر همان آدم نخواهم بود.
نه چون عشقم از بین رفته است،
بلکه چون بعضی مرگها، جسم را نمیبرند؛ روح را برای همیشه تغییر میدهند.
تو قلب من بودی...
و تلخترین حقیقت زندگی شاید همین باشد که انسان، گاهی تمام هستیاش را در دستان کسی میگذارد که هرگز نمیفهمد چه جهانی را از دست داده است.
اگر روزی از من بپرسند عشق چه بود،
نام تو را نخواهم آورد.
فقط خواهم گفت:
«عشق، همان چیزی بود که مرا ساخت، شکست، و با همهی ویرانیاش، هنوز زیباترین حقیقت زندگیام باقی مانده است.»
ـ آرشیو
ARCHIVE
1
متنی را که با نام تو آغاز کردم، اکنون با همان نام به پایان میرسانم.
آرزوی من برای تو، همیشه خوشبختی بوده است؛ زیرا عشق، اگر حقیقتاً عشق باشد، حتی پس از شکست نیز خیرِ معشوق را آرزو میکند، نه رنج او.
تو برای من تنها یک انسان نبودی؛ تو معنای جهانم بودی.
و اکنون که رفتهای، باید در میان این خلأ، دوباره مفهوم زندگی را از نو بیافرینم؛ کاری که از ساختن یک جهان، دشوارتر است.
هرچه کوشیدم از تو دلگیر شوم، نتوانستم.
نفرین از دلِ عاشق برنمیآید؛ عشق، حتی وقتی میشکند، هنوز دعا میکند.
پس خوشبخت باش... چه کنار من، چه دور از من.
بارها خواستم به سمت تو بازنگردم و هر بار در برابر دلتنگی شکست خوردم.
اما این بار، اگر قدمی به سوی تو برداشته شود، همان قدم را خواهم شکست؛ نه از بیعشقی، بلکه از احترام به انتخابی که دیگر جای مرا در آن نمیبیند.
قلب من همیشه باور داشت که تو شایستهی تمام زیباییهای این جهانی.
و اگر روزی زندگی خستهات کرد و گمان کردی هیچکس دوستت نداشته است، فقط همین را به خاطر بیاور:
روزی، تمام جهانِ یک انسان، در وجود تو خلاصه شده بود.
این نوشته، خداحافظی نیست.
خداحافظی برای کسانی است که امیدِ دیدار دارند.
این، وصیتِ قلبی است که پیش از مرگِ صاحبش، زیر آوارِ عشق دفن شد؛
وصیتِ عشقی که هرگز از بین نرفت، تنها در سکوت، زندهبهگور شد.
ـ آرشیو
ARCHIVE
آرزوی من برای تو، همیشه خوشبختی بوده است؛ زیرا عشق، اگر حقیقتاً عشق باشد، حتی پس از شکست نیز خیرِ معشوق را آرزو میکند، نه رنج او.
تو برای من تنها یک انسان نبودی؛ تو معنای جهانم بودی.
و اکنون که رفتهای، باید در میان این خلأ، دوباره مفهوم زندگی را از نو بیافرینم؛ کاری که از ساختن یک جهان، دشوارتر است.
هرچه کوشیدم از تو دلگیر شوم، نتوانستم.
نفرین از دلِ عاشق برنمیآید؛ عشق، حتی وقتی میشکند، هنوز دعا میکند.
پس خوشبخت باش... چه کنار من، چه دور از من.
بارها خواستم به سمت تو بازنگردم و هر بار در برابر دلتنگی شکست خوردم.
اما این بار، اگر قدمی به سوی تو برداشته شود، همان قدم را خواهم شکست؛ نه از بیعشقی، بلکه از احترام به انتخابی که دیگر جای مرا در آن نمیبیند.
قلب من همیشه باور داشت که تو شایستهی تمام زیباییهای این جهانی.
و اگر روزی زندگی خستهات کرد و گمان کردی هیچکس دوستت نداشته است، فقط همین را به خاطر بیاور:
روزی، تمام جهانِ یک انسان، در وجود تو خلاصه شده بود.
این نوشته، خداحافظی نیست.
خداحافظی برای کسانی است که امیدِ دیدار دارند.
