احسان‌نامه
7.94K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
جدیدترین تغییر در سنگ مزار سهراب سپهری، حذف کردن تصویر او از روی این سنگ است. شرح ماجرا را در گزارش ایسکانیوز بخوانید👇
iscanews.ir/news/684071
تصویری از نمایشگاه نقاشی‌های عاشورایی حسن روح‌الامین در هامبورگِ آلمان. نمایشگاه «واقعه عاشورا» در یازدهم مهر افتتاح شده است @ehsanname
📒 «کتاب درسی» از کجا آمد؟
احسان رضایی
@ehsanname
... تا همین ۱۵۰سال پیش، چیزی به اسم کتاب درسی وجود خارجی نداشت. قبل از مدارس جدید و امروزی، کودکان ایران برای آموزش به مکتبخانه می‌رفتند. جایی که به بچه‌ها خواندن قرآن، روخوانی از متون فارسی و کمی هم حساب آموزش داده می‌شد. در این مکتبها، غیر از آموزش الفبا و جزء ۳۰ قرآن مشهور به «عمّ جزء»، آموزش کتاب دیگری اجباری نبود. چیزهایی که در مکتب می‌خواندند، طیف متنوعی از کتابها را شامل می‌شد. بسته به سواد معلم مکتبدار و اینکه دانش آموز، چه کتابی در خانه داشت و با خودش می‌توانست بیاورد، ممکن بود از روی هر کتابی در این مکتبها خوانده و لغات سخت آن به کودک آموزش داده شود. سیدحسن تقی‌زاده، چهره معروف تاریخ مشروطه، در خاطراتش نوشته است که کتاب «دُرّۀ نادره» نوشته میرزامهدی‌خان استرآبادی، منشی شخصی نادرشاه را که یکی از دشوارترین متون نثر زبان فارسی است را در مکتب خوانده بوده. البته خواندن بعضی از کتابها، عمومیت بیشتری داشت: «گلستان» سعدی، «موش و گربه» عبید زاکانی و «نان و حلوا» شیخ بهایی. این کتابها همگی برای مخاطبان عمومی نوشته شده بود و فقط مخصوص اطفال یا برای آموزش نبود. به علاوه هیچ اجباری برای استفاده از آنها در کار نبود. ملای مکتب می‌توانست این کتابها را درس بدهد یا ندهد. اولین بار در مدرسه دارالفنون بود که چیزی به اسم کتاب درسی، تالیف و چاپ شد و در اختیار دانش‌آموزان قرار گرفت. دارالفنون که به دستور میرزا تقی‌خان امیرکبیر ساخته شد، روز یکشنبه ششم دی‌ماه ۱۲۳۰ شمسی برابر با پنجم ربیع‌الاول ۱۲۶۸ قمری، درست سیزده روز پیش از قتل آن امیر باکفایت افتتاح شد. پنج سال بعد از این افتتاح بود که علیقلی‌میرزا اعتضادالسلطنه، عموی روشنفکر شاه و رییس معروف دارالفنون بود که دستور داد برای یکسان شدن آموزش‌های هر درس در طول سالهای مختلف، کتابهایی برای دارالفنون نوشته شد. این کتابها را استادان هر کدام از هفت رشته تحصیلی دارالفنون، یعنی پیاده‌نظام، سواره نظام، توپخانه، پزشکی و جراحی، داروسازی و کانی‌شناسی، نوشتند که اولین نمونه کتابهای درسی امروزی بود...

