شاهنامه و تشیع - بخش هشتم
دیدیم که شعر شیعی شاهنامه «دستکم ممکن است» افزودهای کهن (قبل از 470) باشد و ضمناً روایت تشیّع فردوسی جزء اصلی افسانۀ او نبوده ولی تا سال 550 به آن افزوده و جزء مهمّی از هویت شاعر شدهاست. راه توضیح این دو پدیده نگاه به منابع بین سال 400 تا 550 است. منابع متعلق به این دوره که چیزی دربارۀ شاهنامه و فردوسی بگوید اندک است و برخی محققان را به این برداشت سوق داده که «شاهنامه تا یک قرن پس از سروده شدنش چندان شناخته نبودهاست» که حتما نادرست است. در حوالی 450 و قطعاً پیش از حدود 470 شاهنامه به دربار قراخانیان در ورارود رسیدهبوده (نک. قوتادغو بیلیگ/علم السّعادة ترکی) و در آذربایجان و سیستان مهم و مشارّالیه بوده (نک. اسدی، اشاره غیرمستقیم قطران، تاریخ سیستان) و طبیعی است که فرض کنیم اثری که در همین چند دهه تا این سرزمینهای دوردست رفته در خود خراسان هم شناخته بودهاست. درواقع باید گفت به هر دلیلی، «محافل سطح بالای سلجوقی، تا دوران ملکشاه»، به شاهنامه اقبال نشان نمیدادهاند و این که به محض به حکومت رسیدن ملکشاه یکی برایش اختیارات شاهنامه ترتیب میدهد و صدای شاهنامه از تمام خراسان بلند میشود نشان میدهد که در این حوالی اتفاقاتی افتاده و چیزی تغییر کردهاست (4).
در هر حال در هیچیک از منابع فوق خبری از تشیّع فردوسی نیست. البته گزارش این منابع کوتاه است و کلا چیز زیادی دربارۀ شاعر نمیگوید؛ پس فقدان اشاره به مذهب فردوسی دلیل بر این نیست که ایشان او را شیعه نمیدانستهاند یا او شیعه نبوده یا شاهنامهای که ایشان میشناختهاند ابیات شیعی نداشتهاست. ولی برخی از اسناد و شواهد قرن پنجم گوشههای دیگری از حقیقت را برملا میکند:
نخست، تاریخ سیستان (از حوالی 450) گزارشی کوتاه و معروف از مواجهۀ فردوسی و محمود میدهد (5). اینجا محمود میگوید شاهنامه هیچ نیست جز حدیث رستم و در سپاه من فراوان مثل او هست و فردوسی میگوید سپاه سلطان را نمیدانم ولی این را میدانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم نیافرید و [بی اجازۀ مرخصی] میگذارد میرود. محمود میگوید «این مردک مرا به تعریض دروغگو خواند» و وزیرش میگوید «بباید کشت» ولی فردوسی را پیدا نمیکنند. میبینید که نه خبری از صله هست و نه از تقابل مذهبی ولی طرح داستانی با اصل «افسانۀ فردوسی» که در بخش پیشین همین نوشته با تحلیل روایات مقدمهها و چهارمقاله استخراج کردیم عینا یکی است: محمود چیزی میگوید که فردوسی بدش میآید الخ... . میتوان حتم داشت که مذهب جزء اصلی افسانه نبوده و تا حوالی 450 جایی در آن نداشته.
منبع مهم دیگر علینامه است که «ربیع»نامی متولد 420 در سال 482 گفته و از قرار به علی بن طاهر (د.507) تقدیم کرده که از سرشناسان شیعه در بیهق بودهاست (نک. مقالات استادان شفیعی و امیدسالار). از نام کتاب پیداست که شیعی است و ابیات ضدّشاهنامۀ ربیع هم معروف است، از قبیل
اگرچند شهنامه نغز و خوشست
ز مغز دروغست ازان دلکشست
علینامه خواند خداوند هوش
ندارد خرد سوی شهنامه گوش
و
بشهنامه خواندن مزن لاف تو
نظر کن در آثار اشراف تو...
که مغنامه خواندن نباشد هنر
علینامه خواندن بود فخر و فر
تا اینجا البته عجیب نیست. درواقع، ربیع هم «ممدوح» خودش را از رستم و کیخسرو برتر میداند و از این جهت فرق بنیادی با معزی ندارد. ضمناً تمام آثار مناقب شیعی چنین چیزهایی در خود دارند و این کلاً رویکرد بسیاری از مذهبیون بوده که به جهت «مغنامه» بودن و «دروغ» و «بازیچه» بودن و «مدح گبرکان» بودن از شاهنامه ایراد بگیرند. ولی قصۀ علینامه فرقهایی دارد. برخلاف دیگر آثار گونۀ مناقب، ربیع مواظب است که حتی یک بار یکی از لشکر حق را به پهلوانان شاهنامه تشبیه نکند. در سراسر علینامه - چنان که آقایان جعفریان و گلریز نشان دادهاند - پهلوانان شاهنامه مشبّهٌبه «اشقیا» هستند (6). بعلاوه، برخلاف غالب منابع دیگر که با اشاره به «یک بیت توحید» یا حکمت و اندرز یا ثواب همین شعر شیعی راه دررویی برای شاعر باز میگذارند، ربیع جز اعتراف ناگزیرش به «نغز و خوش» بودن شهنامه، هیچ سر آشتی با فردوسی ندارد. این سهل است، او حتّی کل سرایش شاهنامه را «توطئهای ضدّشیعی» میشمارد. تحلیل این شعر شرایط را روشنتر خواهدکرد.
t.me//fanneadab
4. معزی آن شعر معروف «من عجب دارم ز فردوسی» را بین سالهای 477 و 480 سروده و پیشتر هم گفتهام که همین نقد معزی بر فردوسی نشان میدهد که فردوسی نقطۀ مرجع شعر پهلوانی بوده و «شاهنامهستیزی» از آن درآوردن چیزی است که فقط از محققان خیالباف ما برمیآید.
5. شک برخی محققان در اصالت این بخش از متن وجهی ندارد.
6. برخی فضلا کوشیدهاند اثبات کنند بین علینامه و شاهنامه تعارضی نیست. همین یافتۀ پژوهشگران مزبور برای ابطال این ادعا کافی است، ولی چنان که خواهیمدید قضیه حتی جدیتر از این بوده.
دیدیم که شعر شیعی شاهنامه «دستکم ممکن است» افزودهای کهن (قبل از 470) باشد و ضمناً روایت تشیّع فردوسی جزء اصلی افسانۀ او نبوده ولی تا سال 550 به آن افزوده و جزء مهمّی از هویت شاعر شدهاست. راه توضیح این دو پدیده نگاه به منابع بین سال 400 تا 550 است. منابع متعلق به این دوره که چیزی دربارۀ شاهنامه و فردوسی بگوید اندک است و برخی محققان را به این برداشت سوق داده که «شاهنامه تا یک قرن پس از سروده شدنش چندان شناخته نبودهاست» که حتما نادرست است. در حوالی 450 و قطعاً پیش از حدود 470 شاهنامه به دربار قراخانیان در ورارود رسیدهبوده (نک. قوتادغو بیلیگ/علم السّعادة ترکی) و در آذربایجان و سیستان مهم و مشارّالیه بوده (نک. اسدی، اشاره غیرمستقیم قطران، تاریخ سیستان) و طبیعی است که فرض کنیم اثری که در همین چند دهه تا این سرزمینهای دوردست رفته در خود خراسان هم شناخته بودهاست. درواقع باید گفت به هر دلیلی، «محافل سطح بالای سلجوقی، تا دوران ملکشاه»، به شاهنامه اقبال نشان نمیدادهاند و این که به محض به حکومت رسیدن ملکشاه یکی برایش اختیارات شاهنامه ترتیب میدهد و صدای شاهنامه از تمام خراسان بلند میشود نشان میدهد که در این حوالی اتفاقاتی افتاده و چیزی تغییر کردهاست (4).
در هر حال در هیچیک از منابع فوق خبری از تشیّع فردوسی نیست. البته گزارش این منابع کوتاه است و کلا چیز زیادی دربارۀ شاعر نمیگوید؛ پس فقدان اشاره به مذهب فردوسی دلیل بر این نیست که ایشان او را شیعه نمیدانستهاند یا او شیعه نبوده یا شاهنامهای که ایشان میشناختهاند ابیات شیعی نداشتهاست. ولی برخی از اسناد و شواهد قرن پنجم گوشههای دیگری از حقیقت را برملا میکند:
نخست، تاریخ سیستان (از حوالی 450) گزارشی کوتاه و معروف از مواجهۀ فردوسی و محمود میدهد (5). اینجا محمود میگوید شاهنامه هیچ نیست جز حدیث رستم و در سپاه من فراوان مثل او هست و فردوسی میگوید سپاه سلطان را نمیدانم ولی این را میدانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم نیافرید و [بی اجازۀ مرخصی] میگذارد میرود. محمود میگوید «این مردک مرا به تعریض دروغگو خواند» و وزیرش میگوید «بباید کشت» ولی فردوسی را پیدا نمیکنند. میبینید که نه خبری از صله هست و نه از تقابل مذهبی ولی طرح داستانی با اصل «افسانۀ فردوسی» که در بخش پیشین همین نوشته با تحلیل روایات مقدمهها و چهارمقاله استخراج کردیم عینا یکی است: محمود چیزی میگوید که فردوسی بدش میآید الخ... . میتوان حتم داشت که مذهب جزء اصلی افسانه نبوده و تا حوالی 450 جایی در آن نداشته.
منبع مهم دیگر علینامه است که «ربیع»نامی متولد 420 در سال 482 گفته و از قرار به علی بن طاهر (د.507) تقدیم کرده که از سرشناسان شیعه در بیهق بودهاست (نک. مقالات استادان شفیعی و امیدسالار). از نام کتاب پیداست که شیعی است و ابیات ضدّشاهنامۀ ربیع هم معروف است، از قبیل
اگرچند شهنامه نغز و خوشست
ز مغز دروغست ازان دلکشست
علینامه خواند خداوند هوش
ندارد خرد سوی شهنامه گوش
و
بشهنامه خواندن مزن لاف تو
نظر کن در آثار اشراف تو...
که مغنامه خواندن نباشد هنر
علینامه خواندن بود فخر و فر
تا اینجا البته عجیب نیست. درواقع، ربیع هم «ممدوح» خودش را از رستم و کیخسرو برتر میداند و از این جهت فرق بنیادی با معزی ندارد. ضمناً تمام آثار مناقب شیعی چنین چیزهایی در خود دارند و این کلاً رویکرد بسیاری از مذهبیون بوده که به جهت «مغنامه» بودن و «دروغ» و «بازیچه» بودن و «مدح گبرکان» بودن از شاهنامه ایراد بگیرند. ولی قصۀ علینامه فرقهایی دارد. برخلاف دیگر آثار گونۀ مناقب، ربیع مواظب است که حتی یک بار یکی از لشکر حق را به پهلوانان شاهنامه تشبیه نکند. در سراسر علینامه - چنان که آقایان جعفریان و گلریز نشان دادهاند - پهلوانان شاهنامه مشبّهٌبه «اشقیا» هستند (6). بعلاوه، برخلاف غالب منابع دیگر که با اشاره به «یک بیت توحید» یا حکمت و اندرز یا ثواب همین شعر شیعی راه دررویی برای شاعر باز میگذارند، ربیع جز اعتراف ناگزیرش به «نغز و خوش» بودن شهنامه، هیچ سر آشتی با فردوسی ندارد. این سهل است، او حتّی کل سرایش شاهنامه را «توطئهای ضدّشیعی» میشمارد. تحلیل این شعر شرایط را روشنتر خواهدکرد.
t.me//fanneadab
4. معزی آن شعر معروف «من عجب دارم ز فردوسی» را بین سالهای 477 و 480 سروده و پیشتر هم گفتهام که همین نقد معزی بر فردوسی نشان میدهد که فردوسی نقطۀ مرجع شعر پهلوانی بوده و «شاهنامهستیزی» از آن درآوردن چیزی است که فقط از محققان خیالباف ما برمیآید.
5. شک برخی محققان در اصالت این بخش از متن وجهی ندارد.
6. برخی فضلا کوشیدهاند اثبات کنند بین علینامه و شاهنامه تعارضی نیست. همین یافتۀ پژوهشگران مزبور برای ابطال این ادعا کافی است، ولی چنان که خواهیمدید قضیه حتی جدیتر از این بوده.
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
شاهنامه و تشیع - بخش نهم
ربیع دربارۀ شاهنامه معتقد است:
که کرّامیان از حسد را چنین
کتابی نو انگیختند بعد ازین...
بفرمود فردوسی را آن زمان
که تصنیف کن تو کتابی چنان...
بشهنامه خواندن بپرداختند
کسانی که این مکر برساختند
بکردند این حیله اصحاب کین
نه ضایع شود گفت مردان دین
نماند همی ضایع از هیچ حال
اگرچند گویند هر یک محال
میگوید «دشمنان تشیّع (از نظر او کرّامیه) فردوسی را کوک کردند که شاهنامه را بسراید تا محبوبیت اهل بیت کم شود، ولی کور خواندهاند. هر کار کنند باز ما پیروزیم». اگر ربیع خیال میکرد که فردوسی خود را «خاک پی حیدر» خوانده و کشتی محمّد و علی و «همان اهل بیت نبی و وصی» را تنها ناجیان رستاخیز دانسته و از بابت همین دلاوری عذاب دیده قاعدتاً این تئوری توطئه را نمیپذیرفت (یا نمیساخت). پس میتوانیم بگوییم در حوالی سال 480 هجری هویت شیعی شاهنامه (و بلکه تشیّع فردوسی) هنوز تثبیت نشدهبودهاست.
در عین حال، گفتۀ ربیع، در کنار اشارات پیشگفتۀ ازرقی و معزّی و تالیف اختیارات شاهنامه سندی مهم بر محبوبیّت شاهنامه در حوالی 480 هجری است (7). اگر مخاطب علینامه محو قصۀ رستم و طوس نشدهبود لازم نبود ربیع بگوید «تو از رستم و طوس چندین مگوی» و مشکل اصلی ربیع با شاهنامه همین است: از این شعر بوی رقابت صنفی میآید. شاهنامه از اشعار مناقب زیباتر است و در نتیجه مخاطب بیشتری دارد. قصهخوان اهل بیت نمیتواند در این عرصه رقابت کند در نتیجه با سلاح عقیده به جنگ رقیب میرود - سلاحی که شاهنامه در دست ندارد. همزمان، نمیخواهد به دلیل اصلی باختن در این نبرد - که تفاوت عظیم هنری است - اقرار کند و میگوید «"باند دشمن" پشت سر این جریان بوده». با توجّه به تاریخ کرّامیه در منطقۀ نیشابور و کشمکشهای ایشان با پیروان سایر فرق و مذاهب در دوران غزنوی و پس از آن، طبیعی است که ربیع این «دشمن» را در ایشان بیابد.
در تایید این نتیجهگیری از خوانش علینامه دو سند مهم دیگر هست که نشان میدهد اولاً صنف شاعران مناقبخوان شیعه در بیهق در نیمۀ دوم قرن پنجم زندگی میکردهاند و ثانیاً دستکم برخی شیعیان شاهنامه را باعث از رونق افتادن اشعار مناقب میپنداشتند. سند نخست از کتاب المسائل الجامعة لأنواع العلوم است. نویسنده، چُشَمی نیشابوری (413 تا 494) یک شیعۀ زیدی معتزلی از بیهق بوده که از 413 تا 494 هجری زیسته، یعنی معاصر و همشهری و هممذهب ربیع بوده. چُشَمی در مطاوی متن عربی این کتاب هفت قطعه مثنوی متقارب فارسی با همان سبک و در همان سطح ادبی علینامه در وصف ماجراهای کربلا آورده (8). سند دوم همان کتاب النقض قزوینی رازی است که فوقاً بدان اشاره شد. رازی نیز نه فقط از رقابت مناقبخوانان با «فضائلخوانان» سنّی خبر میدهد، بلکه معتقد است که ترویج حماسۀ ملی کار «دشمنان» است. به اقتضای زمان، دشمن او با دشمن ربیع فرق دارد و «متعصّبان بنی امیّه و مروانیان» است که «بعد از قتل حسین با فضیلت و منقبت علی طاقت نمیداشتند. [در نتیجه] جماعتی خارجیان از بقیّت سیف علی و گروهی بددینان را بهم جمع کردند تا مغازیهای بدروغ و حکایات بیاصل وضع کردند در حق رستم و سرخاب و اسفندیار و کاووس و زال و غیر ایشان، و خوانندگان را بر مربّعاتِ اَسواقِ بلاد مُمَکّن کردند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امیرالمومنین و هنوز این بدعت باقی است».
______
پس میدانیم که از حدود 470 نوعی «تب شاهنامه» در خراسان داشتهایم. ظاهراً در همین زمانها ابیات شیعه به شاهنامه افزوده شدهبوده (دستکم در اختیاراتی که یک شاعر میانمایۀ طوسی جمع کرده)، و در عین حال در حدود همین سالها در نزدیکی طوس، در بیهق، قصهگویانی داشتهایم که در گونۀ ادبی شاهنامه اشعار شیعی میگفتهاند و با شاهنامه مخالفت داشتهاند. این دو گزارۀ ظاهراً ناسازگار فقط یک توجیه منطقی دارد: گروهی از همین قصهگویان شیعی بودند که باهوشتر از آن بودند که نبینند اشعاری که میگویند و میخوانند حریف شاهنامه نیست، در نتیجه مناقبخوانی را رها کردند و شاهنامهخوان شدند، و برای این که این تغییر شغل را توجیه کنند شاهنامه را مصادره کردند و گفتند اصلاً شاعرش از خود ما بوده. این شاید ابتدا عجیب به نظر برسد، ولی درواقع شواهد و قرائن کمی ندارد و در بخش بعدی به سراغ آنها خواهیمرفت.
t.me//fanneadab
7. بین این اشارات تفاوتهاییست که در نتیجهگیری بدان خواهیمپرداخت.
8. جنابان حسن انصاری و علی موسوی دربارۀ این منبع نوشتهاند. شاید کسان دیگر هم نوشتهباشند و من ندانم.