این، وصیتِ قلبی است که پیش از مرگِ صاحبش، زیر آوارِ عشق دفن شد؛
وصیتِ عشقی که هرگز از بین نرفت، تنها در سکوت، زندهبهگور شد.
ـ آرشیو
ARCHIVE
1
«فراری»
زنده باد فراری.
او اولین انسانی بود که گفت: «نه». نه به قبیله. نه به حاکم. نه به میدان جنگ. نه به تقدیر.
جامعه، عاشق ماندن است. همه چیز میخواهد تو را نگه دارد. خانواده، شهر، زبان، تاریخ، شغل. هزاران ریشه از زیر خاک بیرون میآیند و دور پاهایت میپیچند. و بعد ناگهان کسی فرار میکند. نه چون شجاع است. نه چون قوی است. بلکه چون دیگر نمیتواند بماند.
اگر هیچکس فرار نمیکرد، هیچ قارهای کشف نمیشد. هیچ شهر جدیدی ساخته نمیشد. هیچ خدایی عوض نمیشد. هیچ زبان دیگری متولد نمیشد.
درختان میمانند. انسانها فرار میکنند. و این تمام تفاوت ما با جنگل است. قهرمانان در داستانها میجنگند. اما پیش از هر جنگی، یک فراری وجود داشته است. کسی که از جایی دل کنده و به جایی ناشناخته رفته.
فراری از گذشته فرار نمیکند. او از آینده فرار میکند. از آیندهای که دیگران برایش نوشتهاند. از زندگیای که از قبل برایش انتخاب شده است. از اتاقی که دیوارهایش آنقدر آرام جلو آمدهاند که کسی متوجه تنگ شدنش نشده است.
فراری اولین کسی است که خفگی را حس میکند. او قهرمان نیست. قهرمان میماند و میجنگد. فراری چیزی خطرناکتر از جنگ را انتخاب میکند: او مشروعیت میدان را زیر سؤال میبرد.
جهان همیشه فراریها را تحقیر کرده است. زیرا ماندگان از آنها میترسند. هر فراری یک سؤال خطرناک است. اگر بشود رفت، پس شاید آنچه برایش ماندهایم آنقدرها هم مقدس نباشد.
فراری، دشمن دیوارهاست. او با ارتش به دیوار حمله نمیکند. فقط از آن عبور میکند. و هیچ چیز برای یک دیوار ترسناکتر از این نیست.
حاکمان از شورش نگران میشوند. اما از کوچ وحشت میکنند. از روزی که مردم، بیسروصدا بلند شوند و بروند. فراری فاتح نیست. فراری ویرانگر هم نیست. او چیزی خطرناکتر است: او اثبات میکند که هیچچیز اجتنابناپذیر نیست.
از کتاب «زندهباد بازندهها» به قلم نولان
ARCHIVE
زنده باد فراری.
او اولین انسانی بود که گفت: «نه». نه به قبیله. نه به حاکم. نه به میدان جنگ. نه به تقدیر.
جامعه، عاشق ماندن است. همه چیز میخواهد تو را نگه دارد. خانواده، شهر، زبان، تاریخ، شغل. هزاران ریشه از زیر خاک بیرون میآیند و دور پاهایت میپیچند. و بعد ناگهان کسی فرار میکند. نه چون شجاع است. نه چون قوی است. بلکه چون دیگر نمیتواند بماند.
اگر هیچکس فرار نمیکرد، هیچ قارهای کشف نمیشد. هیچ شهر جدیدی ساخته نمیشد. هیچ خدایی عوض نمیشد. هیچ زبان دیگری متولد نمیشد.
درختان میمانند. انسانها فرار میکنند. و این تمام تفاوت ما با جنگل است. قهرمانان در داستانها میجنگند. اما پیش از هر جنگی، یک فراری وجود داشته است. کسی که از جایی دل کنده و به جایی ناشناخته رفته.
فراری از گذشته فرار نمیکند. او از آینده فرار میکند. از آیندهای که دیگران برایش نوشتهاند. از زندگیای که از قبل برایش انتخاب شده است. از اتاقی که دیوارهایش آنقدر آرام جلو آمدهاند که کسی متوجه تنگ شدنش نشده است.