متن بالا، بخشی از گزارش «توانا بود هر که دانا بود» مندرج در شماره ۱۲۲ هفته‌نامه «تماشاگران امروز» است و عکس، یکی از کتابهای درسی دارالفنون، نوشته یاکوب ادوارد پولاک، پزشک آلمانیِ ناصرالدین شاه👇
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
احسان رضایی
@ehsanname
نیاز به نمونه و مصداق نیست. از برنامه‌های تلویزیونی و جلسات و مجامع رسمی گرفته تا گپ و گعده در شب‌نشینی‌های خانوادگی، هر کجا که چندتا آدم بالای ۵۰سال به هم می‌افتند، حتما یکی از بحثها، شکایت از نسل جوان است که حرمت بزرگتر-کوچکتری سرشان نمی‌شود، همه‌اش سرشان توی این موبایلهاست و تازه، سواد درست و حسابی هم ندارند، نه گلستان سعدی از بر دارند و نه شعر خواجه شیراز بلدند به آداب بخوانند و حتی برای گرفتن فال هم ۲۰۳۵ یا یک عدد کوفتی دیگری را می‌فرستند و خلاصه که بابا، اینها دیگه کی هستند؟!
خب، در باب نسل چهارم البته که خودشان بلدند از عهده دفاع بربیایند. به قول آن حکایت معروف، ما که خداوندِ شتریم، فقط درباره همان شتر، یعنی شعر و کتاب می‌توانیم حرف بزنیم و آن بخشی از نگرانی‌های بزرگترها که چرا جوان‌ها شعر کلاسیک را از جان دوستتر ندارند و درست نمی‌خوانند؟ مثلا چرا بعضی‌ها شعر حافظ را نمی‌فهمند و می‌گویند به درد امروز ما نمی‌خورد؟ اصلا چی می‌خواسته بگوید؟ ... برای این ایرادها، گمان می‌کنم بهترین جواب این باشد که: چرا که نه؟ چرا باید جوان ما دوست داشته باشد و فهم بکند و بخواند؟ مگر از ما، کسی برای معرفی درست و درمان شعر خواجه قدمی برداشته؟ یا جز چاپ مکرر در مکرر دیوانش، اقدام علیحده‌ای کردیم؟ همین‌قدر هم که هست، همه از «همت حافظ و انفاس سحرخیزان» است، به خود ما بود که همین هم نمانده بود.
ما یاد نگرفته‌ایم که از شعر لذت ببریم، حالا چه شعر حافظ چه دیگران. به ما یاد داده‌اند که وقتی شعری می‌خوانیم، اول لغاتش را از خودمان بپرسیم. وقتی می‌خواستند توی کتاب درسی برایمان از حافظ و سعدی انتخاب کنند، «طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع» می‌گذاشتند تا دربارهٔ معانی اصطلاح‌های مربوط به پوشاک در قرن هشتم توضیح بدهند. نظام آموزشی ما، همین یک نکته ساده را که نباید به بهانه نفهمیدن یکی دوتا لغت، کار خواندن را نصفه بگذاریم به ما یاد نداد. هیچ معلمی به ما نگفت که مگر وقتی فیلم زبان اصلی می‌بینی، مدام دکمه توقف را می‌زنی تا معنی تک‌تک کلمات را از دیکشنری پیدا کنی؟ جایش از ما حفظ کردن معنی لغات مهجور و بی‌استفاده در امروز را خواستند. آخر خوش‌انصاف‌ها، دانستن این نکته که در قدیم نرگس به معنای گل نبوده، چه فایده‌ای به حال ما داشت؟ چرا نباید به جای «دانش و خواسته است نرگس و گل/ که به یک جای نشکفند به هم» این شعرِ شهید بلخی می‌خواندیم که: «اگر غم را چو آتش دود بودی/ جهان تاریک بودی جاودانه»؟ چه عیبی داشت که معلم‌ها درباره اهمیت تشبیه حرف می‌زدند و اینکه چطور می‌شود از دیدنِ معمولی فاصله گرفت و حرف را طور دیگری زد؟ به جایی برمی‌خورد که بعد از خواندن هر شعری، با آن لحن ماشینی تکرار نمی‌کردند «معنای بیت چیست»؟ مگر نه اینکه وظیفه اصلی شعر هم مثل هر هنر دیگری، لذتِ مخاطب است. پس می‌شد بعد از اینکه خواندیم «سلطان من خدا را، زلفت شکست ما را/ تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟» به جای گیر دادن به معنای عرفانی بیت، از تشبیه زلف یار به راهزن سیاهپوشی که جماعتی را شکست داده، لذت ببریم.
