جشن سده در گذشته و امروز
(بخش نخست)
دیشب خبری خواندم که امسال نه فقط برگزاری و شرکت در جشن سده، بلکه تماشای آن هم بر همه جز زردشتیان ممنوع شدهاست؛ خبری که نشان میدهد اجزای مختلف آش هفتجوشی که اسمش را حکومت اسلامی گذاشتهاند چطور در ناسازگاری و طنابکشی هستند. یک طرف که سعی میکند شبیه حکومتی عادی جلوه کند، لبخند بزند و همه چیزش شکلاتی و صورتی باشد، این جشن را در یونسکو به ثبت جهانی رسانده. طرف دیگر همان جشن را ممنوع میکند. این گیجی و بلاتکلیفی در بسیاری کارهای این نظام و البته این جامعه هست، ولی انحصار سده به زردشتیان اوج مضحکه است چون سده اصلاً جشن زردشتی نبوده!
در هیچیک از منابع فارسی میانه و متون زردشتی ذکری از سده نیست. پارسیان هند نیز سده ندارند، نشان آن که هنگام مهاجرت ایشان به هند، این جشن از مراسم و معتقدات زردشتی نبوده. حتی نام و تاریخ و نحوۀ برگزاری سده در نزد زردشتیان یزد و کرمان تا این اواخر متفاوت بوده و شاید هنوز هم فرقهایی داشتهباشد. در احادیث نیز خبری از سده نیست (اگرچه احادیث نوروز و مهرگان کم نداریم) و نیز در هیچ متن اسلامی بازمانده از سه قرن اول هجری اشارهای به سده نشدهاست. این یعنی در سه قرن نخست اسلامی چنین جشنی اهمیت نداشتهاست.
جشنهای آتش متعددی در نقاط مختلف ایران و ذیل سنن مذهبی و فرهنگی محلی (ازجمله نسخههای غیررسمی دیانت زردشت) برگزار میشده. اشارۀ ابن الفقیه در سال 279 نشان میدهد که یکی از این جشنها در منطقۀ دماوند اهمیت خاصی داشته. میدانیم که در شاهنامه ارمایل و گرمایل خورشگران ضحاک هستند که از هر دو مرد که برای قربانی کردن میآوردند یکی را فراری میدهند و فردوسی اشاره میکند که «کنون کرد ازان تخمه دارد نژاد». باید توجه کرد که «کرد» در این بیان عشایر کوهنشین ایرانینژاد معنی میدهد و نه فقط قومی که امروزه بدین نام میشناسیم. در منابع متقدم دیگر «گرمایل»ی در کار نیست و فقط ارمایل است و طبق داستانی، وقتی فریدون ضحاک را گرفت، به ارمایل خشم آورد که آنهمه آدمی را کشته و از مغزشان خوراک برای ضحاک ساخته، ولی نجاتیافتگان او در کوه هر یک مشعلی افروختند و فریدون ترسید و خیال کرد شبیخون دشمن است و سپس که حقیقت را دانست ارمایل را عطاها بخشید.
ابن الفقیه در ذکر نکات برجسته منطقۀ ری به رواج این داستان در کوهی بلند در نزدیکی ری و در غرب دهکدۀ «مندان» اشاره میکند و در پایان میگوید که فریدون «ارمایل را مصمغان لقب داد» و میدانیم که مصمغان لقب «شاهان» دماوند بوده. ابن الفقیه تاکید میکند که امروز نیز فرزندان مصمغان در «آن کوه» هستند و اگرچه از کوه نام نمیبرد به اعتبار محل و ذکر نام مصمغان میشود دانست که دماوند را منظور داشته. انتساب محل وقوع این داستان به دماوند با عقل سازگار است چون ضحاک را در دماوند به بند کشیدند. گویا کوهنشینان البرز و اطراف دماوند به این اعتبار خود را فرزندان نجاتیافتگان ضحاک دانستهاند و آنگاه حاکمان منطقه این را ابزار مشروعیت خود کردهاند و گفتهاند اگر مردم از نژاد آن رهاندگان هستند چه بهتر که ما فرزند رهاننده باشیم که رعیت وجود خود را مدیون اجداد ما بداند!
ولی گفتنی است که ابن الفقیه هم همانند تمام متون سه قرن نخست از سده نام نمیبرد. نخستین اشاره به یک جشن سدۀ تاریخی در واقعۀ قتل مرداویز زیاری در اصفهان به سال 323 هجری است. سپس تا پیش از قرن پنجم هرچه اشاره به سده داریم بویهی است جز یکی (نک. ادامه). یعنی میتوان گفت در قرن چهارم سده را دیلمیان برگزار میکردند و اشعار عربی که برای خواندن در روز سده و در وصف آتش سده امثال عضدالدوله و فخرالدوله سروده شدهاست جای شکی در این باقی نمیگذارد. بعید نیست این جشن را دیلمیان نیز از همان کوهنشینان همسایه آموخته بودهباشند.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
(بخش نخست)
دیشب خبری خواندم که امسال نه فقط برگزاری و شرکت در جشن سده، بلکه تماشای آن هم بر همه جز زردشتیان ممنوع شدهاست؛ خبری که نشان میدهد اجزای مختلف آش هفتجوشی که اسمش را حکومت اسلامی گذاشتهاند چطور در ناسازگاری و طنابکشی هستند. یک طرف که سعی میکند شبیه حکومتی عادی جلوه کند، لبخند بزند و همه چیزش شکلاتی و صورتی باشد، این جشن را در یونسکو به ثبت جهانی رسانده. طرف دیگر همان جشن را ممنوع میکند. این گیجی و بلاتکلیفی در بسیاری کارهای این نظام و البته این جامعه هست، ولی انحصار سده به زردشتیان اوج مضحکه است چون سده اصلاً جشن زردشتی نبوده!
در هیچیک از منابع فارسی میانه و متون زردشتی ذکری از سده نیست. پارسیان هند نیز سده ندارند، نشان آن که هنگام مهاجرت ایشان به هند، این جشن از مراسم و معتقدات زردشتی نبوده. حتی نام و تاریخ و نحوۀ برگزاری سده در نزد زردشتیان یزد و کرمان تا این اواخر متفاوت بوده و شاید هنوز هم فرقهایی داشتهباشد. در احادیث نیز خبری از سده نیست (اگرچه احادیث نوروز و مهرگان کم نداریم) و نیز در هیچ متن اسلامی بازمانده از سه قرن اول هجری اشارهای به سده نشدهاست. این یعنی در سه قرن نخست اسلامی چنین جشنی اهمیت نداشتهاست.
جشنهای آتش متعددی در نقاط مختلف ایران و ذیل سنن مذهبی و فرهنگی محلی (ازجمله نسخههای غیررسمی دیانت زردشت) برگزار میشده. اشارۀ ابن الفقیه در سال 279 نشان میدهد که یکی از این جشنها در منطقۀ دماوند اهمیت خاصی داشته. میدانیم که در شاهنامه ارمایل و گرمایل خورشگران ضحاک هستند که از هر دو مرد که برای قربانی کردن میآوردند یکی را فراری میدهند و فردوسی اشاره میکند که «کنون کرد ازان تخمه دارد نژاد». باید توجه کرد که «کرد» در این بیان عشایر کوهنشین ایرانینژاد معنی میدهد و نه فقط قومی که امروزه بدین نام میشناسیم. در منابع متقدم دیگر «گرمایل»ی در کار نیست و فقط ارمایل است و طبق داستانی، وقتی فریدون ضحاک را گرفت، به ارمایل خشم آورد که آنهمه آدمی را کشته و از مغزشان خوراک برای ضحاک ساخته، ولی نجاتیافتگان او در کوه هر یک مشعلی افروختند و فریدون ترسید و خیال کرد شبیخون دشمن است و سپس که حقیقت را دانست ارمایل را عطاها بخشید.
ابن الفقیه در ذکر نکات برجسته منطقۀ ری به رواج این داستان در کوهی بلند در نزدیکی ری و در غرب دهکدۀ «مندان» اشاره میکند و در پایان میگوید که فریدون «ارمایل را مصمغان لقب داد» و میدانیم که مصمغان لقب «شاهان» دماوند بوده. ابن الفقیه تاکید میکند که امروز نیز فرزندان مصمغان در «آن کوه» هستند و اگرچه از کوه نام نمیبرد به اعتبار محل و ذکر نام مصمغان میشود دانست که دماوند را منظور داشته. انتساب محل وقوع این داستان به دماوند با عقل سازگار است چون ضحاک را در دماوند به بند کشیدند. گویا کوهنشینان البرز و اطراف دماوند به این اعتبار خود را فرزندان نجاتیافتگان ضحاک دانستهاند و آنگاه حاکمان منطقه این را ابزار مشروعیت خود کردهاند و گفتهاند اگر مردم از نژاد آن رهاندگان هستند چه بهتر که ما فرزند رهاننده باشیم که رعیت وجود خود را مدیون اجداد ما بداند!
ولی گفتنی است که ابن الفقیه هم همانند تمام متون سه قرن نخست از سده نام نمیبرد. نخستین اشاره به یک جشن سدۀ تاریخی در واقعۀ قتل مرداویز زیاری در اصفهان به سال 323 هجری است. سپس تا پیش از قرن پنجم هرچه اشاره به سده داریم بویهی است جز یکی (نک. ادامه). یعنی میتوان گفت در قرن چهارم سده را دیلمیان برگزار میکردند و اشعار عربی که برای خواندن در روز سده و در وصف آتش سده امثال عضدالدوله و فخرالدوله سروده شدهاست جای شکی در این باقی نمیگذارد. بعید نیست این جشن را دیلمیان نیز از همان کوهنشینان همسایه آموخته بودهباشند.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
فنّ ادبیّات
جشن سده در گذشته و امروز (بخش نخست) دیشب خبری خواندم که امسال نه فقط برگزاری و شرکت در جشن سده، بلکه تماشای آن هم بر همه جز زردشتیان ممنوع شدهاست؛ خبری که نشان میدهد اجزای مختلف آش هفتجوشی که اسمش را حکومت اسلامی گذاشتهاند چطور در ناسازگاری و طنابکشی…
جشن سده در گذشته و امروز
(بخش دوم)
برعکس دیلمیان، برای طاهریان و صفاریان در مشرق، سده ظاهراً موضوعیت نداشته، چون اگرچه اشاراتی به نوروز و مهرگان در نزد ایشان هست اثری از سده نیست. در اشارات مربوط به سامانیان هم تنها یک سده هست و آن اشارۀ ثعالبی است در ثمار القلوب که: ابوالعباس ربنجنی برای یکی از «اسداق» (جمع سدق، سدگ، سده)(1) نصر بن احمد شعری سرود و گفت :
مهترا بارخذایا ملک بغداذا
سذۀ سیویکم بر تو مبارک باذا
و نصر این را به فال بد گرفت و مجلس را ترک کرد و دیگر سده نگرفت تا مرد. میدانیم که نصر بن احمد همین سیویک سال حکومت کرد، پس «سده نگرفت» درواقع به این معنی است که شمارش سدههایی که شاه در دوران حکومتش گرفته در شعر بدشگون بود و باعث شد شاه به سدۀ سیودوم نرسد.
ولی در این حکایت ایراداتی هست و هر یکی کافی است در آن شک کنیم. اول این که نصر بن احمد 31 سال «قمری» حکومت کرد و در دوران حکومت او سی سده بیشتر جا نمیگیرد. دیگر این که عجیب است تصور کنیم این سنتی بوده که بی تخلف هر سال برگزار میشده، چون پادشاهان هزار گرفتاری داشتند و بسیاری اوقات اساساً در کوچ و لشکرکشی بودند و امکان جشن گرفتن نداشتند. حتی آنان که میدانیم سده را جدی و مکرر جشن میگرفتند به شهادت آثار باقیمانده هر چند سال یک بار جشنی باشکوه میگرفتهاند (مثلاً از مسعود غزنوی گویا دو سده بتوان بازسازی کرد، یکی در 426 که بیهقی گفته و یکی دیگر که برایش شعر داریم. ضمناً نک. مقالۀ دکتر اکبر نحوی در بررسی روایت چهارمقالۀ نظامی عروضی (سال 90 جستارهای ادبی) که ببینید به فرض درستی گواهی تاریخی، فرستادن یک صله از غزنه به طوس ممکن بود چند سال برای احمد بن حسن میمندی میسر نباشد، چون همیشه درگیر مسائل دیگر و بسیاری اوقات در سفر بوده).
با این تفاصیل، تصور این که شاهی تمام 31 سال حکمرانی -که از هشتسالگی او شروع شده- این جشن را هر سال گرفتهباشد ساده نیست (گیرم سی سده و نه سیویکی، و شاعر هم آنقدر نافصیح بودهباشد که منظورش از سدۀ سیویکم «سدۀ منطبق بر سال سیویکم» بودهباشد)؛ بهویژه که پیش و پس از نصر بن احمد خبری از «سدۀ سامانی» در دست نیست. اگرچه بسیاری از اشعار و آثار سامانی از دست رفته، اگر برگزاری سده سنتی هرساله بود باید چیزی از آن جایی باقی میماند، همانطور که از سدۀ قراخانیان و شاهکهای آذربایجان و از نوروز و مهرگان طاهریان و صفاریان مانده (و میدانیم منابع ما دربارۀ اینها کمتر از سامانیان است).(2)
دیگر این که «ملک بغداذ» خواندن شاه سامانی غریب است. میدانیم شاعران ممدوحانشان را شاه چین و روم و زنگ و هند گفتهاند، ولی سامانیان متحدان اصلی خلفای عباسی بودند و قاعدتاً خوش نمیداشتند به نظر برسد چشم به دارالخلافة دارند.
عاقبت این که آن پند که ثعالبی دربارۀ بدشگونی شمارش سال میدهد در سنت ادبی شمارش سالهای حکومت است و کسی شمردن عیدها و مراسم را بدشگون ندانسته.
حاصل تمام این سخنان این است که در شعر ربنجنی (یا شعری که به او منسوب بوده) باید «سذه» را تصحیف «سنه» دانست که تصحیفی ساده و محتمل است. ولی نکته اینجاست که این تصحیف نه در نسخ ثمار القلوب بلکه پیش از ثعالبی رخ داده، چون چنان که گفتیم، در متن عربی او تصریح به «اسداق» هست. ثعالبی (و احتمالاً منبع او) شعر را همینطور شنیده بوده و احتمالاً پیرو تصحیف شعر، داستان حول آن هم پدید آمده یا از «شمردن سال حکومت» به «شمردن سدهها» تغییر کرده.
آنچه باید در این داستان در نظر گرفت اهمیت سده در دورۀ نگارش ثمار القلوب است که دورۀ غزنوی باشد (و شاید اشتغال ذهنی ادبا به موضوع باعث این خطا بودهباشد). بعد از آل بویه، تنها جایی که سده موضوع داغی است اوایل دوران غزنوی است. اولین حملۀ دینی به سده از جانب بدیع الزمان همدانی (الهمذانی) است. همدانی فقیه نبود و ادیب و سخنور در زبان عربی بود. او در دهۀ آخر عمر خود (387 تا 397) در هرات ساکن شد، با دختر یکی از متنفدان محلی ازدواج کرد و به مدد خُسُر صاحب مال و زمین و برای خودش دهقانی شد و ضمناً تحت حمایت ابوالعباس اسفراینی قرار گرفت (3). در هنگام اقامت در هرات، همدانی نامهای نوشته به شخصی از خاندان میکالیان که اتفاقاً از دوستان و حامیان ثعالبی هم بوده، و او را «رئیس هرات» خواندهاند و سخت به سده تاخته.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
(بخش دوم)
برعکس دیلمیان، برای طاهریان و صفاریان در مشرق، سده ظاهراً موضوعیت نداشته، چون اگرچه اشاراتی به نوروز و مهرگان در نزد ایشان هست اثری از سده نیست. در اشارات مربوط به سامانیان هم تنها یک سده هست و آن اشارۀ ثعالبی است در ثمار القلوب که: ابوالعباس ربنجنی برای یکی از «اسداق» (جمع سدق، سدگ، سده)(1) نصر بن احمد شعری سرود و گفت :
مهترا بارخذایا ملک بغداذا
سذۀ سیویکم بر تو مبارک باذا
و نصر این را به فال بد گرفت و مجلس را ترک کرد و دیگر سده نگرفت تا مرد. میدانیم که نصر بن احمد همین سیویک سال حکومت کرد، پس «سده نگرفت» درواقع به این معنی است که شمارش سدههایی که شاه در دوران حکومتش گرفته در شعر بدشگون بود و باعث شد شاه به سدۀ سیودوم نرسد.
ولی در این حکایت ایراداتی هست و هر یکی کافی است در آن شک کنیم. اول این که نصر بن احمد 31 سال «قمری» حکومت کرد و در دوران حکومت او سی سده بیشتر جا نمیگیرد. دیگر این که عجیب است تصور کنیم این سنتی بوده که بی تخلف هر سال برگزار میشده، چون پادشاهان هزار گرفتاری داشتند و بسیاری اوقات اساساً در کوچ و لشکرکشی بودند و امکان جشن گرفتن نداشتند. حتی آنان که میدانیم سده را جدی و مکرر جشن میگرفتند به شهادت آثار باقیمانده هر چند سال یک بار جشنی باشکوه میگرفتهاند (مثلاً از مسعود غزنوی گویا دو سده بتوان بازسازی کرد، یکی در 426 که بیهقی گفته و یکی دیگر که برایش شعر داریم. ضمناً نک. مقالۀ دکتر اکبر نحوی در بررسی روایت چهارمقالۀ نظامی عروضی (سال 90 جستارهای ادبی) که ببینید به فرض درستی گواهی تاریخی، فرستادن یک صله از غزنه به طوس ممکن بود چند سال برای احمد بن حسن میمندی میسر نباشد، چون همیشه درگیر مسائل دیگر و بسیاری اوقات در سفر بوده).
با این تفاصیل، تصور این که شاهی تمام 31 سال حکمرانی -که از هشتسالگی او شروع شده- این جشن را هر سال گرفتهباشد ساده نیست (گیرم سی سده و نه سیویکی، و شاعر هم آنقدر نافصیح بودهباشد که منظورش از سدۀ سیویکم «سدۀ منطبق بر سال سیویکم» بودهباشد)؛ بهویژه که پیش و پس از نصر بن احمد خبری از «سدۀ سامانی» در دست نیست. اگرچه بسیاری از اشعار و آثار سامانی از دست رفته، اگر برگزاری سده سنتی هرساله بود باید چیزی از آن جایی باقی میماند، همانطور که از سدۀ قراخانیان و شاهکهای آذربایجان و از نوروز و مهرگان طاهریان و صفاریان مانده (و میدانیم منابع ما دربارۀ اینها کمتر از سامانیان است).(2)
دیگر این که «ملک بغداذ» خواندن شاه سامانی غریب است. میدانیم شاعران ممدوحانشان را شاه چین و روم و زنگ و هند گفتهاند، ولی سامانیان متحدان اصلی خلفای عباسی بودند و قاعدتاً خوش نمیداشتند به نظر برسد چشم به دارالخلافة دارند.