فراری اولین کسی است که خفگی را حس میکند. او قهرمان نیست. قهرمان میماند و میجنگد. فراری چیزی خطرناکتر از جنگ را انتخاب میکند: او مشروعیت میدان را زیر سؤال میبرد.
جهان همیشه فراریها را تحقیر کرده است. زیرا ماندگان از آنها میترسند. هر فراری یک سؤال خطرناک است. اگر بشود رفت، پس شاید آنچه برایش ماندهایم آنقدرها هم مقدس نباشد.
فراری، دشمن دیوارهاست. او با ارتش به دیوار حمله نمیکند. فقط از آن عبور میکند. و هیچ چیز برای یک دیوار ترسناکتر از این نیست.
حاکمان از شورش نگران میشوند. اما از کوچ وحشت میکنند. از روزی که مردم، بیسروصدا بلند شوند و بروند. فراری فاتح نیست. فراری ویرانگر هم نیست. او چیزی خطرناکتر است: او اثبات میکند که هیچچیز اجتنابناپذیر نیست.
از کتاب «زندهباد بازندهها» به قلم نولان
ARCHIVE
1
امید، وعدهی رسیدن نیست؛ شجاعتِ ادامه دادن است، حتی وقتی هیچ نشانهای از سپیده در افق دیده نمیشود.
درخت، پیش از آنکه به آسمان نزدیک شود، سالها در تاریکیِ خاک ریشه میدواند.
شاید عمیقترین زخمهای انسان، همان جاهایی باشند که نور، روزی از آنها عبور خواهد کرد.
رشد، از لحظهای آغاز میشود که انسان، ویرانیِ خویش را پایان نمیداند، بلکه نخستین آجرِ تولدی دیگر میشمارد.
هیچ زمستانی برای نابود کردن درخت نیامده است؛ زمستان فقط به ریشه میآموزد که چگونه منتظر بهار بماند.
گاهی جهان، همهچیز را از تو میگیرد تا به تو نشان دهد آنچه باید ساخته شود، خودِ تویی، نه آنچه در اختیار داشتی.
قویترین انسانها آنان نیستند که هرگز نشکستهاند آناناند که از میان شکستهای خود، معنایی تازه برای زندگی آفریدهاند.
زندگی، هنرِ دوباره برخاستن است نه انکارِ سقوط، بلکه تبدیلِ آن به سکویی برای افقی بلندتر.
اگر امروز همهچیز خاموش به نظر میرسد، شاید جهان هنوز مشغول نوشتنِ فصل بعدیِ داستان تو باشد.
و چه باشکوه است انسانی که پس از ویران شدن، نه به همان شکلِ گذشته، بلکه به صورتی عمیقتر، آرامتر و روشنتر، دوباره متولد میشود.
ـ آرشیو
ARCHIVE
درخت، پیش از آنکه به آسمان نزدیک شود، سالها در تاریکیِ خاک ریشه میدواند.
شاید عمیقترین زخمهای انسان، همان جاهایی باشند که نور، روزی از آنها عبور خواهد کرد.
رشد، از لحظهای آغاز میشود که انسان، ویرانیِ خویش را پایان نمیداند، بلکه نخستین آجرِ تولدی دیگر میشمارد.
هیچ زمستانی برای نابود کردن درخت نیامده است؛ زمستان فقط به ریشه میآموزد که چگونه منتظر بهار بماند.
گاهی جهان، همهچیز را از تو میگیرد تا به تو نشان دهد آنچه باید ساخته شود، خودِ تویی، نه آنچه در اختیار داشتی.
قویترین انسانها آنان نیستند که هرگز نشکستهاند آناناند که از میان شکستهای خود، معنایی تازه برای زندگی آفریدهاند.
زندگی، هنرِ دوباره برخاستن است نه انکارِ سقوط، بلکه تبدیلِ آن به سکویی برای افقی بلندتر.
اگر امروز همهچیز خاموش به نظر میرسد، شاید جهان هنوز مشغول نوشتنِ فصل بعدیِ داستان تو باشد.
و چه باشکوه است انسانی که پس از ویران شدن، نه به همان شکلِ گذشته، بلکه به صورتی عمیقتر، آرامتر و روشنتر، دوباره متولد میشود.