حالا اینها فقط بحث آموزش رسمی است. توی باقی سطوح اجتماع برویم و در کارکرد هر کدام ریز بشویم که دیگر واویلاست. مثلا چه عیبی داشت که پدر و مادرها فقط برای درس پرسیدن، از ما شعر نمی‌خواستند و گاهی هم خودشان زیر لب زمزمه‌ای می‌کردند؟ هنرمندهایمان چرا نخواستند شعرهای معروف را به نقاشی و انیمیشن و فیلم تبدیل کنند؟ تلویزیون چرا دکلمه اشعار کلاسیک را فقط به مجری‌های لوس و بی‌نمک می‌دهد؟ ناشرهای ما چاپهای متنوعی از دیوان، متناسب با سن و سوادهای مختلف د‌ارند؟...
صدرالدین عینی، نویسنده تاجیکستانی، توی کتاب «یادداشتها»یش خاطره‌ای دارد که در ایام جوانی، چنانکه افتد و دانی، یک شب که سرحال نبوده، به قهر از خانه می‌زند بیرون و می‌رود بیرون شهر. دست بر قضا، آن شب دوتا کشاورز آمده بودند سر مزرعه. اینها آدمهای فقیری بودند که آن‌قدر پول نداشتند که گاوی بخرند تا در شخم زدن کمکشان باشد، خیش را به خودشان می‌بستند و می‌کشیدند، شب هم کار می‌کردند تا آفتاب هلاکشان نکند. عینی تعریف می‌کند که این کشاورزها برای گذارن وقت و سبک کردن کار آواز می‌خواندند. آن وقت فکر می‌کنید این دوتا کشاورز فقیر کم‌سواد چی می‌خواندند؟ حافظ و بیدل! یکی غزل بیدل را می‌خوانده: «دلیلِ کاروانِ اشکم، آهِ سرد را مانَم/ اثرپروردِ داغم، حرفِ صاحب‌درد را مانَم ...» بعد رفیقش در جواب از خواجه می‌خوانده: «صبا به لطف بگو آن غزالِ رعنا را/ که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را...» و همین‌طور تا صبح از این دو شاعر بزرگ می‌خوانند. یعنی حجمی از اشعار که بعید است حتی روشنفکرهای ما از حفظ داشته باشند. حالا باز هم می‌پرسید جوانها چرا چنین هستند و چنان؟ نه، واقعا سوال دارد؟!

از شماره ۲۳ هفته‌نامه «کرگدن»
گزارش تصویری ایبنا از کلاس درس استاد شفیعی کدکنی را اینجا ببینید👇
ibna.ir/fa/doc/gallery/241110/
مرکز حافظ‌شناسی کتاب ۶جلدی «شرح تحقیقی دیوان حافظ» اثر دکتر منصور رستگار فسایی را به‌عنوان کتاب سال حافظ معرفی کرد. مقدمه و شرح یک غزل از این کتاب را اینجا ببینید👇
dr-rastegar.persianblog.ir/post/5
توصیه‌نامه دکتر ناتل خانلری برای استخدام دکتر شفیعی کدکنی در ۱۳۴۸ و جواب علامه فروزانفر که نوشته بسیار بجاست و «احترامی است به فضیلت» @ehsanname
Shafiee Kadkani - safar bekheir
۱۹ مهرماه، زاد روز استاد شفیعی کدکنی است. شعر و صدای او را (با همراهی آواز سالار عقیلی) بشنوید @ehsanname
Shesh gooshe
Hamidreza Borghehi
«مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود/ مست می‌آمد و رخساره برافروخته بود» برای روز هشتم محرم، مثنوی #حمیدرضا_برقعی را با صدای شاعر بشنوید، از آلبوم «تحریرهای رود» که تازه منتشر شده @ehsanname
درباره خبر جعلی فوت معشوقه شهریار
@ehsanname
بالاخره بعد چند روز از شایعات مبنی بر درگذشت معشوقه شهریار، خبر به‌طور رسمی از طرف اصغر فردی، دبیر بنیاد شهریار تکذیب شد. در بخشی از بیانیه این بنیاد (که در کانال @fardiasghar می‌توانید تمامش را بخوانید) آمده است: «استاد هرگز دربارۀ هویت معشوق خود در تمام عمر خود به هیچ احدی کمترین مطلبی ارائه نکرد. اساساً چنین چیزی هم لازم نبود.... شایعه‌سازی‌ها و دروغزنی‌ها به جایی رسید که حدود سه، چهار سال پیش در شبکه‌های اجتماعی دو تصویر از دو بانوی جداگانه به عنوان محبوبۀ استاد منتشر گردید؛ اخیراً نیز در ادامۀ همان بیماری‌های برخی شایعه‌سازان بیکار، همان مولودِ خیال را به مرگ رهنمون شدند و درگذشتش در آمریکا را اعلام کردند.»