عاقبت این که آن پند که ثعالبی دربارۀ بدشگونی شمارش سال میدهد در سنت ادبی شمارش سالهای حکومت است و کسی شمردن عیدها و مراسم را بدشگون ندانسته.
حاصل تمام این سخنان این است که در شعر ربنجنی (یا شعری که به او منسوب بوده) باید «سذه» را تصحیف «سنه» دانست که تصحیفی ساده و محتمل است. ولی نکته اینجاست که این تصحیف نه در نسخ ثمار القلوب بلکه پیش از ثعالبی رخ داده، چون چنان که گفتیم، در متن عربی او تصریح به «اسداق» هست. ثعالبی (و احتمالاً منبع او) شعر را همینطور شنیده بوده و احتمالاً پیرو تصحیف شعر، داستان حول آن هم پدید آمده یا از «شمردن سال حکومت» به «شمردن سدهها» تغییر کرده.
آنچه باید در این داستان در نظر گرفت اهمیت سده در دورۀ نگارش ثمار القلوب است که دورۀ غزنوی باشد (و شاید اشتغال ذهنی ادبا به موضوع باعث این خطا بودهباشد). بعد از آل بویه، تنها جایی که سده موضوع داغی است اوایل دوران غزنوی است. اولین حملۀ دینی به سده از جانب بدیع الزمان همدانی (الهمذانی) است. همدانی فقیه نبود و ادیب و سخنور در زبان عربی بود. او در دهۀ آخر عمر خود (387 تا 397) در هرات ساکن شد، با دختر یکی از متنفدان محلی ازدواج کرد و به مدد خُسُر صاحب مال و زمین و برای خودش دهقانی شد و ضمناً تحت حمایت ابوالعباس اسفراینی قرار گرفت (3). در هنگام اقامت در هرات، همدانی نامهای نوشته به شخصی از خاندان میکالیان که اتفاقاً از دوستان و حامیان ثعالبی هم بوده، و او را «رئیس هرات» خواندهاند و سخت به سده تاخته.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
فنّ ادبیّات
جشن سده در گذشته و امروز (بخش دوم) برعکس دیلمیان، برای طاهریان و صفاریان در مشرق، سده ظاهراً موضوعیت نداشته، چون اگرچه اشاراتی به نوروز و مهرگان در نزد ایشان هست اثری از سده نیست. در اشارات مربوط به سامانیان هم تنها یک سده هست و آن اشارۀ ثعالبی است در ثمار…
جشن سده در گذشته و امروز
(بخش سوم و پایانی)
نوشتۀ همدانی ابتدا اعراب را میستاید:
العرب اوفی و اوفر و اوقی و اوقر و انکی و انکر و اعلی و اعلم و احلی و احلم و اقوی و اقوم و ابلی و ابلغ و اشجی و اشجع و اسمی و اسمح و اعطی و اعطف و الطی و الطف و احصی و احصف و انقی و آنق
سپس با حمله به سنن ایرانی ادامه مییابد:
انّ عید الوقود لعید الافک و انّ شعار النار لشعار الشرک و ما انزل الله بالسّدق سلطانا و لا شرّف نیروزاً و لا مهرجانا و انّما صبّ الله سیوف العرب علی فروق العجم لما کره من ادیانها و سخط من نیرانها
میبینید که خداوند شمشیر عرب را بر فرق ما فرود آورد چون از ادیان ما بدش میآمد و از آتش ما غضبش میگرفت.
از پایان نامه معلوم است همدانی این نامه را به ابتکار خودش نوشته. رئیس هرات داشته سده را جشن میگرفته و ایشان را درد کرده:
و ان انصف الشیخ الرئیس ایام الله لدیه وجدها کلها اعیاداً ضاحکة المباسم ظاهرة المواسم فلا وقدت نار المجوس و الله ما اقول ذلک الا غیرةً علی نعمته.
اگر حضرت شیخ الرئیس کلاه خودش را قاضی کند میفهمد که این مراسم تمامش مسخرهبازی است و سده نمیگیرد، و من هم خیر او را میخواهم و نمکش را خوردهام که میگویم!
پیشتر دیدیم که ظاهراً فردوسی نیز در همین دوران چند سال منتهی به 400 هجری سده را به کار برده. فردوسی هم مثل همدانی سده را مرتبط با آتش و زردشتیگری و سنن ایرانی میبیند. فقط همدانی را نابودی این سنن شاد میکند و فردوسی را غمگین. در شاهنامه سده همیشه همراه آتشکده است و اگرچه فرمولی آمده، در داخل فرمول معنی مراسم ایرانی میدهد. آتشکده را «همان جای نوروز و جشن سده» میخواند و بهرام چوبین به پرویز میگوید ساوه شاه قصد داشت «کند با زمین راست آتشکده / نه نوروز ماند نه جشن سده» و به یزدگرد سوم الهام میشود که با برافتادن ساسانیان «هم آتش بمردی بآتشکده / شدی تیره نوروز و جشن سده».
فردوسی و همدانی نمیدانستند این سنت زردشتی رسمی نیست و نماندند تا ببینند زور خشکهمقدسان به غزنویان نرسید و سده چند دهه موضوعی داغ و جشنی رایج بود. بعد از غزنویان ظاهراً ملایان سلجوقیان را تا حدی از صرافت سده انداختند (اگرچه در دومین سفر ملکشاه از اصفهان به بغداد در اواخر سلطنتش برایش سدۀ مفصلی گرفتهاند)، ولی دیگر دیر بود. صد سال بعد غزّالی از این که برای سدۀ بچهها بوق درست میکنند اسلام را در خطر میدید و باز زورش نرسید. عاقبت ملایان زردشتی که محبوبیت جشن را (و مناسبت آن را با آتش مقدس خود) دیدند ظاهراً زمانی آن را به سنن رسمی خود افزودند.
در تمام این موارد ملایان و خشکمغزان نه میفهمیدهاند چه میکنند نه توانستهاند به هدف برسند. ولی همیشه اسباب زحمت و مایۀ آزار بودهاند و البته زورشان به این آتش نرسیده. آتشی که باید فروزان بماند بیداری و شادیدوستی ایرانی است. سده بر همه خجسته باد.
t.me//fanneadab
*این نوشته با عجله و جز نقل مطلب همدانی تماما از حافظه نوشته شده و به مرور ویرایش خواهدشد
1. این «سدق» خبر از وجود «سدگ» در فارسی میانه میدهد، اگرچه بعید نیست ایرانیان که پساپس این جشن را به ساسانیان نسبت دادند این «سدگ» را هم با مهندسی معکوس ساختهباشند که پز تاریخ کهن خود را به معاشران عرب بدهند!
2. ریچارد فرای اشارۀ تاریخ بخارا را به حریقی که پیرو جشن «سوری» در آن شهر درگرفت مربوط به سده دانسته و کسانی سخن او را تکرار کردهاند، ولی هیچ فارسیفهم معقولی در بین ایشان نیست.
3. حمایت اسفراینی از این ایرانستیز باید مورد توجه کسانی قرار گیرد که این وزیر غزنوی را فقط به این دلیل که دیوان را فارسی کرد دلدادهٔ هر چیز ایرانی و «حامی سفت و سخت شاهنامه» میدانند و حتی حدس زدهاند «دوست نزدیک فردوسی» باشد؛ حدسی که بیبنیادتر از آن نمیتوان جست.
(بخش سوم و پایانی)
نوشتۀ همدانی ابتدا اعراب را میستاید:
العرب اوفی و اوفر و اوقی و اوقر و انکی و انکر و اعلی و اعلم و احلی و احلم و اقوی و اقوم و ابلی و ابلغ و اشجی و اشجع و اسمی و اسمح و اعطی و اعطف و الطی و الطف و احصی و احصف و انقی و آنق
سپس با حمله به سنن ایرانی ادامه مییابد:
انّ عید الوقود لعید الافک و انّ شعار النار لشعار الشرک و ما انزل الله بالسّدق سلطانا و لا شرّف نیروزاً و لا مهرجانا و انّما صبّ الله سیوف العرب علی فروق العجم لما کره من ادیانها و سخط من نیرانها
میبینید که خداوند شمشیر عرب را بر فرق ما فرود آورد چون از ادیان ما بدش میآمد و از آتش ما غضبش میگرفت.
از پایان نامه معلوم است همدانی این نامه را به ابتکار خودش نوشته. رئیس هرات داشته سده را جشن میگرفته و ایشان را درد کرده:
و ان انصف الشیخ الرئیس ایام الله لدیه وجدها کلها اعیاداً ضاحکة المباسم ظاهرة المواسم فلا وقدت نار المجوس و الله ما اقول ذلک الا غیرةً علی نعمته.
اگر حضرت شیخ الرئیس کلاه خودش را قاضی کند میفهمد که این مراسم تمامش مسخرهبازی است و سده نمیگیرد، و من هم خیر او را میخواهم و نمکش را خوردهام که میگویم!
پیشتر دیدیم که ظاهراً فردوسی نیز در همین دوران چند سال منتهی به 400 هجری سده را به کار برده. فردوسی هم مثل همدانی سده را مرتبط با آتش و زردشتیگری و سنن ایرانی میبیند. فقط همدانی را نابودی این سنن شاد میکند و فردوسی را غمگین. در شاهنامه سده همیشه همراه آتشکده است و اگرچه فرمولی آمده، در داخل فرمول معنی مراسم ایرانی میدهد. آتشکده را «همان جای نوروز و جشن سده» میخواند و بهرام چوبین به پرویز میگوید ساوه شاه قصد داشت «کند با زمین راست آتشکده / نه نوروز ماند نه جشن سده» و به یزدگرد سوم الهام میشود که با برافتادن ساسانیان «هم آتش بمردی بآتشکده / شدی تیره نوروز و جشن سده».
فردوسی و همدانی نمیدانستند این سنت زردشتی رسمی نیست و نماندند تا ببینند زور خشکهمقدسان به غزنویان نرسید و سده چند دهه موضوعی داغ و جشنی رایج بود. بعد از غزنویان ظاهراً ملایان سلجوقیان را تا حدی از صرافت سده انداختند (اگرچه در دومین سفر ملکشاه از اصفهان به بغداد در اواخر سلطنتش برایش سدۀ مفصلی گرفتهاند)، ولی دیگر دیر بود. صد سال بعد غزّالی از این که برای سدۀ بچهها بوق درست میکنند اسلام را در خطر میدید و باز زورش نرسید. عاقبت ملایان زردشتی که محبوبیت جشن را (و مناسبت آن را با آتش مقدس خود) دیدند ظاهراً زمانی آن را به سنن رسمی خود افزودند.
در تمام این موارد ملایان و خشکمغزان نه میفهمیدهاند چه میکنند نه توانستهاند به هدف برسند. ولی همیشه اسباب زحمت و مایۀ آزار بودهاند و البته زورشان به این آتش نرسیده. آتشی که باید فروزان بماند بیداری و شادیدوستی ایرانی است. سده بر همه خجسته باد.
t.me//fanneadab
*این نوشته با عجله و جز نقل مطلب همدانی تماما از حافظه نوشته شده و به مرور ویرایش خواهدشد
1. این «سدق» خبر از وجود «سدگ» در فارسی میانه میدهد، اگرچه بعید نیست ایرانیان که پساپس این جشن را به ساسانیان نسبت دادند این «سدگ» را هم با مهندسی معکوس ساختهباشند که پز تاریخ کهن خود را به معاشران عرب بدهند!
2. ریچارد فرای اشارۀ تاریخ بخارا را به حریقی که پیرو جشن «سوری» در آن شهر درگرفت مربوط به سده دانسته و کسانی سخن او را تکرار کردهاند، ولی هیچ فارسیفهم معقولی در بین ایشان نیست.
3. حمایت اسفراینی از این ایرانستیز باید مورد توجه کسانی قرار گیرد که این وزیر غزنوی را فقط به این دلیل که دیوان را فارسی کرد دلدادهٔ هر چیز ایرانی و «حامی سفت و سخت شاهنامه» میدانند و حتی حدس زدهاند «دوست نزدیک فردوسی» باشد؛ حدسی که بیبنیادتر از آن نمیتوان جست.
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
فنّ ادبیّات
چنین نگفت فردوسی پاکزاد پیشتر به بیت «میازار موری که دانهکش است...» پرداختهام(۱)، سابقۀ بحث را تا حدّی آورده و نشان دادهام که مصرع «مکش مورکی را که روزیکشست» (ضبط نسخۀ فلورانس و تصحیح استاد خالقی) با «که جان دارد و جان شیرین خوشست» سازگاری ندارد. برعکس،…
بر باغ دانش همه رُفتهاند
وقتی مطلب فوق را مینوشتم که نشان بدهم بیتی که سعدی به فردوسی نسبت داده الحاقی است دقّت نکردم که پیشتر استاد مصطفی جیحونی به این نکته پی برده بودهاست و این بیت و بیت پیش از آن (پسندی و همداستانی کنی) را از تصحیح خود از شاهنامه بیرون گذاشتهاست. این بهویژه از کسی که به دفعات ژرفنگریهای ایشان را در این تصحیح ستودهاست غفلتی بود حاوی تذکّری: من اول که تصحیح جیحونی به دستم افتاد آن را تا ابتدا و سپس تا انتهای پادشاهی کیکاوس با تمام نسخ و تصحیحها مقابله کردم، ولی با فهم همان چند سال پیش. لابد وقتی به نبود این دو بیت در تصحیح ایشان برخوردهام آن را از اشتباهات مصحّح دانسته و گذشتهام. این تاکیدی مکرّر است بر این که همیشه باید بازگشت و دریافت و باور پیشین را بررسید و با عقل و فهم امروز سنجید، نه این که تا ابد همان را پایۀ فهم و عقل کرد.
در عین حال، پریروز که حواسم جلب این نکته شد آن برداشت جای خود را به شگفتی و تحسین داد، چون از منابعی که جیحونی در دست داشته، فقط و فقط غیبت این بیت از نسخۀ لندن به نفع الحاقی بودن آن بوده. حدس زدم که جیحونی به عدم تناسب لحن خوار و زار بیت با ایرج، نیای شاهان ایران پی برده بوده - که در یادداشت فوق، اشارهای به آن شدهاست - ولی برای اطمینان به ایشان پیام دادم و پرسیدم. از پاسخی که گرفتم بخشهایی را با اجازۀ ایشان نقل میکنم:
«در بیتهای پیش از این دو بیت و پس از آنها ایرج خود را خوار نمیکند بلکه به برادر ترس از خدا و شرم از پدر را یادآور میشود».
«زبون بودن قائل [بیت منقول سعدی] آشکار است و بر زبان آوردن آن از پسر فریدون ... دور از منطق است»
ناگفته پیداست که تا کسی به حدّ درک جیحونی و خالقی مطلق از متن و سبک و روایت شاهنامه نرسیدهاست (و حتی پس از آن) باید در استفاده این شیوۀ استدلال احتیاط تمام به خرج دهد، ولی این را هم باید گفت که وقتی حدس مصحّحی با یافتههای بعدی تایید میشود حقّاً شیرینی و التذاذی در آن هست که حد ندارد.
در این گفتوگو، استاد جیحونی حدس دیگری نیز طرح کرد که شاید سعدی اصلاً این بیت را در شاهنامۀ مکتوبی ندیده و آن را شنیده بودهاست. گویا با منابعی که در دست است دربارۀ شخص سعدی نمیتوان نتیجۀ قطعی گرفت، ولی شواهدی هست که نظر ایشان را کاملاً محتمل و بلکه منطقیترین نظر میکند: جز در استثناهایی کمشمار، آنچه رخ میدهد این است که ابیات متقارب ابتدا مشهور میشود، سپس بیرون از شاهنامه به فردوسی منسوب میشود و بعد از آن به نسخههای شاهنامه راه مییابد. وانگهی، در بیشتر موارد، شواهدی که داریم نشان میدهد که ناقلان در هنگام نقل به متن مکتوب شاهنامه رجوع نکردهاند، چه بیتی که نقل میکنند اصیل باشد و چه افزوده. همچنین، سهم ابیات الحاقی در منقولات از/منتسبات به شاهنامه اشارت میکند به این که اگرچه «پیراشاهنامه» بههرحال ریشه در «شاهنامه» (نه الزاماً ابیات سرودۀ فردوسی بلکه متون در دسترس افراد در نسخهها) دارد، عملاً به آن نیاز ندارد و بهخصوص در ابیاتی که به کار «ادب» بیاید نیاز ندارد. در این ابیات، «شاهنامه» بیشتر از «ادب پیراشاهنامه» متاثر میشود تا برعکس.
بررسی این منقولات فصلی از تحقیق حال حاضر من در تاریخ تحوّلات متن شاهنامه خواهدبود. پیش از حدود سال ۵۰۰ چندان نمیتوان رفت و بعد از ۷۰۰ نیز نسخه زیاد است و تحول متن جلو چشم همه (یعنی هر کس که حالش را داشتهباشد و نسخهها را واقعاً ببیند) هست. این است که توجّه بررسی من عمدتاً به آنچه در قرن ششم و هفتم رخ داده معطوف خواهدبود. امیدوارم اگر عمری باشد و تمام و منتشر شود، لایق تقدیم به استاد خالقی مطلق و استاد جیحونی باشد.
@fanneadab
وقتی مطلب فوق را مینوشتم که نشان بدهم بیتی که سعدی به فردوسی نسبت داده الحاقی است دقّت نکردم که پیشتر استاد مصطفی جیحونی به این نکته پی برده بودهاست و این بیت و بیت پیش از آن (پسندی و همداستانی کنی) را از تصحیح خود از شاهنامه بیرون گذاشتهاست. این بهویژه از کسی که به دفعات ژرفنگریهای ایشان را در این تصحیح ستودهاست غفلتی بود حاوی تذکّری: من اول که تصحیح جیحونی به دستم افتاد آن را تا ابتدا و سپس تا انتهای پادشاهی کیکاوس با تمام نسخ و تصحیحها مقابله کردم، ولی با فهم همان چند سال پیش. لابد وقتی به نبود این دو بیت در تصحیح ایشان برخوردهام آن را از اشتباهات مصحّح دانسته و گذشتهام. این تاکیدی مکرّر است بر این که همیشه باید بازگشت و دریافت و باور پیشین را بررسید و با عقل و فهم امروز سنجید، نه این که تا ابد همان را پایۀ فهم و عقل کرد.
در عین حال، پریروز که حواسم جلب این نکته شد آن برداشت جای خود را به شگفتی و تحسین داد، چون از منابعی که جیحونی در دست داشته، فقط و فقط غیبت این بیت از نسخۀ لندن به نفع الحاقی بودن آن بوده. حدس زدم که جیحونی به عدم تناسب لحن خوار و زار بیت با ایرج، نیای شاهان ایران پی برده بوده - که در یادداشت فوق، اشارهای به آن شدهاست - ولی برای اطمینان به ایشان پیام دادم و پرسیدم. از پاسخی که گرفتم بخشهایی را با اجازۀ ایشان نقل میکنم:
«در بیتهای پیش از این دو بیت و پس از آنها ایرج خود را خوار نمیکند بلکه به برادر ترس از خدا و شرم از پدر را یادآور میشود».