ربیع دربارۀ شاهنامه معتقد است:
که کرّامیان از حسد را چنین
کتابی نو انگیختند بعد ازین...
بفرمود فردوسی را آن زمان
که تصنیف کن تو کتابی چنان...
بشهنامه خواندن بپرداختند
کسانی که این مکر برساختند
بکردند این حیله اصحاب کین
نه ضایع شود گفت مردان دین
نماند همی ضایع از هیچ حال
اگرچند گویند هر یک محال
میگوید «دشمنان تشیّع (از نظر او کرّامیه) فردوسی را کوک کردند که شاهنامه را بسراید تا محبوبیت اهل بیت کم شود، ولی کور خواندهاند. هر کار کنند باز ما پیروزیم». اگر ربیع خیال میکرد که فردوسی خود را «خاک پی حیدر» خوانده و کشتی محمّد و علی و «همان اهل بیت نبی و وصی» را تنها ناجیان رستاخیز دانسته و از بابت همین دلاوری عذاب دیده قاعدتاً این تئوری توطئه را نمیپذیرفت (یا نمیساخت). پس میتوانیم بگوییم در حوالی سال 480 هجری هویت شیعی شاهنامه (و بلکه تشیّع فردوسی) هنوز تثبیت نشدهبودهاست.
در عین حال، گفتۀ ربیع، در کنار اشارات پیشگفتۀ ازرقی و معزّی و تالیف اختیارات شاهنامه سندی مهم بر محبوبیّت شاهنامه در حوالی 480 هجری است (7). اگر مخاطب علینامه محو قصۀ رستم و طوس نشدهبود لازم نبود ربیع بگوید «تو از رستم و طوس چندین مگوی» و مشکل اصلی ربیع با شاهنامه همین است: از این شعر بوی رقابت صنفی میآید. شاهنامه از اشعار مناقب زیباتر است و در نتیجه مخاطب بیشتری دارد. قصهخوان اهل بیت نمیتواند در این عرصه رقابت کند در نتیجه با سلاح عقیده به جنگ رقیب میرود - سلاحی که شاهنامه در دست ندارد. همزمان، نمیخواهد به دلیل اصلی باختن در این نبرد - که تفاوت عظیم هنری است - اقرار کند و میگوید «"باند دشمن" پشت سر این جریان بوده». با توجّه به تاریخ کرّامیه در منطقۀ نیشابور و کشمکشهای ایشان با پیروان سایر فرق و مذاهب در دوران غزنوی و پس از آن، طبیعی است که ربیع این «دشمن» را در ایشان بیابد.
در تایید این نتیجهگیری از خوانش علینامه دو سند مهم دیگر هست که نشان میدهد اولاً صنف شاعران مناقبخوان شیعه در بیهق در نیمۀ دوم قرن پنجم زندگی میکردهاند و ثانیاً دستکم برخی شیعیان شاهنامه را باعث از رونق افتادن اشعار مناقب میپنداشتند. سند نخست از کتاب المسائل الجامعة لأنواع العلوم است. نویسنده، چُشَمی نیشابوری (413 تا 494) یک شیعۀ زیدی معتزلی از بیهق بوده که از 413 تا 494 هجری زیسته، یعنی معاصر و همشهری و هممذهب ربیع بوده. چُشَمی در مطاوی متن عربی این کتاب هفت قطعه مثنوی متقارب فارسی با همان سبک و در همان سطح ادبی علینامه در وصف ماجراهای کربلا آورده (8). سند دوم همان کتاب النقض قزوینی رازی است که فوقاً بدان اشاره شد. رازی نیز نه فقط از رقابت مناقبخوانان با «فضائلخوانان» سنّی خبر میدهد، بلکه معتقد است که ترویج حماسۀ ملی کار «دشمنان» است. به اقتضای زمان، دشمن او با دشمن ربیع فرق دارد و «متعصّبان بنی امیّه و مروانیان» است که «بعد از قتل حسین با فضیلت و منقبت علی طاقت نمیداشتند. [در نتیجه] جماعتی خارجیان از بقیّت سیف علی و گروهی بددینان را بهم جمع کردند تا مغازیهای بدروغ و حکایات بیاصل وضع کردند در حق رستم و سرخاب و اسفندیار و کاووس و زال و غیر ایشان، و خوانندگان را بر مربّعاتِ اَسواقِ بلاد مُمَکّن کردند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امیرالمومنین و هنوز این بدعت باقی است».
______
پس میدانیم که از حدود 470 نوعی «تب شاهنامه» در خراسان داشتهایم. ظاهراً در همین زمانها ابیات شیعه به شاهنامه افزوده شدهبوده (دستکم در اختیاراتی که یک شاعر میانمایۀ طوسی جمع کرده)، و در عین حال در حدود همین سالها در نزدیکی طوس، در بیهق، قصهگویانی داشتهایم که در گونۀ ادبی شاهنامه اشعار شیعی میگفتهاند و با شاهنامه مخالفت داشتهاند. این دو گزارۀ ظاهراً ناسازگار فقط یک توجیه منطقی دارد: گروهی از همین قصهگویان شیعی بودند که باهوشتر از آن بودند که نبینند اشعاری که میگویند و میخوانند حریف شاهنامه نیست، در نتیجه مناقبخوانی را رها کردند و شاهنامهخوان شدند، و برای این که این تغییر شغل را توجیه کنند شاهنامه را مصادره کردند و گفتند اصلاً شاعرش از خود ما بوده. این شاید ابتدا عجیب به نظر برسد، ولی درواقع شواهد و قرائن کمی ندارد و در بخش بعدی به سراغ آنها خواهیمرفت.
t.me//fanneadab
7. بین این اشارات تفاوتهاییست که در نتیجهگیری بدان خواهیمپرداخت.
8. جنابان حسن انصاری و علی موسوی دربارۀ این منبع نوشتهاند. شاید کسان دیگر هم نوشتهباشند و من ندانم.
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
شاهنامه و تشیّع - بخش دهم
«موجهای متوالی» فعالیّت شیعیان در تبدیل شاهنامه به آنچه میخواستهاند هم در نسخههای شاهنامه هست و هم در اعصاری که از آن نسخه نمانده، ازجمله پیش از (و خیلی پیش از) نیمۀ قرن ششم. یک نمونه قصۀ سفر فردوسی به طبرستان/مازندران است به دربار پادشاهی که در هویت تاریخی او خلط و بیدقتی هست، که پس از افزودن عنصر شیعه به داستان فردوسی پدید آمده و خود را هم در روایت چهارمقاله نشان میدهد و هم در تحریر شیعی روایت دوم مقدمهها (اگرچه جزئیات در دو روایت کاملاً نامربوط است). یعنی موجی است پس از موج نخست دستکاریها و اغراقهای شیعی، ولی هنوز قبل از 550.
در همان چهارمقاله عروضی میگوید که هجونامه از دست رفته ولی شش بیت از آن را که او با جستوجو یافته میآورد و دو بیت از آن شش بیت شیعی است:
مرا غمز کردند کآن پرسخن
بمهر نبی و علی شد کهن
چو از مهرشان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم
این ابیات هم طبعا مقدم بر 550 است. البته زبان سست این ابیات افزودگی آنها را لو میدهد ولی اگر از جنبۀ هنری بگذریم، این ابیات در قصهای که ساختهاند خوب مینشیند و اساساً در امتداد آن قصه پدید آمدهاست. شیعیان اینجا حرفی را در دهان فردوسی گذاشتهاند که منطقاً اگر با شاعری طرف بودیم که تشیّع خود را به صدای بلند اعلام کرده و بابت آن آزار دیدهبود انتظار داشتیم خود فردوسی بگوید(9).
تمام شواهد نشانۀ این است که اینها ابیاتی بودند که «خوانده» میشدند و از بر کرده میشدند. ابیات بسیاری به استقلال در گردش و تکثیر بودهاند و مدتها پس از سروده شدن راه خود را به متنی مکتوب باز و جای خود را در آن پیدا کردهاند. یک نمونه از این ابیات را پیشتر بررسی کردهام و اینجا اختصاراً میگویم که قصۀ «فقاع خوردن» فردوسی که در چهارمقاله و روایت نخست مقدمهها آمده در اصل بر مبنای بدفهمی بیت
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه
من از آن (ازان من) فقاعی گشودم براه
ساخته شده که در آن «فقاع گشودن» اصلاً معنی کنایی دارد (به معنی آروغ زدن یا جواب تند). یعنی این بیت مدتی بر زبان بوده و بعدتر بد فهمیده شده و قصهای بر مبنای آن ساخته شده؛ اگرچه پیش از ساخته شدن این قصه، روایت دوم مقدمهها ساخته شدهبوده و دیگر این قصه را به خود نپذیرفته. ولی این بیت که دچار بدفهمی شده خود دنبالهای برای این بیت است:
بپاداش من گنج را درگشاد
بمن (مرا) جز بهای فقاعی نداد
که دلیل این که در میان این همه چیز به بهای «فقاع» اشاره کرده دعوای شیعه و سنّی بر سر حلّیت و حرمت این نوشیدنی است. این مثال نشان میدهد که برخی از این امواج قدیمی خدمات شیعیان به شاهنامه حتی ممکن بود هرز برود و خنثی شود، حال یا به دلیل بدفهمی یا عمداً.
در این مثال، شعری شیعی داریم که تا نیمۀ قرن ششم، اگر نه زودتر، یک بار پیام مذهبیاش با بیتی که در دنبالهاش گفتهاند منحرف شده و بعد آنچه در دنبالهاش گفتهاند خود مبنای قصهای شده که تا 550 (اگر نه زودتر) مستقل از این بیت و بدون آن به داستان فردوسی داخل شده. جالب آن که خود ابیات به نظامی عروضی نرسیده و نخستین بروز آنها در متون مکتوب و نسخ شاهنامه در اواخر دورۀ ایلخانی است، ولی نظامی در خسرو و شیرین به همین ابیات (و نه به قصۀ برآمده از آنها) تلمیح کرده که نشان میدهد خود شعر هم مستقلاً بر زبان بودهاست و دستکم در مناطقی در اواخر قرن ششم معروف هم بوده.
این افزودههای شیعه جزء شاهنامه نبوده ولی زود به آن اضافه شده. همچنین تشیّع در اصل داستان فردوسی نبوده ولی بعدا به آن اضافه شده. توفیق این افزودهها قرینۀ دیگری که خاطرنشان میکند که باید آنها را کار «شاهنامهخوانان» دانست، اولاً چون ایشان بیشتر با شاهنامه سروکار داشتهاند، ثانیاً چون این سروکار ازجمله شفاهی بوده و سرعت «تکثیر و انتشار» شفاهی یک شعر (یعنی خواندن آن) بسیار بیشتر از سرعت تکثیر متن مکتوب (زمان لازم برای کتابت یک نسخه از شاهنامه) است. ثالثاً چون ایشان لاجرم «متخصصان شاهنامه» زمان خودشان محسوب میشدند و حرفشان خریدار داشت (10)، و رابعا (اگرچه چون قرینه فرعی) در این ابیات، شاعران برای گنجاندن حرفشان در وزن به زحمتی افتادهاند از آن نوع که صاحب طبع ناروان میافتد و به مدد علینامه و آن ابیات که چُشَمی نقل کرده و آثار بعدی، ما میدانیم که اشعاری که مناقبخوانان شیعی میگفتند به همین ناهمواری و ناروانی است.
.
خواننده تا اینجا قاعدتاً منطقی و فراگیر بودن این مدل را دریافته. حال وقت تاملی در تمام یافتههاست و نتیجهگیری نهایی.
t.me//fanneadab
«موجهای متوالی» فعالیّت شیعیان در تبدیل شاهنامه به آنچه میخواستهاند هم در نسخههای شاهنامه هست و هم در اعصاری که از آن نسخه نمانده، ازجمله پیش از (و خیلی پیش از) نیمۀ قرن ششم. یک نمونه قصۀ سفر فردوسی به طبرستان/مازندران است به دربار پادشاهی که در هویت تاریخی او خلط و بیدقتی هست، که پس از افزودن عنصر شیعه به داستان فردوسی پدید آمده و خود را هم در روایت چهارمقاله نشان میدهد و هم در تحریر شیعی روایت دوم مقدمهها (اگرچه جزئیات در دو روایت کاملاً نامربوط است). یعنی موجی است پس از موج نخست دستکاریها و اغراقهای شیعی، ولی هنوز قبل از 550.
در همان چهارمقاله عروضی میگوید که هجونامه از دست رفته ولی شش بیت از آن را که او با جستوجو یافته میآورد و دو بیت از آن شش بیت شیعی است:
مرا غمز کردند کآن پرسخن
بمهر نبی و علی شد کهن
چو از مهرشان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم
این ابیات هم طبعا مقدم بر 550 است. البته زبان سست این ابیات افزودگی آنها را لو میدهد ولی اگر از جنبۀ هنری بگذریم، این ابیات در قصهای که ساختهاند خوب مینشیند و اساساً در امتداد آن قصه پدید آمدهاست. شیعیان اینجا حرفی را در دهان فردوسی گذاشتهاند که منطقاً اگر با شاعری طرف بودیم که تشیّع خود را به صدای بلند اعلام کرده و بابت آن آزار دیدهبود انتظار داشتیم خود فردوسی بگوید(9).
تمام شواهد نشانۀ این است که اینها ابیاتی بودند که «خوانده» میشدند و از بر کرده میشدند. ابیات بسیاری به استقلال در گردش و تکثیر بودهاند و مدتها پس از سروده شدن راه خود را به متنی مکتوب باز و جای خود را در آن پیدا کردهاند. یک نمونه از این ابیات را پیشتر بررسی کردهام و اینجا اختصاراً میگویم که قصۀ «فقاع خوردن» فردوسی که در چهارمقاله و روایت نخست مقدمهها آمده در اصل بر مبنای بدفهمی بیت
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه
من از آن (ازان من) فقاعی گشودم براه
ساخته شده که در آن «فقاع گشودن» اصلاً معنی کنایی دارد (به معنی آروغ زدن یا جواب تند). یعنی این بیت مدتی بر زبان بوده و بعدتر بد فهمیده شده و قصهای بر مبنای آن ساخته شده؛ اگرچه پیش از ساخته شدن این قصه، روایت دوم مقدمهها ساخته شدهبوده و دیگر این قصه را به خود نپذیرفته. ولی این بیت که دچار بدفهمی شده خود دنبالهای برای این بیت است:
بپاداش من گنج را درگشاد
بمن (مرا) جز بهای فقاعی نداد
که دلیل این که در میان این همه چیز به بهای «فقاع» اشاره کرده دعوای شیعه و سنّی بر سر حلّیت و حرمت این نوشیدنی است. این مثال نشان میدهد که برخی از این امواج قدیمی خدمات شیعیان به شاهنامه حتی ممکن بود هرز برود و خنثی شود، حال یا به دلیل بدفهمی یا عمداً.
در این مثال، شعری شیعی داریم که تا نیمۀ قرن ششم، اگر نه زودتر، یک بار پیام مذهبیاش با بیتی که در دنبالهاش گفتهاند منحرف شده و بعد آنچه در دنبالهاش گفتهاند خود مبنای قصهای شده که تا 550 (اگر نه زودتر) مستقل از این بیت و بدون آن به داستان فردوسی داخل شده. جالب آن که خود ابیات به نظامی عروضی نرسیده و نخستین بروز آنها در متون مکتوب و نسخ شاهنامه در اواخر دورۀ ایلخانی است، ولی نظامی در خسرو و شیرین به همین ابیات (و نه به قصۀ برآمده از آنها) تلمیح کرده که نشان میدهد خود شعر هم مستقلاً بر زبان بودهاست و دستکم در مناطقی در اواخر قرن ششم معروف هم بوده.
این افزودههای شیعه جزء شاهنامه نبوده ولی زود به آن اضافه شده. همچنین تشیّع در اصل داستان فردوسی نبوده ولی بعدا به آن اضافه شده. توفیق این افزودهها قرینۀ دیگری که خاطرنشان میکند که باید آنها را کار «شاهنامهخوانان» دانست، اولاً چون ایشان بیشتر با شاهنامه سروکار داشتهاند، ثانیاً چون این سروکار ازجمله شفاهی بوده و سرعت «تکثیر و انتشار» شفاهی یک شعر (یعنی خواندن آن) بسیار بیشتر از سرعت تکثیر متن مکتوب (زمان لازم برای کتابت یک نسخه از شاهنامه) است. ثالثاً چون ایشان لاجرم «متخصصان شاهنامه» زمان خودشان محسوب میشدند و حرفشان خریدار داشت (10)، و رابعا (اگرچه چون قرینه فرعی) در این ابیات، شاعران برای گنجاندن حرفشان در وزن به زحمتی افتادهاند از آن نوع که صاحب طبع ناروان میافتد و به مدد علینامه و آن ابیات که چُشَمی نقل کرده و آثار بعدی، ما میدانیم که اشعاری که مناقبخوانان شیعی میگفتند به همین ناهمواری و ناروانی است.
.
خواننده تا اینجا قاعدتاً منطقی و فراگیر بودن این مدل را دریافته. حال وقت تاملی در تمام یافتههاست و نتیجهگیری نهایی.
t.me//fanneadab
(پانویس شاهنامه و تشیع - بخش دهم)
9. در موجهای بعدی افزودههای شیعیان، چیزهایی را که چنان شاعری باید میگفت یک قدم هم پیش بردهاند و کلاً اثر را - مثل مدال ورزشکاران در دوران ما - تقدیم به ولایت کردهاند:
که فردوسی طوسی پاکجفت
نه این نامه بر نام محمود گفت
بنام نبی و علی گفتهام
دررهای معنی بسی سفتهام!
10. قس مقدمهها که فردوسی حتی پیش از رسیدن به غزنه و دست یافتن به منبع منثوری که در دست محمود است متخصص این ژانر است و حتی قس. روزگار ما که هر کس مستمراً از شاهنامه بنویسد کمکم کارشناس و صاحبنظر محسوب میشود و مخاطب انتظار دارد نه فقط در شاهنامه، بلکه در اشعار متقارب، گونۀ ادبی حماسه از هر شکلش، و اساطیر ایرانی و مانند آن صاحبنظر باشد و طرف مشورت قرار گیرد.