ـ آرشیو
ARCHIVE
1
هر غروب، پیرمردی به ایستگاه قطار میآمد.
نه سوار قطاری میشد، نه کسی را بدرقه میکرد.
فقط روی نیمکت آخر مینشست و به ریلها خیره میماند.
کارمند ایستگاه سالها او را میدید، تا یک روز طاقت نیاورد و پرسید:
«منتظر کسی هستید؟»
پیرمرد گفت:
«نه... او سالها پیش رفت.»
کارمند گفت:
«پس چرا هنوز هر روز میآیید؟»
پیرمرد و پاسخ داد:
«چون آخرین باری که کنار هم بودیم، همینجا بود. اگر دیگر نیایم، انگار آن لحظه هم میمیرد.»
کارمند چیزی نگفت.
چند ماه بعد، پیرمرد دیگر نیامد.
روی نیمکت فقط کتاب کوچکش مانده بود.
لای یکی از صفحهها نوشته بود:
«آدمها خیال میکنند عشق یعنی نرسیدن به کسی.
نه.
عشق یعنی سالها بعد، هنوز جایی در این دنیا باشد که خاطرهٔ یک نفر، از خودِ تو واقعیتر به نظر برسد.
من هر روز به ایستگاه نمیآمدم تا او را ببینم.
میآمدم تا آخرین نسخهٔ خودم را گم نکنم؛
همان مردی که یک روز، کنار زنی ایستاد و گمان کرد جهان، برای همیشه همینقدر زیبا خواهد ماند.»
کارمند دفتر را بست و برای نخستین بار فهمید:
بعضی آدمها اسیر گذشته نیستند...
آنها نگهبانِ آخرین جایی هستند که قلبشان هنوز در آن زندگی میکند.
ARCHIVE
نه سوار قطاری میشد، نه کسی را بدرقه میکرد.
فقط روی نیمکت آخر مینشست و به ریلها خیره میماند.
کارمند ایستگاه سالها او را میدید، تا یک روز طاقت نیاورد و پرسید:
«منتظر کسی هستید؟»
پیرمرد گفت:
«نه... او سالها پیش رفت.»
کارمند گفت:
«پس چرا هنوز هر روز میآیید؟»
پیرمرد و پاسخ داد:
«چون آخرین باری که کنار هم بودیم، همینجا بود. اگر دیگر نیایم، انگار آن لحظه هم میمیرد.»
کارمند چیزی نگفت.
چند ماه بعد، پیرمرد دیگر نیامد.
روی نیمکت فقط کتاب کوچکش مانده بود.
لای یکی از صفحهها نوشته بود:
«آدمها خیال میکنند عشق یعنی نرسیدن به کسی.
نه.
عشق یعنی سالها بعد، هنوز جایی در این دنیا باشد که خاطرهٔ یک نفر، از خودِ تو واقعیتر به نظر برسد.
من هر روز به ایستگاه نمیآمدم تا او را ببینم.
میآمدم تا آخرین نسخهٔ خودم را گم نکنم؛
همان مردی که یک روز، کنار زنی ایستاد و گمان کرد جهان، برای همیشه همینقدر زیبا خواهد ماند.»
کارمند دفتر را بست و برای نخستین بار فهمید:
بعضی آدمها اسیر گذشته نیستند...
آنها نگهبانِ آخرین جایی هستند که قلبشان هنوز در آن زندگی میکند.
ARCHIVE
1
میگویند در انتهای جهان، کتابخانهای هست که در آن، سرنوشت همهٔ انسانها نوشته شده است.
مردی سالها راه رفت تا کتاب خود را پیدا کند. وقتی آن را گشود، همهچیز در آن بود؛ کودکیاش، لبخندهایش، شکستهایش، عشقش... و صفحهای که معشوقش برای همیشه از زندگی او رفته بود.
با دستهایی لرزان، صفحهٔ بعد را ورق زد.
سفید بود.
با حیرت از پیرمردِ کتابدار پرسید:
«ادامهاش کجاست؟»
پیرمرد گفت:
«از روزی که او رفت، دیگر زندگی نکردی؛ فقط نفس کشیدی. کتاب، نفس کشیدن را زندگی نمینویسد.»