«زبون بودن قائل [بیت منقول سعدی] آشکار است و بر زبان آوردن آن از پسر فریدون ... دور از منطق است»
ناگفته پیداست که تا کسی به حدّ درک جیحونی و خالقی مطلق از متن و سبک و روایت شاهنامه نرسیدهاست (و حتی پس از آن) باید در استفاده این شیوۀ استدلال احتیاط تمام به خرج دهد، ولی این را هم باید گفت که وقتی حدس مصحّحی با یافتههای بعدی تایید میشود حقّاً شیرینی و التذاذی در آن هست که حد ندارد.
در این گفتوگو، استاد جیحونی حدس دیگری نیز طرح کرد که شاید سعدی اصلاً این بیت را در شاهنامۀ مکتوبی ندیده و آن را شنیده بودهاست. گویا با منابعی که در دست است دربارۀ شخص سعدی نمیتوان نتیجۀ قطعی گرفت، ولی شواهدی هست که نظر ایشان را کاملاً محتمل و بلکه منطقیترین نظر میکند: جز در استثناهایی کمشمار، آنچه رخ میدهد این است که ابیات متقارب ابتدا مشهور میشود، سپس بیرون از شاهنامه به فردوسی منسوب میشود و بعد از آن به نسخههای شاهنامه راه مییابد. وانگهی، در بیشتر موارد، شواهدی که داریم نشان میدهد که ناقلان در هنگام نقل به متن مکتوب شاهنامه رجوع نکردهاند، چه بیتی که نقل میکنند اصیل باشد و چه افزوده. همچنین، سهم ابیات الحاقی در منقولات از/منتسبات به شاهنامه اشارت میکند به این که اگرچه «پیراشاهنامه» بههرحال ریشه در «شاهنامه» (نه الزاماً ابیات سرودۀ فردوسی بلکه متون در دسترس افراد در نسخهها) دارد، عملاً به آن نیاز ندارد و بهخصوص در ابیاتی که به کار «ادب» بیاید نیاز ندارد. در این ابیات، «شاهنامه» بیشتر از «ادب پیراشاهنامه» متاثر میشود تا برعکس.
بررسی این منقولات فصلی از تحقیق حال حاضر من در تاریخ تحوّلات متن شاهنامه خواهدبود. پیش از حدود سال ۵۰۰ چندان نمیتوان رفت و بعد از ۷۰۰ نیز نسخه زیاد است و تحول متن جلو چشم همه (یعنی هر کس که حالش را داشتهباشد و نسخهها را واقعاً ببیند) هست. این است که توجّه بررسی من عمدتاً به آنچه در قرن ششم و هفتم رخ داده معطوف خواهدبود. امیدوارم اگر عمری باشد و تمام و منتشر شود، لایق تقدیم به استاد خالقی مطلق و استاد جیحونی باشد.
@fanneadab
ردّ پای سنّت ادبی قرن پنجم در دو نسخۀ کهن شاهنامه (بخش نخست)
دو نسخۀ لندن (مورخ ۶۷۵) و استانبول (مورخ ۷۳۱) از مهمترین نسخههای شاهنامهاند. اولاً که اینها نخستین و دومین نسخۀ مورّخ و تقریباً کامل شاهنامه هستند (شاهنامههای دیگر تا حوالی ۷۳۰ یا کامل نیستند یا تاریخ ندارند یا هر دو). ثانیاً که متن هر یک از این دو نسخه به یکی از دو شاخۀ اصلی تبارشناختی متعلّق است. در شاخۀ لندن (شامل دو خانوادۀ بزرگ «لندن» و «فلورانس») تبار همین نسخۀ لندن (و خانوادۀ آن) زودتر راه خود را از باقی نسخهها (و خانوادۀ فلورانس) سوا کرده و از این جهت برخی از ویژگیهای کهن متن در این نسخه و خانواده باقی مانده که در باقی نسخهها به شکل دیگری تغییر کردهاست. همین را میتوان در شاخۀ دیگر دربارۀ نسخۀ استانبول گفت. متن این نسخه از جهات گوناگون کمتر از سایر نسخ این شاخه (ازجمله نسخ همعصر آن، شاهنامههای کاما، سن پترزبورگ/لنینگراد، شاهنامۀ حاجی قوام و شاهنامۀ کوچک سوم) تحول یافتهاست و در مجموع «قدیمیتر» است.
به همین دلیل معمولاً موافقت دو نسخۀ لندن و استانبول اهمیت خاص دارد؛ چون به معنی موافقت دو نسخۀ قدیمی از دو شاخۀ گوناگون است و این را به نفع اصالت ضبط یا بیت میدانیم. اساساً هم کم پیش نمیآید که این دو نسخه، به رغم این که خویشاوند نزدیک نیستند، مشابه باشند، و معمولاً میگوییم دلیلش این است که هرچه به زمان فردوسی نزدیکتر شویم اختلاف نسخهها کمتر میشدهاست.
ولی به همین دلیل که خویشاوند نزدیک نیستند، خیلی اوقات هر یک از این دو نسخه کهنترین نمایندۀ یکی از دو ضبط رایج در اغلب نسخهها (و معمولاً دو مدعی اصلی اصالت) است.
این در باب ابیات الحاقی جالب است. این دو نسخه در بسیاری ابیات الحاقی کهن با یکدیگر فرق دارد؛ مثلاً بیت «میازار موری...» (یا «مکش مورکی را...») – که پیشتر دربارهاش نوشتهایم – در اغلب نسخهها هست و فقط در لندن و سنژوزف نیست. یا بیت «که تندی و تیزی نیاید بکار / بنرمی برآید ز سوراخ مار» در رستم و سهراب در استانبول (و خیلی نسخههای دیگر) هست و در لندن نیست. همینطور بیت «ز بهر درم تند و بدخو مباش» در استانبول در پایان بیژن و منیژه هست و در لندن نیست. از سوی دیگر بیت «زنان را ازان نام ناید بلند / که پیوسته در خوردن و خفتن اند» در نسخۀ لندن در پادشاهی زو/گرشاسپ هست و در استانبول نیست. نیز لندن در رستم و سهراب بیتی دارد «بر آواز ابریشم و بانگ نای / سمنعارضان پیش خسرو بپای» که در استانبول نیست.
این ابیات را از آن رو برگزیدم که همگی در منابع قدیم آمدهاست. «میازار موری» در ابتدای قرن هفتم معروف بوده و به شاهنامه هم وارد شدهبوده. بیت «که تندی و تیزی نیاید بکار» در اغراض السیاسة و مکارم الاخلاق و جوامع الحکایات و جهانگشای آمده و زجّاجی نیز نیمی از آن را تضمین کردهاست؛ یعنی چندان جوانتر از بیت «میازار موری» نیست. بیت «ز بهر درم» از شرفنامۀ نظامی است و بیت «زنان را» از گرشاسپنامه اسدی. بیت «بر آواز ابریشم» را نیز جهانگشای نقل کردهاست و میتوان حدس زد که از همان رستم و سهراب که منبع اصلی ابیات منقول از شاهنامه در این کتاب است.
این که هیچیک از این ابیات در هر دو نسخۀ لندن و استانبول نیامدهاست نشان میدهد انشعاب جد این دو نسخه از یکدیگر کهنتر از زمان افزوده شدن این ابیات به شاهنامه است. این سنت ادبی که میبینیم، از اواسط قرن ششم تا اواسط قرن هفتم است و در این زمان جد لندن از جد استانبول طوری دور افتادهبود که این سنت نتوانسته هر دو را با هم متاثر کند. جز این هم انتظار نداشتیم، چون انشعاب اصلی بین دو شاخۀ متنی شاهنامه ظاهراً در نیمۀ نخست قرن ششم رخ دادهاست.(۱)
با این حال ابیاتی داریم که در این دو نسخه هست، بدون این که از الگوی خویشاوندی نسخ تبعیت کند. توضیح این که به شکل عادی انتظار داریم بیتی که در نسخۀ استانبول میآید در سایر نسخ شاخۀ استانبول هم بیاید و همینطور برای نسخۀ لندن. و مثلاً در بیت «ز سمّ ستوران بران پهن دشت / زمین شش شد و آسمان گشت هشت» در نبرد رستم و افراسیاب چنین است چون این بیت در همخانوادههای لندن و استانبول هم هست. ضمناً این بیت معروفی هم هست که در ترجمۀ جرفاذقانی از تاریخ یمینی و نیز در تاریخ شاهی قراختائیان (۶۹۰ هجری) هست. ولی در سه مورد ابیاتی داریم که سزاوار توجه است:
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
دو نسخۀ لندن (مورخ ۶۷۵) و استانبول (مورخ ۷۳۱) از مهمترین نسخههای شاهنامهاند. اولاً که اینها نخستین و دومین نسخۀ مورّخ و تقریباً کامل شاهنامه هستند (شاهنامههای دیگر تا حوالی ۷۳۰ یا کامل نیستند یا تاریخ ندارند یا هر دو). ثانیاً که متن هر یک از این دو نسخه به یکی از دو شاخۀ اصلی تبارشناختی متعلّق است. در شاخۀ لندن (شامل دو خانوادۀ بزرگ «لندن» و «فلورانس») تبار همین نسخۀ لندن (و خانوادۀ آن) زودتر راه خود را از باقی نسخهها (و خانوادۀ فلورانس) سوا کرده و از این جهت برخی از ویژگیهای کهن متن در این نسخه و خانواده باقی مانده که در باقی نسخهها به شکل دیگری تغییر کردهاست. همین را میتوان در شاخۀ دیگر دربارۀ نسخۀ استانبول گفت. متن این نسخه از جهات گوناگون کمتر از سایر نسخ این شاخه (ازجمله نسخ همعصر آن، شاهنامههای کاما، سن پترزبورگ/لنینگراد، شاهنامۀ حاجی قوام و شاهنامۀ کوچک سوم) تحول یافتهاست و در مجموع «قدیمیتر» است.
به همین دلیل معمولاً موافقت دو نسخۀ لندن و استانبول اهمیت خاص دارد؛ چون به معنی موافقت دو نسخۀ قدیمی از دو شاخۀ گوناگون است و این را به نفع اصالت ضبط یا بیت میدانیم. اساساً هم کم پیش نمیآید که این دو نسخه، به رغم این که خویشاوند نزدیک نیستند، مشابه باشند، و معمولاً میگوییم دلیلش این است که هرچه به زمان فردوسی نزدیکتر شویم اختلاف نسخهها کمتر میشدهاست.
ولی به همین دلیل که خویشاوند نزدیک نیستند، خیلی اوقات هر یک از این دو نسخه کهنترین نمایندۀ یکی از دو ضبط رایج در اغلب نسخهها (و معمولاً دو مدعی اصلی اصالت) است.
این در باب ابیات الحاقی جالب است. این دو نسخه در بسیاری ابیات الحاقی کهن با یکدیگر فرق دارد؛ مثلاً بیت «میازار موری...» (یا «مکش مورکی را...») – که پیشتر دربارهاش نوشتهایم – در اغلب نسخهها هست و فقط در لندن و سنژوزف نیست. یا بیت «که تندی و تیزی نیاید بکار / بنرمی برآید ز سوراخ مار» در رستم و سهراب در استانبول (و خیلی نسخههای دیگر) هست و در لندن نیست. همینطور بیت «ز بهر درم تند و بدخو مباش» در استانبول در پایان بیژن و منیژه هست و در لندن نیست. از سوی دیگر بیت «زنان را ازان نام ناید بلند / که پیوسته در خوردن و خفتن اند» در نسخۀ لندن در پادشاهی زو/گرشاسپ هست و در استانبول نیست. نیز لندن در رستم و سهراب بیتی دارد «بر آواز ابریشم و بانگ نای / سمنعارضان پیش خسرو بپای» که در استانبول نیست.
این ابیات را از آن رو برگزیدم که همگی در منابع قدیم آمدهاست. «میازار موری» در ابتدای قرن هفتم معروف بوده و به شاهنامه هم وارد شدهبوده. بیت «که تندی و تیزی نیاید بکار» در اغراض السیاسة و مکارم الاخلاق و جوامع الحکایات و جهانگشای آمده و زجّاجی نیز نیمی از آن را تضمین کردهاست؛ یعنی چندان جوانتر از بیت «میازار موری» نیست. بیت «ز بهر درم» از شرفنامۀ نظامی است و بیت «زنان را» از گرشاسپنامه اسدی. بیت «بر آواز ابریشم» را نیز جهانگشای نقل کردهاست و میتوان حدس زد که از همان رستم و سهراب که منبع اصلی ابیات منقول از شاهنامه در این کتاب است.
این که هیچیک از این ابیات در هر دو نسخۀ لندن و استانبول نیامدهاست نشان میدهد انشعاب جد این دو نسخه از یکدیگر کهنتر از زمان افزوده شدن این ابیات به شاهنامه است. این سنت ادبی که میبینیم، از اواسط قرن ششم تا اواسط قرن هفتم است و در این زمان جد لندن از جد استانبول طوری دور افتادهبود که این سنت نتوانسته هر دو را با هم متاثر کند. جز این هم انتظار نداشتیم، چون انشعاب اصلی بین دو شاخۀ متنی شاهنامه ظاهراً در نیمۀ نخست قرن ششم رخ دادهاست.(۱)
با این حال ابیاتی داریم که در این دو نسخه هست، بدون این که از الگوی خویشاوندی نسخ تبعیت کند. توضیح این که به شکل عادی انتظار داریم بیتی که در نسخۀ استانبول میآید در سایر نسخ شاخۀ استانبول هم بیاید و همینطور برای نسخۀ لندن. و مثلاً در بیت «ز سمّ ستوران بران پهن دشت / زمین شش شد و آسمان گشت هشت» در نبرد رستم و افراسیاب چنین است چون این بیت در همخانوادههای لندن و استانبول هم هست. ضمناً این بیت معروفی هم هست که در ترجمۀ جرفاذقانی از تاریخ یمینی و نیز در تاریخ شاهی قراختائیان (۶۹۰ هجری) هست. ولی در سه مورد ابیاتی داریم که سزاوار توجه است:
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
فنّ ادبیّات
ردّ پای سنّت ادبی قرن پنجم در دو نسخۀ کهن شاهنامه (بخش نخست) دو نسخۀ لندن (مورخ ۶۷۵) و استانبول (مورخ ۷۳۱) از مهمترین نسخههای شاهنامهاند. اولاً که اینها نخستین و دومین نسخۀ مورّخ و تقریباً کامل شاهنامه هستند (شاهنامههای دیگر تا حوالی ۷۳۰ یا کامل نیستند…
ردّ پای سنّت ادبی قرن پنجم در دو نسخۀ کهن شاهنامه (بخش دوم)
در رستم و اسفندیار دو بیت هست که بخصوص دومی بسیار معروف است:
جهان یادگارست و ما رفتنی / ز مردم نماند بجز مردمی
بنام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست
این دو بیت در نسخ پیشاتیموری تا جایی که دیدهام در لندن و استانبول هست و در بقیه نیست. هر دو بیت بسیار کهن است. بیت نخست در سال ۶۱۴ هجری نزد بازرگانان ایرانی در چین و ماچین هم معروف بوده و یکی از چهار بیتی است که با هم کهنترین دستنوشتۀ فارسی در ژاپن را میسازد. بیت دوم نیز در تحفة الملوک (پیش از ۵۵۰) (۲)، جوامع الحکایات، جهانگشای و تاریخ شاهی قراختائیان هست. بیت سومی از این دست نیز هست و آن بیت «بترس از خدای و میازار کس / ره رستگاری همینست و بس» است، در دنبال بیت «ز روز گذر کردن اندیشه کن / پرستیدن دادگر پیشه کن» از ابتدای رفتن گیو به ترکستان. این هر دو بیت به دنبال هم بر سردر مسجد «چورگی بیوک» در توقات نوشته شده. این مسجد از آثار اواخر ایلخانی است (قس. گزارش ابن بیبی در باب ابیات «امثال و حکم» شاهنامه در قصر علاءالدین کیقباد در قونیه و ابیات شاهنامه در کاشیهای ایلخانی تخت سلیمان). من بیت «بترس از خدای» را در منابع کهن نیافتهام. شاید بوده و از چشمم دور مانده، ولی بیت «پرستیدن دادگر» را نجم الدّین دایه در مرموزات اسدی، سعدالدین وراوینی در مرزباننامه و قانعی طوسی در کلیله و دمنۀ منظوم آوردهاند.
به رغم حضور در دو نسخۀ کهن ناخویشاوند و برخی منابع کهن جنبی، هیجانزده نباید شد و تمام این ابیات را باید الحاقی گرفت، چون نمیتوان تصور کرد که بعد از انشعاب جد این دو نسخه از سایر نسخ، تمام کاتبان دیگر مستقلاً به این تصمیم رسیدهباشند که ابیات معروف اندرزی را از شاهنامه حذف کنند. بلکه برعکس، باید چنین تصور کرد که یکی از نسخ زنجیرۀ کتابت هر یک از این دو نسخه در زمانی از یک منبع سوم متاثر شدهاست، و این لاجرم در زمانی رخ داده که انشعاب دو شاخه هنوز کامل نشده بودهاست و این یعنی دستکم همان نیمۀ نخست قرن ششم.
از سویی، جز ابیاتی که در بخش نخست نوشتم - که برخی در لندن هست و در استانبول نیست و برخی برعکس - ابیات دیگری هم هست که در منابع کهن نقل و/یا به فردوسی منسوب شده، ولی فقط به نسخههای متاخرتر یا به یکی از شاخههای متن راه یافتهاست (که خود نشانۀ تاخر است). از این جمله میتوان ابیات «چو خورشید آن چادر نیلگون» و »همی گفت و میکرد زانسو نگاه» و «حدیثی بود مایۀ کارزار» و «چنینست رسم سرای درشت» و «برنج اندرست ای خردمند گنج» و «قضا چون ز گردون فرو کرد سر (فرو هشت پر)» و «ستایش کنم ایزد پاک را» و «چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر» را نام برد. همچنین، در حدود نود درصد موارد (سیوپنج بیت از سیونه بیت منتسب به فردوسی که من بررسی کردهام) ابیات الحاقی ابتدا در پیراشاهنامه ظاهر میشود و بعد در نسخههای موجود. باید این سنت را متعلق به پیش از این زمان دانست.
بنابراین قاعدتا این سه بیت که در لندن و استانبول هست همه ابیاتی است که در قرن پنجم بر سر زبانها بودهاست، یا بین ادبا یا بین قصهگویان – که بین ایشان همیشه دادوستد نیز بودهاست. این خود یعنی موافقت لندن و استانبول (حتی موافقت استانبول با خانوادۀ لندن) در ضبطی کهن دست کم «ممکن است» درواقع موافقت بر سر متنی باشد که تحت تاثیر سنت قرن پنجم دست خوردهاست و به دلیل فقدان منابع کهن کافی و نیز کهنگی صورت موجود در آن سنت، دریافتن دستخوردگی آن نیز ساده نیست.(۳)
t.me//fanneadab
۱- در این مورد میشود فرضیّات مهیّجی داد ولی بهتر است فعلاً صبر کرد.