در مورد این چند خط، گفتنی اینکه شهریار معشوقه‌اش را در شعرهایش «پری» خطاب کرده و فقط در چند مورد معدود، اسم ثریا را به زبان آورده است (از جمله در شعری با عنوان «در رثای ثریا» که تاریخ ۱۳۵۲ دارد: «ثریا رشگ ماه چارده شد/ نهانش از دیدۀ افلاک کردم/ که گلبازِ بدی بودم که گل را/ قرین با خار و با خاشاک کردم ...» و این، باید تاریخ واقعی درگذشت ثریا باشد). تمام اشعار عاشقانه برای پری را مرحوم بهروز ثروتیان در کتاب «عشق پرشور شهریار و پری» (نشر آیدین، ۱۳۸۹) جمع‌آوری کرده است.
اما این پری یا ثریا کی بوده؟ واقعا نمی‌دانیم. چیزی که مشهور است اینکه او، دختر امیرلشکر (سرلشکر) عبدالله‌خان امیرطهماسبی، فرمانده گارد محافظ احمدشاه بوده، اما کتابهای تاریخی برای او، چنین دختری ذکر نکرده‌اند. باز مشهور است که رقیب عشقی شهریار ، چراغعلی‌خان سوادکوهی، معروف به «امیراکرم» بود که شهریار را به زور و تهدید فرستاد به نیشابور و خودش با ثریا ازدواج کرد. این امیراکرم عموی رضاخان بود که در قدرت گرفتن رضاخان به او کمک داد، مدتی والی مازندران بود، معاون تیمورتاش وزیر دربار شد و به پیشکاری محمدرضای ولیعهد رسید. بعد از تشکیل سلسله پهلوی شهرت «پهلوی» برای خاندان رضاخان انحصاری اعلام شد، برای همین در منابع، از چراغعلی‌خان با فامیلی «پهلوان» و «پهلونژاد» هم یاد شده. چهارراهی که در خیابان ولی‌عصر(عج) به «امیراکرم» مشهور است، به نام اوست. امیراکرم در سال ۱۳۰۹ مرد. در لینک زیر درباره او بخوانید:
tarikhirani.ir/fa/news/30/bodyView/2242/
درباره ماجرای شهریار و عشقش، مهمترین اطلاعی که خود شهریار در شعرهایش به ما داده، محلِ دیدارهای دو دلداده جوان در پارک بهجت‌آباد است. به هم نرسیدن این دو نفر هم که شهرت دارد. بیوک نیک‌اندیش در کتاب «در خلوت شهریار» (نشر آذران تبریز، ۱۳۷۷) دو نامه از ثریا خطاب به شهریار در دهه ۱۳۴۰ را متذکر شده، در ضمن مرور این نامه‌ها می‌فهمیم که شعر معروف «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا» را هم وقتی سروده شده که شهریار به سختی مریض بوده و با کمک کمال‌الملک به تهران می‌آید و ثریا در بیمارستان، به دیدار عاشقی می‌رود که گمان می‌کرده دیگر عمرش به دنیا نیست.