9. در موجهای بعدی افزودههای شیعیان، چیزهایی را که چنان شاعری باید میگفت یک قدم هم پیش بردهاند و کلاً اثر را - مثل مدال ورزشکاران در دوران ما - تقدیم به ولایت کردهاند:
که فردوسی طوسی پاکجفت
نه این نامه بر نام محمود گفت
بنام نبی و علی گفتهام
دررهای معنی بسی سفتهام!
10. قس مقدمهها که فردوسی حتی پیش از رسیدن به غزنه و دست یافتن به منبع منثوری که در دست محمود است متخصص این ژانر است و حتی قس. روزگار ما که هر کس مستمراً از شاهنامه بنویسد کمکم کارشناس و صاحبنظر محسوب میشود و مخاطب انتظار دارد نه فقط در شاهنامه، بلکه در اشعار متقارب، گونۀ ادبی حماسه از هر شکلش، و اساطیر ایرانی و مانند آن صاحبنظر باشد و طرف مشورت قرار گیرد.
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
شاهنامه و تشیع - جمعبندی
با مجموع آنچه در بخشهای پیشین این سلسله نوشته آوردیم میتوان گفت که شعر شیعه سرودۀ شاعر شاهنامه نیست و از این به بعد باید این حماسه را بدون «منم بندۀ اهل بیت نبی» و «چنان دان که خاک پی حیدرم» و اینها خواند. ضمناً تعارض مذهبی فردوسی و محمود جزئی از اصل داستان فردوسی نبودهاست و بعدها به آن اضافه شده. زمان این افزودگی را باید به اوایل نیمۀ دوم قرن پنجم رساند، یعنی پیش از 474 (سال تالیف اختیارات) برای شعر شیعی و دستکم دو نسل (یا دو دست انتقال و تطوّر) پیش از نیمۀ قرن ششم (زمان تالیف چهارمقاله) برای عنصر مذهب در داستان فردوسی. در عین حال امواج متوالی افزودهها چه به شاهنامه و چه به داستان فردوسی سر میرسید و میتوان ردّ آنها را در ابتدا و میانۀ قرن ششم و سپس در دوران ایلخانی و پس از آن نشان داد. بخشی از این امواج نیز مذهبی است و در آن هم شیعه و هم سنی نقش داشتهاند (11). دلیلی ندارد فرض کنیم که امواجی حتی قدیمیتر از آنها که ما میتوانیم از منابع بر آنها تاریخ بگذاریم وجود نداشتهبودهباشد.
با توجّه به این که قطعاً پیش از افزوده شدن این اشعار و قصه، نسخههایی از شاهنامه کتابت شدهبوده و گونههایی از داستان فردوسی منتشر شدهبوده، توضیح این که چگونه «تمام "شاهنامه"ها» در محیطی غالباً سنّی این افزودهها را به خود پذیرفته تنها به این شکل ممکن است که آنها را کار «شاهنامهخوانان» شیعه بدانیم که هم امکان تکرار بسیار داشتند و هم به ایشان اعتماد میشد.
ضمناً این صنف شاهنامهخوان شیعه باید نه فقط در زمانی قریب به زندگی شاعر، بلکه در مکانی نزدیک به طوس (یا به احتمال خیلی کمتر غزنه) میزیست که بتواند آب را از سرچشمه گلآلود کند. ما میدانیم که در همان نیمۀ دوم قرن پنجم دستکم در بیهق مناقبخوانان شیعه داشتهایم و یکی (که قاعدتاً نمایندۀ دستکم «برخی» است) شاهنامه را نهتنها شیعی نمیدید بلکه ضدّشیعی میپنداشت. شاعرانی که ابیات شیعی به شاهنامه افزودهاند - چه قطعۀ نخست و زیرین و چه ابیاتی که بعداً بر آن سوار شده - ادبیات، خیال، زبان و کلا سطح سلیقهای بسیار نزدیک به مناقبخوانان و نقالان دارند و منطقی است که تصوّر کنیم پیش از شاهنامهخوان شدن مناقبخوان بودهاند.
آیا چنین تغییری در همین بیهق رخ داده؟ ممکن است، ولی من گمان میکنم که منشا آن خود طوس باشد، چون اولاً میدانیم که امواج بعدی داستان فردوسی در ابتدای قرن ششم در طوس تولید و از آنجا منتشر میشد (نک. بخش دوم چهارمقاله، به واسطۀ معزی در 514 منقول از «امیر عبدالرزاق» در طوس به سال 510)، ثانیاً همین علی بن احمد مولف اختیارات شاهنامه که این ابیات را آورده نیز طوسی است و احتمالاً شیعه، و آن چند بیت که خودش در اول و آخر این تالیف سروده در خامی و بدگواری خیلی کم از مناقبخوانان بیهق ندارد (و از کجا معلوم که اصلاً شعر شیعه نیز میوۀ طبع خود او نباشد؟)؛ و ثالثاً چون اگر مخترعان این قضایا همشهریان معاصر ربیع یا پیشکسوتان او بودند احتمالاً در علینامه به تصریح یا تلویح به این موضوع اشاره میکرد. آیا اینجا یک انشعاب «درونمذهبی» داریم، به این معنی که مثلاً امامیه یا اسماعیلیۀ طوس به شاهنامه روی خوش نشان دادند و زیدیان بیهق (و بلکه شیعیان بیهق به شکل عام) با این رویکرد مخالف بودند؟ بعید نیست، ولی دریافتن این که صورت محتملتر کدام است نیاز به پژوهشی مستقل و از جنسی کاملاً متفاوت از بررسی فعلی دارد.
شیعیان هویت شاهنامه را و شناخت مخاطب از فردوسی را تغییر دادند و 9 قرن تمام، همۀ خوانندگان و شنوندگان شاهنامه را سر کار گذاشتند، ولی این هم هست که وقتی شاهنامه هویت شیعی یافت، همین شیعیان نقشی مهم در انتشار و گسترش آن بازی کردند. تقریباً در تمام نسخههای یکی از دو شاخۀ اصلی متنی شاهنامه میتوان تاثیرات شیعی جُست که اگر ناشی از این نباشد که از بخت بد بسیاری از شاهنامههای غیرشیعیان از بین رفتهاست، نشان میدهد که نقش شیعیان حتی در کتابت شاهنامه چقدر مهم بودهاست تا چه رسد به انتشار شفاهی و نقّالی. همچنین بعید نیست که آنچه برخی محققان چونان «احساسات ایرانگرایانه در شیعیان» میبینند تا حدّی ناشی از این باشد که ایشان از سر حسّ همبستگی مذهبی با شاهنامه مانوس و خواهناخواه از آن متاثر میشدند.
t.me/fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
با مجموع آنچه در بخشهای پیشین این سلسله نوشته آوردیم میتوان گفت که شعر شیعه سرودۀ شاعر شاهنامه نیست و از این به بعد باید این حماسه را بدون «منم بندۀ اهل بیت نبی» و «چنان دان که خاک پی حیدرم» و اینها خواند. ضمناً تعارض مذهبی فردوسی و محمود جزئی از اصل داستان فردوسی نبودهاست و بعدها به آن اضافه شده. زمان این افزودگی را باید به اوایل نیمۀ دوم قرن پنجم رساند، یعنی پیش از 474 (سال تالیف اختیارات) برای شعر شیعی و دستکم دو نسل (یا دو دست انتقال و تطوّر) پیش از نیمۀ قرن ششم (زمان تالیف چهارمقاله) برای عنصر مذهب در داستان فردوسی. در عین حال امواج متوالی افزودهها چه به شاهنامه و چه به داستان فردوسی سر میرسید و میتوان ردّ آنها را در ابتدا و میانۀ قرن ششم و سپس در دوران ایلخانی و پس از آن نشان داد. بخشی از این امواج نیز مذهبی است و در آن هم شیعه و هم سنی نقش داشتهاند (11). دلیلی ندارد فرض کنیم که امواجی حتی قدیمیتر از آنها که ما میتوانیم از منابع بر آنها تاریخ بگذاریم وجود نداشتهبودهباشد.
با توجّه به این که قطعاً پیش از افزوده شدن این اشعار و قصه، نسخههایی از شاهنامه کتابت شدهبوده و گونههایی از داستان فردوسی منتشر شدهبوده، توضیح این که چگونه «تمام "شاهنامه"ها» در محیطی غالباً سنّی این افزودهها را به خود پذیرفته تنها به این شکل ممکن است که آنها را کار «شاهنامهخوانان» شیعه بدانیم که هم امکان تکرار بسیار داشتند و هم به ایشان اعتماد میشد.
ضمناً این صنف شاهنامهخوان شیعه باید نه فقط در زمانی قریب به زندگی شاعر، بلکه در مکانی نزدیک به طوس (یا به احتمال خیلی کمتر غزنه) میزیست که بتواند آب را از سرچشمه گلآلود کند. ما میدانیم که در همان نیمۀ دوم قرن پنجم دستکم در بیهق مناقبخوانان شیعه داشتهایم و یکی (که قاعدتاً نمایندۀ دستکم «برخی» است) شاهنامه را نهتنها شیعی نمیدید بلکه ضدّشیعی میپنداشت. شاعرانی که ابیات شیعی به شاهنامه افزودهاند - چه قطعۀ نخست و زیرین و چه ابیاتی که بعداً بر آن سوار شده - ادبیات، خیال، زبان و کلا سطح سلیقهای بسیار نزدیک به مناقبخوانان و نقالان دارند و منطقی است که تصوّر کنیم پیش از شاهنامهخوان شدن مناقبخوان بودهاند.
آیا چنین تغییری در همین بیهق رخ داده؟ ممکن است، ولی من گمان میکنم که منشا آن خود طوس باشد، چون اولاً میدانیم که امواج بعدی داستان فردوسی در ابتدای قرن ششم در طوس تولید و از آنجا منتشر میشد (نک. بخش دوم چهارمقاله، به واسطۀ معزی در 514 منقول از «امیر عبدالرزاق» در طوس به سال 510)، ثانیاً همین علی بن احمد مولف اختیارات شاهنامه که این ابیات را آورده نیز طوسی است و احتمالاً شیعه، و آن چند بیت که خودش در اول و آخر این تالیف سروده در خامی و بدگواری خیلی کم از مناقبخوانان بیهق ندارد (و از کجا معلوم که اصلاً شعر شیعه نیز میوۀ طبع خود او نباشد؟)؛ و ثالثاً چون اگر مخترعان این قضایا همشهریان معاصر ربیع یا پیشکسوتان او بودند احتمالاً در علینامه به تصریح یا تلویح به این موضوع اشاره میکرد. آیا اینجا یک انشعاب «درونمذهبی» داریم، به این معنی که مثلاً امامیه یا اسماعیلیۀ طوس به شاهنامه روی خوش نشان دادند و زیدیان بیهق (و بلکه شیعیان بیهق به شکل عام) با این رویکرد مخالف بودند؟ بعید نیست، ولی دریافتن این که صورت محتملتر کدام است نیاز به پژوهشی مستقل و از جنسی کاملاً متفاوت از بررسی فعلی دارد.
شیعیان هویت شاهنامه را و شناخت مخاطب از فردوسی را تغییر دادند و 9 قرن تمام، همۀ خوانندگان و شنوندگان شاهنامه را سر کار گذاشتند، ولی این هم هست که وقتی شاهنامه هویت شیعی یافت، همین شیعیان نقشی مهم در انتشار و گسترش آن بازی کردند. تقریباً در تمام نسخههای یکی از دو شاخۀ اصلی متنی شاهنامه میتوان تاثیرات شیعی جُست که اگر ناشی از این نباشد که از بخت بد بسیاری از شاهنامههای غیرشیعیان از بین رفتهاست، نشان میدهد که نقش شیعیان حتی در کتابت شاهنامه چقدر مهم بودهاست تا چه رسد به انتشار شفاهی و نقّالی. همچنین بعید نیست که آنچه برخی محققان چونان «احساسات ایرانگرایانه در شیعیان» میبینند تا حدّی ناشی از این باشد که ایشان از سر حسّ همبستگی مذهبی با شاهنامه مانوس و خواهناخواه از آن متاثر میشدند.
t.me/fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
فنّ ادبیّات
شاهنامه و تشیع - جمعبندی با مجموع آنچه در بخشهای پیشین این سلسله نوشته آوردیم میتوان گفت که شعر شیعه سرودۀ شاعر شاهنامه نیست و از این به بعد باید این حماسه را بدون «منم بندۀ اهل بیت نبی» و «چنان دان که خاک پی حیدرم» و اینها خواند. ضمناً تعارض مذهبی فردوسی…
(ادامۀ جمعبندی «شاهنامه و تشیّع»)
پرسشی که پس از این بررسی ناگزیر در ذهن پیدا میشود این است که «حال که این ابیات شیعه از فردوسی نیست، مذهب خود او چه بوده؟». من معتقد نیستم میتوان بلافاصله نتیجه گرفت که فردوسی شیعه نبودهاست و اساساً بررسی حاضر در پی پاسخ دادن به این سوال نبودهاست. البته من در این باره نظرهایی دارم ولی پرسشی به این اهمیت جای پرتاب بیهوای استنباطات ضمنی نیست و کاری نظاممند میطلبد و گمان میکنم اگر بدون پرسیدن سوالات خیلی اساسی دیگر انجام شود ممکن است به نتیجه نرسد (و همین جا فقط برای این که باب تفکر در این زمینه را باز کردهباشم میگویم که یکی از این پرسشها این است که «آیا تمام شاهنامۀ اصلی را یک نفر سرودهاست؟»).
ماهیت مدلسازی روشمند است که از «اعتراف به ندانستن موضوعی» آغاز و به «اعتراف به ندانستن موضوعاتی دیگر» ختم میشود و راه را برای پژوهشهای جدید باز میکند. این بررسی نیز استثنا نیست و چنان که میبینید در نتیجهگیری آن بسیاری پرسش هست. این پرسشها (و در ضمن و بلکه راسشان پرسش دربارۀ ماهیت و مذهب «شاعر شاهنامه» و حتی «تعداد شاعران شاهنامه») نیاز به مطالعات دیگر دارد. فعلاً، چنان که باید «تن شاه محمود» را از انتهای شاهنامه زدود، باید این قطعۀ شیعی را از دیباجه حذف کرد و نقش آن (و بلکه نقش مذهب) را از داستان روابط فردوسی و محمود.
شاعر شهنامه خوشبخت بود که مرد و ندید که اثرش را چطور مسخ کردند و قرنها طور دیگری به ملت شناساندند. به مدد پژوهشهای بزرگان پیشین، از نولدکه و تقیزاده تا خالقی و جیحونی و بعد، بسیاری از این تبدیلات معلوم شد و به اصل اثر نزدیکتر شدیم. ایشان راه را تا جایی کوفتهاند و هموار کردهاند. ما باید بکوشیم و یک قدم پیشتر برویم، و بعد از ما نیز چنین خواهندکرد که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند.
t.me//fanneadab
11. بخش پیشین را خیلی با شتاب نوشتم و فراموش کردم بگویم که یکی از قرائنی که نشان میدهد شعر شیعی اصیل نیست این است که «واکنش سنّیان» به آن خیلی کهن نیست. افزودهها به شاهنامه از همان قرن پنجم شاهد دارد ولی اشعار سنی که به این شعر شیعه افزودهاند قرینهای از کهنگی ندارند، چه زبانی و چه از نظر پشتوانۀ نقل در منابع.
پرسشی که پس از این بررسی ناگزیر در ذهن پیدا میشود این است که «حال که این ابیات شیعه از فردوسی نیست، مذهب خود او چه بوده؟». من معتقد نیستم میتوان بلافاصله نتیجه گرفت که فردوسی شیعه نبودهاست و اساساً بررسی حاضر در پی پاسخ دادن به این سوال نبودهاست. البته من در این باره نظرهایی دارم ولی پرسشی به این اهمیت جای پرتاب بیهوای استنباطات ضمنی نیست و کاری نظاممند میطلبد و گمان میکنم اگر بدون پرسیدن سوالات خیلی اساسی دیگر انجام شود ممکن است به نتیجه نرسد (و همین جا فقط برای این که باب تفکر در این زمینه را باز کردهباشم میگویم که یکی از این پرسشها این است که «آیا تمام شاهنامۀ اصلی را یک نفر سرودهاست؟»).
ماهیت مدلسازی روشمند است که از «اعتراف به ندانستن موضوعی» آغاز و به «اعتراف به ندانستن موضوعاتی دیگر» ختم میشود و راه را برای پژوهشهای جدید باز میکند. این بررسی نیز استثنا نیست و چنان که میبینید در نتیجهگیری آن بسیاری پرسش هست. این پرسشها (و در ضمن و بلکه راسشان پرسش دربارۀ ماهیت و مذهب «شاعر شاهنامه» و حتی «تعداد شاعران شاهنامه») نیاز به مطالعات دیگر دارد. فعلاً، چنان که باید «تن شاه محمود» را از انتهای شاهنامه زدود، باید این قطعۀ شیعی را از دیباجه حذف کرد و نقش آن (و بلکه نقش مذهب) را از داستان روابط فردوسی و محمود.
شاعر شهنامه خوشبخت بود که مرد و ندید که اثرش را چطور مسخ کردند و قرنها طور دیگری به ملت شناساندند. به مدد پژوهشهای بزرگان پیشین، از نولدکه و تقیزاده تا خالقی و جیحونی و بعد، بسیاری از این تبدیلات معلوم شد و به اصل اثر نزدیکتر شدیم. ایشان راه را تا جایی کوفتهاند و هموار کردهاند. ما باید بکوشیم و یک قدم پیشتر برویم، و بعد از ما نیز چنین خواهندکرد که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند.
t.me//fanneadab
11. بخش پیشین را خیلی با شتاب نوشتم و فراموش کردم بگویم که یکی از قرائنی که نشان میدهد شعر شیعی اصیل نیست این است که «واکنش سنّیان» به آن خیلی کهن نیست. افزودهها به شاهنامه از همان قرن پنجم شاهد دارد ولی اشعار سنی که به این شعر شیعه افزودهاند قرینهای از کهنگی ندارند، چه زبانی و چه از نظر پشتوانۀ نقل در منابع.
Telegram
فنّ ادبیّات
یادداشتهای علی شاپوران
Forwarded from واریانی (واریانی)
فوتبال سنتی!