۲ـدر باب تاریخ این متن نظر دیگری هم هست که آن را از اواخر قرن ششم یا اوایل قرن هفتم میداند (و مصحح اثر نیز بر همین راه رفته) ولی باید مولف را معاصر سنایی و احتمالاً قدری بعد از غزالی دانست.
۳- برای اطلاعات بسیاری از ابیات این نوشته نک. مقالات دکتر سجاد آیدنلو (بخصوص مقالۀ «دربارۀ چند بیت منسوب به فردوسی») و پایاننامۀ دکترای آقای علی غلامی در دانشگاه تهران. برای الباقی نک. متون حاوی این ابیات.
در رستم و اسفندیار دو بیت هست که بخصوص دومی بسیار معروف است:
جهان یادگارست و ما رفتنی / ز مردم نماند بجز مردمی
بنام نکو گر بمیرم رواست / مرا نام باید که تن مرگ راست
این دو بیت در نسخ پیشاتیموری تا جایی که دیدهام در لندن و استانبول هست و در بقیه نیست. هر دو بیت بسیار کهن است. بیت نخست در سال ۶۱۴ هجری نزد بازرگانان ایرانی در چین و ماچین هم معروف بوده و یکی از چهار بیتی است که با هم کهنترین دستنوشتۀ فارسی در ژاپن را میسازد. بیت دوم نیز در تحفة الملوک (پیش از ۵۵۰) (۲)، جوامع الحکایات، جهانگشای و تاریخ شاهی قراختائیان هست. بیت سومی از این دست نیز هست و آن بیت «بترس از خدای و میازار کس / ره رستگاری همینست و بس» است، در دنبال بیت «ز روز گذر کردن اندیشه کن / پرستیدن دادگر پیشه کن» از ابتدای رفتن گیو به ترکستان. این هر دو بیت به دنبال هم بر سردر مسجد «چورگی بیوک» در توقات نوشته شده. این مسجد از آثار اواخر ایلخانی است (قس. گزارش ابن بیبی در باب ابیات «امثال و حکم» شاهنامه در قصر علاءالدین کیقباد در قونیه و ابیات شاهنامه در کاشیهای ایلخانی تخت سلیمان). من بیت «بترس از خدای» را در منابع کهن نیافتهام. شاید بوده و از چشمم دور مانده، ولی بیت «پرستیدن دادگر» را نجم الدّین دایه در مرموزات اسدی، سعدالدین وراوینی در مرزباننامه و قانعی طوسی در کلیله و دمنۀ منظوم آوردهاند.
به رغم حضور در دو نسخۀ کهن ناخویشاوند و برخی منابع کهن جنبی، هیجانزده نباید شد و تمام این ابیات را باید الحاقی گرفت، چون نمیتوان تصور کرد که بعد از انشعاب جد این دو نسخه از سایر نسخ، تمام کاتبان دیگر مستقلاً به این تصمیم رسیدهباشند که ابیات معروف اندرزی را از شاهنامه حذف کنند. بلکه برعکس، باید چنین تصور کرد که یکی از نسخ زنجیرۀ کتابت هر یک از این دو نسخه در زمانی از یک منبع سوم متاثر شدهاست، و این لاجرم در زمانی رخ داده که انشعاب دو شاخه هنوز کامل نشده بودهاست و این یعنی دستکم همان نیمۀ نخست قرن ششم.
از سویی، جز ابیاتی که در بخش نخست نوشتم - که برخی در لندن هست و در استانبول نیست و برخی برعکس - ابیات دیگری هم هست که در منابع کهن نقل و/یا به فردوسی منسوب شده، ولی فقط به نسخههای متاخرتر یا به یکی از شاخههای متن راه یافتهاست (که خود نشانۀ تاخر است). از این جمله میتوان ابیات «چو خورشید آن چادر نیلگون» و »همی گفت و میکرد زانسو نگاه» و «حدیثی بود مایۀ کارزار» و «چنینست رسم سرای درشت» و «برنج اندرست ای خردمند گنج» و «قضا چون ز گردون فرو کرد سر (فرو هشت پر)» و «ستایش کنم ایزد پاک را» و «چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر» را نام برد. همچنین، در حدود نود درصد موارد (سیوپنج بیت از سیونه بیت منتسب به فردوسی که من بررسی کردهام) ابیات الحاقی ابتدا در پیراشاهنامه ظاهر میشود و بعد در نسخههای موجود. باید این سنت را متعلق به پیش از این زمان دانست.
بنابراین قاعدتا این سه بیت که در لندن و استانبول هست همه ابیاتی است که در قرن پنجم بر سر زبانها بودهاست، یا بین ادبا یا بین قصهگویان – که بین ایشان همیشه دادوستد نیز بودهاست. این خود یعنی موافقت لندن و استانبول (حتی موافقت استانبول با خانوادۀ لندن) در ضبطی کهن دست کم «ممکن است» درواقع موافقت بر سر متنی باشد که تحت تاثیر سنت قرن پنجم دست خوردهاست و به دلیل فقدان منابع کهن کافی و نیز کهنگی صورت موجود در آن سنت، دریافتن دستخوردگی آن نیز ساده نیست.(۳)
t.me//fanneadab
۱- در این مورد میشود فرضیّات مهیّجی داد ولی بهتر است فعلاً صبر کرد.
۲ـدر باب تاریخ این متن نظر دیگری هم هست که آن را از اواخر قرن ششم یا اوایل قرن هفتم میداند (و مصحح اثر نیز بر همین راه رفته) ولی باید مولف را معاصر سنایی و احتمالاً قدری بعد از غزالی دانست.
۳- برای اطلاعات بسیاری از ابیات این نوشته نک. مقالات دکتر سجاد آیدنلو (بخصوص مقالۀ «دربارۀ چند بیت منسوب به فردوسی») و پایاننامۀ دکترای آقای علی غلامی در دانشگاه تهران. برای الباقی نک. متون حاوی این ابیات.
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
بازسازی یادداشتهای حاشیۀ شاهنامهای از نیمۀ دوم قرن ششم (بخش نخست)
معجم شاهنامه اثری است که چنان که باید به آن نپرداختهاند. اهمیت این اثر در نگاه نخست آشکار است: مولّف آن، شریف ابوعلی محمد طوسی، معروف به دفترخوان، علویای بوده که الوافی بالوفیات و النجوم الزاهرة از فرزند او «علی بن محمد» به نام «ابن دفترخوان» یاد کردهاند (1). این ابن دفترخوان در 589 هجری در حماه متولد شده و در 655 هجری در همین شهر درگذشته و او را شاعر و فاضلی خواندهاند که مستنصر عباسی را نیز مدح گفته. ذکر «ابوعلی» (تحریفشده به «العادلی» در نسخۀ اثر) قاعدتاً باید نشان بدهد که دفترخوان این اثر را بعد از 589 - که صاحب پسری به نام علی شده - تالیف کردهاست (اگرچه برخی دقیقاً نوشتهاند که تالیف اثر «پیش از» 589 است) و قاعدتاً پیش از 625 که مغول بار نخست به اصفهان حمله کرد. دل و دماغی هم که مولّف داشته نشان جوانی دل اوست و شاید خبر از جوانی نسبی تقویمی او هم بدهد.
در هر حال آنچه در این کتاب آمده به تصریح خود دفترخوان از حاشیۀ یک شاهنامه جمع شدهاست که شاهنامهای بوده که برای ملک مویّد آی ابه در چهار جلد نوشته بودهاند. ملک مویّد از حدود 547 تا 568 صاحب نیشابور بود و درواقع پس از فتنۀ غز قدرتمندترین فرد در خراسان بود تا این که خوارزمشاه او را گرفت و به دو نیم زد. قاعدتاً این نسخه بعد از قتل او سر از اصفهان درآورده (امیدسالار نمونه دیگری از نسخهای کهن که از خراسان به اصفهان رفته نیز به دست میدهد). دفترخوان میگوید که نسخه را کاتبی «خطائی» (که قاعدتاً یعنی کاتبی از ماورای جیحون و سغد) و «معروف در خراسان» نوشتهبود . هنگام خواندن نسخه، دفترخوان متوجه میشود که «هر بیتی که درو لفظ مشکلی بود از زبان دری و پهلوی معنی آن برخی در زیر نوشته بود» (به این عبارت در ادامه برخواهیمگشت) و تصمیم میگیرد این یادداشتها را جمع کند. صاحب کتابخانه دوات و کاغذ به او میدهد و دفترخوان اینها را یادداشت میکند و برای این که استفاده از آن راحت شود لغات را به ترتیب حروف تهجی (که یعنی به ترتیب الفبایی حروف آخر) مرتب میکند.
دربارۀ همینها که خواندید بیشتر نوشتهاند. نوشتهاند که این نمونۀ مهمی است از شاهنامههای چهارجلدی و نشانهای از کاهش تدریجی تعداد مجلدات شاهنامه پیرو تحول کاغذ و خط، و بله، این مهم است. به جایگاه تاریخی اثر اشاره کردهاند که البته درست است. ضمناً به این که «در کتابخانۀ مدرسه شاهنامۀ مجدول و مذهّب داشتهاند» و «کاغذ و مرکب مفتی میدادند تا کسی لغاتش را بنویسد» - که ذاتاً نادرست نیست - شاخی و برگی دادهاند. سخنان بیپا هم گفتهاند، از این قبیل که «همه چیز همینطور خوب بود تا مغول رسید». همچنین از این که برای ملک مؤیّد شاهنامه نوشتهاند نتیجه گرفتهاند که ببینید شاهنامه چی هست و بوده که این امیر نظامی ترک را نیز - که در روایت ایشان باید وحشی و بیلمز و حتی شاهنامهستیز باشد - جذب کردهبوده!
آنچه در پژوهشها کمتر سراغش رفتهاند محتوای خود اثر است . این البته دلیل دارد. معجم شاهنامه مجموعۀ عجیب و غریبی است. جز یک دوجین استثنا، هر لفظ با یک شاهد شعری در بحر متقارب نیز همراه است، ولی در حدود چهل درصد موارد، نه فقط بیت، بلکه اصلاً لغتی که معنی شده در شاهنامه پیدا نمیشود. تقریباً به همین تعداد از لغات نیز در شاهنامه هست ولی بیتی که برای شاهد دادهاند بیت شاهنامه نیست (حال آن که به راحتی میشد چندین بیت از شاهنامه به شاهد آن داد). دهها بیت که در این مجموعه آمده در جاهای دیگر به شاعرانی از قبیل رودکی و بوشکور بلخی و عنصری و معروفی بلخی و خسروی سرخسی و امثالهم منتسب شدهاست و آن لغاتی نیز که در شاهنامه نیست معمولاً از همین شاعران و نیز امثال آغاجی بخاری و کسایی و منوچهری شاهد دارد. برخی از لغاتی که در شاهنامه هست نیز بسیار ساده است (در حد «شاه» و «نخ») و معلوم نیست چرا معنی شدهاست. برخی از ابیات هم واقعاً ضعیف است، در حدی که بیش از یک پژوهشگر حدس زدهاند که مولف برخی از این ابیات را از خودش درآورده. خلاصه این که معلوم نیست این چه جور «معجم»ی و چه «معجم شاهنامه»ای است. این هم که اثر بر مبنای تکنسخهای متاخر تصحیح شده و تصحیحش خود تعریفی ندارد ظاهراً باعث شده وضعیت موجود را به دستکاری کاتبان و فساد اثر نسبت بدهند و چون خیلی به درد «تصحیح» شاهنامه نمیخورد کنارش بگذارند.
در بخش بعدی این نوشته، سعی خواهمکرد نشان بدهم که این متن، پیش از آن که سیّد دفترخوان آن را به ترتیب تهجّی دربیاورد (یعنی در حاشیۀ همان نسخۀ چهارجلدی شاهنامه) چه شکل و ساختاری داشته و این در باب مسیر نقل و تکثیر ابیات متقارب چه چیزی را روشن میکند.
t.me//fanneadab
معجم شاهنامه اثری است که چنان که باید به آن نپرداختهاند. اهمیت این اثر در نگاه نخست آشکار است: مولّف آن، شریف ابوعلی محمد طوسی، معروف به دفترخوان، علویای بوده که الوافی بالوفیات و النجوم الزاهرة از فرزند او «علی بن محمد» به نام «ابن دفترخوان» یاد کردهاند (1). این ابن دفترخوان در 589 هجری در حماه متولد شده و در 655 هجری در همین شهر درگذشته و او را شاعر و فاضلی خواندهاند که مستنصر عباسی را نیز مدح گفته. ذکر «ابوعلی» (تحریفشده به «العادلی» در نسخۀ اثر) قاعدتاً باید نشان بدهد که دفترخوان این اثر را بعد از 589 - که صاحب پسری به نام علی شده - تالیف کردهاست (اگرچه برخی دقیقاً نوشتهاند که تالیف اثر «پیش از» 589 است) و قاعدتاً پیش از 625 که مغول بار نخست به اصفهان حمله کرد. دل و دماغی هم که مولّف داشته نشان جوانی دل اوست و شاید خبر از جوانی نسبی تقویمی او هم بدهد.
در هر حال آنچه در این کتاب آمده به تصریح خود دفترخوان از حاشیۀ یک شاهنامه جمع شدهاست که شاهنامهای بوده که برای ملک مویّد آی ابه در چهار جلد نوشته بودهاند. ملک مویّد از حدود 547 تا 568 صاحب نیشابور بود و درواقع پس از فتنۀ غز قدرتمندترین فرد در خراسان بود تا این که خوارزمشاه او را گرفت و به دو نیم زد. قاعدتاً این نسخه بعد از قتل او سر از اصفهان درآورده (امیدسالار نمونه دیگری از نسخهای کهن که از خراسان به اصفهان رفته نیز به دست میدهد). دفترخوان میگوید که نسخه را کاتبی «خطائی» (که قاعدتاً یعنی کاتبی از ماورای جیحون و سغد) و «معروف در خراسان» نوشتهبود . هنگام خواندن نسخه، دفترخوان متوجه میشود که «هر بیتی که درو لفظ مشکلی بود از زبان دری و پهلوی معنی آن برخی در زیر نوشته بود» (به این عبارت در ادامه برخواهیمگشت) و تصمیم میگیرد این یادداشتها را جمع کند. صاحب کتابخانه دوات و کاغذ به او میدهد و دفترخوان اینها را یادداشت میکند و برای این که استفاده از آن راحت شود لغات را به ترتیب حروف تهجی (که یعنی به ترتیب الفبایی حروف آخر) مرتب میکند.
دربارۀ همینها که خواندید بیشتر نوشتهاند. نوشتهاند که این نمونۀ مهمی است از شاهنامههای چهارجلدی و نشانهای از کاهش تدریجی تعداد مجلدات شاهنامه پیرو تحول کاغذ و خط، و بله، این مهم است. به جایگاه تاریخی اثر اشاره کردهاند که البته درست است. ضمناً به این که «در کتابخانۀ مدرسه شاهنامۀ مجدول و مذهّب داشتهاند» و «کاغذ و مرکب مفتی میدادند تا کسی لغاتش را بنویسد» - که ذاتاً نادرست نیست - شاخی و برگی دادهاند. سخنان بیپا هم گفتهاند، از این قبیل که «همه چیز همینطور خوب بود تا مغول رسید». همچنین از این که برای ملک مؤیّد شاهنامه نوشتهاند نتیجه گرفتهاند که ببینید شاهنامه چی هست و بوده که این امیر نظامی ترک را نیز - که در روایت ایشان باید وحشی و بیلمز و حتی شاهنامهستیز باشد - جذب کردهبوده!
آنچه در پژوهشها کمتر سراغش رفتهاند محتوای خود اثر است . این البته دلیل دارد. معجم شاهنامه مجموعۀ عجیب و غریبی است. جز یک دوجین استثنا، هر لفظ با یک شاهد شعری در بحر متقارب نیز همراه است، ولی در حدود چهل درصد موارد، نه فقط بیت، بلکه اصلاً لغتی که معنی شده در شاهنامه پیدا نمیشود. تقریباً به همین تعداد از لغات نیز در شاهنامه هست ولی بیتی که برای شاهد دادهاند بیت شاهنامه نیست (حال آن که به راحتی میشد چندین بیت از شاهنامه به شاهد آن داد). دهها بیت که در این مجموعه آمده در جاهای دیگر به شاعرانی از قبیل رودکی و بوشکور بلخی و عنصری و معروفی بلخی و خسروی سرخسی و امثالهم منتسب شدهاست و آن لغاتی نیز که در شاهنامه نیست معمولاً از همین شاعران و نیز امثال آغاجی بخاری و کسایی و منوچهری شاهد دارد. برخی از لغاتی که در شاهنامه هست نیز بسیار ساده است (در حد «شاه» و «نخ») و معلوم نیست چرا معنی شدهاست. برخی از ابیات هم واقعاً ضعیف است، در حدی که بیش از یک پژوهشگر حدس زدهاند که مولف برخی از این ابیات را از خودش درآورده. خلاصه این که معلوم نیست این چه جور «معجم»ی و چه «معجم شاهنامه»ای است. این هم که اثر بر مبنای تکنسخهای متاخر تصحیح شده و تصحیحش خود تعریفی ندارد ظاهراً باعث شده وضعیت موجود را به دستکاری کاتبان و فساد اثر نسبت بدهند و چون خیلی به درد «تصحیح» شاهنامه نمیخورد کنارش بگذارند.
در بخش بعدی این نوشته، سعی خواهمکرد نشان بدهم که این متن، پیش از آن که سیّد دفترخوان آن را به ترتیب تهجّی دربیاورد (یعنی در حاشیۀ همان نسخۀ چهارجلدی شاهنامه) چه شکل و ساختاری داشته و این در باب مسیر نقل و تکثیر ابیات متقارب چه چیزی را روشن میکند.
t.me//fanneadab
فنّ ادبیّات
بازسازی یادداشتهای حاشیۀ شاهنامهای از نیمۀ دوم قرن ششم (بخش نخست) معجم شاهنامه اثری است که چنان که باید به آن نپرداختهاند. اهمیت این اثر در نگاه نخست آشکار است: مولّف آن، شریف ابوعلی محمد طوسی، معروف به دفترخوان، علویای بوده که الوافی بالوفیات و النجوم…
بازسازی یادداشتهای حاشیۀ شاهنامهای از نیمۀ دوم قرن ششم (بخش دوم)
نخستین نکته که در معجم شاهنامه جلب توجه میکند تعدّد لغات مترادف است. مثلاً از حدود 270 لغتی که در آن هست (2)، سه مدخل عبارت است از «خس» و «خاشاک» و «خاشه». سه مدخل دیگر (جغد، کوف، چغو) یک معنی دارد. تنندو (تناندو در نسخه) و دیوپای هر دو به معنی عنکبوت است. «شاکار و مَجَرگ و شایگان» هر سه معنی «بیگاری» میدهد. اورنگ و اورند دو مدخل شدهاست و همینطور «هور و شید». میتواند حدس زد که این لغات و ابیات در نسخۀ ملک مؤیّد یکجا نوشته بودهاست. ظاهراً بیت و لغتی از شاهنامه توجّه خواننده/مالک نسخه را جلب میکرده و او لغات مترادف را در ذیل آن مینوشته – که کاملاً طبیعی است. همین است که ظاهرا «نوند» (در متن چاپی «ترند») را در متن دیده و «اسکدار» را نیز با شاهدی بدان افزوده. مثال از این جنس در سراسر معجم شاهنامه فراوان است.