ـ آرشیو
ARCHIVE
مردی سالها راه رفت تا کتاب خود را پیدا کند. وقتی آن را گشود، همهچیز در آن بود؛ کودکیاش، لبخندهایش، شکستهایش، عشقش... و صفحهای که معشوقش برای همیشه از زندگی او رفته بود.
با دستهایی لرزان، صفحهٔ بعد را ورق زد.
سفید بود.
با حیرت از پیرمردِ کتابدار پرسید:
«ادامهاش کجاست؟»
پیرمرد گفت:
«از روزی که او رفت، دیگر زندگی نکردی؛ فقط نفس کشیدی. کتاب، نفس کشیدن را زندگی نمینویسد.»
ـ آرشیو
ARCHIVE
1
زندگی، هیچ بدهیای به ما ندارد؛ نه وعدهای برای خوشبختی، نه تعهدی برای عدالت. تنها پیش میرود و آنچه را دوست داشتهایم، بیآنکه حتی نگاهی به پشت سر بیندازد، با خود میبرد.
تغییر، نامِ محترمانهٔ مرگهای کوچک است؛ هر بار که رشد میکنیم، انسانی را در درون خود به خاک میسپاریم و برای او عزاداری هم نمیکنیم.
رشد، پیروزی نیست؛ تنها لحظهای است که میفهمیم دیگر امیدی به بازگشتِ گذشته وجود ندارد. انسان بالغ، کسی نیست که کمتر رنج میکشد؛ کسی است که میآموزد رنج را بیآنکه از آن معنایی بخواهد، بر دوش بکشد.
شاید ادامه دادن، شجاعانهترین کارِ انسان باشد؛ نه از آن رو که مقصدی در انتظار اوست، بلکه چون با وجودِ آگاهی از سکوتِ جهان، هنوز قدمِ بعدی را برمیدارد.
ـ آرشیو
ARCHIVE
تغییر، نامِ محترمانهٔ مرگهای کوچک است؛ هر بار که رشد میکنیم، انسانی را در درون خود به خاک میسپاریم و برای او عزاداری هم نمیکنیم.
رشد، پیروزی نیست؛ تنها لحظهای است که میفهمیم دیگر امیدی به بازگشتِ گذشته وجود ندارد. انسان بالغ، کسی نیست که کمتر رنج میکشد؛ کسی است که میآموزد رنج را بیآنکه از آن معنایی بخواهد، بر دوش بکشد.
شاید ادامه دادن، شجاعانهترین کارِ انسان باشد؛ نه از آن رو که مقصدی در انتظار اوست، بلکه چون با وجودِ آگاهی از سکوتِ جهان، هنوز قدمِ بعدی را برمیدارد.
ـ آرشیو
ARCHIVE
«آرشیو» انبارِ واژهها نیست؛ ردِّ عبورِ اندیشهها از زمان است.
سپاس از شما که در این همسفری، هر سطر را به تأملی تازه بدل کردید.
شاید نوشتهها روزی فراموش شوند، اما حضوری که به معنا جان میبخشد، هرگز از حافظهی جهان پاک نخواهد شد.
سپاس که در سکوتِ کلمات، همصدای اندیشه بودید.
سپاس از شما که «آرشیو» را تنها نخواندید، بلکه با حضورتان به آن جان بخشیدید.
هر واژه، بیخواننده، خاموش است؛ و هر اندیشه، بیهمراه، ناتمام.
اگر اینجا نوری مانده، از تأملِ نگاه شماست.
به جان پذیرای پیشنهاد ، نقد و پرسش شما در قسمت پیام مستقیم کانال هستیم.
سپاس از شما که در این همسفری، هر سطر را به تأملی تازه بدل کردید.
شاید نوشتهها روزی فراموش شوند، اما حضوری که به معنا جان میبخشد، هرگز از حافظهی جهان پاک نخواهد شد.
سپاس که در سکوتِ کلمات، همصدای اندیشه بودید.
سپاس از شما که «آرشیو» را تنها نخواندید، بلکه با حضورتان به آن جان بخشیدید.
هر واژه، بیخواننده، خاموش است؛ و هر اندیشه، بیهمراه، ناتمام.
اگر اینجا نوری مانده، از تأملِ نگاه شماست.