شهرآشوب شعری است که در آن سراینده با نگاهی شاعرانه به توصیف انواع مشاغل و پیشهها میپردازد. این نوع شعری در کنار ارزشهای ادبی، از نظر جامعهشناسی تاریخی نیز دارای اهمیت است.
یکی از اصنافی که در شهرآشوبها مورد توجه بوده، «تُپُکزنی» یا «تُپُکاندازی» بوده است. اکثر پژوهشگران در تصحیح شواهدی که در توصیف این صنف موجود است، کلمۀ مورد بحث را «پُتُک» خواندهاند و آن را صورتی از واژۀ «پتک» دانستهاند (نک: نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱ و ۷۰۵). اما آنچه در شواهد دیده میشود هیچ ربطی به واژۀ «پتک» ندارد. این واژه باید «تُپُک» باشد که صورت مخفف و مصغّر «توپ» است. چنانکه پیداست این توپ کوچک ابزاری برای بازی بوده است:
در لعب تپک (اصل: بُتُک) شد متقاضی رایت
ای من رهی روی جهانآرایت
از پات سوی سر کند آهنگ تپک (اصل: بُتُک)
وز تارک سر کند فتد در پایت
(مجمع الرباعیات، چاپ ایمانی، ص۳۶؛ این ارجاع به متنی است که در دفتر اول اوراق عتیق چاپ شده است. کتابی را که اخیراً منتشر شده، ندیدهام و نمیدانم آنجا تغییری در متن ایجاد شده است یا خیر).
اکثر شواهد بیانگر این است که بازیکنان با پا به این توپک ضربه میزدهاند:
مسکین تپک ار نداشتی پروایت
چون من نشدی شیفتۀ هر جایت
بیچاره لگد همیخورد وز پی دل
میآید و بوسه میدهد بر پایت
(مونسالاحرار جاجرمی، نسخۀ مجلس، گ۱۱۱پ).
من بندۀ آن جستن چست سبُکت
لرزان به تو بر ترلک تنگ تنُکت
آیا بودا که بی رقیب خنُکت
بر پای تو بوسه میدهم چون تپُکت
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
دوش از سر خشم تیرهرایی زدهای
کامروز به خون من هوایی زدهای
هرگز تو که را گرفتهای دست به وصل
کاو را چو تپک (اصل: پُتُک) نه پشت پایی زدهای؟
(نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱).
گویا این توپک سیاهرنگ بوده است:
تا جرعۀ غم ز پای (اصل بی نقطه) نوشد تپکت
پیوسته به دل سیاه پوشد تپکت
وین طرفه ز رشک چون تپک شیفتهام
تا خود که بود که پای بوسد تپکت (!)
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
باری، آنچه شواهد موجود در توصیف این بازی بیان میکنند، نزدیک است به بازی فوتبال امروزی.
پینوشت: این واژه ربطی با «تُپَک / تفک» که صورتی از واژهٔ «تفنگ» است، ندارد.
@r_varyani
شهرآشوب شعری است که در آن سراینده با نگاهی شاعرانه به توصیف انواع مشاغل و پیشهها میپردازد. این نوع شعری در کنار ارزشهای ادبی، از نظر جامعهشناسی تاریخی نیز دارای اهمیت است.
یکی از اصنافی که در شهرآشوبها مورد توجه بوده، «تُپُکزنی» یا «تُپُکاندازی» بوده است. اکثر پژوهشگران در تصحیح شواهدی که در توصیف این صنف موجود است، کلمۀ مورد بحث را «پُتُک» خواندهاند و آن را صورتی از واژۀ «پتک» دانستهاند (نک: نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱ و ۷۰۵). اما آنچه در شواهد دیده میشود هیچ ربطی به واژۀ «پتک» ندارد. این واژه باید «تُپُک» باشد که صورت مخفف و مصغّر «توپ» است. چنانکه پیداست این توپ کوچک ابزاری برای بازی بوده است:
در لعب تپک (اصل: بُتُک) شد متقاضی رایت
ای من رهی روی جهانآرایت
از پات سوی سر کند آهنگ تپک (اصل: بُتُک)
وز تارک سر کند فتد در پایت
(مجمع الرباعیات، چاپ ایمانی، ص۳۶؛ این ارجاع به متنی است که در دفتر اول اوراق عتیق چاپ شده است. کتابی را که اخیراً منتشر شده، ندیدهام و نمیدانم آنجا تغییری در متن ایجاد شده است یا خیر).
اکثر شواهد بیانگر این است که بازیکنان با پا به این توپک ضربه میزدهاند:
مسکین تپک ار نداشتی پروایت
چون من نشدی شیفتۀ هر جایت
بیچاره لگد همیخورد وز پی دل
میآید و بوسه میدهد بر پایت
(مونسالاحرار جاجرمی، نسخۀ مجلس، گ۱۱۱پ).
من بندۀ آن جستن چست سبُکت
لرزان به تو بر ترلک تنگ تنُکت
آیا بودا که بی رقیب خنُکت
بر پای تو بوسه میدهم چون تپُکت
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
دوش از سر خشم تیرهرایی زدهای
کامروز به خون من هوایی زدهای
هرگز تو که را گرفتهای دست به وصل
کاو را چو تپک (اصل: پُتُک) نه پشت پایی زدهای؟
(نزهةالمجالس، چاپ دوم، ص۵۰۱).
گویا این توپک سیاهرنگ بوده است:
تا جرعۀ غم ز پای (اصل بی نقطه) نوشد تپکت
پیوسته به دل سیاه پوشد تپکت
وین طرفه ز رشک چون تپک شیفتهام
تا خود که بود که پای بوسد تپکت (!)
(مجموعۀ شمارۀ ۲۰۵۱ ایاصوفیا، گ۲۸۱پ).
باری، آنچه شواهد موجود در توصیف این بازی بیان میکنند، نزدیک است به بازی فوتبال امروزی.
پینوشت: این واژه ربطی با «تُپَک / تفک» که صورتی از واژهٔ «تفنگ» است، ندارد.
@r_varyani
Forwarded from یادداشتهای سید احمدرضا قائممقامی
باب روز شده که هر که از سواد کمتر بهره دارد و کمتر درس خوانده لگدی هم به زبان فارسی بزند. اخیراً شنیده شد که یک مدعی جامعهشناسی گفته چه کسی گفته فارسی زبان مشترک اقوام ایرانی بوده؟ فارسی را در دورهٔ جدید زبان مراودات اقوام ایرانی کردهاند (نقل به مضمون).
گفتهاند فارسی هزار سال است یا کمی بیشتر که زبان مشترک میان اقوام ایرانی است. احتمالاً در این گفته هم تقصیری هست و شاید حدود پنج قرن دیگر نیز به این هزار سال باید افزود، به این معنی که فارسی از حدود قرن پنجم میلادی رفته رفته زبان دیوانی و اداری (اعم از اسناد درباری و قبالجات و اسناد مردمی) و زبان تجاری مشترک اقوام فرهنگآموختهٔ ایرانی از آموی تا دجله شده بوده است. فارسی دری از قرن سوم هجری (اگر نه پیشتر) به مرور زبان ادبی ایران نیز شده و در قرن ششم و هفتم دیگر تمامی نواحی ایران و بسیاری نواحی قفقاز تا دربند و آسیای صغیر و آنچه امروز آسیای میانه میگویند در حکم او بوده است و کمی بعد همین شأن را در هند به دست آورده. این چیزی است که از روشنی خورشید هم واضحتر است و اگر شبپرهای آن را نبیند، عیب آن روشنی نباید کرد. (نوشتهٔ بالا از استاد بو اوتاس است.)
گفتهاند فارسی هزار سال است یا کمی بیشتر که زبان مشترک میان اقوام ایرانی است. احتمالاً در این گفته هم تقصیری هست و شاید حدود پنج قرن دیگر نیز به این هزار سال باید افزود، به این معنی که فارسی از حدود قرن پنجم میلادی رفته رفته زبان دیوانی و اداری (اعم از اسناد درباری و قبالجات و اسناد مردمی) و زبان تجاری مشترک اقوام فرهنگآموختهٔ ایرانی از آموی تا دجله شده بوده است. فارسی دری از قرن سوم هجری (اگر نه پیشتر) به مرور زبان ادبی ایران نیز شده و در قرن ششم و هفتم دیگر تمامی نواحی ایران و بسیاری نواحی قفقاز تا دربند و آسیای صغیر و آنچه امروز آسیای میانه میگویند در حکم او بوده است و کمی بعد همین شأن را در هند به دست آورده. این چیزی است که از روشنی خورشید هم واضحتر است و اگر شبپرهای آن را نبیند، عیب آن روشنی نباید کرد. (نوشتهٔ بالا از استاد بو اوتاس است.)
Consulting Fragments on a Textual Basis.pdf
1 MB
این مقالۀ کوتاهی است که پارسال از من در نشریۀ Digital Philology دانشگاه جانز هاپکینز منتشر شد و در آن به تبار متنی نسخۀ موسوم به شاهنامۀ «کوچک فرییر» پرداختهام. اخیراً برخی دوستان در پی خواندن آن بودند و گویا از طریق وبسایت مجله دستیاب نبودهاست. شاید حال خواندنش سادهتر باشد.
به خوانندۀ مقاله باید گفت که اهمیت اصلی این مقاله در اثبات این ادعاست که «تبار متن نسخه» میتواند به ما در یافتن تاریخ و زمان پدید آمدن آن کمک کند، ولی بیرون از آن، جز در «خویشاوندی نزدیک متن این نسخه به دو نسخۀ لندن و قاهره» باید در استناد به تبارشناسی طرحشده در این مقاله احتیاط کند. این تبارشناسی بر مبنای روش کلاسیک است و عاقبت راه به جای خاصی نمیبرد. بررسی مفیدتر تبارشناختی نسخههای شاهنامه در مطالعۀ فعلی من به نتیجه خواهدرسید و تکلیف تمام نسخههای پیشاتیموری را یکجا معلوم خواهدکرد و آنگاه باید کسی کاری شبیه به آن با نسخ قرن نهم بکند. ضمناً اگرچه این مقاله شمال غربی ایران را محل پردازش نسخه دانستهاست، هنوز محل و زمان دقیق پدید آمدن نسخه معلوم نیست و تفاوتی کوچک ممکن است تمام تصور ما را از جایگاه نسخه تغییر دهد.
@fanneadab
به خوانندۀ مقاله باید گفت که اهمیت اصلی این مقاله در اثبات این ادعاست که «تبار متن نسخه» میتواند به ما در یافتن تاریخ و زمان پدید آمدن آن کمک کند، ولی بیرون از آن، جز در «خویشاوندی نزدیک متن این نسخه به دو نسخۀ لندن و قاهره» باید در استناد به تبارشناسی طرحشده در این مقاله احتیاط کند. این تبارشناسی بر مبنای روش کلاسیک است و عاقبت راه به جای خاصی نمیبرد. بررسی مفیدتر تبارشناختی نسخههای شاهنامه در مطالعۀ فعلی من به نتیجه خواهدرسید و تکلیف تمام نسخههای پیشاتیموری را یکجا معلوم خواهدکرد و آنگاه باید کسی کاری شبیه به آن با نسخ قرن نهم بکند. ضمناً اگرچه این مقاله شمال غربی ایران را محل پردازش نسخه دانستهاست، هنوز محل و زمان دقیق پدید آمدن نسخه معلوم نیست و تفاوتی کوچک ممکن است تمام تصور ما را از جایگاه نسخه تغییر دهد.
@fanneadab
نظر استاد خالقی مطلق درباره عبارت «چیزی دراز» در بیت
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز
از روایت داستان جشن سده در پادشاهی هوشنگ (مقالهٔ «معرفی قطعات الحاقی شاهنامه» که ابتدا در مجلهٔ ایراننامه و بعدها در گل رنجهای کهن و شاهنامه از دستنویس تا متن نیز منتشر شدهاست).
استاد این عبارت را در این بیت از جملهٔ دلایل الحاقی بودن کل روایت جشن سده دانستهاست. به دلایل دیگر - که مفصل بررسی و پیشتر در یک سخنرانی ارائه کردهام - حق با خالقی است و این روایت و بیت از فردوسی نیست و واقعا هم «پدید آمد از دور چیزی دراز» «سخنی سخت سست و کودکانه» است، هر کس که سرودهباشد.
@fanneadab
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز
از روایت داستان جشن سده در پادشاهی هوشنگ (مقالهٔ «معرفی قطعات الحاقی شاهنامه» که ابتدا در مجلهٔ ایراننامه و بعدها در گل رنجهای کهن و شاهنامه از دستنویس تا متن نیز منتشر شدهاست).
استاد این عبارت را در این بیت از جملهٔ دلایل الحاقی بودن کل روایت جشن سده دانستهاست. به دلایل دیگر - که مفصل بررسی و پیشتر در یک سخنرانی ارائه کردهام - حق با خالقی است و این روایت و بیت از فردوسی نیست و واقعا هم «پدید آمد از دور چیزی دراز» «سخنی سخت سست و کودکانه» است، هر کس که سرودهباشد.
@fanneadab
فنّ ادبیّات
دادوستد فکری و فرهنگی ایرانیان و مغولان در دوره ایلخانی: مورد سعدی و انکیانو بخش سوم پندهای سعدی به سلجوقشاه و محمد، اتابکان کوتاهمدت بعدی، مختصر است و مصداق مشخّص بیرونی دارد: «خوب شد که از گناه توبه کردی. همینطور ادامه بده»، یا «قساوت را از حد مگذران»…
«اَنگیانو»
تلفّظ درست نام این شخصیت بسیار جالبتوجه عصر مغول - که در متون فارسی «انکیانو» نوشتهاند و ذکرش را در تواریخ میتوان خواند و هم سعدی و هم مجدالدّین همگر در مدح او شعر دارند - غالباً محل تردید بودهاست. دیروز به لطف دوستم سیمونه روفّینی و به نقل از پژوهشگر چینی Yihao Qiu دانستم که صورت چینی نام او Wang Jianu بودهاست. بنابراین باید از این به بعد اسم او را نه «اِنکیانو» بلکه «اَنگیانو» نوشت و خواند، و اگرچه محال نیست که مصوّت نخست نامش به ضمّه هم تبدیل شدهباشد، در هر حال کسره و کاف را باید از نام او کنار گذاشت.
@fanneadab
تلفّظ درست نام این شخصیت بسیار جالبتوجه عصر مغول - که در متون فارسی «انکیانو» نوشتهاند و ذکرش را در تواریخ میتوان خواند و هم سعدی و هم مجدالدّین همگر در مدح او شعر دارند - غالباً محل تردید بودهاست. دیروز به لطف دوستم سیمونه روفّینی و به نقل از پژوهشگر چینی Yihao Qiu دانستم که صورت چینی نام او Wang Jianu بودهاست. بنابراین باید از این به بعد اسم او را نه «اِنکیانو» بلکه «اَنگیانو» نوشت و خواند، و اگرچه محال نیست که مصوّت نخست نامش به ضمّه هم تبدیل شدهباشد، در هر حال کسره و کاف را باید از نام او کنار گذاشت.
@fanneadab
«ای کاش نفس امارۀ بیپروای غیرمبالی را محکوم بودمی و خوف خرد امین اصلاً در دل نیاوردمی تا تمام کتاب را بجرات تمام در اندک روزگار طریق شتر بیمهار پیموده درست کردمی...[...]... آری خوشا بحال کسانی که دل بیپروای فارغالبال دارند و فقط باستماع چند اشعار آبدار که زبانزد همه صغار و کبار است خرسند شده تمام شاهنامه را بران قیاس فرمودهاند بل که بخیال خود بر تمام و کمال آن پی برده یا ایشان را گاهی دیدن حسن خط و خوبی جدول و نقاشی جلد و رنگآمیزی تصاویرش اتّفاق افتاده پس محاسن معنوی را بران غور فرموده بکنه و حقیقت و فصاحت و بلاغت جمیع اشعارش دررسیدهاند یا گاهی به تکلیف و ابرام زمان ایشان را ملاحظۀ بعضی مقام مثل داستان سیمرغ و زال سام منظور گشته و ازان بر حقائق و دقائق تمام ابیاتش بخیال خود اطلاع بهم رسانیدهاند و دل خود را بران خرسند داشته و گاهی از موافقت و حفاظت چرخ سازگار گرد کلفت کثرت اختلافش و دقت و تعقید اشعارش و دشواری تصحیحش و فکر و غور در تفهم و تفهیم ابیاتش گرد خاطر عاطرشان نگشته و اصلاً ازین امور ناملائم مولِم در دل فرحتمنزل اینان رنجی و آسیبی نرسیده. پس اگر چنین بزرگان زبان مطاعن بر ما گرفتاران بگشایند که "چنین کار آسان و چندین امتداد زمان؟" و "این چه بطالت است و این چه کسالت؟" بالله که معذور اند و حق بجانب خود دارند.»
مولوی الٰهداد، سرمباشر نخستین «تصحیح انتقادی» شاهنامه (مشهور به نام سرپرست طرح، متیو لامسدن، چاپ شده در سال ۱۸۱۱)
@fanneadab
مولوی الٰهداد، سرمباشر نخستین «تصحیح انتقادی» شاهنامه (مشهور به نام سرپرست طرح، متیو لامسدن، چاپ شده در سال ۱۸۱۱)
@fanneadab
شاهنامه در برزخ دو سیاست با یک هدف
ترنر مکان (1) افسر انگلیسیای بود که مترجم فرمانده کل ارتش بریتانیا در هندوستان بود. به اقتضای شغلش با مردم محلی سروکار زیاد داشت و به یمن این آشنایی و دوستی و تسلّط بر فارسی و سایر زبانها، در حلّ و فصل چندین مناقشه بدون درگیری نظامی یا بعد از غائلهای مختصر نقشی عمده داشت. خودش معتقد بود که در ناحیۀ بنگال سرشناسی نیست که با او آشنایی نداشتهباشد.
مکان سی سال هم نداشت وقتی تصحیح خود از شاهنامه را به پایان رساند. تسلّط او بر فارسی و سنن منطقه از نثرش پیداست و آشنایی و دوستی او با مردم بومی از اینجا که عبدالقادر رامپوری و محمدسعید رامپوری برای تکمیل و انتشار تصحیح او ماده تاریخ هجری و عیسوی سرودهاند. یک نشانۀ دیگر بر این آشنایی و اعتماد این است که هزینۀ این تصحیح و چاپ را ناصرالدّین حیدر، دومین «شاه» اود تامین کرده و مکان از او به سبک سنّتی (و از جمله با عبارت «نوشیروان ثانی») تجلیل میکند.
اما دلیل این که ترنر مکان برای تصحیح و چاپ شاهنامهاش به کمک یک حاکم محلی وابسته بود این بود که کالج فورت ویلیام کلکته هزینۀ آن را نمیپرداخت. مخالفت کالج با صرف این هزینه سابقهای طولانی داشت. کوشش پیشین برای تصحیح و چاپ شاهنامه که به سرپرستی متیو لامسدن، استاد فارسی کالج، در سال 1808 شروع شدهبود به همین دلیل پس از چاپ تنها یکی از هشت جلد برنامهریزیشده متوقف شدهبود، ولی مکان مشخصاً از یک «هرنتین صاحب» یاد میکند که همانا [بعدها «سِر»] هنری بینگ هرینگتن (Henry Byng Harington) است. هرینگتن که عضو انجمن مشورتی فرماندار کل هند بود در زمان چاپ شاهنامه مکان تنها 21 سال داشت؛ یعنی از قضا متولد همان سال بود که لامسدن تصحیح شاهنامه را شروع کردهبود، ولی اشارۀ مکان به نام او در مقدمۀ فارسی و انگلیسیاش نشان میدهد که در این زمان مانع اصلی حمایت از چاپ شاهنامه همو بودهاست. هرینگتن خود متولد کلکته بود و تقریباً در تمام عمر خود در هند خدمت کرد و از میان مشاغل جورواجوری که در این مدت داشت یکی هم مترجم بود. او امتحان فارسی را برای خدمت در هند در آغاز همین سال 1829 گذراندهبود ولی در هر صورت معلوم است که در باب شیوۀ صرف بودجه نظری قطعی و بر اجرای آن نظر اصرار داشت.
نباید گمان شود که ترنر مکان هوادار بریزوبپاش و هدر دادن بودجه بود. از قضا قضیه درست برعکس است. مکان در سفرهایش به بریتانیا چندین سخنرانی کرده که در آنها اصرار دارد که دستگاه حکومتی انگلیس در هند زیادی حجیم است و بهتر است بسیاری کارها را به مردم محلی و جریان طبیعی امور واگذار کرد و به ایشان اعتماد بیشتری داشت. یعنی او هم میخواست هزینۀ حکومت بریتانیا کمتر شود و او هم بریتانیاییای وطنپرست بود.
امروز و پس از قریب دویست سال ما میدانیم که استعمار انگلیس در هند به چه راهی رفت و به چه نتایجی انجامید و حق بیشتر با کدام یک از این دو فرد بود. ولی این هم هست که اگرچه مکان هفت سال بعد از چاپ شاهنامه درگذشت و هرینگتن بیش از چهل سال دیگر بزیست و به بسیاری مقامهای والا رسید، «نام» مکان است که زنده است و سوای اطلاعات برخط، برای یافتن چیزی دربارۀ هرینگتن باید خاک آرشیوهای قرن نوزدهمی لندن را سترد.
@fanneadab
اگرچه «ماکان» خواندن نام Turner Macan قابل درک است، من اصرار دارم «مکان» بخوانم تا سجعی که خود برای نام خویش در آغاز شاهنامه برگزیده حفظ شود:
«کمترین بندگان، آن بینشان و لامکان، کپتان ترنر مکان»
که ضمناً یادآور «اقلّ عباد»ی است که ادوارد براون پیش از نام خود مینوشت.
* این یادداشت به جناب علی میرانصاری تقدیم میشود.
ترنر مکان (1) افسر انگلیسیای بود که مترجم فرمانده کل ارتش بریتانیا در هندوستان بود. به اقتضای شغلش با مردم محلی سروکار زیاد داشت و به یمن این آشنایی و دوستی و تسلّط بر فارسی و سایر زبانها، در حلّ و فصل چندین مناقشه بدون درگیری نظامی یا بعد از غائلهای مختصر نقشی عمده داشت. خودش معتقد بود که در ناحیۀ بنگال سرشناسی نیست که با او آشنایی نداشتهباشد.
مکان سی سال هم نداشت وقتی تصحیح خود از شاهنامه را به پایان رساند. تسلّط او بر فارسی و سنن منطقه از نثرش پیداست و آشنایی و دوستی او با مردم بومی از اینجا که عبدالقادر رامپوری و محمدسعید رامپوری برای تکمیل و انتشار تصحیح او ماده تاریخ هجری و عیسوی سرودهاند. یک نشانۀ دیگر بر این آشنایی و اعتماد این است که هزینۀ این تصحیح و چاپ را ناصرالدّین حیدر، دومین «شاه» اود تامین کرده و مکان از او به سبک سنّتی (و از جمله با عبارت «نوشیروان ثانی») تجلیل میکند.
اما دلیل این که ترنر مکان برای تصحیح و چاپ شاهنامهاش به کمک یک حاکم محلی وابسته بود این بود که کالج فورت ویلیام کلکته هزینۀ آن را نمیپرداخت. مخالفت کالج با صرف این هزینه سابقهای طولانی داشت. کوشش پیشین برای تصحیح و چاپ شاهنامه که به سرپرستی متیو لامسدن، استاد فارسی کالج، در سال 1808 شروع شدهبود به همین دلیل پس از چاپ تنها یکی از هشت جلد برنامهریزیشده متوقف شدهبود، ولی مکان مشخصاً از یک «هرنتین صاحب» یاد میکند که همانا [بعدها «سِر»] هنری بینگ هرینگتن (Henry Byng Harington) است. هرینگتن که عضو انجمن مشورتی فرماندار کل هند بود در زمان چاپ شاهنامه مکان تنها 21 سال داشت؛ یعنی از قضا متولد همان سال بود که لامسدن تصحیح شاهنامه را شروع کردهبود، ولی اشارۀ مکان به نام او در مقدمۀ فارسی و انگلیسیاش نشان میدهد که در این زمان مانع اصلی حمایت از چاپ شاهنامه همو بودهاست. هرینگتن خود متولد کلکته بود و تقریباً در تمام عمر خود در هند خدمت کرد و از میان مشاغل جورواجوری که در این مدت داشت یکی هم مترجم بود. او امتحان فارسی را برای خدمت در هند در آغاز همین سال 1829 گذراندهبود ولی در هر صورت معلوم است که در باب شیوۀ صرف بودجه نظری قطعی و بر اجرای آن نظر اصرار داشت.
نباید گمان شود که ترنر مکان هوادار بریزوبپاش و هدر دادن بودجه بود. از قضا قضیه درست برعکس است. مکان در سفرهایش به بریتانیا چندین سخنرانی کرده که در آنها اصرار دارد که دستگاه حکومتی انگلیس در هند زیادی حجیم است و بهتر است بسیاری کارها را به مردم محلی و جریان طبیعی امور واگذار کرد و به ایشان اعتماد بیشتری داشت. یعنی او هم میخواست هزینۀ حکومت بریتانیا کمتر شود و او هم بریتانیاییای وطنپرست بود.
امروز و پس از قریب دویست سال ما میدانیم که استعمار انگلیس در هند به چه راهی رفت و به چه نتایجی انجامید و حق بیشتر با کدام یک از این دو فرد بود. ولی این هم هست که اگرچه مکان هفت سال بعد از چاپ شاهنامه درگذشت و هرینگتن بیش از چهل سال دیگر بزیست و به بسیاری مقامهای والا رسید، «نام» مکان است که زنده است و سوای اطلاعات برخط، برای یافتن چیزی دربارۀ هرینگتن باید خاک آرشیوهای قرن نوزدهمی لندن را سترد.
@fanneadab
اگرچه «ماکان» خواندن نام Turner Macan قابل درک است، من اصرار دارم «مکان» بخوانم تا سجعی که خود برای نام خویش در آغاز شاهنامه برگزیده حفظ شود:
«کمترین بندگان، آن بینشان و لامکان، کپتان ترنر مکان»
که ضمناً یادآور «اقلّ عباد»ی است که ادوارد براون پیش از نام خود مینوشت.
* این یادداشت به جناب علی میرانصاری تقدیم میشود.
قرائنی در نقش کاشانیان و شیعیان در گشتگی متن شاهنامه در دورۀ ایلخانی
(تأملاتی تقدیم به یاد دوست عزیز ازدستداده، مجتبی عبداللهنژاد که امروز هشت سال از مرگش گذشت)
بخش نخست
صنعت کاشی، چنان که از نامش برمیآید در کاشان رواج داشت. کاشیهای تخت سلیمان را که حاوی ابیات فراوانی از شاهنامه نیز هست یک خاندان معروف کاشانی بین سالهای 670 و 674 ساختهاند. ابوالقاسم قاشانی که تاریخ اولجایتو و عرائس الجواهر و زبدة التواریخ نوشته از همین خاندان برخاسته. او در سال 700 در تبریز بوده و عرائس الجواهر را ابتدا به رشیدالدین فضل الله طبیب، وزیر کاردان ایلخانان، تقدیم کرده و سپس (شاید پس از قتل رشیدالدین) نسخۀ دیگری از آن ساخته و نام او را زدوده و اثر را به تاج الدین علیشاه جیلانی، اصلیترین رقیب و دشمن رشیدالدین و نیز به اولجایتو (ایلخان شیعه) تقدیم کرده. ضمناً در تاریخ اولجایتو درست وقتی رشیدالدین در معرض تهمت و در خطر قتل بود مدعی شده که وزیر جامع التواریخ را از او دزدیدهاست و جای دیگر نیز خود را نویسندۀ این کتاب خوانده.
کاشی دیگر شمس الدین کاشانی است که در دهۀ 670 در اصفهان و به تصریح حمدالله مستوفی مدّاح بهاءالدین جوینی (د.678) بوده (1). او شهنامۀ چنگیزی را بین 703 و 706 هجری سروده و در آن مدح مفصلی از رشیدالدین و غازان و اولجایتو کردهاست. تشیّع این کاشی از «وصی» خواندن علی در همین منظومه معلوم میشود.
ملّا حسن کاشی، منقبتگوی شیعه و صاحب «هفتبند» معروف همشهری دیگر ایشان است که البته متولد آمل بوده، ولی در سال 701 در بغداد پیدایش میشود. او نیز تاریخ محمدی خود را به اولجایتو تقدیم کرده، اگرچه رشید را نیز در آن ستودهاست. این ملّای کاشی خواب هم خوب میدیدهاست. در یک لوح کاشی که از این دوران بازمانده نوشته شده که در سال 711 در کاشان علی و مهدی صاحب زمان را در خواب دید و پیرو آن خواب اولجایتو در آن جا که امامان دیده شدهبودند قدمگاهی ساخت. یک بار دیگر هم در بصره سراغ بازرگانی رفت و گفت در نجف امیرالمومنین را به خواب دیده که او را به این بازرگان حواله داده تا هزار دینار نذرش را به نیابت از مولا به ملّا بدهد.
کاشانیان دیگری که در این دوران شایان ذکر هستند و در اصفهان و بغداد و تبریز (و یکی از ایشان در شیراز) میچرخند و در حاشیۀ اردوی ایلخانی روزی میخورند کمال الدین عبدالرزاق و عز الدین محمود و عز الدین عبدالعزیز هستند. برخی از ایشان «متهم» به تشیّع بودهاند و بر تشیّع برخی دیگر دلایل قطعی داریم؛ مثلاً روضة الناظر و نزهة الخاطر، تالیف عزّالدین عبدالعزیز، از مدح خلفای راشدون خالی است ولی مدح علی دارد. عجیب هم نیست. شیعیان در کاشان بسیار بودهاند.
این فرد ظاهراً کاتب نیز بوده و گویا کاتبان کاشانی در کل کم نبودهاند. بورکهاردت و گیوزلیان کاتب شاهنامۀ لندن را کاشی میدانند و آدامووا کاتب شاهنامۀ فرییر را. یکی از کاتبان نسخۀ ایندیا آفیس 132، شامل منتخبات شش دیوان که در سال 713 و 714 (دوران اولجایتو) نوشته شده کاشانی است (2) و اینجا نیز علی را «علیه السلام» خواندهاند که از تشیّع کاتبان حکایت میکند. خط کاتبان این نسخه به شاهنامههای کوچک اول و دوم شباهت فراوان دارد. کاتب دو نسخه از روضة الناظر (نسخ تبریز و استانبول) همان کاتب شاهنامه قاهره است که نوۀ شمس الدین کیشی، استاد عبدالرزاق کاشی، بوده. این کاتب هم شیعه بوده و هم متن شاهنامه را بسیار اسلامی کرده. نسخههای لندن و فرییر و قاهره خویشاوند بسیار نزدیک یکدیگر هستند و کوچک اول نیز خویشاوند نزدیک آنهاست، حال آن که کوچک دوم و کاشیهای تخت سلیمان نیز در همین شاخۀ متنی شاهنامه جای میگیرند.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
(تأملاتی تقدیم به یاد دوست عزیز ازدستداده، مجتبی عبداللهنژاد که امروز هشت سال از مرگش گذشت)
بخش نخست
صنعت کاشی، چنان که از نامش برمیآید در کاشان رواج داشت. کاشیهای تخت سلیمان را که حاوی ابیات فراوانی از شاهنامه نیز هست یک خاندان معروف کاشانی بین سالهای 670 و 674 ساختهاند. ابوالقاسم قاشانی که تاریخ اولجایتو و عرائس الجواهر و زبدة التواریخ نوشته از همین خاندان برخاسته. او در سال 700 در تبریز بوده و عرائس الجواهر را ابتدا به رشیدالدین فضل الله طبیب، وزیر کاردان ایلخانان، تقدیم کرده و سپس (شاید پس از قتل رشیدالدین) نسخۀ دیگری از آن ساخته و نام او را زدوده و اثر را به تاج الدین علیشاه جیلانی، اصلیترین رقیب و دشمن رشیدالدین و نیز به اولجایتو (ایلخان شیعه) تقدیم کرده. ضمناً در تاریخ اولجایتو درست وقتی رشیدالدین در معرض تهمت و در خطر قتل بود مدعی شده که وزیر جامع التواریخ را از او دزدیدهاست و جای دیگر نیز خود را نویسندۀ این کتاب خوانده.
کاشی دیگر شمس الدین کاشانی است که در دهۀ 670 در اصفهان و به تصریح حمدالله مستوفی مدّاح بهاءالدین جوینی (د.678) بوده (1). او شهنامۀ چنگیزی را بین 703 و 706 هجری سروده و در آن مدح مفصلی از رشیدالدین و غازان و اولجایتو کردهاست. تشیّع این کاشی از «وصی» خواندن علی در همین منظومه معلوم میشود.
ملّا حسن کاشی، منقبتگوی شیعه و صاحب «هفتبند» معروف همشهری دیگر ایشان است که البته متولد آمل بوده، ولی در سال 701 در بغداد پیدایش میشود. او نیز تاریخ محمدی خود را به اولجایتو تقدیم کرده، اگرچه رشید را نیز در آن ستودهاست. این ملّای کاشی خواب هم خوب میدیدهاست. در یک لوح کاشی که از این دوران بازمانده نوشته شده که در سال 711 در کاشان علی و مهدی صاحب زمان را در خواب دید و پیرو آن خواب اولجایتو در آن جا که امامان دیده شدهبودند قدمگاهی ساخت. یک بار دیگر هم در بصره سراغ بازرگانی رفت و گفت در نجف امیرالمومنین را به خواب دیده که او را به این بازرگان حواله داده تا هزار دینار نذرش را به نیابت از مولا به ملّا بدهد.
کاشانیان دیگری که در این دوران شایان ذکر هستند و در اصفهان و بغداد و تبریز (و یکی از ایشان در شیراز) میچرخند و در حاشیۀ اردوی ایلخانی روزی میخورند کمال الدین عبدالرزاق و عز الدین محمود و عز الدین عبدالعزیز هستند. برخی از ایشان «متهم» به تشیّع بودهاند و بر تشیّع برخی دیگر دلایل قطعی داریم؛ مثلاً روضة الناظر و نزهة الخاطر، تالیف عزّالدین عبدالعزیز، از مدح خلفای راشدون خالی است ولی مدح علی دارد. عجیب هم نیست. شیعیان در کاشان بسیار بودهاند.
این فرد ظاهراً کاتب نیز بوده و گویا کاتبان کاشانی در کل کم نبودهاند. بورکهاردت و گیوزلیان کاتب شاهنامۀ لندن را کاشی میدانند و آدامووا کاتب شاهنامۀ فرییر را. یکی از کاتبان نسخۀ ایندیا آفیس 132، شامل منتخبات شش دیوان که در سال 713 و 714 (دوران اولجایتو) نوشته شده کاشانی است (2) و اینجا نیز علی را «علیه السلام» خواندهاند که از تشیّع کاتبان حکایت میکند. خط کاتبان این نسخه به شاهنامههای کوچک اول و دوم شباهت فراوان دارد. کاتب دو نسخه از روضة الناظر (نسخ تبریز و استانبول) همان کاتب شاهنامه قاهره است که نوۀ شمس الدین کیشی، استاد عبدالرزاق کاشی، بوده. این کاتب هم شیعه بوده و هم متن شاهنامه را بسیار اسلامی کرده. نسخههای لندن و فرییر و قاهره خویشاوند بسیار نزدیک یکدیگر هستند و کوچک اول نیز خویشاوند نزدیک آنهاست، حال آن که کوچک دوم و کاشیهای تخت سلیمان نیز در همین شاخۀ متنی شاهنامه جای میگیرند.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
فنّ ادبیّات
قرائنی در نقش کاشانیان و شیعیان در گشتگی متن شاهنامه در دورۀ ایلخانی (تأملاتی تقدیم به یاد دوست عزیز ازدستداده، مجتبی عبداللهنژاد که امروز هشت سال از مرگش گذشت) بخش نخست صنعت کاشی، چنان که از نامش برمیآید در کاشان رواج داشت. کاشیهای تخت سلیمان را که حاوی…
قرائنی در نقش کاشانیان و شیعیان در گشتگی متن شاهنامه در دورۀ ایلخانی - بخش دوم
نشانههایی در دست است که این جماعت در متن شاهنامه بسیار دست بردهاند و آن را هرچه شیعیتر و اسلامیتر کردهاند و آن کار که کاتب قاهره کرده نیز ادامۀ پروژۀ اینهاست. مثلاً ابیاتی در نسخۀ لندن هست که سخن «غیراسلامی» خطبۀ رستم و سهراب را خنثی میکند. فردوسی گفته
اگر مرگ داد است بیداد چیست
ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست
و ایشان جواب دادهاند که
در این جای رفتن نه جای درنگ
بر اسب قضا چون کشد مرگ تنگ
چنان دان که داد است و بیداد نیست
چو داد آمدت جای فریاد نیست
و نیز
بدین کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
و نیز
جوانی و پیری بنزدیک مرگ
یکی دان چو ایدر بدن نیست برگ
و همچنین
بگیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام نیکی برِ خود بری
دربارۀ اصالت و افزودگی این ابیات جای بحث است و باید آن را جداگانه نوشت (3). از قرائن و شواهد افزودگی این ابیات که به این نوشته مربوط است بیتی است از همان ملّا حسن کاشی رؤیابین در معرفتنامهاش که
مرگ حق است و نیست بیدادی
هست با یکدگر غم و شادی
همین ملا حسن اگرچه فصاحت فردوسی را میستاید خود شاهنامه را «گنهنامه» میخواند و از خواندنش منع میکند. این البته رویکرد قدیمی شیعیان و مسلمانان قابل بوده و مثلاً در النقض هم شبیه به آن هست ولی در دورۀ ایلخانی و پیرو علاقهمندی مغولان به شاهنامه شدّت میگیرد. زجّاجی – که سنّی و به نوعی بلندگوی جوینیهاست – نیز در همایوننامه همین رویکرد را به فردوسی و شاهنامه دارد. ولی تا مغولان مسلمان شدهاند و امکان از رو بستن شمشیر پیدا شده دو بیت آخر منقول در بالا را تبدیل کردهاند به
جوانی و پیری بنزد اجل
یکی دان چو در دین نخواهی خلل
و
بگیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام اسلام با خود بری!
ظاهراً این را نیز باید کار این کاشیان دانست.
منکرانی که شاهنامه را برای «اهداف متعالی» خود وسیله میخواهند البته این مطلب را قانعکننده نخواهندیافت و بلکه وقتی با سیلی از مجموعۀ شواهد و قرائن – که مطلب حاضر جزئی از آن است – نیزمواجه شوند، به دلیل همان وضعیّت مطلوب ابلهانه و روایتی که باید ساخته شود تا به آن برسند باز مخالفت خواهندکرد، ولی حقیقت با مخالفت ایشان تغییر نمیکند و حقیقت هرگز به ضرر بشر نیست.
@fanneadab
1. نیز قس. پرسش منظومش از مجد همگر و امامی هروی در باب مقایسۀ ظهیر و انوری.
2. ظاهراً کسی به این که این نسخه بیش از یک کاتب دارد نپرداختهاست یا من توجه نکردهام.
3. استاد خالقی دو تا از این ابیات را در ویرایش دوم خود به متن برگرداندهاند و دوست فاضل، مسعود راستیپور، تمام ابیات نسخۀ لندن را اصیل دانستهاست، بنابراین اگر خوانندهای بدون دیدن شواهد مخالف قانع نشود حق دارد (بیفزایم که پژوهش من معلوم میکند که بیت «همه تا درِ آز رفته فراز» هم الحاقی است، اگرچه قدیمتر از ابیات دیگر است که ظاهراً مستقیماً به دست کاتب لندن به شاهنامه افزوده شده و جز چند بیت ممکن است حتی سرودۀ خود او باشد).
نشانههایی در دست است که این جماعت در متن شاهنامه بسیار دست بردهاند و آن را هرچه شیعیتر و اسلامیتر کردهاند و آن کار که کاتب قاهره کرده نیز ادامۀ پروژۀ اینهاست. مثلاً ابیاتی در نسخۀ لندن هست که سخن «غیراسلامی» خطبۀ رستم و سهراب را خنثی میکند. فردوسی گفته
اگر مرگ داد است بیداد چیست
ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست
و ایشان جواب دادهاند که
در این جای رفتن نه جای درنگ
بر اسب قضا چون کشد مرگ تنگ
چنان دان که داد است و بیداد نیست
چو داد آمدت جای فریاد نیست
و نیز
بدین کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
و نیز
جوانی و پیری بنزدیک مرگ
یکی دان چو ایدر بدن نیست برگ
و همچنین
بگیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام نیکی برِ خود بری
دربارۀ اصالت و افزودگی این ابیات جای بحث است و باید آن را جداگانه نوشت (3). از قرائن و شواهد افزودگی این ابیات که به این نوشته مربوط است بیتی است از همان ملّا حسن کاشی رؤیابین در معرفتنامهاش که
مرگ حق است و نیست بیدادی
هست با یکدگر غم و شادی
همین ملا حسن اگرچه فصاحت فردوسی را میستاید خود شاهنامه را «گنهنامه» میخواند و از خواندنش منع میکند. این البته رویکرد قدیمی شیعیان و مسلمانان قابل بوده و مثلاً در النقض هم شبیه به آن هست ولی در دورۀ ایلخانی و پیرو علاقهمندی مغولان به شاهنامه شدّت میگیرد. زجّاجی – که سنّی و به نوعی بلندگوی جوینیهاست – نیز در همایوننامه همین رویکرد را به فردوسی و شاهنامه دارد. ولی تا مغولان مسلمان شدهاند و امکان از رو بستن شمشیر پیدا شده دو بیت آخر منقول در بالا را تبدیل کردهاند به
جوانی و پیری بنزد اجل
یکی دان چو در دین نخواهی خلل
و
بگیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام اسلام با خود بری!
ظاهراً این را نیز باید کار این کاشیان دانست.
منکرانی که شاهنامه را برای «اهداف متعالی» خود وسیله میخواهند البته این مطلب را قانعکننده نخواهندیافت و بلکه وقتی با سیلی از مجموعۀ شواهد و قرائن – که مطلب حاضر جزئی از آن است – نیزمواجه شوند، به دلیل همان وضعیّت مطلوب ابلهانه و روایتی که باید ساخته شود تا به آن برسند باز مخالفت خواهندکرد، ولی حقیقت با مخالفت ایشان تغییر نمیکند و حقیقت هرگز به ضرر بشر نیست.
@fanneadab
1. نیز قس. پرسش منظومش از مجد همگر و امامی هروی در باب مقایسۀ ظهیر و انوری.
2. ظاهراً کسی به این که این نسخه بیش از یک کاتب دارد نپرداختهاست یا من توجه نکردهام.
3. استاد خالقی دو تا از این ابیات را در ویرایش دوم خود به متن برگرداندهاند و دوست فاضل، مسعود راستیپور، تمام ابیات نسخۀ لندن را اصیل دانستهاست، بنابراین اگر خوانندهای بدون دیدن شواهد مخالف قانع نشود حق دارد (بیفزایم که پژوهش من معلوم میکند که بیت «همه تا درِ آز رفته فراز» هم الحاقی است، اگرچه قدیمتر از ابیات دیگر است که ظاهراً مستقیماً به دست کاتب لندن به شاهنامه افزوده شده و جز چند بیت ممکن است حتی سرودۀ خود او باشد).
دو اتفاق خجسته در عرصۀ پژوهشهای شاهنامه - بخش نخست
در چند روز گذشته دو کتاب منتشر شده که هریک خبری بسیار خوش برای شاهنامهپژوهان است. کتاب نخست مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری است به تصحیح سیدعلی محمودی لاهیجانی. از اهمیت این متن همه باخبرند. شاهنامۀ منثور ابومنصوری، تالیف 346 قمری، منبع اصلی (و برخی به ابرام میگویند تنها منبع) شاهنامۀ فردوسی است و از آن جز همین بخش باقی نماندهاست. تصحیح علامۀ قزوینی از این متن مشهور است و بعدها دیگرانی نیز با متن آن درگیر شدهاند. تصحیح محمودی لاهیجانی چندین ویژگی مهم دارد: نخست این که از تمام نسخ کهن شناختهشده که این مقدمه را دارند بهره بردهاست. دیگر این که مقدمهای مفصل و مفید دارد. بسیاری از آنچه در این مقدمه آمده در تحقیقات فضلای قدیم نیز هست ولی مزیت پژوهش حاضر این است که به مدد دانش بیشتر امروز ما از بسیاری بیدقتیها و حدسیاتی که در نوشتههای قدما هست عاری است.
در تحقیقات مربوط به تصحیح، تفاوت «اصل» و «مادرنسخه مشترک» مطلب مهمی است که نودونه سال پیش هنری کوئنتین نخستین بار طرح کردهاست، به این معنی که گاه تمام نسخهها به یک مادرنسخه مشترک برمیگردد ولی این به این معنی نیست که این مادرنسخه همان نسخۀ اصل است. مقدمۀ ابومنصوری به وضوح این را نشان میدهد. تمام نسخههای موجود از این مقدمه از یک مادرنسخۀ متاخر منشأ گرفته که تاریخش احتمالاً از اواسط قرن هفتم (ظاهراً ثلث میانی این قرن) عقبتر نیست و همان زمان است که کسی این متن و دو روایت افسانۀ فردوسی را به هم چسبانده و از هر سه یک مقدمۀ منثور برای شاهنامۀ فردوسی ساختهاست و آن را به اعتبار کهنتر بودن از مقدمۀ بایسنغری (تالیف 829) مقدمۀ «قدیم» نامیدهاند. بنابراین تصحیح متن ابومنصوری بر اساس نسخ موجود به همان مادرنسخۀ قرن هفتمی میرسد و البته میتوان در مواردی آن نسخه را -که سیصد سالی جوانتر از اصل متن بوده- نیز تصحیح کرد و از آن عقبتر رفت. محمودی لاهیجانی نیز در بسیاری موارد چنین کرده و حال با انتشار تصحیحش این امکان نیز فراهم شدهاست که دیگران نیز در این راه طبع بیازمایند. کار دیگری که باید کرد این است که بر خود این تغییرات در سیصد سال بین تالیف متن ابومنصوری و کتابت تکنسخۀ قرنهفتمی، و سپس بر تغییرات متن از آن تاریخ به بعد، تمرکز کنیم و ببینیم در این متن چه دستهایی بردهاند که آن را به شاهنامۀ فردوسی بخورانند و کجاهایش را بر اساس شاهنامۀ فردوسی عوض کردهاند (مثلاً آیا نگاره افزودن چینیان به «شاهنامه» در متن اصلی بودهاست؟ حتی آیا آن چند نفر که راویان متن ابومنصوری میشناسیم در متن اصلی بودهاند یا از شاهنامۀ فردوسی به آن افزوده شدهاند، و از این قبیل). در هر صورت، پژوهش حاضر راه این بحثها را باز میکند و مواد خام لازم را برای پژوهشگران دیگر فراهم میکند، و تا زمانی که یک نظریۀ جدید بر پایۀ روشی متفاوت عرضه نشود یا نسخۀ کهنی ترجیحا از مادرنسخۀ دیگری پیدا نشود باید آن را پایان تصحیح متن ابومنصوری دانست و اگر هم باید جایی «در»ی را «اندر» کرد و از این قبیل، باید نوشت و عرضه کرد. با انتشار این متن یک اتفاق هم شدنیتر است: این که بالاخره از وسوسۀ «کهنترین نثر» خلاص شویم و نگاهی بیندازیم به آنچه در مقدمۀ موسوم به «قدیم» بعد از آن آمده و به نسخههای موجود شاهنامه و بافتار کتابت و ویرایش آنها (یعنی مآلاً به متن موجود شاهنامه) ربط بیشتری دارد.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
در چند روز گذشته دو کتاب منتشر شده که هریک خبری بسیار خوش برای شاهنامهپژوهان است. کتاب نخست مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری است به تصحیح سیدعلی محمودی لاهیجانی. از اهمیت این متن همه باخبرند. شاهنامۀ منثور ابومنصوری، تالیف 346 قمری، منبع اصلی (و برخی به ابرام میگویند تنها منبع) شاهنامۀ فردوسی است و از آن جز همین بخش باقی نماندهاست. تصحیح علامۀ قزوینی از این متن مشهور است و بعدها دیگرانی نیز با متن آن درگیر شدهاند. تصحیح محمودی لاهیجانی چندین ویژگی مهم دارد: نخست این که از تمام نسخ کهن شناختهشده که این مقدمه را دارند بهره بردهاست. دیگر این که مقدمهای مفصل و مفید دارد. بسیاری از آنچه در این مقدمه آمده در تحقیقات فضلای قدیم نیز هست ولی مزیت پژوهش حاضر این است که به مدد دانش بیشتر امروز ما از بسیاری بیدقتیها و حدسیاتی که در نوشتههای قدما هست عاری است.
در تحقیقات مربوط به تصحیح، تفاوت «اصل» و «مادرنسخه مشترک» مطلب مهمی است که نودونه سال پیش هنری کوئنتین نخستین بار طرح کردهاست، به این معنی که گاه تمام نسخهها به یک مادرنسخه مشترک برمیگردد ولی این به این معنی نیست که این مادرنسخه همان نسخۀ اصل است. مقدمۀ ابومنصوری به وضوح این را نشان میدهد. تمام نسخههای موجود از این مقدمه از یک مادرنسخۀ متاخر منشأ گرفته که تاریخش احتمالاً از اواسط قرن هفتم (ظاهراً ثلث میانی این قرن) عقبتر نیست و همان زمان است که کسی این متن و دو روایت افسانۀ فردوسی را به هم چسبانده و از هر سه یک مقدمۀ منثور برای شاهنامۀ فردوسی ساختهاست و آن را به اعتبار کهنتر بودن از مقدمۀ بایسنغری (تالیف 829) مقدمۀ «قدیم» نامیدهاند. بنابراین تصحیح متن ابومنصوری بر اساس نسخ موجود به همان مادرنسخۀ قرن هفتمی میرسد و البته میتوان در مواردی آن نسخه را -که سیصد سالی جوانتر از اصل متن بوده- نیز تصحیح کرد و از آن عقبتر رفت. محمودی لاهیجانی نیز در بسیاری موارد چنین کرده و حال با انتشار تصحیحش این امکان نیز فراهم شدهاست که دیگران نیز در این راه طبع بیازمایند. کار دیگری که باید کرد این است که بر خود این تغییرات در سیصد سال بین تالیف متن ابومنصوری و کتابت تکنسخۀ قرنهفتمی، و سپس بر تغییرات متن از آن تاریخ به بعد، تمرکز کنیم و ببینیم در این متن چه دستهایی بردهاند که آن را به شاهنامۀ فردوسی بخورانند و کجاهایش را بر اساس شاهنامۀ فردوسی عوض کردهاند (مثلاً آیا نگاره افزودن چینیان به «شاهنامه» در متن اصلی بودهاست؟ حتی آیا آن چند نفر که راویان متن ابومنصوری میشناسیم در متن اصلی بودهاند یا از شاهنامۀ فردوسی به آن افزوده شدهاند، و از این قبیل). در هر صورت، پژوهش حاضر راه این بحثها را باز میکند و مواد خام لازم را برای پژوهشگران دیگر فراهم میکند، و تا زمانی که یک نظریۀ جدید بر پایۀ روشی متفاوت عرضه نشود یا نسخۀ کهنی ترجیحا از مادرنسخۀ دیگری پیدا نشود باید آن را پایان تصحیح متن ابومنصوری دانست و اگر هم باید جایی «در»ی را «اندر» کرد و از این قبیل، باید نوشت و عرضه کرد. با انتشار این متن یک اتفاق هم شدنیتر است: این که بالاخره از وسوسۀ «کهنترین نثر» خلاص شویم و نگاهی بیندازیم به آنچه در مقدمۀ موسوم به «قدیم» بعد از آن آمده و به نسخههای موجود شاهنامه و بافتار کتابت و ویرایش آنها (یعنی مآلاً به متن موجود شاهنامه) ربط بیشتری دارد.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
فنّ ادبیّات
دو اتفاق خجسته در عرصۀ پژوهشهای شاهنامه - بخش نخست در چند روز گذشته دو کتاب منتشر شده که هریک خبری بسیار خوش برای شاهنامهپژوهان است. کتاب نخست مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری است به تصحیح سیدعلی محمودی لاهیجانی. از اهمیت این متن همه باخبرند. شاهنامۀ منثور ابومنصوری،…
دو اتفاق خجسته در عرصۀ پژوهشهای شاهنامه - بخش دوم
کتاب دوم فهرست ابیات بررسی شده در مقالات فارسی از آغاز تا پایان سال ۱۳۸۵ شمسی است. جلد نخست از پژوهشی سترگ از بهراد بنائی، رومینا رضوانی و ویشار کاوه که حتی دیدن اسمش فرحانگیز و روحافزاست. همه کس دربارۀ شاهنامه نوشته و نظر دادهاست (همین جلد که «فهرست ابیات» است 604 صفحه است و میتوان قیاس کرد که حجم این نوشتهها چقدر است). در این نظرها همه جور چیزی پیدا میشود، ولی تعدادشان آنقدر زیاد است که محقق سخت میتواند مطمئن باشد که همه را دیده یا همه را به یاد و در یادداشتها دارد. این بهویژه آنجا مهم میشود که بسیاری از فضلای نسلهای پیشین به رغم این که در شاهنامه تخصص و بر آن تمرکز نداشتهاند، واگرچه در زمانی نوشتهاند که آگاهی از متن و نسخ شاهنامه در سطح کنونی نبوده، به منابع، ارتباطات، نسخهها و پسزمینۀ ذهنیای نیز مجهّز بودهاند که ما الزاماً (و گاه قطعاً) نیستیم. این است که در بین حدسیاتی که زدهاند و گاه پر دور رفتهاند و چیزهای عجیب گفتهاند، نکاتی بسیار مهم نیز هست که گاه سرنخهای تعیینکننده به پژوهشگر میدهد. بر من بارها چنین گذشته که مطلبی را با مصیبت و زحمت پیدا کردهام و مدتی بعد دیدهام که مثلاً در یک مقالۀ وارده به نشریهای از نود سال پیش کسی، مثلاً یک «دبیر دبیرستانهای بیرجند»، به سرنخی از آن اشاره کرده بودهاست و اگر زودتر میدانستم چند هفته کارم جلو میافتاد و مستقیم بر سر موضوع میرفتم.