وقتی با این ذهنیّت باقی لغات را بررسی کنیم میبینیم که ظاهراً حاشیهنگار در بسیاری موارد از مترادف فراتر میرفته و لغات «مرتبط» را میآورده. دلیل این که در این کتاب کوچک اینهمه «لوازم آرایش» و «پارچه رنگی» داریم احتمالا همین باشد. اینها همه قاعدتاً در زیر هم بوده و در حاشیۀ یکی از دفعات کاربرد لغات مرتبط با آنها (یا خود آنها از قبیل پرنیان و پرند) در شاهنامه. ظاهراً زنگ و گاودم هم به همین شکل به دنبال هم بوده و حول یکی از لغات؛ و همچنین «چکاو» و «زندواف» در کنار هم بودهاست. «اورمزد» و «برجیس» (هر دو به معنی «مشتری») مترادف است و احتمالاً ذیل هم بوده. ولی «کیوان» هم مدخل شده و در بیتی که برایش آمده «بهرام و ناهید» هم هست. ضمناً «تیر» جای دیگری مدخل شده و دو بار هم «کهکشان» داریم. «رس» به معنی «بسیارخوار» مدخل شده، و مصرع نخست شاهدش این است که «بیلفنج و الفغدۀ خویش خور». جالب است که «الفنج» و «الفغده» خود دو مدخل دیگر هستند که به زحمت دفترخوان حال هر کدام جایی افتادهاند. احتمالا «غند» را نیز (به معنی گرد و فراهم آوردن) همراه همین لغات نوشته بوده. درواقع «رس» حاشیهای بوده بر بیتی که به قصد اشاره به «الفغدن» در حاشیه آمده بوده.
این نشان میدهد که این ابیات و لغات بر مبنای تداعی معنی و گاه پیرو جریان سیال ذهن به دنبال هم آمده. حاشیهنویس برای لغتی در شاهنامه گاه فقط شاهد دیگری آورده، ولی لغتی را در آن بیت شاهد معنی کرده. اغلب مترادفی یا لغت مربوطی آورده. برخی مثل «سیرنگ» برای سیمرغ واضحا مترادف است. در بیت «اگر تندبادی برآید ز کنج / بخاک افکند نارسیده ترنج» کنج را معنی کرده ولی از «ترنج» یاد نارنگ افتاده و بیتی برای آن آورده. از «کاخ» یاد غرد و بادغر و بچکم افتاده، و گاهی در بیتی که این مترادف/لغت مربوط در آن بوده لغت دیگری را معنی کردهاست. این که گاهی در یک بیت چند لغت را معنی میکند نیز به همین دلیل است. این تداعی ممکن بوده حتی معنایی نباشد و لغاتی با تلفظ یکسان را هم در بر بگیرد. مثلاً بعید نیست که «نغوشا» و «غوشاک» را با هم آورده بودهباشد. در مواردی مثل «کاژ: لوچ» و «لوش: کژدهان» تداعی ممکن است هم لفظی بودهباشد و هم معنایی. همچنین است «ژغار» و «ژغند» که ممکن است ذیل هم آمدهباشد و شاید در کنار چندین لغت دیگر که انواع آوا و فریاد است.
بنابراین در بازسازی وضعیت ابتدایی نسخه باید بهجای مدخلهایی که دفترخوان برگزیده به لغات موجود در ابیات توجه کرد. مثلاً در بیت «که این باره را نیست پایاب او / درنگی شود تیزی از تاب او» سه لغت «باره و پایاب و تاب» معنی شدهاست. دفترخوان این بیت را شاهد مدخل «پایاب» کرده، ولی «باره» و «تاب» خود دو مدخل دیگر از این مجموعهاند: «تاب» درست قبل از «پایاب» آمده ولی «باره» دورتر افتاده. حال وضعیت خود «باره» جالب است، چون جز معنی «برج و قلعه» معنی «اسب» هم میدهد و «بالاذ» هم جای دیگر «اسب» معنی شده. مرتبط با این دو مدخل میتوان «بالا و بالای» را دانست (هر دو بمعنی جنیبت و اسب یدک)؛ یعنی بعید نیست که بیت «که این باره را نیست پایاب او» پایۀ افزودن ابیاتی برای «تاب» و «باره، بالاذ، بالای، بالا» بودهباشد. ذیل مدخل «برازد» چنینست که: برازد ترا گاه و تخت کیان و «گاه» خودش جای دیگری معنی شده. در نسخه احتمالاً این دو بیت زیر هم بودهاست و حاشیهای هم برای «برازد» بر آنها افزوده شدهبودهاست (قس «رس» در بالا). هم چنین است «دیس» در «یکی خانه از دست فرخاردیس». فرخار خود جای دیگری مدخل شده و احتمالاً این دو بیت در نسخه زیر هم بوده و «دیس» یادداشت حاشیهای دیگری بر یکی از ابیات بوده.
t.me//fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
نخستین نکته که در معجم شاهنامه جلب توجه میکند تعدّد لغات مترادف است. مثلاً از حدود 270 لغتی که در آن هست (2)، سه مدخل عبارت است از «خس» و «خاشاک» و «خاشه». سه مدخل دیگر (جغد، کوف، چغو) یک معنی دارد. تنندو (تناندو در نسخه) و دیوپای هر دو به معنی عنکبوت است. «شاکار و مَجَرگ و شایگان» هر سه معنی «بیگاری» میدهد. اورنگ و اورند دو مدخل شدهاست و همینطور «هور و شید». میتواند حدس زد که این لغات و ابیات در نسخۀ ملک مؤیّد یکجا نوشته بودهاست. ظاهراً بیت و لغتی از شاهنامه توجّه خواننده/مالک نسخه را جلب میکرده و او لغات مترادف را در ذیل آن مینوشته – که کاملاً طبیعی است. همین است که ظاهرا «نوند» (در متن چاپی «ترند») را در متن دیده و «اسکدار» را نیز با شاهدی بدان افزوده. مثال از این جنس در سراسر معجم شاهنامه فراوان است.
وقتی با این ذهنیّت باقی لغات را بررسی کنیم میبینیم که ظاهراً حاشیهنگار در بسیاری موارد از مترادف فراتر میرفته و لغات «مرتبط» را میآورده. دلیل این که در این کتاب کوچک اینهمه «لوازم آرایش» و «پارچه رنگی» داریم احتمالا همین باشد. اینها همه قاعدتاً در زیر هم بوده و در حاشیۀ یکی از دفعات کاربرد لغات مرتبط با آنها (یا خود آنها از قبیل پرنیان و پرند) در شاهنامه. ظاهراً زنگ و گاودم هم به همین شکل به دنبال هم بوده و حول یکی از لغات؛ و همچنین «چکاو» و «زندواف» در کنار هم بودهاست. «اورمزد» و «برجیس» (هر دو به معنی «مشتری») مترادف است و احتمالاً ذیل هم بوده. ولی «کیوان» هم مدخل شده و در بیتی که برایش آمده «بهرام و ناهید» هم هست. ضمناً «تیر» جای دیگری مدخل شده و دو بار هم «کهکشان» داریم. «رس» به معنی «بسیارخوار» مدخل شده، و مصرع نخست شاهدش این است که «بیلفنج و الفغدۀ خویش خور». جالب است که «الفنج» و «الفغده» خود دو مدخل دیگر هستند که به زحمت دفترخوان حال هر کدام جایی افتادهاند. احتمالا «غند» را نیز (به معنی گرد و فراهم آوردن) همراه همین لغات نوشته بوده. درواقع «رس» حاشیهای بوده بر بیتی که به قصد اشاره به «الفغدن» در حاشیه آمده بوده.
این نشان میدهد که این ابیات و لغات بر مبنای تداعی معنی و گاه پیرو جریان سیال ذهن به دنبال هم آمده. حاشیهنویس برای لغتی در شاهنامه گاه فقط شاهد دیگری آورده، ولی لغتی را در آن بیت شاهد معنی کرده. اغلب مترادفی یا لغت مربوطی آورده. برخی مثل «سیرنگ» برای سیمرغ واضحا مترادف است. در بیت «اگر تندبادی برآید ز کنج / بخاک افکند نارسیده ترنج» کنج را معنی کرده ولی از «ترنج» یاد نارنگ افتاده و بیتی برای آن آورده. از «کاخ» یاد غرد و بادغر و بچکم افتاده، و گاهی در بیتی که این مترادف/لغت مربوط در آن بوده لغت دیگری را معنی کردهاست. این که گاهی در یک بیت چند لغت را معنی میکند نیز به همین دلیل است. این تداعی ممکن بوده حتی معنایی نباشد و لغاتی با تلفظ یکسان را هم در بر بگیرد. مثلاً بعید نیست که «نغوشا» و «غوشاک» را با هم آورده بودهباشد. در مواردی مثل «کاژ: لوچ» و «لوش: کژدهان» تداعی ممکن است هم لفظی بودهباشد و هم معنایی. همچنین است «ژغار» و «ژغند» که ممکن است ذیل هم آمدهباشد و شاید در کنار چندین لغت دیگر که انواع آوا و فریاد است.
بنابراین در بازسازی وضعیت ابتدایی نسخه باید بهجای مدخلهایی که دفترخوان برگزیده به لغات موجود در ابیات توجه کرد. مثلاً در بیت «که این باره را نیست پایاب او / درنگی شود تیزی از تاب او» سه لغت «باره و پایاب و تاب» معنی شدهاست. دفترخوان این بیت را شاهد مدخل «پایاب» کرده، ولی «باره» و «تاب» خود دو مدخل دیگر از این مجموعهاند: «تاب» درست قبل از «پایاب» آمده ولی «باره» دورتر افتاده. حال وضعیت خود «باره» جالب است، چون جز معنی «برج و قلعه» معنی «اسب» هم میدهد و «بالاذ» هم جای دیگر «اسب» معنی شده. مرتبط با این دو مدخل میتوان «بالا و بالای» را دانست (هر دو بمعنی جنیبت و اسب یدک)؛ یعنی بعید نیست که بیت «که این باره را نیست پایاب او» پایۀ افزودن ابیاتی برای «تاب» و «باره، بالاذ، بالای، بالا» بودهباشد. ذیل مدخل «برازد» چنینست که: برازد ترا گاه و تخت کیان و «گاه» خودش جای دیگری معنی شده. در نسخه احتمالاً این دو بیت زیر هم بودهاست و حاشیهای هم برای «برازد» بر آنها افزوده شدهبودهاست (قس «رس» در بالا). هم چنین است «دیس» در «یکی خانه از دست فرخاردیس». فرخار خود جای دیگری مدخل شده و احتمالاً این دو بیت در نسخه زیر هم بوده و «دیس» یادداشت حاشیهای دیگری بر یکی از ابیات بوده.
t.me//fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
فنّ ادبیّات
بازسازی یادداشتهای حاشیۀ شاهنامهای از نیمۀ دوم قرن ششم (بخش دوم) نخستین نکته که در معجم شاهنامه جلب توجه میکند تعدّد لغات مترادف است. مثلاً از حدود 270 لغتی که در آن هست (2)، سه مدخل عبارت است از «خس» و «خاشاک» و «خاشه». سه مدخل دیگر (جغد، کوف، چغو) یک…
بازسازی یادداشتهای حاشیۀ شاهنامهای از نیمۀ دوم قرن ششم (بخش سوم)
کوتاهسخن آن که ابتکار جناب دفترخوان که بجای این که یادداشتها را درست زیر هم بنویسد به ترتیب حروف ته آورد باعث شده که متن اینقدر آشفته و بیسروته به نظر برسد.
هنوز فرصت نکردهام که تمام لغات را تا جای ممکن به یکدیگر یا به لغات و ابیاتی در شاهنامه مربوط کنم، ولی با نمونههایی از جنس آنچه خواندید، تخمیناً کل این 251 بیت در حدود 100 موضع (یا کمتر) از حاشیۀ نسخۀ ملک موید نوشته شده بودهاست. از شیوۀ دلی و عشقی حاشیهنگار و این تعداد میتوان حدس زد که اینها در تمام متن پراکنده نبوده و در داستانهای خاصی تجمع (یا دستکم تجمع بیشتری) داشته. در مواردی میتوان فهمید که حاشیه بر کدام بیت شاهنامه نوشته شده بودهاست (مثل همان بیت نخست رستم و سهراب). در مواردی میتوان حدود آن را حدس زد (مثلاً سیمرغ باید یا از زال و رودابه بیاید یا از رستم و اسفندیار یا نهایتاً هفتخوان اسفندیار). لغاتی هست (از قبیل همان زنگ و گاودم) که میتوانستهاند هر جایی نوشته شوند، ولی باید احتمال بیشتری داد که در حول و حوش همان بخشهایی نوشته شدهباشد که میدانیم محشّی بودهاند. لغاتی هم هست که هنوز نتوانستهام به هیچ موضعی از شاهنامه یا هیچ لغت دیگری از معجم شاهنامه مرتبط کنم. این فرصت و تمرکز دیگری میخواهد که معلوم نیست کی برسد و امیدوارم کس دیگری همین سررشته را بگیرد و زودتر تکلیف تمام این لغات را معلوم کند.
در یادداشت دیگری دربارۀ ماهیت حاشیهنگار و محیط و زمینۀ این حواشی خواهمنوشت.
t.me//fanneadab
1- نک. مقالۀ زندهیاد خدیوجم در «فرخنده پیام». جز این، از آنچه دربارۀ این اثر نوشتهاند مقالات زندهیاد اکبر نحوی (کتاب پاژ 9)، استاد امیدسالار (ایرانشناسی پاییز 80، اگرچه ایشان ظاهراً از حل برخی موضوعات در مقالۀ خدیوجم اطلاع نداشته)، و سجّاد آیدنلو (آینه میراث 33-4) قابل ذکر است.
2- تعداد لغات متن بسته به این که چه چیزی را بشمرند از 264 تا 272 متغیر است
کوتاهسخن آن که ابتکار جناب دفترخوان که بجای این که یادداشتها را درست زیر هم بنویسد به ترتیب حروف ته آورد باعث شده که متن اینقدر آشفته و بیسروته به نظر برسد.
هنوز فرصت نکردهام که تمام لغات را تا جای ممکن به یکدیگر یا به لغات و ابیاتی در شاهنامه مربوط کنم، ولی با نمونههایی از جنس آنچه خواندید، تخمیناً کل این 251 بیت در حدود 100 موضع (یا کمتر) از حاشیۀ نسخۀ ملک موید نوشته شده بودهاست. از شیوۀ دلی و عشقی حاشیهنگار و این تعداد میتوان حدس زد که اینها در تمام متن پراکنده نبوده و در داستانهای خاصی تجمع (یا دستکم تجمع بیشتری) داشته. در مواردی میتوان فهمید که حاشیه بر کدام بیت شاهنامه نوشته شده بودهاست (مثل همان بیت نخست رستم و سهراب). در مواردی میتوان حدود آن را حدس زد (مثلاً سیمرغ باید یا از زال و رودابه بیاید یا از رستم و اسفندیار یا نهایتاً هفتخوان اسفندیار). لغاتی هست (از قبیل همان زنگ و گاودم) که میتوانستهاند هر جایی نوشته شوند، ولی باید احتمال بیشتری داد که در حول و حوش همان بخشهایی نوشته شدهباشد که میدانیم محشّی بودهاند. لغاتی هم هست که هنوز نتوانستهام به هیچ موضعی از شاهنامه یا هیچ لغت دیگری از معجم شاهنامه مرتبط کنم. این فرصت و تمرکز دیگری میخواهد که معلوم نیست کی برسد و امیدوارم کس دیگری همین سررشته را بگیرد و زودتر تکلیف تمام این لغات را معلوم کند.
در یادداشت دیگری دربارۀ ماهیت حاشیهنگار و محیط و زمینۀ این حواشی خواهمنوشت.
t.me//fanneadab
1- نک. مقالۀ زندهیاد خدیوجم در «فرخنده پیام». جز این، از آنچه دربارۀ این اثر نوشتهاند مقالات زندهیاد اکبر نحوی (کتاب پاژ 9)، استاد امیدسالار (ایرانشناسی پاییز 80، اگرچه ایشان ظاهراً از حل برخی موضوعات در مقالۀ خدیوجم اطلاع نداشته)، و سجّاد آیدنلو (آینه میراث 33-4) قابل ذکر است.
2- تعداد لغات متن بسته به این که چه چیزی را بشمرند از 264 تا 272 متغیر است
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
۲۵ اسفند را به حکم بیت
سرآمد کنون قصهٔ یزدگرد
بماه سپندارمد روز اِرد
تاریخ پایان نظم شاهنامه میدانند. در این روز در ششمین وبینار آژیار - که بنیاد آژیار با همکاری خبرنامۀ ایران باستان برگزار میکند - سخن خواهمگفت، با عنوان «تاملاتی دربارهٔ سده» که منظمشدهٔ نیمی از چیزی است که پیشتر در این باب به اختصار تمام و تنها با سرنخ استدلالات در این کانال نوشتهام.
ششمین وبینار آژیار
مطالعات شاهنامه
شنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۳
ساعت ۱۸
به یاد و بزرگداشت دکتر ابوالفضل خطیبی
@fanneadab
پیوند گوگلمیت
https://meet.google.com/wue-acko-dbd
@AzhyarFoundation
@Ancientirannews
@dr_khatibi_abolfazl
سرآمد کنون قصهٔ یزدگرد
بماه سپندارمد روز اِرد
تاریخ پایان نظم شاهنامه میدانند. در این روز در ششمین وبینار آژیار - که بنیاد آژیار با همکاری خبرنامۀ ایران باستان برگزار میکند - سخن خواهمگفت، با عنوان «تاملاتی دربارهٔ سده» که منظمشدهٔ نیمی از چیزی است که پیشتر در این باب به اختصار تمام و تنها با سرنخ استدلالات در این کانال نوشتهام.
ششمین وبینار آژیار
مطالعات شاهنامه
شنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۳
ساعت ۱۸
به یاد و بزرگداشت دکتر ابوالفضل خطیبی
@fanneadab
پیوند گوگلمیت
https://meet.google.com/wue-acko-dbd
@AzhyarFoundation
@Ancientirannews
@dr_khatibi_abolfazl
غیبت سنت غزنۀ قرن پنجم از برخی نسخ کهن و معتبر شاهنامه (بخش نخست)
شاذانی نیشابوری در دوران سلطان مسعود سوم غزنوی (۵۰۳ تا ۵۰۹ هجری) کتابی به نام دستور الملوک یا گنج الگنج نوشت. شاذانی معاصر و بلکه معاشر بیان الحقّ نیشابوری (د.۵۲۱)، نویسندۀ خلق الانسان بوده. هر دو از رجال مرتبط با دربار غزنویان متاخر بودهاند و باید آثار ایشان را متعلق به یک سنّت ادبی دانست (اگرچه یکی صوفیانهتر است و دیگری ادیبانهتر). یک نکتۀ مشترک بین اثر بیان الحق و کتاب شاذانی اشتمال آنها بر ابیات شاهنامه است: بیش از ۵۰ بیت در خلق الانسان و بیش از ۲۷۰ بیت در گنجالگنج.