به جان پذیرای پیشنهاد ، نقد و پرسش شما در قسمت پیام مستقیم کانال هستیم.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لذت ببرید.
شراب مرگ خورم بر سلامتی وطن
میرزاده عشقی
قسمتی از فیلم (ایران سرای من است)
با کارگردانی پرویز کیمیاوی 1999
حتما فیلم رو به صورت کامل ببینید.
(کیفیت این ویدئو برای کاهش حجم کم شده)
ARCHIVE
شراب مرگ خورم بر سلامتی وطن
میرزاده عشقی
قسمتی از فیلم (ایران سرای من است)
با کارگردانی پرویز کیمیاوی 1999
حتما فیلم رو به صورت کامل ببینید.
(کیفیت این ویدئو برای کاهش حجم کم شده)
ARCHIVE
گاهی انسان از آدمها نمیبُرد؛ از نسخهی کهنهی خویش دل میکند.
تنهایی، اگر درست زیسته شود، تبعید نیست؛ کارگاهِ آرامِ دوباره ساخته شدن است.
اندوه، همیشه دشمن نیست؛ گاهی آخرین آموزگاریست که راهِ روشنایی را نشان میدهد.
آنکه امروز در سکوت پناه گرفته، شاید فردا با معنایی تازه به جهان بازگردد.
آینده، هدیهی روزگار نیست؛ میوهی ریشههاییست که در تاریکی جان میگیرند.
هیچ زمستانی نتوانسته است بهار را از یادِ درخت ببرد.
پس اگر دلت خسته است، بگذار آرام بماند؛ نه برای تسلیم، بلکه برای جوانه زدن.
بعضی معجزهها با فریاد آغاز نمیشوند؛ با یک امیدِ خاموش در دلِ ویرانی متولد میشوند.
روزی به پشت سر خواهی نگریست و خواهی فهمید که همین شبهای سنگین، شانههای روحت را استوار کردند.
و آن روز، خواهی دانست که امید، نوری نبود که از بیرون آمد؛ آتشی بود که تمام این مدت، در اعماق وجودت خاموش نشده بود.
ARCHIVE
تنهایی، اگر درست زیسته شود، تبعید نیست؛ کارگاهِ آرامِ دوباره ساخته شدن است.
اندوه، همیشه دشمن نیست؛ گاهی آخرین آموزگاریست که راهِ روشنایی را نشان میدهد.
آنکه امروز در سکوت پناه گرفته، شاید فردا با معنایی تازه به جهان بازگردد.
آینده، هدیهی روزگار نیست؛ میوهی ریشههاییست که در تاریکی جان میگیرند.
هیچ زمستانی نتوانسته است بهار را از یادِ درخت ببرد.
پس اگر دلت خسته است، بگذار آرام بماند؛ نه برای تسلیم، بلکه برای جوانه زدن.
بعضی معجزهها با فریاد آغاز نمیشوند؛ با یک امیدِ خاموش در دلِ ویرانی متولد میشوند.
روزی به پشت سر خواهی نگریست و خواهی فهمید که همین شبهای سنگین، شانههای روحت را استوار کردند.
و آن روز، خواهی دانست که امید، نوری نبود که از بیرون آمد؛ آتشی بود که تمام این مدت، در اعماق وجودت خاموش نشده بود.
ARCHIVE
در شهری که نامِ عاشقان را از یاد میبردند، قانونی عجیب وجود داشت:
هر کس حقیقتاً عاشق میشد، سایهاش کمکم ناپدید میشد.
مردی عاشق شد.
روز اول، سایهاش کوتاهتر بود.
روز دهم، فقط هنگام غروب دیده میشد.
و روز چهلم، دیگر هیچ سایهای نداشت.
مردم گفتند:
«بیچاره، خودش را از دست داده است.»
پیرزنی که سالها خاموش مانده بود، زیر لب گفت:
«نه... خودش را از دست نداده؛ از خودش گذشته است.»
سالها بعد، معشوق او را ترک کرد.
همه منتظر بودند سایهاش بازگردد.
اما هرگز برنگشت.
مرد از پیرزن پرسید:
«اگر عشق تمام شده، پس چرا سایهام برنمیگردد؟»
پیرزن گفت:
«تو هنوز نمیفهمی...