برخلاف کتاب پیشین، این مجلّد را هنوز ندیدهام؛ ولی شک نیست که انتشار این دفتر از پژوهش مزبور خدمتی است نمایان به پژوهشگران شاهنامه و سالهای سال به آن رجوع خواهدشد. امیدوارم مجلد یا مجلدات بعدی این تحقیق نیز منتشر شود.
در پایان باید گفت که هر دوی این کتابها را موسسۀ میراث مکتوب منتشر کردهاست و باید آن را به کارنامۀ پربرگ خدمات فرهنگی این مؤسسه افزود. جای تاسف است که میراث مکتوب غالباً با مشکلات مالی درگیر است و شایستۀ تحسین است که به رغم این مشکلات همچنان حامی و ناشر چنین آثاری است. چنین باد و بیش باد. درودی بر میراث مکتوب و اهل آن و هر چهار پژوهشگر پیشگفته.
@fanneadab
کتاب دوم فهرست ابیات بررسی شده در مقالات فارسی از آغاز تا پایان سال ۱۳۸۵ شمسی است. جلد نخست از پژوهشی سترگ از بهراد بنائی، رومینا رضوانی و ویشار کاوه که حتی دیدن اسمش فرحانگیز و روحافزاست. همه کس دربارۀ شاهنامه نوشته و نظر دادهاست (همین جلد که «فهرست ابیات» است 604 صفحه است و میتوان قیاس کرد که حجم این نوشتهها چقدر است). در این نظرها همه جور چیزی پیدا میشود، ولی تعدادشان آنقدر زیاد است که محقق سخت میتواند مطمئن باشد که همه را دیده یا همه را به یاد و در یادداشتها دارد. این بهویژه آنجا مهم میشود که بسیاری از فضلای نسلهای پیشین به رغم این که در شاهنامه تخصص و بر آن تمرکز نداشتهاند، واگرچه در زمانی نوشتهاند که آگاهی از متن و نسخ شاهنامه در سطح کنونی نبوده، به منابع، ارتباطات، نسخهها و پسزمینۀ ذهنیای نیز مجهّز بودهاند که ما الزاماً (و گاه قطعاً) نیستیم. این است که در بین حدسیاتی که زدهاند و گاه پر دور رفتهاند و چیزهای عجیب گفتهاند، نکاتی بسیار مهم نیز هست که گاه سرنخهای تعیینکننده به پژوهشگر میدهد. بر من بارها چنین گذشته که مطلبی را با مصیبت و زحمت پیدا کردهام و مدتی بعد دیدهام که مثلاً در یک مقالۀ وارده به نشریهای از نود سال پیش کسی، مثلاً یک «دبیر دبیرستانهای بیرجند»، به سرنخی از آن اشاره کرده بودهاست و اگر زودتر میدانستم چند هفته کارم جلو میافتاد و مستقیم بر سر موضوع میرفتم.
برخلاف کتاب پیشین، این مجلّد را هنوز ندیدهام؛ ولی شک نیست که انتشار این دفتر از پژوهش مزبور خدمتی است نمایان به پژوهشگران شاهنامه و سالهای سال به آن رجوع خواهدشد. امیدوارم مجلد یا مجلدات بعدی این تحقیق نیز منتشر شود.
در پایان باید گفت که هر دوی این کتابها را موسسۀ میراث مکتوب منتشر کردهاست و باید آن را به کارنامۀ پربرگ خدمات فرهنگی این مؤسسه افزود. جای تاسف است که میراث مکتوب غالباً با مشکلات مالی درگیر است و شایستۀ تحسین است که به رغم این مشکلات همچنان حامی و ناشر چنین آثاری است. چنین باد و بیش باد. درودی بر میراث مکتوب و اهل آن و هر چهار پژوهشگر پیشگفته.
@fanneadab
بوزینگان فاضل و آیندۀ علوم انسانی
(به مناسبت هفتۀ پژوهش - بخش نخست)
همه از نظریۀ چارلز داروین باخبرند؛ نظریهای که بنیاد فهم آدمی را از موجودات زنده دگرگون کرد و آن را به حق یکی از بزرگترین دستاوردهای علم دانستهاند. با این حال چند نکته هست که اغلب هنگام به خاطر آوردن داروین از یاد میرود. نخست این که هرچه داروین گفته درست نبوده. اگر امروز کتاب «منشأ گونهها»ی او را کسی بخواند که مقدّمات زیستشناسی امروز را هم بلد است هم از ژرفاندیشی او متحیّر میشود و هم از بیخبری او. اکتشافات بعدی (مهمترینشان ژن) آنقدر بر دانش بشر افزوده که بسیاری ایدهپردازیهای داروین امروز شاید حتی مضحک به نظر برسد. ولی آنچه مهم است این است که اکتشافات بعدی بنیاد نظریۀ او را متزلزل نکرده بلکه آن را پیراسته و ارتقا داده و بر دقتش افزودهاست.
دیگر این که داروین ناگهان از آسمان نیفتاد و همه چیز را «کشف» نکرد. درواقع اگر کتاب او را با آنچه در دهههای پیش از او نوشتهبودند مقایسه کنیم خواهیمدید که تا چه اندازه ادامۀ طبیعی مشاهدات دیگران است. پیش از داروین زیستشناسان بزرگی زیسته و کارهای مهمی کردهبودند. لینه - که یک قرن و نیم پیش از انتشار «منشأ گونهها» متولد شدهبود - فهمیدهبود که بین موجودات زنده خویشاوندی نزدیک و دور هست و روش او در نامگذاری گونهها همین امروز هم تقریباً بی هیچ تغییری به کار میرود. ژرژ لویی لکلرک تحوّل گونهها را در طی زمان مطرح کردهبود و احتمال دادهبود که این خویشاوندیها ممکن است به معنی انشعاب از یک جدّ مشترک باشد. حتی اراسموس، پدربزرگ داروین، دربارۀ احتمال ارتباط بین نسلهای متوالی گونهها مفصل نوشتهبود. ژان باتیست لامارک حدس زدهبود که شاید صفات اکتسابی در طول زمان از طریق ارث منتقل شود (چیزی که حدود دو قرن میگفتند رد شده - با آزمایش معروف بریدن دم موشها در طی سی و چند نسل - و تازه در همین دو سه دهۀ اخیر شکل اصلاحشدۀ آن دوباره دارد در «اپیژنتیک» طرح میشود) و ژرژ کوویه «انقراض برخی گونهها» را به کرسی نشاندهبود. وقتی تمام اینها را ببینیم حتی ممکن است تعجّب کنیم که پس چه جای نظریۀ داروین اینقدر تعجّب داشته و بنیادی بوده! پاسخ این است که داروین تمام مشاهدات پیشینیان را جمع کرد و ذیل یک چتر گرد آورد و توجیه کرد. فیل را از خانۀ تاریک به روشنایی آورد و برای همه چیز یک پایه گذاشت. او چندان فکت و دادۀ جدیدی بر دادههای موجود نیفزود. بلکه تمام مشاهدات و دستاوردهای دیگران را به شکلی منطقی توضیح داد. دیگران هم اغلب همان چیزها را دیدهبودند که او دیدهبود. هرچه را میگفت کموبیش میدانستند. برخی معاصرانش گاهی شاید چیزهایی را بیشتر و بهتر هم بلد بودند.
بعد ناچار پرسش دیگری مطرح میشود که «پس چرا اینهمه با او مخالفت شد؟» که البته چند نوع پاسخ دارد. از نظرات کشیشان که خود را بیجهت وارد بازی میدانستند که بگذریم، برخی مخالفان از بین اهل دانش و فهم نیز این نظریه را بیش از حد انقلابی میدانستند. ریچارد اوون از اینها بود که اغلب با اسم مستعار نقد نوشت و خیلی بیشتر حرف درگوشی زد و جبههسازی کرد و سنت جرج جکسون میوارت هم از این گروه بود. اینها نقد علمی هم میکردند ولی ظاهراً مشکل اصلی آنجا بود که به نظرشان به صلاح نبود کسی این حرفهای بیپروا را بزند بخصوص که «شریعت حقۀ مسیحیت» بدون این حرفها هم زیر فشار و پشتش (و بلکه رویش) به دیوار بود و این را به ضرر جامعه میدانستند. یک عده مثل لرد کلوین معروف بودند که بخشهایی از نظر داروین با درکشان از علوم دیگر (در مورد کلوین، مکانیک و ترمودینامیک جهان) سازگار نبود. عدۀ دیگری هم بودند که احتمالاً مهمتر بودند و نقدشان را مثلاً در نظرات آدام سِجویک، استاد پیشین داروین، و همان ژرژ کوویۀ مزبور میبینیم. آراء اینها را اگرچه پر از انواع جزئیات است، عمدتاً میتوان به این شکل خلاصه کرد که «پژوهش بسیار جالبی است ولی شواهد برای اطمینان از آن کافی نیست» و به یک اعتبار راست میگفتند. داروین برای هرچه میگفت شاهد مستقیم نداشت و یک وجه برجستگی کار او در این بود.
@fanneadab
(ادامه دارد)
(به مناسبت هفتۀ پژوهش - بخش نخست)
همه از نظریۀ چارلز داروین باخبرند؛ نظریهای که بنیاد فهم آدمی را از موجودات زنده دگرگون کرد و آن را به حق یکی از بزرگترین دستاوردهای علم دانستهاند. با این حال چند نکته هست که اغلب هنگام به خاطر آوردن داروین از یاد میرود. نخست این که هرچه داروین گفته درست نبوده. اگر امروز کتاب «منشأ گونهها»ی او را کسی بخواند که مقدّمات زیستشناسی امروز را هم بلد است هم از ژرفاندیشی او متحیّر میشود و هم از بیخبری او. اکتشافات بعدی (مهمترینشان ژن) آنقدر بر دانش بشر افزوده که بسیاری ایدهپردازیهای داروین امروز شاید حتی مضحک به نظر برسد. ولی آنچه مهم است این است که اکتشافات بعدی بنیاد نظریۀ او را متزلزل نکرده بلکه آن را پیراسته و ارتقا داده و بر دقتش افزودهاست.
دیگر این که داروین ناگهان از آسمان نیفتاد و همه چیز را «کشف» نکرد. درواقع اگر کتاب او را با آنچه در دهههای پیش از او نوشتهبودند مقایسه کنیم خواهیمدید که تا چه اندازه ادامۀ طبیعی مشاهدات دیگران است. پیش از داروین زیستشناسان بزرگی زیسته و کارهای مهمی کردهبودند. لینه - که یک قرن و نیم پیش از انتشار «منشأ گونهها» متولد شدهبود - فهمیدهبود که بین موجودات زنده خویشاوندی نزدیک و دور هست و روش او در نامگذاری گونهها همین امروز هم تقریباً بی هیچ تغییری به کار میرود. ژرژ لویی لکلرک تحوّل گونهها را در طی زمان مطرح کردهبود و احتمال دادهبود که این خویشاوندیها ممکن است به معنی انشعاب از یک جدّ مشترک باشد. حتی اراسموس، پدربزرگ داروین، دربارۀ احتمال ارتباط بین نسلهای متوالی گونهها مفصل نوشتهبود. ژان باتیست لامارک حدس زدهبود که شاید صفات اکتسابی در طول زمان از طریق ارث منتقل شود (چیزی که حدود دو قرن میگفتند رد شده - با آزمایش معروف بریدن دم موشها در طی سی و چند نسل - و تازه در همین دو سه دهۀ اخیر شکل اصلاحشدۀ آن دوباره دارد در «اپیژنتیک» طرح میشود) و ژرژ کوویه «انقراض برخی گونهها» را به کرسی نشاندهبود. وقتی تمام اینها را ببینیم حتی ممکن است تعجّب کنیم که پس چه جای نظریۀ داروین اینقدر تعجّب داشته و بنیادی بوده! پاسخ این است که داروین تمام مشاهدات پیشینیان را جمع کرد و ذیل یک چتر گرد آورد و توجیه کرد. فیل را از خانۀ تاریک به روشنایی آورد و برای همه چیز یک پایه گذاشت. او چندان فکت و دادۀ جدیدی بر دادههای موجود نیفزود. بلکه تمام مشاهدات و دستاوردهای دیگران را به شکلی منطقی توضیح داد. دیگران هم اغلب همان چیزها را دیدهبودند که او دیدهبود. هرچه را میگفت کموبیش میدانستند. برخی معاصرانش گاهی شاید چیزهایی را بیشتر و بهتر هم بلد بودند.
بعد ناچار پرسش دیگری مطرح میشود که «پس چرا اینهمه با او مخالفت شد؟» که البته چند نوع پاسخ دارد. از نظرات کشیشان که خود را بیجهت وارد بازی میدانستند که بگذریم، برخی مخالفان از بین اهل دانش و فهم نیز این نظریه را بیش از حد انقلابی میدانستند. ریچارد اوون از اینها بود که اغلب با اسم مستعار نقد نوشت و خیلی بیشتر حرف درگوشی زد و جبههسازی کرد و سنت جرج جکسون میوارت هم از این گروه بود. اینها نقد علمی هم میکردند ولی ظاهراً مشکل اصلی آنجا بود که به نظرشان به صلاح نبود کسی این حرفهای بیپروا را بزند بخصوص که «شریعت حقۀ مسیحیت» بدون این حرفها هم زیر فشار و پشتش (و بلکه رویش) به دیوار بود و این را به ضرر جامعه میدانستند. یک عده مثل لرد کلوین معروف بودند که بخشهایی از نظر داروین با درکشان از علوم دیگر (در مورد کلوین، مکانیک و ترمودینامیک جهان) سازگار نبود. عدۀ دیگری هم بودند که احتمالاً مهمتر بودند و نقدشان را مثلاً در نظرات آدام سِجویک، استاد پیشین داروین، و همان ژرژ کوویۀ مزبور میبینیم. آراء اینها را اگرچه پر از انواع جزئیات است، عمدتاً میتوان به این شکل خلاصه کرد که «پژوهش بسیار جالبی است ولی شواهد برای اطمینان از آن کافی نیست» و به یک اعتبار راست میگفتند. داروین برای هرچه میگفت شاهد مستقیم نداشت و یک وجه برجستگی کار او در این بود.
@fanneadab
(ادامه دارد)
پیامی از گذشته به معاصران
(توضیح: از وقتی در ایران نیستم تشویق مردم به اعتراض دشوار است، چون اعتراض در ایران از هر نوع که باشد خطر دارد و من در معرض آن نوع خطر نیستم. تا وقتی ساکن ایران بودم هیچ کس را به کاری تشویق نکردم که خودم نکردهباشم و اگر کاری هم کردهام جز دو مورد تنهایی بوده و جار نزدهام. از طرفی وقتی آنجا نیستی مخاطبت ممکن است بگوید «دور است و خبر ندارد». ولی نوبت پیش که جلّادان جمهوری اسلامی اینترنت را قطع کردند من ساکن ایران بودم و در مقطع دشواری از زندگی خود بودم، و اگر مراقبت و میزبانی یک دوست نبود ممکن بود من هم جزو آن هزاران نفر باشم که قربانی سبعیّت شدند. ولی حالا میدانم که مخاطب داخل ایران حرف مرا بعداً خواهدخواند و در نتیجه راحت مینویسم، بدون این که خود را شماتت کنم که کسی را «دلسرد» کردهام یا «به کشتن دادهام». خام مینویسم و قلمانداز، و ویرایش و تنقیحش نخواهمکرد. آینده معلوم خواهدکرد که درست گفتهام یا نه.)
هموطن عزیز من، آنچه در ادامه خواهمگفت تماماً امتداد یک گزاره است: «مبارزه برای آزادی و سلامت هرگز پایان نمییابد».
اگر این خیزش سرکوب شود (که من حدس میزنم خواهدشد) یا به انقلاب و سرنگونی حکومت بینجامد فرقی ندارد. اگر سرکوب شود باز سر باز خواهدکرد و هر بار با شدت و خشونتی بیشتر. ولی بار بعد باید وقتی به خیابان میروی آماده بروی و بدانی که به جنگ میروی. با موتوری و باتون و تفنگ ساچمهای خواهندآمد. اگر اینها را شکست بدهی و فرصت داشتهباشند با کلاشینکف میآیند. اگر اینها را شکست بدهی و باز فرصت داشتهباشند با تیربار و دوشکا و آرپیجی و تانک میآیند. جمهوری اسلامی میداند که مردم ایران بزرگترین دشمن او هستند و برای مقابله با ایشان از هر چیزی آمادهتر است، ولی پیشتر هم نوشتهام که همین جمهوری اسلامی در برابر هر حریف آمادهای شکست خورده و خواهدخورد. پنج درصد ژنرالهایش نمیتوانند یک کیلومتر بدوند و بیست درصد مسلسلبهدستهایش نمیتوانند از یک خشاب به بعد بدون گذاشتن قنداق کلاش روی شکم یا زمین شلیک کنند. یک نفر آدم ورزیده و آماده میتواند یک گردان از این قلدرها را حریف باشد. مهمتر این که «پلن بی» ندارند. یک طرح سرکوب چهارمرحلهای دارند که در آن در هر مرحله فقط شدت آتش بالا میرود ولی تنوعی در روش نیست. باید نوبت بعد که به خیابان میروی از قبل این را مطالعه کردهباشی. نمیتوان یا نباید هر بار برای تمرین گذر از هر مرحله هزاران جوان شجاع از دست داد.
بدان که خیزش 1404 صفها را جدا کرد. معلوم شد چه کسی چکاره است. در ایرانیان خارج از کشور جز آنها که پیوندی و جیرهخور مستقیم حکومتند، عدهای هم هستند که هیستری بازگشت پهلوی دارند، و چون این با مدلی که در ذهنشان از جهان ساختهاند نمیخواند دوست دارند رخ ندهد. بسیاری هستند که با آخوند به نوعی همزیستی رسیدهاند. رفتوآمدی دارند. گاه مجوّزی و موافقت اصولیای دارند. اپوزیسیون و ناراضی بودن به ایشان ساخته و زندگی خود را با آن تنظیم کردهاند و سرنوشت میلیونها انسان در مرکز دغدغهشان نیست. همین حالا هم اصل نگرانی ایشان بیخبری از حال فک و فامیل است و نگرانی بعدی این که تره و زعفران از ایران نرسد. از طرفی اغلب آنچه چپ و «مبارز آزادی» و بخصوص مبارز مسلمان آزادی بود و خود را برای سنوار و غزّه پاره میکرد و به آمار «وزارت بهداشت حماس» استناد میکرد حال یا خفقان مرگ گرفته یا اگر دهن گشوده به «باید منتظر اخبار مستند بود» بسنده کرده، یا اساساً میگوید این خیزش ملی نیست و کار اسرائیل و آمریکاست و درود بر خامنهای که میکشدشان. تکلیف ما معلوم است. غرغروهایی که آدمیزاد و بخصوص آدمیزاد خاورمیانهای را برای تعقیب آرمانهای ضدامپریالیستی خود گوشت قربانی میخواهند به ما هیچ کمکی نخواهندکرد. آنها که کنار شما ایستادهاند هم البته همیشه بهتر نیستند. برخی از ایشان هم آرمان ضد اسلامی و ضد عرب و ضد خاورمیانهای دارند و تنها دلیل حمایتشان این است که آنچه در ایران میگذرد خلاف سیری است که باقی منطقه دارد. ولی آنچه مهم است این است که هدف باید رهایی ایران از وضع فعلی باشد و برای آن هدف اتحاد با هر کس واجب است، و فعلاً متحدان ما راستگرایان هستند و هواداران آمریکا و اسرائیل. از بقیه حتماً آبی گرم نخواهدشد مگر وقتی که جنگ در ایران به نفع مردم مغلوبه شده، که آن هم بخورد توی سرشان. من راستگرا هستم و آمادۀ اتحاد با هر چپگرایی که آخوند را رفع کند. تو هم اگر چپگرایی باید چنین باشی.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
(توضیح: از وقتی در ایران نیستم تشویق مردم به اعتراض دشوار است، چون اعتراض در ایران از هر نوع که باشد خطر دارد و من در معرض آن نوع خطر نیستم. تا وقتی ساکن ایران بودم هیچ کس را به کاری تشویق نکردم که خودم نکردهباشم و اگر کاری هم کردهام جز دو مورد تنهایی بوده و جار نزدهام. از طرفی وقتی آنجا نیستی مخاطبت ممکن است بگوید «دور است و خبر ندارد». ولی نوبت پیش که جلّادان جمهوری اسلامی اینترنت را قطع کردند من ساکن ایران بودم و در مقطع دشواری از زندگی خود بودم، و اگر مراقبت و میزبانی یک دوست نبود ممکن بود من هم جزو آن هزاران نفر باشم که قربانی سبعیّت شدند. ولی حالا میدانم که مخاطب داخل ایران حرف مرا بعداً خواهدخواند و در نتیجه راحت مینویسم، بدون این که خود را شماتت کنم که کسی را «دلسرد» کردهام یا «به کشتن دادهام». خام مینویسم و قلمانداز، و ویرایش و تنقیحش نخواهمکرد. آینده معلوم خواهدکرد که درست گفتهام یا نه.)
هموطن عزیز من، آنچه در ادامه خواهمگفت تماماً امتداد یک گزاره است: «مبارزه برای آزادی و سلامت هرگز پایان نمییابد».
اگر این خیزش سرکوب شود (که من حدس میزنم خواهدشد) یا به انقلاب و سرنگونی حکومت بینجامد فرقی ندارد. اگر سرکوب شود باز سر باز خواهدکرد و هر بار با شدت و خشونتی بیشتر. ولی بار بعد باید وقتی به خیابان میروی آماده بروی و بدانی که به جنگ میروی. با موتوری و باتون و تفنگ ساچمهای خواهندآمد. اگر اینها را شکست بدهی و فرصت داشتهباشند با کلاشینکف میآیند. اگر اینها را شکست بدهی و باز فرصت داشتهباشند با تیربار و دوشکا و آرپیجی و تانک میآیند. جمهوری اسلامی میداند که مردم ایران بزرگترین دشمن او هستند و برای مقابله با ایشان از هر چیزی آمادهتر است، ولی پیشتر هم نوشتهام که همین جمهوری اسلامی در برابر هر حریف آمادهای شکست خورده و خواهدخورد. پنج درصد ژنرالهایش نمیتوانند یک کیلومتر بدوند و بیست درصد مسلسلبهدستهایش نمیتوانند از یک خشاب به بعد بدون گذاشتن قنداق کلاش روی شکم یا زمین شلیک کنند. یک نفر آدم ورزیده و آماده میتواند یک گردان از این قلدرها را حریف باشد. مهمتر این که «پلن بی» ندارند. یک طرح سرکوب چهارمرحلهای دارند که در آن در هر مرحله فقط شدت آتش بالا میرود ولی تنوعی در روش نیست. باید نوبت بعد که به خیابان میروی از قبل این را مطالعه کردهباشی. نمیتوان یا نباید هر بار برای تمرین گذر از هر مرحله هزاران جوان شجاع از دست داد.
بدان که خیزش 1404 صفها را جدا کرد. معلوم شد چه کسی چکاره است. در ایرانیان خارج از کشور جز آنها که پیوندی و جیرهخور مستقیم حکومتند، عدهای هم هستند که هیستری بازگشت پهلوی دارند، و چون این با مدلی که در ذهنشان از جهان ساختهاند نمیخواند دوست دارند رخ ندهد. بسیاری هستند که با آخوند به نوعی همزیستی رسیدهاند. رفتوآمدی دارند. گاه مجوّزی و موافقت اصولیای دارند. اپوزیسیون و ناراضی بودن به ایشان ساخته و زندگی خود را با آن تنظیم کردهاند و سرنوشت میلیونها انسان در مرکز دغدغهشان نیست. همین حالا هم اصل نگرانی ایشان بیخبری از حال فک و فامیل است و نگرانی بعدی این که تره و زعفران از ایران نرسد. از طرفی اغلب آنچه چپ و «مبارز آزادی» و بخصوص مبارز مسلمان آزادی بود و خود را برای سنوار و غزّه پاره میکرد و به آمار «وزارت بهداشت حماس» استناد میکرد حال یا خفقان مرگ گرفته یا اگر دهن گشوده به «باید منتظر اخبار مستند بود» بسنده کرده، یا اساساً میگوید این خیزش ملی نیست و کار اسرائیل و آمریکاست و درود بر خامنهای که میکشدشان. تکلیف ما معلوم است. غرغروهایی که آدمیزاد و بخصوص آدمیزاد خاورمیانهای را برای تعقیب آرمانهای ضدامپریالیستی خود گوشت قربانی میخواهند به ما هیچ کمکی نخواهندکرد. آنها که کنار شما ایستادهاند هم البته همیشه بهتر نیستند. برخی از ایشان هم آرمان ضد اسلامی و ضد عرب و ضد خاورمیانهای دارند و تنها دلیل حمایتشان این است که آنچه در ایران میگذرد خلاف سیری است که باقی منطقه دارد. ولی آنچه مهم است این است که هدف باید رهایی ایران از وضع فعلی باشد و برای آن هدف اتحاد با هر کس واجب است، و فعلاً متحدان ما راستگرایان هستند و هواداران آمریکا و اسرائیل. از بقیه حتماً آبی گرم نخواهدشد مگر وقتی که جنگ در ایران به نفع مردم مغلوبه شده، که آن هم بخورد توی سرشان. من راستگرا هستم و آمادۀ اتحاد با هر چپگرایی که آخوند را رفع کند. تو هم اگر چپگرایی باید چنین باشی.
@fanneadab
(ادامه در فرستۀ بعد)
پیامی از گذشته به معاصران
بخش دوم
اما اگر این خیزش پیروز شود چه؟ من معتقد بودهام که پادشاهی برای ایران بهتر است (که بحث مفصلی دارد) و به همین دلیل بارها و بارها از طرف عدهای کودن به «پهلویچی» بودن منتسب شدهام، حال آن که به جد معتقدم که اولاً خریّت پنجاهوهفت و قیام روستا علیه تمدن نتیجۀ اشتباهات پهلوی بود (و خودمان را نباید گول بزنیم: شاید عدهای هم در آن معترضان روشنبین و حسابی بودند، ولی آن قیام اساساً علیه خوبیهای پهلوی بود نه بدیهایش. علیه مدرنیته و آزادی اجتماعی و «غربگرایی» و «تجمّل» بود. این را هزار بار تحلیل کردهاند و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست)، ثانیاً این خریّت باعث شد نهاد پادشاهی در ایران تا ابد از دست برود و برنخواهدگشت (که جای تاسف بسیار دارد). البته سخت امیدوارم که اشتباه کنم و پادشاهی مشروطه برگشتنی باشد. در عین حال، سالهاست که معتقدم کسی بهتر از رضا پهلوی برای جلو افتادن در مسیر گذار از جمهوری اسلامی نیست، چون او آن یک نفر است که میدانیم با آخوند زدوبند نداشته و مردم میشناسندش.
اگر پادشاهی برگردد و او شاه شود هم بد نیست. شاید حکمران قابلی نباشد و شاید باشد ولی مگر قرار است شاه حکمرانی کند؟! شاه قرار است سلطنت کند و او ممکن هست بتواند پادشاه مشروطه شود. ضمناً پسر ندارد و ممکن است «پادشاه» بعدی دختر باشد و «فامیلی» شاهان بعدی عوض شود (چیزی که هرگز در کشور ما بدون کشتار رخ نداده). حتی دیکتاتوری شخصی مثل او صدهزار بار بهتر از دیکتاتوری این «هیئت» مافیای مذهبی-نظامی است که امروز داریم، ولی ما ملتیم که از افراد دیکتاتور میسازیم و باید مراقب باشیم که نسازیم. باید مراقب باشیم که آزادی را به هرجومرج و قفل کردن سیاست و زندگی روزمره تبدیل نکنیم، چنان که چند بار در همین صد و اندی سال کردهایم و هر بار چوبش را خوردهایم. عاقبت «ما»ییم که باید کشور را به پیشرفت و رفاه و فرهنگ برسانیم. «شاه» نیست. اگر چنین انتظاری از او یا هر کسی داریم در چرخۀ حماقت افتادهایم و عاقبتش معلوم است. فعلاً باید پشت سر او ایستاد. فعلاً باید بر خلاص از آخوند متمرکز باشیم، و باید اینقدر از تاریخ و حال درس گرفتهباشیم که نگذاریم آنچه به جایش میآید بدیهای آنچه را آخوند به جایش آمد داشتهباشد.
ولی تا او هست باید از آخوند گذشت وگرنه بعد از آن قاعدتاً بهترین چیزی که نصیب ما میشود یک «جمهوری اسلامی صلحآمیز» است که فقط چون مردم را قدری راحت میگذارد و جز مزاحمتهای کوچک برای همسایگانش تولید نمیکند همه از او «نسبتا» راضی خواهندبود ولی سرنوشت و فرهنگ ایران را تا ابد تغییر خواهدداد، چنان که حکومت عباسی تغییر داد. اشغال ایران بر دست عرب نتیجۀ حماقت ساسانیان بود. ولی در دورۀ حکومت «جهانگشا»ی خلفای راشدون و اموی، ایرانیان زردشتی و مقاوم ماندند. عباسیان بودند که دستگاه خود را ایرانیزه کردند. ایرانیان مسلمان شدند و کمر به نابودی هرچه پیشااسلامی ماندهبود بستند. سغد و ارمنستان را ایرانیان مسلمان برانداختند نه اعراب خونریز. امثال بابک را امثال افشین شکست دادند نه لشکر عرب. حکومت بیگانه برمکیان و افشین و امثال ایشان را به خدمت گرفت و سپس کشت. یعقوب لیث رتبیل را منقرض کرد و اسماعیل سامانی برادر او را در قفس کرد. این الگویی است که خطرناکترین آینده است، و متاسفانه محتملترین هم هست، و تنها کسانی که میتوانند ان را عوض کنند شمایید.
اما فرض کنید که این چرخه و الگو را شکستید و چیز دیگری آمد، حال پهلوی یا پادشاهی دیگر یا جمهوریای دیگر یا هرچه: آن فرهنگ و آن گفتمان که منجر به جمهوری اسلامی شد نمرده. اگر دوباره باد نخوت در دماغ بیندازیم که «ما با بقیه دنیا و بخصوص بقیه مردم منطقه فرق داریم» باز به نکبت میافتیم. باید متواضع باشیم و پذیرای نقد. باید خودمان را بازبینی کنیم. به جای افتخار بیهوده به آنچه بودهایم و هستیم باید منافذ را بر حماقت و خودشیرینی و پاچهخاری و منفعتطلبی تا جایی که میتوانیم ببندیم و چیزی را بالای دست اصول اخلاقی و انسانی و منافع ملی نگذاریم. باید همیشه آمادۀ مبارزه باشیم و بلکه همیشه در حال مبارزه باشیم. راه تا آزادی طولانیتر است از راه تا رفاه، و آسایش به معنای رها کردن و بیخیالی نیست.
@fanneadab
بخش دوم
اما اگر این خیزش پیروز شود چه؟ من معتقد بودهام که پادشاهی برای ایران بهتر است (که بحث مفصلی دارد) و به همین دلیل بارها و بارها از طرف عدهای کودن به «پهلویچی» بودن منتسب شدهام، حال آن که به جد معتقدم که اولاً خریّت پنجاهوهفت و قیام روستا علیه تمدن نتیجۀ اشتباهات پهلوی بود (و خودمان را نباید گول بزنیم: شاید عدهای هم در آن معترضان روشنبین و حسابی بودند، ولی آن قیام اساساً علیه خوبیهای پهلوی بود نه بدیهایش. علیه مدرنیته و آزادی اجتماعی و «غربگرایی» و «تجمّل» بود. این را هزار بار تحلیل کردهاند و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست)، ثانیاً این خریّت باعث شد نهاد پادشاهی در ایران تا ابد از دست برود و برنخواهدگشت (که جای تاسف بسیار دارد). البته سخت امیدوارم که اشتباه کنم و پادشاهی مشروطه برگشتنی باشد. در عین حال، سالهاست که معتقدم کسی بهتر از رضا پهلوی برای جلو افتادن در مسیر گذار از جمهوری اسلامی نیست، چون او آن یک نفر است که میدانیم با آخوند زدوبند نداشته و مردم میشناسندش.
اگر پادشاهی برگردد و او شاه شود هم بد نیست. شاید حکمران قابلی نباشد و شاید باشد ولی مگر قرار است شاه حکمرانی کند؟! شاه قرار است سلطنت کند و او ممکن هست بتواند پادشاه مشروطه شود. ضمناً پسر ندارد و ممکن است «پادشاه» بعدی دختر باشد و «فامیلی» شاهان بعدی عوض شود (چیزی که هرگز در کشور ما بدون کشتار رخ نداده). حتی دیکتاتوری شخصی مثل او صدهزار بار بهتر از دیکتاتوری این «هیئت» مافیای مذهبی-نظامی است که امروز داریم، ولی ما ملتیم که از افراد دیکتاتور میسازیم و باید مراقب باشیم که نسازیم. باید مراقب باشیم که آزادی را به هرجومرج و قفل کردن سیاست و زندگی روزمره تبدیل نکنیم، چنان که چند بار در همین صد و اندی سال کردهایم و هر بار چوبش را خوردهایم. عاقبت «ما»ییم که باید کشور را به پیشرفت و رفاه و فرهنگ برسانیم. «شاه» نیست. اگر چنین انتظاری از او یا هر کسی داریم در چرخۀ حماقت افتادهایم و عاقبتش معلوم است. فعلاً باید پشت سر او ایستاد. فعلاً باید بر خلاص از آخوند متمرکز باشیم، و باید اینقدر از تاریخ و حال درس گرفتهباشیم که نگذاریم آنچه به جایش میآید بدیهای آنچه را آخوند به جایش آمد داشتهباشد.
ولی تا او هست باید از آخوند گذشت وگرنه بعد از آن قاعدتاً بهترین چیزی که نصیب ما میشود یک «جمهوری اسلامی صلحآمیز» است که فقط چون مردم را قدری راحت میگذارد و جز مزاحمتهای کوچک برای همسایگانش تولید نمیکند همه از او «نسبتا» راضی خواهندبود ولی سرنوشت و فرهنگ ایران را تا ابد تغییر خواهدداد، چنان که حکومت عباسی تغییر داد. اشغال ایران بر دست عرب نتیجۀ حماقت ساسانیان بود. ولی در دورۀ حکومت «جهانگشا»ی خلفای راشدون و اموی، ایرانیان زردشتی و مقاوم ماندند. عباسیان بودند که دستگاه خود را ایرانیزه کردند. ایرانیان مسلمان شدند و کمر به نابودی هرچه پیشااسلامی ماندهبود بستند. سغد و ارمنستان را ایرانیان مسلمان برانداختند نه اعراب خونریز. امثال بابک را امثال افشین شکست دادند نه لشکر عرب. حکومت بیگانه برمکیان و افشین و امثال ایشان را به خدمت گرفت و سپس کشت. یعقوب لیث رتبیل را منقرض کرد و اسماعیل سامانی برادر او را در قفس کرد. این الگویی است که خطرناکترین آینده است، و متاسفانه محتملترین هم هست، و تنها کسانی که میتوانند ان را عوض کنند شمایید.
اما فرض کنید که این چرخه و الگو را شکستید و چیز دیگری آمد، حال پهلوی یا پادشاهی دیگر یا جمهوریای دیگر یا هرچه: آن فرهنگ و آن گفتمان که منجر به جمهوری اسلامی شد نمرده. اگر دوباره باد نخوت در دماغ بیندازیم که «ما با بقیه دنیا و بخصوص بقیه مردم منطقه فرق داریم» باز به نکبت میافتیم. باید متواضع باشیم و پذیرای نقد. باید خودمان را بازبینی کنیم. به جای افتخار بیهوده به آنچه بودهایم و هستیم باید منافذ را بر حماقت و خودشیرینی و پاچهخاری و منفعتطلبی تا جایی که میتوانیم ببندیم و چیزی را بالای دست اصول اخلاقی و انسانی و منافع ملی نگذاریم. باید همیشه آمادۀ مبارزه باشیم و بلکه همیشه در حال مبارزه باشیم. راه تا آزادی طولانیتر است از راه تا رفاه، و آسایش به معنای رها کردن و بیخیالی نیست.
@fanneadab