در خلق الانسان تمام ابیات شاهنامه در یک مجلس/باب نقل شدهاست، ولی ابیات گنج الگنج در تمامی کتاب پراکنده است. ولی آنچه بین این دو مشترک است - و در بسیاری نقلهای شاهنامهای نمیتوان گفت - ابتنای آنها بر متنی مکتوب از شاهنامه یا «اختیارات شاهنامه»ای است جز آن که امروز در دست داریم(۱). نشانۀ ورق زدن متن و برگزیدن ابیات مشابه و قرار دادن آنها به دنبال هم در هر دو اثر پیداست. زمانی که چند بیت به دنبال هم آمده تقریباً بدون استثنا ترتیب آنها همان ترتیبشان در شاهنامه است، حتی اگر مثلاً بیت سوم چند صفحه بعد از بیت دوم آمدهباشد. از آن مهمتر، بارها ابیاتی در جایی از اثر میبینیم که در یک صفحه از شاهنامه پیدا میکنیم، و چند صفحه جلوتر وقتی مولف دوباره ابیات متقارب میآورد، این ابیات را در چند صفحه جلوتر از ابیات قبلی در شاهنامه مییابیم(۲). منبع این دو اندرزگوی نیشابوری چه شاهنامه بودهباشد و چه اختیاراتی از شاهنامه، منبعی بوده قرنپنجمی و به احتمال فراوان مبتنی بر نسخهای از شاهنامه در غزنه. اگر قرار است «یک نسخه از شاهنامه که فردوسی خود ترتیب دادهبود و از آن راضی بود» (و نه رونوشتهای «بزرگان و بادانش آزدگان» و حتی حاوی آخرین «ویرایش»های فردوسی) را تصور کنیم، محتملترین جا برای یافتن آن غزنه است.
متاسفانه چون نسخ دو اثر متاخر است این الزاماً در باب «ضبطهای برتر» به ما کمکی نمیکند، ولی پرسشی اساسی را در زمینۀ ابیات منتسب به فردوسی طرح میکند. پیش از رفتن به سراغ مثال و بررسی آن، حتماً باید توجه کرد که «ریشه داشتن در» دستنوشتۀ فردوسی به معنی «عین آن بودن» نیست. ممکن است در همین سنت نیز با چند کتابت و حاشیهنگاری و انتخاب، تغییراتی اساسی در متن اصلی رخ دادهباشد. هدف این نوشته آن است که نحوۀ شکلگیری شاهنامهای را که میشناسیم بررسی کند و ظاهراً گنج الگنج یک دو سرنخ جالب به ما میدهد که در بررسیهایمان در مدّ نظر داشتهباشیم.
ابیاتی که بیان الحق نقل کرده همه در شاهنامههای امروز هست (۳)، ولی شاذانی بارها ابیاتی میآورد که در نسخههای شاهنامه نیست و این ابیات را طوری میآورد که نمیتوان با «انشاءالله گربه است» از کنارشان گذشت. اولاً تقریباً همیشه این ابیات به همراه ابیات شاهنامه میآید که گفتیم شاذانی از منبعی مکتوب برگزیده. وقتی بیت مفقود از شاهنامههای موجود در ابتدا یا انتها میآید ممکن است بتوان گفت که او یا منبعش اندرزی به ذوق خودشان به شاهنامه سنجاق کردهاند، ولی برخی از این ابیات در «میانۀ» یک قطعه میآید که ابیات پیش و پس از آن درست به دنبال هم در نسخههای موجود هست. نظرگیرتر زمانی است که قطعهای نقل میشود و فقط برخی ابیات آن در نسخههای شاهنامۀ موجود هست و ساختار نسخهها با ساختار گنج الگنج تفاوت اساسی دارد (۴). یک نمونۀ جالب توجه این ابیات است:
مبادا که مغزت بجوشد ز خشم
بخوابی بخشم از گنهکار چشم
هرآنکو بود بیگمان بردبار
ببیند بآغاز فرجام کار
چو داند که ایدر نماند دراز
بتارک چرا برنهد تاج آز
هنر بهتر از گوهر نامدار
هنرمند را گوهر آید بکار
اگر گوهرست و نباشد هنر
بنام کسان کی شود نامور
کرا با هنر گوهرست و خرد
روانش ازو چند رامش برد
برخی از اینها ابیات معروفی است. بیت سوم (به شکل «چو دانی...») در «شاهنامه» در آغاز قصۀ رفتن گیو به ترکستان آمده (۲/۴۱۹/۳). این بیت در اختیارات شاهنامه، لغت فرس، خلق الانسان و راحة الصدور (که بر مبنای اختیارات است) نیز نقل شدهاست. بیت چهارم (هنر بهتر از گوهر نامدار) و بیت آخر (کرا با هنر...) به دنبال هم و کمی پیش از بیت قبلی، در پایان داستان کین سیاوخش آمدهاست (۲/۴۰۷/۳۵۳). دربارۀ سه بیت دیگر فعلاً همین مختصر که در اطراف این سه بیت پیدا نمیشوند.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
شاذانی نیشابوری در دوران سلطان مسعود سوم غزنوی (۵۰۳ تا ۵۰۹ هجری) کتابی به نام دستور الملوک یا گنج الگنج نوشت. شاذانی معاصر و بلکه معاشر بیان الحقّ نیشابوری (د.۵۲۱)، نویسندۀ خلق الانسان بوده. هر دو از رجال مرتبط با دربار غزنویان متاخر بودهاند و باید آثار ایشان را متعلق به یک سنّت ادبی دانست (اگرچه یکی صوفیانهتر است و دیگری ادیبانهتر). یک نکتۀ مشترک بین اثر بیان الحق و کتاب شاذانی اشتمال آنها بر ابیات شاهنامه است: بیش از ۵۰ بیت در خلق الانسان و بیش از ۲۷۰ بیت در گنجالگنج.
در خلق الانسان تمام ابیات شاهنامه در یک مجلس/باب نقل شدهاست، ولی ابیات گنج الگنج در تمامی کتاب پراکنده است. ولی آنچه بین این دو مشترک است - و در بسیاری نقلهای شاهنامهای نمیتوان گفت - ابتنای آنها بر متنی مکتوب از شاهنامه یا «اختیارات شاهنامه»ای است جز آن که امروز در دست داریم(۱). نشانۀ ورق زدن متن و برگزیدن ابیات مشابه و قرار دادن آنها به دنبال هم در هر دو اثر پیداست. زمانی که چند بیت به دنبال هم آمده تقریباً بدون استثنا ترتیب آنها همان ترتیبشان در شاهنامه است، حتی اگر مثلاً بیت سوم چند صفحه بعد از بیت دوم آمدهباشد. از آن مهمتر، بارها ابیاتی در جایی از اثر میبینیم که در یک صفحه از شاهنامه پیدا میکنیم، و چند صفحه جلوتر وقتی مولف دوباره ابیات متقارب میآورد، این ابیات را در چند صفحه جلوتر از ابیات قبلی در شاهنامه مییابیم(۲). منبع این دو اندرزگوی نیشابوری چه شاهنامه بودهباشد و چه اختیاراتی از شاهنامه، منبعی بوده قرنپنجمی و به احتمال فراوان مبتنی بر نسخهای از شاهنامه در غزنه. اگر قرار است «یک نسخه از شاهنامه که فردوسی خود ترتیب دادهبود و از آن راضی بود» (و نه رونوشتهای «بزرگان و بادانش آزدگان» و حتی حاوی آخرین «ویرایش»های فردوسی) را تصور کنیم، محتملترین جا برای یافتن آن غزنه است.
متاسفانه چون نسخ دو اثر متاخر است این الزاماً در باب «ضبطهای برتر» به ما کمکی نمیکند، ولی پرسشی اساسی را در زمینۀ ابیات منتسب به فردوسی طرح میکند. پیش از رفتن به سراغ مثال و بررسی آن، حتماً باید توجه کرد که «ریشه داشتن در» دستنوشتۀ فردوسی به معنی «عین آن بودن» نیست. ممکن است در همین سنت نیز با چند کتابت و حاشیهنگاری و انتخاب، تغییراتی اساسی در متن اصلی رخ دادهباشد. هدف این نوشته آن است که نحوۀ شکلگیری شاهنامهای را که میشناسیم بررسی کند و ظاهراً گنج الگنج یک دو سرنخ جالب به ما میدهد که در بررسیهایمان در مدّ نظر داشتهباشیم.
ابیاتی که بیان الحق نقل کرده همه در شاهنامههای امروز هست (۳)، ولی شاذانی بارها ابیاتی میآورد که در نسخههای شاهنامه نیست و این ابیات را طوری میآورد که نمیتوان با «انشاءالله گربه است» از کنارشان گذشت. اولاً تقریباً همیشه این ابیات به همراه ابیات شاهنامه میآید که گفتیم شاذانی از منبعی مکتوب برگزیده. وقتی بیت مفقود از شاهنامههای موجود در ابتدا یا انتها میآید ممکن است بتوان گفت که او یا منبعش اندرزی به ذوق خودشان به شاهنامه سنجاق کردهاند، ولی برخی از این ابیات در «میانۀ» یک قطعه میآید که ابیات پیش و پس از آن درست به دنبال هم در نسخههای موجود هست. نظرگیرتر زمانی است که قطعهای نقل میشود و فقط برخی ابیات آن در نسخههای شاهنامۀ موجود هست و ساختار نسخهها با ساختار گنج الگنج تفاوت اساسی دارد (۴). یک نمونۀ جالب توجه این ابیات است:
مبادا که مغزت بجوشد ز خشم
بخوابی بخشم از گنهکار چشم
هرآنکو بود بیگمان بردبار
ببیند بآغاز فرجام کار
چو داند که ایدر نماند دراز
بتارک چرا برنهد تاج آز
هنر بهتر از گوهر نامدار
هنرمند را گوهر آید بکار
اگر گوهرست و نباشد هنر
بنام کسان کی شود نامور
کرا با هنر گوهرست و خرد
روانش ازو چند رامش برد
برخی از اینها ابیات معروفی است. بیت سوم (به شکل «چو دانی...») در «شاهنامه» در آغاز قصۀ رفتن گیو به ترکستان آمده (۲/۴۱۹/۳). این بیت در اختیارات شاهنامه، لغت فرس، خلق الانسان و راحة الصدور (که بر مبنای اختیارات است) نیز نقل شدهاست. بیت چهارم (هنر بهتر از گوهر نامدار) و بیت آخر (کرا با هنر...) به دنبال هم و کمی پیش از بیت قبلی، در پایان داستان کین سیاوخش آمدهاست (۲/۴۰۷/۳۵۳). دربارۀ سه بیت دیگر فعلاً همین مختصر که در اطراف این سه بیت پیدا نمیشوند.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
فنّ ادبیّات
غیبت سنت غزنۀ قرن پنجم از برخی نسخ کهن و معتبر شاهنامه (بخش نخست) شاذانی نیشابوری در دوران سلطان مسعود سوم غزنوی (۵۰۳ تا ۵۰۹ هجری) کتابی به نام دستور الملوک یا گنج الگنج نوشت. شاذانی معاصر و بلکه معاشر بیان الحقّ نیشابوری (د.۵۲۱)، نویسندۀ خلق الانسان بوده.…
غیبت سنت غزنۀ قرن پنجم از برخی نسخ کهن و معتبر شاهنامه (بخش دوم)
اگر تصور کنیم متنی که شاذانی در دست داشته همانند متنی بوده که ما میشناسیم باید بپذیریم که او (یا منبعش) اینجا ابتدا دو بیت از جای دیگری آورده، سپس رو به عقب ورق زده و دو بیت را از چند صفحه قبل انتخاب کرده و دوباره بین آنها بیتی افزودهاست. این کاملاً در تضاد با شیوهای است که از او در تمام اثرش میبینیم. حتی اگر سه بیت نخست و سه بیت بعدی در منبع او به دنبال هم نبودهباشند، ترتیب و ترکیب آنها در آن منبع با آنچه در نسخههای موجود میبینیم تفاوت اساسی داشتهاست.
بخش آغاز داستان رفتن گیو به ترکستان - که با «بسا رنجها کز جهان دیدهاند» شروع میشود بخشی محبوب در ادب فارسی بودهاست. یک بیت از آن (۲/۴۱۹/۶) در خردنامه مستوفی آمده. دو بیت «پرستیدن دادگر پیشه کن» (۲/۴۱۹/۸) و «بترس از خدای و میازار کس» نیز در این قطعه پیدا میشود. پیشتر گفتیم که از این دو بیت، بیت نخست بسیار محبوب ادبا بوده و بیت دوم نیز به دنبال آن و چسبیده به آن مشهور شده ولی الحاقی است، و حدس زدیم بیت اخیر از سنتی در قرن پنجم به نسخهها راه یافتهاست. پس میدانیم که دستهایی در کار تغییر این بخش از شاهنامه بودهاند.
از سوی دیگر، همانجا گفتیم که آن سنت قرن پنجمی، مشخصاً دو نسخۀ لندن و استانبول را متاثر کردهاست؛ یعنی اگر جایی این دو نسخه در صورتی کهن اتفاق داشتند و باقی نسخ صورت دیگری داشتند، ممکن است این صورت کهن بهرغم کهنگی اصیل نباشد (و میافزایم که ممکن است اصلش کاملاً از میان رفتهباشد و صورت موجود در تمام نسخ دیگر حتی دستخوردهتر از لندن و استانبول باشد).
این را نیز گفتیم که آن ابیات که بیان الحق نقل کرده و عاقبت به دو بیت «پسندی و همداستانی کنی» و «میازار موری» تبدیل و به شاهنامه افزوده شدهاست در نسخههای لندن و سنژوزف نیست. حال این بیت «هنر بهتر از گوهر» نیز در نسخ لندن و قاهره نیست و بیت «کرا با هنر» نیز در نسخۀ قاهره نیست. قاهره داخل خانوادۀ متنی لندن است و سنژوزف نزدیکترین نسخه به این خانواده بیرون از آن.
پس میتوان گفت بهویژه نسخۀ لندن و در درجۀ دوم نسخ نزدیک به آن کمتر از نسخههای دیگر مبتنی بر/متاثر از سنت شاهنامه در ادب قرن پنجم غزنه هستند. آن سنّت قرن پنجمی که لندن و استانبول را متاثر کرده غزنوی نبودهاست؛ که یعنی باید آن را یا سلجوقی دانست یا کاکویی. این به گوش مشتاقان نزدیکتر شدن به صورت اصلی شاهنامه خبر بدی است، چون لندن و خانوادۀ لندن هم خیلی زود از باقی نسخهها منشعب شدهاند، هم بسیاری اوقات کهنترین صورت موجود در بین نسخهها را دارند. متن استانبول نیز - که فراوان نشانههای کهنگی دارد - از این سنت متاثر شده، ولی به اندازۀ خانوادۀ لندن تحت تاثیر آن نبودهاست.
همچنان باید توجه داشت که آن سنت غزنوی خود الزاماً اصیل نیست و هر چیزی را که در خانوادۀ لندن متفاوت از باقی نسخ یافتیم نباید زود دستخورده و سلجوقی/کاکویی بدانیم. دهها لایۀ تاثیر بر هم انباشته شده و باید هر یک را از دیگری جدا کرد و تا حد امکان الگوها را یافت و در نظر داشت. این کار عاقبت با یک پایگاه دادۀ عظیم و هوش مصنوعی به انجام خواهدرسید و اینها که من مینویسم فقط خراش کوچکی است بر پوستۀ موضوع.
t.me//fanneadab
۱. مانعی ندارد که خواننده تصور کند این اختیارات شاهنامۀ مسعود سعد بوده که عوفی بدان اشاره میکند، ولی ضمنا توجه کند که دلیلی نیز بر این نداریم.
۲. البته شاذانی که ابیات را در دفعات بیشتری در تمام طول اثر حجیمتری نقل میکند بارها به عقب نیز برمیگردد.
۳. ابیات متقاربی که از شاهنامه نیست در بابهای دیگر آمده نه در باب آخر.
۴. آقای بابک شکروی در مقالهای که در باب ابیات شاهنامه در گنج الگنج نوشتهاست فقط ابیات موجود در «شاهنامه» را نقل کرده و متعرض دیگر ابیات نشدهاست.
اگر تصور کنیم متنی که شاذانی در دست داشته همانند متنی بوده که ما میشناسیم باید بپذیریم که او (یا منبعش) اینجا ابتدا دو بیت از جای دیگری آورده، سپس رو به عقب ورق زده و دو بیت را از چند صفحه قبل انتخاب کرده و دوباره بین آنها بیتی افزودهاست. این کاملاً در تضاد با شیوهای است که از او در تمام اثرش میبینیم. حتی اگر سه بیت نخست و سه بیت بعدی در منبع او به دنبال هم نبودهباشند، ترتیب و ترکیب آنها در آن منبع با آنچه در نسخههای موجود میبینیم تفاوت اساسی داشتهاست.
بخش آغاز داستان رفتن گیو به ترکستان - که با «بسا رنجها کز جهان دیدهاند» شروع میشود بخشی محبوب در ادب فارسی بودهاست. یک بیت از آن (۲/۴۱۹/۶) در خردنامه مستوفی آمده. دو بیت «پرستیدن دادگر پیشه کن» (۲/۴۱۹/۸) و «بترس از خدای و میازار کس» نیز در این قطعه پیدا میشود. پیشتر گفتیم که از این دو بیت، بیت نخست بسیار محبوب ادبا بوده و بیت دوم نیز به دنبال آن و چسبیده به آن مشهور شده ولی الحاقی است، و حدس زدیم بیت اخیر از سنتی در قرن پنجم به نسخهها راه یافتهاست. پس میدانیم که دستهایی در کار تغییر این بخش از شاهنامه بودهاند.
از سوی دیگر، همانجا گفتیم که آن سنت قرن پنجمی، مشخصاً دو نسخۀ لندن و استانبول را متاثر کردهاست؛ یعنی اگر جایی این دو نسخه در صورتی کهن اتفاق داشتند و باقی نسخ صورت دیگری داشتند، ممکن است این صورت کهن بهرغم کهنگی اصیل نباشد (و میافزایم که ممکن است اصلش کاملاً از میان رفتهباشد و صورت موجود در تمام نسخ دیگر حتی دستخوردهتر از لندن و استانبول باشد).
این را نیز گفتیم که آن ابیات که بیان الحق نقل کرده و عاقبت به دو بیت «پسندی و همداستانی کنی» و «میازار موری» تبدیل و به شاهنامه افزوده شدهاست در نسخههای لندن و سنژوزف نیست. حال این بیت «هنر بهتر از گوهر» نیز در نسخ لندن و قاهره نیست و بیت «کرا با هنر» نیز در نسخۀ قاهره نیست. قاهره داخل خانوادۀ متنی لندن است و سنژوزف نزدیکترین نسخه به این خانواده بیرون از آن.