عشق، مالکِ انسان نیست؛ آفرینندهٔ اوست.
آن کسی که پیش از عشق بودی، دیگر وجود ندارد تا سایهاش بازگردد.»
مرد تا سپیدهدم به زمین خیره ماند، شاید سایهاش را پیدا کند.
اما ناگهان فهمید، انسان چیزی را در عشق از دست نمیدهد؛
عشق، کسی را میکشد که بدون عشق زندگی میکرد.
و از آن پس، هر کس مردِ بیسایه را میدید، خیال میکرد او تنهاترین انسانِ جهان است.
هیچکس نمیدانست
تنهاترین انسان، آن نیست که معشوقش را از دست داده؛
آن است که هرگز آنقدر عاشق نشده که چیزی برای از دست دادن داشته باشد.
ARCHIVE
هر کس حقیقتاً عاشق میشد، سایهاش کمکم ناپدید میشد.
مردی عاشق شد.
روز اول، سایهاش کوتاهتر بود.
روز دهم، فقط هنگام غروب دیده میشد.
و روز چهلم، دیگر هیچ سایهای نداشت.
مردم گفتند:
«بیچاره، خودش را از دست داده است.»
پیرزنی که سالها خاموش مانده بود، زیر لب گفت:
«نه... خودش را از دست نداده؛ از خودش گذشته است.»
سالها بعد، معشوق او را ترک کرد.
همه منتظر بودند سایهاش بازگردد.
اما هرگز برنگشت.
مرد از پیرزن پرسید:
«اگر عشق تمام شده، پس چرا سایهام برنمیگردد؟»
پیرزن گفت:
«تو هنوز نمیفهمی...
عشق، مالکِ انسان نیست؛ آفرینندهٔ اوست.
آن کسی که پیش از عشق بودی، دیگر وجود ندارد تا سایهاش بازگردد.»
مرد تا سپیدهدم به زمین خیره ماند، شاید سایهاش را پیدا کند.
اما ناگهان فهمید، انسان چیزی را در عشق از دست نمیدهد؛
عشق، کسی را میکشد که بدون عشق زندگی میکرد.
و از آن پس، هر کس مردِ بیسایه را میدید، خیال میکرد او تنهاترین انسانِ جهان است.
هیچکس نمیدانست
تنهاترین انسان، آن نیست که معشوقش را از دست داده؛
آن است که هرگز آنقدر عاشق نشده که چیزی برای از دست دادن داشته باشد.
ARCHIVE
«تنبل»
زنده باد تنبل.
بیشتر پیشرفتهای بشر را کسانی ساختهاند که حوصلهی انجام دادن کارهای اضافی را نداشتند.
چرخ، اعتراض یک تنبل به حمل بار بود. آسانسور، اعتراض یک تنبل به پله. ریموت کنترل، اعتراض یک تنبل به بلند شدن. هر اختراعی، در نهایت، جملهای بوده با این مضمون: «راه سادهتری هم باید باشد.»
پشت هر آدم پرکار، معمولاً کاری هست که میشد اصلاً انجامش نداد. اما تنبل، قبل از آنکه دست به کار شود، اول از خودش میپرسد: «اصلاً چرا؟»
مدیرها عاشق آدمهای همیشهمشغولاند؛ چون شلوغی، شبیه مفید بودن است. اما تنبلها دشمن شلوغیاند. آنها حاضرند یک ساعت فکر کنند تا پنج دقیقه کمتر کار کنند. و پیشرفت تمدن، بیشتر از بازو، محصول همین ساعتهای فکر کردن است.
تنبل، سرعت را کند نمیکند؛ اصطکاک را کم میکند. او به جای آنکه ده بار یک کار را انجام دهد، یک بار راهی پیدا میکند که دیگر مجبور نباشد انجامش دهد.
جهان را نه کار، که کارِ بیهوده فرسوده کرده است. تنبلها دشمن حرکت نیستند؛ دشمن حرکتِ بیدلیلاند. اگر همهی انسانها عاشق کار بودند، هنوز با بیل زمین را میکندیم و به آن افتخار هم میکردیم. کار زیاد، همیشه فضیلت نیست. گاهی فقط نشانهی این است که هنوز راه سادهتر را پیدا نکردهای.
زنده باد تنبل؛ اولین انسانی که قبل از عرق ریختن، فکر میکند.
از کتاب «زندهباد بازندهها» به قلم نولان
ARCHIVE
زنده باد تنبل.
بیشتر پیشرفتهای بشر را کسانی ساختهاند که حوصلهی انجام دادن کارهای اضافی را نداشتند.
چرخ، اعتراض یک تنبل به حمل بار بود. آسانسور، اعتراض یک تنبل به پله. ریموت کنترل، اعتراض یک تنبل به بلند شدن. هر اختراعی، در نهایت، جملهای بوده با این مضمون: «راه سادهتری هم باید باشد.»
پشت هر آدم پرکار، معمولاً کاری هست که میشد اصلاً انجامش نداد. اما تنبل، قبل از آنکه دست به کار شود، اول از خودش میپرسد: «اصلاً چرا؟»
مدیرها عاشق آدمهای همیشهمشغولاند؛ چون شلوغی، شبیه مفید بودن است. اما تنبلها دشمن شلوغیاند. آنها حاضرند یک ساعت فکر کنند تا پنج دقیقه کمتر کار کنند. و پیشرفت تمدن، بیشتر از بازو، محصول همین ساعتهای فکر کردن است.
تنبل، سرعت را کند نمیکند؛ اصطکاک را کم میکند. او به جای آنکه ده بار یک کار را انجام دهد، یک بار راهی پیدا میکند که دیگر مجبور نباشد انجامش دهد.
جهان را نه کار، که کارِ بیهوده فرسوده کرده است. تنبلها دشمن حرکت نیستند؛ دشمن حرکتِ بیدلیلاند. اگر همهی انسانها عاشق کار بودند، هنوز با بیل زمین را میکندیم و به آن افتخار هم میکردیم. کار زیاد، همیشه فضیلت نیست. گاهی فقط نشانهی این است که هنوز راه سادهتر را پیدا نکردهای.
زنده باد تنبل؛ اولین انسانی که قبل از عرق ریختن، فکر میکند.
از کتاب «زندهباد بازندهها» به قلم نولان
ARCHIVE
ای همراهِ همیشگی خلوتهای من ، امروز جشن وفاداریِ تو به خویش است.
تو صمیمیترین رفیق خود بودهای.
و این زادروز، روشنترین فریاد هستی است که به تو میگوید:
«با تمام ناتمامیها و کاستیها تو برای زیستن کافی بودهای چرا که همین کافی بودن، عمیقترین رازِ جریان بیپایان زندگیست.»
در این مسیرِ زندگی تا این روز خود را سخت و عمیقاً مدیون میدانم.
مدیون خانوادهای که بیهیچ چشمداشتی، بسترِ بودنم را فراهم کردند
مدیون دوستانی که حضورشان نه از سر تکلیف، که از سر مهر و همدلی بود و مرا یاری دادند.
و مدیون آن جانِ آشنا که عشق را نه بهعنوان احساس، که بهمثابه تجربهای از معنا و زیستن، به من بخشید.
من در این روز شمعها را نمیشمارم؛ به این فکر میکنم در این سال، چند تاریکی را درون خود خاموش کردهام.
ARCHIVE
تو صمیمیترین رفیق خود بودهای.
و این زادروز، روشنترین فریاد هستی است که به تو میگوید:
«با تمام ناتمامیها و کاستیها تو برای زیستن کافی بودهای چرا که همین کافی بودن، عمیقترین رازِ جریان بیپایان زندگیست.»
در این مسیرِ زندگی تا این روز خود را سخت و عمیقاً مدیون میدانم.
مدیون خانوادهای که بیهیچ چشمداشتی، بسترِ بودنم را فراهم کردند
مدیون دوستانی که حضورشان نه از سر تکلیف، که از سر مهر و همدلی بود و مرا یاری دادند.
و مدیون آن جانِ آشنا که عشق را نه بهعنوان احساس، که بهمثابه تجربهای از معنا و زیستن، به من بخشید.
من در این روز شمعها را نمیشمارم؛ به این فکر میکنم در این سال، چند تاریکی را درون خود خاموش کردهام.
ARCHIVE