دیگر اینکه از این پری یا ثریا، که نمی‌دانیم واقعا کیست، طبیعتا عکسی هم نداریم. تصویری که در سال‌های اخیر در شبکه‌های اجتماعی به نام دست به دست می‌شود، تصویر جوانیِ ایراندخت قاجار، دختر اول احمدشاه است و تصویر دیگری که با پیری این عکس، مطابقت دارد.
@ehsanname
Audio
«چشات خورشید و لبخندت ستاره، زمین از خونِ سرخت لاله‌زاره» در عزای علمدار، شعر #حامد_عسکری را با صدای شاعر و آواز علی لهراسبی بشنوید، از برنامه «رادیو هفت» اول دی ۱۳۹۲ @ehsanname
دکتر علیرضا صلحی که دیروز خبر مسمومیت مشکوک خانواده‌اش را خواندیم، سال پیش با نسخه‌های خوش‌خطش که در یکی‌اش «جان عشاق» شجریان و «مدامم مست» سالار عقیلی را تجویز کرده بود، شهرت داشت @ehsanname
Forwarded from شین ☔️
لطفا شعار ندهید، چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید

... ماجرای عجیب، متاثرکننده و حتی جانسوز به نظر من، دقیقا ماجراهای قبل از روز عاشورا است. جانسوز، حالِ آن کسی است که توی سپاه رو به رو ایستاده بودند. آدم دلش باید برای آنها بسوزد. بیشتر از آنها، برای خودش که معلوم نیست اگر ماشین زمانی اخترع می‌شد و پرت می‌شد به سال 61 هجری، تو کدوم سپاه بود. شما خودتان می‌دانید که اگر آن روز بودید کجا ایستاده بودید؟ لطفا شعار ندهید. چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید و فکر بکنید، بعد جواب بدهید و حسابش را بکنید، اگر شما و من در سال 61 هجری زندگی می‌کردیم، در عصری زندگی می‌کردیم که هیچ خبری از روزنامه و تلویزیون و اینترنت نبود، کانال‌های خبری محدود بود به شایعات و اعلان‌های رسمی که جارچی‌ها حکومت توی محله‌ها جار می‌زدند. آن موقع هم مثل حالا نبود که یزید و ابن‌زیادی ملعون باشند و معاویه برای خلافت پسرش یزید از مردم بیعت هم گرفته بود ولو به زور، ولی بیعت گرفته بود. اصلا حرفی که طرفداران حکومت به امام حسین (ع) می‌زدند همین بوده که چرا نظر عموم مردم را قبول نمی‌کنی؟ بعد هم هر روز هر روز، جارچی‌ها می‌آمدند و شعر خلیفه را برای مردم می‌خواندند که می‌گفت: «مردم قریش! بین من و حسین داوری کنید و به او بگویید که بین ما خدا هست و سابقه خویشاوندی. بگویید ما می‌دانیم که تو فضیلتی داری که احدی ندارد. می دانیم فرزند پیامبری و بهترین مردم اما چرا می‌خواهی جنگ کنی؟» ... این را مدام می‌خواندند و همه‌اش دعوت به خیر و صلاح و اجتناب از آشوب و فتنه؛ «به او بگویید آتش جنگ را که خاموش است شعله‌ور نکند، به راه خیر چنگ بزند. جنگ، اقوام گذشته را مغرور کرد و جمعیت‌ها را پراکنده ساخت. در حق خویشان خود نیکی کند ...». بعد یک روز دیگر اعلام می‌کردند شریح قاضی که معروف‌ترین قاضی کل قلمروی اسلامی هست و نیم قرن می‌شود قاضی کوفه است و همانی که پدر امام حسین برای شکایت از دزد زره‌اش پیش او می‌رفته، او هم گفته که حسین از دین جدش خارج شده. بعد عمر پسر سعد ابی وقاص، همسایه و همبازی خود امام حسین در کودکی و پسر یکی از با فضیلت‌ترین اصحاب پیامبر مامور مذاکره با امام حسین می‌شده. بعد همین مامور مذاکره به این نتیجه می‌رسید که مذاکره فایده ندارد و باید جنگید. راستش را بگویید؛ شما بودید شک نمی‌کردید؟ پایتان سست نمی‌شد؟ با خودمان که رودربایستی نداریم، شما اگر توی آن شرایط بودید چه کار می‌کردید؟ آن قدر عقیده محکمی داشتید که نظرتان عوض نشود؟ ...

🔷 این بخشی از یادداشتی است که مجله "همشهری جوان"، دی‌ماه سال 88 منتشر کرد؛ یادداشتی که کهنه نمی‌شود کما این‌که پاسخ پرسش‌هایش هم آسان نمی‌شود.


@mmoeeni1
شین ☔️
لطفا شعار ندهید، چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید ... ماجرای عجیب، متاثرکننده و حتی جانسوز به نظر من، دقیقا ماجراهای قبل از روز عاشورا است. جانسوز، حالِ آن کسی است که توی سپاه رو به رو ایستاده بودند. آدم دلش باید برای آنها بسوزد. بیشتر از آنها،…
▫️ بخشی است از یادداشتی که در شماره ۲۴۳ هفته‌نامه «همشهری جوان» نوشته بودم درباره اینکه گاهی تشخیص حق و باطل، و ماندن پای حق و حقیقت، چقدر سخت می‌شود. این، یکی از عبرتهای عاشورای آن بزرگمرد است که مثل هر چیز دیگری از او، هرگز کهنه نمی‌شود. همین حالا و هفت سال بعد از آن یادداشت، باز هم در هجوم این‌همه سایت و کانال و شبکه اجتماعی، خیلی وقتها تشخیص حق و ماندن پای حقیقت سخت می‌شود، خیلی سخت!
یادداشت در شماره ۲۴۳ هفته‌نامه «همشهری جوان» @ehsanname
Track 5
مقتلِ حضرت ماه، صفحات ۳۸۰ و ۳۸۱ از «کتاب آه» (بازنویسی «دَمَع السُّجوم» توسط یاسین حجازی)، با صدای حجت‌الاسلام عبدالله حقیقت @ehsanname
احسان‌نامه
تصویری از نمایشگاه نقاشی‌های عاشورایی حسن روح‌الامین در هامبورگِ آلمان. نمایشگاه «واقعه عاشورا» در یازدهم مهر افتتاح شده است @ehsanname
تابلو «علقمه» اثر حسن روح‌الامین، رنگ و روغن روی بوم، سال ۱۳۸۹، یکی از بهترین و معروفترین آثار عاشورایی معاصر @ehsanname
Audio
روایت عاشورا در کتاب «قاف» (بازنویسی داستان‌های کهن درباره زندگی پیامبر گرامی ما) با صدای یاسین حجازی @ehsanname
Forwarded from بوم گرافیک
از دور که نگاه می کردی،
معلوم نبود چه خبر است، بس که شلوغ بود.

اما نه !

از همان دور هم که نگاه می کردی،
معلوم بود چه خبر است،
بس که شلوغ بود...

#مجید_ترکابادی
@bum_graphic
HJ290 - Aashura.pdf
772.6 KB
«بزرگترین داستان عالم»، روایتی اینفوگرافیک از واقعه عاشورا، نوشته احسان رضایی، از شماره ۲۹۰ هفته‌نامه «همشهری جوان» @ehsanname
حضور مورگان فریمن در حسینیه آیت‌الله خویی در لندن، برای ساخت قسمت جدید مستند Story of God بازتابهای زیادی در فضای مجازی داشت. اینجا (goo.gl/TJdZKy) توئیتهای جوانان پاکستانی در این باره را بررسی کرده