پس میتوان گفت بهویژه نسخۀ لندن و در درجۀ دوم نسخ نزدیک به آن کمتر از نسخههای دیگر مبتنی بر/متاثر از سنت شاهنامه در ادب قرن پنجم غزنه هستند. آن سنّت قرن پنجمی که لندن و استانبول را متاثر کرده غزنوی نبودهاست؛ که یعنی باید آن را یا سلجوقی دانست یا کاکویی. این به گوش مشتاقان نزدیکتر شدن به صورت اصلی شاهنامه خبر بدی است، چون لندن و خانوادۀ لندن هم خیلی زود از باقی نسخهها منشعب شدهاند، هم بسیاری اوقات کهنترین صورت موجود در بین نسخهها را دارند. متن استانبول نیز - که فراوان نشانههای کهنگی دارد - از این سنت متاثر شده، ولی به اندازۀ خانوادۀ لندن تحت تاثیر آن نبودهاست.
همچنان باید توجه داشت که آن سنت غزنوی خود الزاماً اصیل نیست و هر چیزی را که در خانوادۀ لندن متفاوت از باقی نسخ یافتیم نباید زود دستخورده و سلجوقی/کاکویی بدانیم. دهها لایۀ تاثیر بر هم انباشته شده و باید هر یک را از دیگری جدا کرد و تا حد امکان الگوها را یافت و در نظر داشت. این کار عاقبت با یک پایگاه دادۀ عظیم و هوش مصنوعی به انجام خواهدرسید و اینها که من مینویسم فقط خراش کوچکی است بر پوستۀ موضوع.
t.me//fanneadab
۱. مانعی ندارد که خواننده تصور کند این اختیارات شاهنامۀ مسعود سعد بوده که عوفی بدان اشاره میکند، ولی ضمنا توجه کند که دلیلی نیز بر این نداریم.
۲. البته شاذانی که ابیات را در دفعات بیشتری در تمام طول اثر حجیمتری نقل میکند بارها به عقب نیز برمیگردد.
۳. ابیات متقاربی که از شاهنامه نیست در بابهای دیگر آمده نه در باب آخر.
۴. آقای بابک شکروی در مقالهای که در باب ابیات شاهنامه در گنج الگنج نوشتهاست فقط ابیات موجود در «شاهنامه» را نقل کرده و متعرض دیگر ابیات نشدهاست.
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
ابیاتی از دو غزل مناسب این ایام
آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شبست
وان نه بالای صنوبر که درخت رطبست
نه دهانیست که در وهم سخندان آید
مگر اندر سخن آیی و بداند که لبست
آتش روی تو زینگونه که در خلق گرفت
عجب از سوختگی نیست که خامی عجبست
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطبست
جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست
نه، که از ناله مرغان چمن در طربست!
هر کسی را بتو این میل نباشد که مرا
کآفتابی تو و کوتاهنظر مرغ شبست...
سخن خویش ببیگانه نمییارم گفت
گله از دوست بدشمن نه طریق ادبست
لیکن این حال محالست که پنهان ماند
تو زره میدری و پردهٔ سعدی قصبست
ــــــــــ
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لبست
آری افطار رطب در رمضان مستحبست
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزهٔ خود را بگمانش که شبست
زیر «لب» وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب: نقطهٔ خال تو ببالای لبست!
یا رب! این نقطهٔ لب را که ببالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادبست!
شحنه اندر عقبست و، من از آن میترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنبست
مَنعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عربست...
گر صبوحی بوصال رخ جانان جان داد
سودن چهره بخاک سر کویش سببست
@fanneadab
آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شبست
وان نه بالای صنوبر که درخت رطبست
نه دهانیست که در وهم سخندان آید
مگر اندر سخن آیی و بداند که لبست
آتش روی تو زینگونه که در خلق گرفت
عجب از سوختگی نیست که خامی عجبست
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطبست
جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست
نه، که از ناله مرغان چمن در طربست!
هر کسی را بتو این میل نباشد که مرا
کآفتابی تو و کوتاهنظر مرغ شبست...
سخن خویش ببیگانه نمییارم گفت
گله از دوست بدشمن نه طریق ادبست
لیکن این حال محالست که پنهان ماند
تو زره میدری و پردهٔ سعدی قصبست
ــــــــــ
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لبست
آری افطار رطب در رمضان مستحبست
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزهٔ خود را بگمانش که شبست
زیر «لب» وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب: نقطهٔ خال تو ببالای لبست!
یا رب! این نقطهٔ لب را که ببالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادبست!
شحنه اندر عقبست و، من از آن میترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنبست
مَنعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عربست...
گر صبوحی بوصال رخ جانان جان داد
سودن چهره بخاک سر کویش سببست
@fanneadab
Forwarded from انجمن مهر شاهنامه مازندران_بابلسر (Moham. Mirz.)
انجمن مهر شاهنامۀ مازندران برگزار میکند.
نشست مجازی شاهنامه پژوهی
سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی
یکشنبه 11 خرداد 1404 (1 ژوئن)
ساعت: 18:00 به وقت ایران
دکتر علی شاپوران
شاهنامهپژوه دانشگاه سنت اندروز
این نشست به صورت مجازی برگزار میشود و حضور برای علاقهمندان آزاد است.
لینک نشست در گوگل میت:
https://meet.google.com/mnu-zhba-sxe
@anjomane_mihr
نشست مجازی شاهنامه پژوهی
سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی
یکشنبه 11 خرداد 1404 (1 ژوئن)
ساعت: 18:00 به وقت ایران
دکتر علی شاپوران
شاهنامهپژوه دانشگاه سنت اندروز
این نشست به صورت مجازی برگزار میشود و حضور برای علاقهمندان آزاد است.
لینک نشست در گوگل میت:
https://meet.google.com/mnu-zhba-sxe
@anjomane_mihr
انجمن مهر شاهنامه مازندران_بابلسر
انجمن مهر شاهنامۀ مازندران برگزار میکند. نشست مجازی شاهنامه پژوهی سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی یکشنبه 11 خرداد 1404 (1 ژوئن) ساعت: 18:00 به وقت ایران دکتر علی شاپوران شاهنامهپژوه دانشگاه سنت اندروز این نشست به صورت مجازی برگزار میشود و حضور برای علاقهمندان…
روز یکشنبه ۱۱ خرداد (اول ژوئن) در نشست مجازی انجمن مهر شاهنامهٔ مازندران با موضوع «سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی» حرف خواهمزد. بررسی و نقد کلانروایات غالب در فضای فکری ایرانیان را بسیار لازم میدانم و این نشست چنین هدفی خواهدداشت. قصدم بیشتر این است که نشان بدهم چه باورهای رایجی در نزد اهل ادبیات و شاهنامه دربارهٔ سرنوشت آن حتما یا به احتمال فراوان غلط است و چه چیزهایی را نمیدانیم و با دانستههای فعلی نمیتوانیم بگوییم.
@fanneadab
@fanneadab
https://youtu.be/IOSwEM6OkYc
این وبینار به میزبانی بنیاد آژیار و همکاری خبرنامۀ ایران باستان در اسفند ۱۴۰۳ برگزار شد.
https://xn--r1a.website/AzhyarFoundation
https://xn--r1a.website/Ancientirannews
این وبینار به میزبانی بنیاد آژیار و همکاری خبرنامۀ ایران باستان در اسفند ۱۴۰۳ برگزار شد.
https://xn--r1a.website/AzhyarFoundation
https://xn--r1a.website/Ancientirannews
بنیاد پژوهشهای ایران باستان آژیار Azhyar Foundation for Ancient Iranian Studies
https://youtu.be/IOSwEM6OkYc این وبینار به میزبانی بنیاد آژیار و همکاری خبرنامۀ ایران باستان در اسفند ۱۴۰۳ برگزار شد. https://xn--r1a.website/AzhyarFoundation https://xn--r1a.website/Ancientirannews
روز ۲۵ اسفند سال گذشته به همراه دوستانی دانشمند مهمان بنیاد آژیار و خبرنامهٔ ایران باستان بودم و دربارهٔ سده در شاهنامه صحبت کردم. ارائهٔ من در این جلسه مشروح نیمی از چیزی است که پیشتر به شکل خلاصه و پراکنده در این کانال نوشتهام که طبق نظر استاد خالقی و برخلاف نظر زندهیاد خطیبی، روایت جشن سده در شاهنامه الحاقی است و ضمنا استدلال کردهام که ظاهراً واژهٔ «سده» را فردوسی در سالهای انتهایی سرودن شاهنامه به دایرهٔ لغات و تعبیرات خود افزودهاست (درواقع تنها توضیح دیگری که وضعیت کاربرد این لغت را در شاهنامه توجیه میکند این است که فرض کنیم بخشهای «سدهدار» و «بیسده» در شاهنامه سرودهٔ یک شاعر نیست!). میتوانید این سخنان را در پیوند فوق ببینید و بشنوید.
امیدوارم فرصت کنم و مشروح بخش دوم نظرم را - که اساساً جشن سده در شکل معروف آن از البرز مرکزی نشئت گرفته و بر دست زیاریان و دیلمیان گسترش یافته، در دورهٔ سامانی جشن درباریان نبوده و غزنویان آن را احتمالا از بویهیان گرفتند و ظاهراً شاعر شاهنامه نیز یا پس از حوالی ۳۹۵ با آن آشنا شده یا این که پس از این تاریخ و پرستیژ پیدا کردن جشن در پی رسمیت یافتن آن در نزد دربار و رجال برجستهٔ غزنوی به آن اشاره کرده - نیز بگویم یا بنویسم.
@fanneadab
امیدوارم فرصت کنم و مشروح بخش دوم نظرم را - که اساساً جشن سده در شکل معروف آن از البرز مرکزی نشئت گرفته و بر دست زیاریان و دیلمیان گسترش یافته، در دورهٔ سامانی جشن درباریان نبوده و غزنویان آن را احتمالا از بویهیان گرفتند و ظاهراً شاعر شاهنامه نیز یا پس از حوالی ۳۹۵ با آن آشنا شده یا این که پس از این تاریخ و پرستیژ پیدا کردن جشن در پی رسمیت یافتن آن در نزد دربار و رجال برجستهٔ غزنوی به آن اشاره کرده - نیز بگویم یا بنویسم.
@fanneadab
یک دو نکته در باب «پندنامهٔ منظوم انوشیروان» سرودهٔ پدر امیرالشعرای معزی
به میرسالار رضوی
آقای مهدی طهماسبی در نسخهای خطی در پاریس از اواخر قرن هشتم متنی منظوم به نام پندنامهٔ انوشیروان یافته که به برهانی، شاعر دربار الب ارسلان و پدر امیرالشعرای معزی منسوب شدهاست. ایشان متن این پندنامه را در شماره ۹۸-۹۹ نشریهٔ گزارش میراث منتشر کردهاست. این متن چنان که طهماسبی هم گفته پیشتر نیز چاپ شدهاست، ولی بدون نام شاعر. استاد علی اشرف صادقی این متن را در نسخهای مورخ ۱۰۴۴ به خط داراب هرمزدیار معروف یافته و در سال ۱۳۸۴ در نامهٔ ایران باستان (سال پنجم، شمارۀ ۱-۲) چاپ کردهاست. به سبب قدمت نسبی نسخۀ اساس طهماسبی، متن اساس طهماسبی برخی ایرادات متن داراب هرمزدیار را ندارد و حدسی را که من چند سال پیش دربارۀ یکی از ابیات منقول در مقالۀ استاد صادقی زدهبودم نیز تایید میکند. ضمنا متن طهماسبی در آغاز چند بیت بیشتر در وصف خرد دارد ولی این ابیات به باقی متن پیوسته به نظر نمیرسد و ظاهراً از منبع دیگری است. از این قضیه به یک دو نکته میتوان رسید
یک این که یافتهٔ جناب طهماسبی البته جز این که «چند بیت از قرن ۵ و از شاعری یافتیم که اشعارش اغلب گم شده» - که در جای خود بسیار مهم است و عمدتا مورد توجه ایشان در مقاله بوده - از جهات دیگری هم اهمیت دارد. اصلیترین دلیل این است که ممکن است به پژوهشگر خاطرنشان کند که تصویری که از «سلجوقیان» و «معزی» و «شاهنامهستیزی» و «ایرانستیزی» ایشان برایش ساختهاند چقدر کودکانه و سادهانگارانه است و بلکه اصلاً کمابیش برعکس واقعیت است، چون سلجوقیان از مهمترین علل گسترش دامنۀ نفوذ فارسی بودند، وانگهی، قرائن مختلفی خاطرنشان میکند که دستکم از دوران ملکشاه به بعد شاهنامه در دربارهای اصلی و فرعی سلجوقی معتبر و مرجع بوده (و فنّی که معزّی در مدیحه بکار بسته و به فردوسی - و نه هر کس دیگری - تاخته که میر خود را مدح کند نیز نشان همین مرجعیّت است) و اتفاقاً به سنّت «ادب» سلجوقی که از حاکمان مستقل بود دیرتر راه یافته تا به دربار حاکمان. اینها همه افرادی مهم و مشارٌالیه بودهاند در بطن سیاست، و لاجرم پیچیده و چندبعدی و اصلاً در معرض ابعاد مختلف و پیچیدگی. ساختن فهرست «خوبها/بدها» از چنین افرادی ساده نیست.
دیگر این که این یافته بر تبادل فرهنگی زردشتیان و مسلمانان دلالت میکند. اینطور نبوده که زردشتیان از مسلمانان چیزی فرانگیرند و هرچه دارند از قبل داشته بودهباشند یا هرچه نوشتهاند کیخسرو بن جمشیدی و بهرام بن کیکاووسی پدید آوردهباشد. علاقه به ایران پیش از اسلام فارس و ترکمان یا مسلمان و زردشتی نمیشناخته و متاع خوب بی مشتری نمیمانده و بسیاری چیزها را ممکن بوده زردشتیان از نو یا ابتدائا از مسلمانان بگیرند، خواه بخشهایی از «تاریخ» و خواه «حکمت» یا «مراسم».
t.me//fanneadab
به میرسالار رضوی
آقای مهدی طهماسبی در نسخهای خطی در پاریس از اواخر قرن هشتم متنی منظوم به نام پندنامهٔ انوشیروان یافته که به برهانی، شاعر دربار الب ارسلان و پدر امیرالشعرای معزی منسوب شدهاست. ایشان متن این پندنامه را در شماره ۹۸-۹۹ نشریهٔ گزارش میراث منتشر کردهاست. این متن چنان که طهماسبی هم گفته پیشتر نیز چاپ شدهاست، ولی بدون نام شاعر. استاد علی اشرف صادقی این متن را در نسخهای مورخ ۱۰۴۴ به خط داراب هرمزدیار معروف یافته و در سال ۱۳۸۴ در نامهٔ ایران باستان (سال پنجم، شمارۀ ۱-۲) چاپ کردهاست. به سبب قدمت نسبی نسخۀ اساس طهماسبی، متن اساس طهماسبی برخی ایرادات متن داراب هرمزدیار را ندارد و حدسی را که من چند سال پیش دربارۀ یکی از ابیات منقول در مقالۀ استاد صادقی زدهبودم نیز تایید میکند. ضمنا متن طهماسبی در آغاز چند بیت بیشتر در وصف خرد دارد ولی این ابیات به باقی متن پیوسته به نظر نمیرسد و ظاهراً از منبع دیگری است. از این قضیه به یک دو نکته میتوان رسید
یک این که یافتهٔ جناب طهماسبی البته جز این که «چند بیت از قرن ۵ و از شاعری یافتیم که اشعارش اغلب گم شده» - که در جای خود بسیار مهم است و عمدتا مورد توجه ایشان در مقاله بوده - از جهات دیگری هم اهمیت دارد. اصلیترین دلیل این است که ممکن است به پژوهشگر خاطرنشان کند که تصویری که از «سلجوقیان» و «معزی» و «شاهنامهستیزی» و «ایرانستیزی» ایشان برایش ساختهاند چقدر کودکانه و سادهانگارانه است و بلکه اصلاً کمابیش برعکس واقعیت است، چون سلجوقیان از مهمترین علل گسترش دامنۀ نفوذ فارسی بودند، وانگهی، قرائن مختلفی خاطرنشان میکند که دستکم از دوران ملکشاه به بعد شاهنامه در دربارهای اصلی و فرعی سلجوقی معتبر و مرجع بوده (و فنّی که معزّی در مدیحه بکار بسته و به فردوسی - و نه هر کس دیگری - تاخته که میر خود را مدح کند نیز نشان همین مرجعیّت است) و اتفاقاً به سنّت «ادب» سلجوقی که از حاکمان مستقل بود دیرتر راه یافته تا به دربار حاکمان. اینها همه افرادی مهم و مشارٌالیه بودهاند در بطن سیاست، و لاجرم پیچیده و چندبعدی و اصلاً در معرض ابعاد مختلف و پیچیدگی. ساختن فهرست «خوبها/بدها» از چنین افرادی ساده نیست.
دیگر این که این یافته بر تبادل فرهنگی زردشتیان و مسلمانان دلالت میکند. اینطور نبوده که زردشتیان از مسلمانان چیزی فرانگیرند و هرچه دارند از قبل داشته بودهباشند یا هرچه نوشتهاند کیخسرو بن جمشیدی و بهرام بن کیکاووسی پدید آوردهباشد. علاقه به ایران پیش از اسلام فارس و ترکمان یا مسلمان و زردشتی نمیشناخته و متاع خوب بی مشتری نمیمانده و بسیاری چیزها را ممکن بوده زردشتیان از نو یا ابتدائا از مسلمانان بگیرند، خواه بخشهایی از «تاریخ» و خواه «حکمت» یا «مراسم».
t.me//fanneadab
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
انجمن مهر شاهنامه مازندران_بابلسر
انجمن مهر شاهنامۀ مازندران برگزار میکند. نشست مجازی شاهنامه پژوهی سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی یکشنبه 11 خرداد 1404 (1 ژوئن) ساعت: 18:00 به وقت ایران دکتر علی شاپوران شاهنامهپژوه دانشگاه سنت اندروز این نشست به صورت مجازی برگزار میشود و حضور برای علاقهمندان…
سخنان من در نشست انجمن مهر شاهنامهٔ مازندران:
https://youtu.be/Tem79pHVNUY?si=TAQq8HflJfvk_esq
در جایی از بحث، میگویم و یک بار تکرار میکنم که فرزندان سامانخداه از عباسیان «سمرقند و بخارا و چاچ و هرات» را گرفتند. درستش «سمرقند و فرغانه و چاچ و هرات» است. یکی دو لغزش زبانی دیگر هم در حرفهایم هست ولی قاعدتا منظورم معلوم خواهدبود.
@anjomane_mihr
t.me//fanneadab
https://youtu.be/Tem79pHVNUY?si=TAQq8HflJfvk_esq
در جایی از بحث، میگویم و یک بار تکرار میکنم که فرزندان سامانخداه از عباسیان «سمرقند و بخارا و چاچ و هرات» را گرفتند. درستش «سمرقند و فرغانه و چاچ و هرات» است. یکی دو لغزش زبانی دیگر هم در حرفهایم هست ولی قاعدتا منظورم معلوم خواهدبود.
@anjomane_mihr
t.me//fanneadab
YouTube
سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی
نجمن مهر شاهنامۀ مازندران برگزار میکند.
نشست مجازی شاهنامه پژوهی
سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی
دکتر علی شاپوران
شاهنامهپژوه دانشگاه سنت اندروز
یکشنبه 11 خرداد 1404 (1 ژوئن)
ساعت: 18:00 به وقت ایران
نشست مجازی شاهنامه پژوهی
سرنوشت شاهنامه در دربار غزنوی
دکتر علی شاپوران
شاهنامهپژوه دانشگاه سنت اندروز
یکشنبه 11 خرداد 1404 (1 ژوئن)
ساعت: 18:00 به وقت ایران
«ملّت ایران» و «برهۀ حسّاس کنونی»
بیعلاقگی خامنهای به ایران، ملّیّت و ملیگرایی احتمالاً نیازی به استدلال ندارد و هر کس میتواند از حافظۀ خود شواهد فراوان بر آن بجوید. با این حال اینجا قصد دارم یک مطالعۀ مختصر بر مضامین و واژگانی بکنم که او به کار میبرد تا یک تاکتیک مردمفریبی او را (و در کل پروپاگاندای نظام آخوندی-سپاهی را) آشکار کنم.
توجّه به سخنان او نشان میدهد که خامنهای غالباً از بهکار بردن واژههای «ایران» و «ملّت» پرهیز دارد و ترجیح میدهد به جای آنها بهترتیب بگوید «کشور» و «مردم». برای مثال در سخنرانی نوروز 1404 واژۀ «مردم» 21 بار و واژۀ «ملّت» 11 بار استفاده شدهاست، و در سراسر سخنانش ایران را «کشور» نامیدهاست، جز در کاربردی مشخص: در تمام این سخنان لغت «ایران» فقط نُه بار آمده و هر نُه بار در ترکیب اضافی «ملّت ایران» (که نشان میدهد خود لغت «ملّت» نیز بیرون از این ترکیب اضافی فقط دو بار آمده).
این سخنرانی نوروزی نگاه خامنهای را به این ترکیب نشان میدهد. «ملّت ایران» مخاطب تبریک خامنهای نیست و هدف دعای او هم نیست! زمانی پیدا میشود که قرار است در صحنه حاضر باشد و نشان بدهد پشتیبان نظام است. از ابتدای پیام نوروزی تا وقتی که صحبت از شور و شوق انتخاباتی و ناامید گذاشتن دشمنان است، خامنهای فقط یک بار میگوید «ملّت ایران» و در آن مورد هم - که اشاره به کشتگان سپاه و حزبالله در لبنان است - آشکارا از این که جمله را طوری پیش برده که ناچار است بگوید «ملّت ایران» معذّب است؛ مکثی میکند و بلافاصله در ادامه میافزاید «و امّت اسلامی» (شاید بد نباشد مخاطبی که حضور ذهن ندارد این پیام را یک بار تا اینجا ببیند و به باقی نوشته برگردد). ولی در زمان «حضور در صحنه» چه در انتخابات و چه در کمک به مردم لبنان یا در هنگام «اتحاد کامل»، صحبت از ملت ایران است و فقط همینجاست که این ملت ظاهر میشود و بعد باز از جملات خامنهای ناپدید میشود.
کلام خامنهای اندیشۀ او را برملا میکند: ملّت ایران مردمی هستند که اگرچه در هزار تنگنا و گرفتاریاند، هر وقت به ایشان نیاز است خودشان را مصرف میکنند تا اهداف نظام برآورده شود.
حال این سخنان را با دومین پیام تصویری خامنهای پس از حملۀ اسرائیل مقایسه کنیم که ساعتی پیش منتشر شد. اینجا «مردم» کلا سه بار آمده. در مقابل «ملت» را 22 بار گفته و «ایران» را 20 بار، و 16 بار از این دفعات در ترکیب «ملّت ایران». مخاطب این پیام «ملّت ایران» است و خود پیام این است که: نقش «ملّت ایران» را بازی کنید و خودتان را مصرف کند تا بوتۀ سودای نظام به ثمر بنشیند. مثلاً انتظار دارد نشان ندهید که ترسیدهاید (یعنی از زیر بمب و موشک فرار نکنید).
از سوی دیگر، پیام نوروزی لحنی آشکارا دینی و فرامرزی دارد. اشاره به نوروز با ایام شهادت امام علی و شبهای قدر در یک جمله میآید. اشاره به «برادران دینی» و «امت اسلامی» در آن مکرر است. لبنان و غزه و یمن و البته آمریکا و «رژیم صهیونیستی» هم طبیعتاً حاضرند. در اشاره به لبنان و غزه به کشته شدن کودکان و ویرانی خانهها و آوارگی مردم نیز میپردازد. ولی در مقابل، در کل پیام اخیر جز چند عبارت عربی ابدا خبری از اسلام و امت اسلامی هم نیست و حتی خدا هم غایب است. در وقت گرفتاری آخوند، تنها تکیهگاه او «ملّت ایران» است. البته اشارهای به کشتگان و آوارگان ملت نیست. کشته شدن و آوارگی از وظایف ملت ایران است و جزء نقش اوست.
پس با همین بررسی میتوان گفت انتظار خامنهای از ملّت ایران معلوم است. حال تصمیم با ملت ایران است که به این انتظار پاسخ میدهد و پشت او میایستد یا نه؛ انتخابی که ملت ایران خواهدکرد و بهایش را خواهدپرداخت یا سودش را خواهدبرد.
t.me//fanneadab
بیعلاقگی خامنهای به ایران، ملّیّت و ملیگرایی احتمالاً نیازی به استدلال ندارد و هر کس میتواند از حافظۀ خود شواهد فراوان بر آن بجوید. با این حال اینجا قصد دارم یک مطالعۀ مختصر بر مضامین و واژگانی بکنم که او به کار میبرد تا یک تاکتیک مردمفریبی او را (و در کل پروپاگاندای نظام آخوندی-سپاهی را) آشکار کنم.
توجّه به سخنان او نشان میدهد که خامنهای غالباً از بهکار بردن واژههای «ایران» و «ملّت» پرهیز دارد و ترجیح میدهد به جای آنها بهترتیب بگوید «کشور» و «مردم». برای مثال در سخنرانی نوروز 1404 واژۀ «مردم» 21 بار و واژۀ «ملّت» 11 بار استفاده شدهاست، و در سراسر سخنانش ایران را «کشور» نامیدهاست، جز در کاربردی مشخص: در تمام این سخنان لغت «ایران» فقط نُه بار آمده و هر نُه بار در ترکیب اضافی «ملّت ایران» (که نشان میدهد خود لغت «ملّت» نیز بیرون از این ترکیب اضافی فقط دو بار آمده).
این سخنرانی نوروزی نگاه خامنهای را به این ترکیب نشان میدهد. «ملّت ایران» مخاطب تبریک خامنهای نیست و هدف دعای او هم نیست! زمانی پیدا میشود که قرار است در صحنه حاضر باشد و نشان بدهد پشتیبان نظام است. از ابتدای پیام نوروزی تا وقتی که صحبت از شور و شوق انتخاباتی و ناامید گذاشتن دشمنان است، خامنهای فقط یک بار میگوید «ملّت ایران» و در آن مورد هم - که اشاره به کشتگان سپاه و حزبالله در لبنان است - آشکارا از این که جمله را طوری پیش برده که ناچار است بگوید «ملّت ایران» معذّب است؛ مکثی میکند و بلافاصله در ادامه میافزاید «و امّت اسلامی» (شاید بد نباشد مخاطبی که حضور ذهن ندارد این پیام را یک بار تا اینجا ببیند و به باقی نوشته برگردد). ولی در زمان «حضور در صحنه» چه در انتخابات و چه در کمک به مردم لبنان یا در هنگام «اتحاد کامل»، صحبت از ملت ایران است و فقط همینجاست که این ملت ظاهر میشود و بعد باز از جملات خامنهای ناپدید میشود.
کلام خامنهای اندیشۀ او را برملا میکند: ملّت ایران مردمی هستند که اگرچه در هزار تنگنا و گرفتاریاند، هر وقت به ایشان نیاز است خودشان را مصرف میکنند تا اهداف نظام برآورده شود.
حال این سخنان را با دومین پیام تصویری خامنهای پس از حملۀ اسرائیل مقایسه کنیم که ساعتی پیش منتشر شد. اینجا «مردم» کلا سه بار آمده. در مقابل «ملت» را 22 بار گفته و «ایران» را 20 بار، و 16 بار از این دفعات در ترکیب «ملّت ایران». مخاطب این پیام «ملّت ایران» است و خود پیام این است که: نقش «ملّت ایران» را بازی کنید و خودتان را مصرف کند تا بوتۀ سودای نظام به ثمر بنشیند. مثلاً انتظار دارد نشان ندهید که ترسیدهاید (یعنی از زیر بمب و موشک فرار نکنید).
از سوی دیگر، پیام نوروزی لحنی آشکارا دینی و فرامرزی دارد. اشاره به نوروز با ایام شهادت امام علی و شبهای قدر در یک جمله میآید. اشاره به «برادران دینی» و «امت اسلامی» در آن مکرر است. لبنان و غزه و یمن و البته آمریکا و «رژیم صهیونیستی» هم طبیعتاً حاضرند. در اشاره به لبنان و غزه به کشته شدن کودکان و ویرانی خانهها و آوارگی مردم نیز میپردازد. ولی در مقابل، در کل پیام اخیر جز چند عبارت عربی ابدا خبری از اسلام و امت اسلامی هم نیست و حتی خدا هم غایب است. در وقت گرفتاری آخوند، تنها تکیهگاه او «ملّت ایران» است. البته اشارهای به کشتگان و آوارگان ملت نیست. کشته شدن و آوارگی از وظایف ملت ایران است و جزء نقش اوست.
پس با همین بررسی میتوان گفت انتظار خامنهای از ملّت ایران معلوم است. حال تصمیم با ملت ایران است که به این انتظار پاسخ میدهد و پشت او میایستد یا نه؛ انتخابی که ملت ایران خواهدکرد و بهایش را خواهدپرداخت یا سودش را خواهدبرد.
t.me//fanneadab
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
شاهنامه و تشیّع
مسئلۀ تعارضات مذهبی از هویّت و تاریخ شاهنامه جدانشدنی است. تصریح شاعر بر مذهبش در «دیباجه» را محال است بتوان نادیده گرفت. کسانی همچون حافظ محمود خان شیرانی و فریدون جنیدی اصالت این قطعه را با دلایل کاملاً متفاوتی زیر سوال برده و به نتایج متضادی دربارۀ مذهب فردوسی رسیدهاند، ولی اگرچه برخی از دلایل هرکدام از ایشان شایستۀ توجه است، ردّ اصالت این قطعه هیچ ساده نیست، چون اولاً در تمام نسخههای شاهنامه (از 614 به این طرف) هست؛ ثانیاً در چهارمقاله (تالیفشده در 551-2) آمده؛ ثالثاً در اختیارات شاهنامه (تالیفشده در 474 هجری برای ملکشاه سلجوقی) هست. ضمناً در تمام روایاتی که از «افسانۀ فردوسی» در دست است - همچنان که در هر سه تحریر یکی از این روایات - بر تشیّع فردوسی تصریح شده و همین موضوع (و در دو تا از سه روایت، همین قطعۀ «دیباجه») است که باعث خشم گرفتن محمود بر فردوسی میشود. قدمت این روایات نیز به پیش از زمان تالیف چهارمقاله، ظاهراً دستکم تا حدود 500-510 هجری، میرسد.
تشیّع فردوسی و اصالت این قطعه ضمناً قرائن تاریخی دارد. طوس در همان قرن چهارم یکی از مراکز شیعیان بوده و گردآورندۀ شاهنامۀ منثوری که منبع اصلی فردوسی بود یعنی ابومنصور محمد بن عبدالرّزّاق احتمالاً تمایلات شیعی داشته (نک. روایت شیخ صدوق از او که مبنای داستان و لقب معروف «ضامن آهو» است؛ قس. ارتباطات مکرر او با دیلمیان). نقش تشیّع در ردّ شاهنامه نیز با عقل جوردرمیآید. و اگرچه در سرسختی محمود در تحکیم تسنّن از همان دورۀ او تا امروز مبالغه بسیار کردهاند، او در هر حال سنی بوده و دستکم شعار مبارزه با «قرمطیان» میدادهاست. بسیارند کسانی که در ضمن معتقدند شیعیان یک حمیّت ایرانی هم داشتند و این ایرانیّت انگیزۀ مخالفت ایشان با سنی و انیرانی (عرب و ترک) بود، و طبیعتاً عرب و ترک هم، چونان که سنّیان، از این شیعیان ایرانی دل خوشی نداشتند و تعارض بین نمایندگان این دو «گروه اجتماعی» اجتنابناپذیر بود.
این است که پژوهشگران اغلب اینها را پذیرفتهاند و سعی کردهاند توضیح بدهند. کوشش ایشان برای فهمیدن مذهب فردوسی از محتوای شاهنامه به هر نتیجۀ ممکنی رسیده. جز آنها که او را سنّیای معتقد یا کلاً نامسلمان میدانند و اصالت قطعه را زیر سوال میبرند، پژوهشگران معتقد به تشیّع فردوسی نیز او را هم زیدی دانستهاند (مثلاً محیط طباطبایی)، هم اسماعیلی (مثلاً زریاب خویی) و هم دوازدهامامی (مثلاً مهدوی دامغانی). همینطور دربارۀ این که مذهب چه اندازه در ردّ شاهنامه در غزنه نقش داشته نظرات مختلف دادهاند، از این که «هیچ نقشی نداشته» تا این که «عامل اصلی بوده و هر چیز دیگر بهانه یا برساخته است».
همین خلاصۀ کوتاه که نوشتم نشان میدهد که درواقع بیشتر چیزها را نمیدانیم، جز همین که «شعری دال بر تشیع فردوسی در شاهنامه هست» و «تشیّع فردوسی روایت معارض ندارد». به رغم موافقت اغلب اهل نظر بر اغلب موضوعات، مسئلۀ «شاهنامه و مذهب» حل نشده. و اگر پژوهشگران مختلف در یک ماده خام مطالعه میکنند و به نتایج کاملاً متضاد میرسند حتماً جایی در تحلیل آن ماده خام خطایی بنیادی هست. به مناسبت فرارسیدن ماه محرم، در چند نوشته در روزهای آینده خواهیمکوشید که این مسئله را تا جای ممکن روشن و بخشهایی از آن را حل کنیم. نتایجی که خواهیمگرفت احتمالا چندان مطابق انتظار بیشتر اهل شاهنامه نخواهدبود.
t.me//fanneadab
مسئلۀ تعارضات مذهبی از هویّت و تاریخ شاهنامه جدانشدنی است. تصریح شاعر بر مذهبش در «دیباجه» را محال است بتوان نادیده گرفت. کسانی همچون حافظ محمود خان شیرانی و فریدون جنیدی اصالت این قطعه را با دلایل کاملاً متفاوتی زیر سوال برده و به نتایج متضادی دربارۀ مذهب فردوسی رسیدهاند، ولی اگرچه برخی از دلایل هرکدام از ایشان شایستۀ توجه است، ردّ اصالت این قطعه هیچ ساده نیست، چون اولاً در تمام نسخههای شاهنامه (از 614 به این طرف) هست؛ ثانیاً در چهارمقاله (تالیفشده در 551-2) آمده؛ ثالثاً در اختیارات شاهنامه (تالیفشده در 474 هجری برای ملکشاه سلجوقی) هست. ضمناً در تمام روایاتی که از «افسانۀ فردوسی» در دست است - همچنان که در هر سه تحریر یکی از این روایات - بر تشیّع فردوسی تصریح شده و همین موضوع (و در دو تا از سه روایت، همین قطعۀ «دیباجه») است که باعث خشم گرفتن محمود بر فردوسی میشود. قدمت این روایات نیز به پیش از زمان تالیف چهارمقاله، ظاهراً دستکم تا حدود 500-510 هجری، میرسد.
تشیّع فردوسی و اصالت این قطعه ضمناً قرائن تاریخی دارد. طوس در همان قرن چهارم یکی از مراکز شیعیان بوده و گردآورندۀ شاهنامۀ منثوری که منبع اصلی فردوسی بود یعنی ابومنصور محمد بن عبدالرّزّاق احتمالاً تمایلات شیعی داشته (نک. روایت شیخ صدوق از او که مبنای داستان و لقب معروف «ضامن آهو» است؛ قس. ارتباطات مکرر او با دیلمیان). نقش تشیّع در ردّ شاهنامه نیز با عقل جوردرمیآید. و اگرچه در سرسختی محمود در تحکیم تسنّن از همان دورۀ او تا امروز مبالغه بسیار کردهاند، او در هر حال سنی بوده و دستکم شعار مبارزه با «قرمطیان» میدادهاست. بسیارند کسانی که در ضمن معتقدند شیعیان یک حمیّت ایرانی هم داشتند و این ایرانیّت انگیزۀ مخالفت ایشان با سنی و انیرانی (عرب و ترک) بود، و طبیعتاً عرب و ترک هم، چونان که سنّیان، از این شیعیان ایرانی دل خوشی نداشتند و تعارض بین نمایندگان این دو «گروه اجتماعی» اجتنابناپذیر بود.
این است که پژوهشگران اغلب اینها را پذیرفتهاند و سعی کردهاند توضیح بدهند. کوشش ایشان برای فهمیدن مذهب فردوسی از محتوای شاهنامه به هر نتیجۀ ممکنی رسیده. جز آنها که او را سنّیای معتقد یا کلاً نامسلمان میدانند و اصالت قطعه را زیر سوال میبرند، پژوهشگران معتقد به تشیّع فردوسی نیز او را هم زیدی دانستهاند (مثلاً محیط طباطبایی)، هم اسماعیلی (مثلاً زریاب خویی) و هم دوازدهامامی (مثلاً مهدوی دامغانی). همینطور دربارۀ این که مذهب چه اندازه در ردّ شاهنامه در غزنه نقش داشته نظرات مختلف دادهاند، از این که «هیچ نقشی نداشته» تا این که «عامل اصلی بوده و هر چیز دیگر بهانه یا برساخته است».
همین خلاصۀ کوتاه که نوشتم نشان میدهد که درواقع بیشتر چیزها را نمیدانیم، جز همین که «شعری دال بر تشیع فردوسی در شاهنامه هست» و «تشیّع فردوسی روایت معارض ندارد». به رغم موافقت اغلب اهل نظر بر اغلب موضوعات، مسئلۀ «شاهنامه و مذهب» حل نشده. و اگر پژوهشگران مختلف در یک ماده خام مطالعه میکنند و به نتایج کاملاً متضاد میرسند حتماً جایی در تحلیل آن ماده خام خطایی بنیادی هست. به مناسبت فرارسیدن ماه محرم، در چند نوشته در روزهای آینده خواهیمکوشید که این مسئله را تا جای ممکن روشن و بخشهایی از آن را حل کنیم. نتایجی که خواهیمگرفت احتمالا چندان مطابق انتظار بیشتر اهل شاهنامه نخواهدبود.
t.me//fanneadab
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران