احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
سهم ناچیز ارزشمندترین مدال گروهی تاریخ ورزش از رسانه؛ با اینکه ساعت بازی چندان هم دیر نبود، اما فقط چند روزنامه عمومی بخشی از صفحه یک خودشان را به فوتسالیست‌ها اختصاص دادند @ehsanname
برگزیدگان دوسالانه کتاب برتر موسیقی که دیشب در جشن خانه موسیقی معرفی شدند: رتبه‌های اول (ردیف بالا) و دوم و سوم (ردیف پایین) بخش پژوهش و ترجمه. بخش آموزشی برگزیده نداشت @ehsanname
🎞 شاعران به سینما می‌روند
@ehsanname
از گزارش امروزِ «فرهیختگان» ◀️ یغما گلرویی، ترانه‌سرا با مازیار میری برای فیلم جدید «سارا و آیدا» قرارداد بست و از سوی دیگر روزبه بمانی در فیلم «ربوده‌شده» بیژن میرباقری در حال نقش‌آفرینی است و حالا اگر شمس لنگرودی شاعر را در فیلم «احتمال باران اسیدی» (۱۳۹۳) بهتاش صناعی‌ها در نظر بگیرید، متوجه می‌شوید چه سینمای شاعرانه‌ای داریم. البته در گذشته شاعران محبوب و متفاوتی در فیلم‌ها بازی کرده‌اند و این امر، چیز تازه‌ای نیست و حتی بعضی از آنها در زمینه نوشتن فیلمنامه و حتی مشاوره نیز فعال بودند. احمد شاملو در دورانی فیلمنامه می‌نوشت و نام خود را ذکر نمی‌کرد و احمدرضا احمدی در فیلم «پستچی» (۱۳۵۱) داریوش مهرجویی، و منوچهر آتشی در فیلم «آرامش در حضور دیگران» (۱۳۵۱) ناصر تقوایی بازی کردند. محمدعلی سپانلو را هم در نظر داشته باشید که در «رخساره» (۱۳۸۰) امیر قویدل و «آرامش در حضور دیگران» و «ستارخان» (۱۳۵۱) علی حاتمی بازی کرده بود و یک نقش کوتاه هم در فیلم «شناسایی» (۱۳۶۶) محمدرضا اعلامی داشت...
farheekhtegan.ir/?nid=2056&pid=15&type=0
وقتی دهقان فداکار ارزش خبری کمتری از سیاسیون داشت. از تیترهای روزنامه «اطلاعات» ۱۶ آبان ۱۳٤۰ فقط ریزعلی خواجوی است که هنوز هم همه می‌شناسندش. سیاستمدارها می‌روند، مهربانی می‌ماند @ehsanname
«دور عاشقان آمد، نوبت محرم شد». مراسم تعویض پرچم سرخ گنبد امام حسین(ع) با پرچم سیاه به نشانه آغاز ماه محرم
@ehsanname
Booye Khoone Khorshid
Yousefali Mirshakkak
«دور عاشقان آمد، نوبت محرم شد». شعر و صدای #یوسفعلی_میرشکاک با همراهی موسیقی حامد صغیری @ehsanname
💰نوبلیست‌ها با پول جایزه‌شان چه کار می‌کنند؟
@ehsanname
صبح ۲۸ اکتبر ۱۹۵۴، مری وِلش همینگوی، همسر چهارم ارنست همینگوی، در رختخواب بود که شنید شوهرش می‌گوید: «یه‌چیزی برنده شدم.» - چی؟ «یه‌چیز سوئدی.» منظور او البته جایزه‌ نوبل ادبیات بود. چیزی که برای رمان‌نویس خیلی هم جذاب نبود: «دارم فکر می‌کنم بهشان بگم برید بابا.» بعد مکثی کرد: «جهنم و ضرر، ۳۵هزار دلار میشه (معادل ۲۴۰هزار پوند امروز). آدم می‌تونه با ۳۵هزارتا حسابی خوش بگذرونه.»
همین روزها بنیاد نوبل در استکهلم برنده‌های امسال نوبل پزشکی، فیزیک، شیمی و صلح و اقتصاد و ادبیات را اعلام خواهد کرد. جایزه‌ای که علاوه بر شهرت، از نظر مالی هم حسابی چشمگیر است. این مبلغ در حال حاضر خیلی بیشتر از ۳۵هزار دلار همینگوی است و به هشت میلیون کرون سوئد یا ۷۲۰ هزار پوند انگلیس رسیده. اما برنده‌های نوبل جایزه‌شان را چطور خرج می‌کنند؟
گاردین در گزارشی نحوه خرج کردن بعضی از مشاهیر را توضیح داده است: آلبر کامو (برنده نوبل ادبیات ۱۹۵۷) خانه‌ای در جنوب فرانسه خرید تا در آن کار کند (کامو دو سال بعد در تصادف رانندگی مرد.) یوجین اونیل (برنده نوبل ادبیات ۱۹۳۶) هم با پول جایزه‌اش خانه‌ای به سبک آسیایی در کالیفرنیا ساخت و بهترین نمایشنامه‌هایش را همانجا نوشت. وقتی از الفریده یلینک اتریشی پرسیدند بردن نوبل ادبیات ۲۰۰۴ برایش چه معنی دارد؟، گفت: «خب، استقلال مالی.» از آن طرف، نادین گوردیمر (برنده نوبل ادبیات ۱۹۹۱) و وله سوینکا (برنده نوبل ادبیات ۱۹۸۶) جایزه‌هایشان را یک‌جا صرف امور خیریه کردند. ساموئل بکت (برنده نوبل ادبیات ۱۹۶۹) هم جایزه‌اش را بین رفقای بی‌بضاعتش تقسیم کرد.
@ehsanname
گزارش گاردین (که شامل نوبلیست‌های علمی هم هست) را اینجا ببینید👇
theguardian.com/books/2016/oct/01/nobel-prize-laureates-money-award
ترجمه‌ای از آن گزارش هم در این آدرس هست👇
www.aftabnetdaily.com/?p=3539
🔲 بر خوانِ غم، چو عالمیان را صَلا زدند
@ehsanname
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است/ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟» این، مطلع یکی از معروفترین اشعار تاریخ ادبیات ماست: ترکیب‌بندی از کمال‌الدین علی محتشم کاشانی، شاعر معاصر شاه طهماسب صفوی و متوفای سال ۹۹۶ قمری. محتشم کاشانی، شعری در دوازده بند در مرثیه شهدای کربلا سروده که حالا بخش‌هایی از آن را روی پارچه‌های کتیبه هر هیأت و مسجدی می‌بینیم. شاعران بسیاری پس از محتشم از ترکیب‌بند او در شعرها و نوحه‌هایشان استفاده کردند و از آن تقلید کردند، که تقریبا هیچ‌کدامشان به شهرت و معروفیت ترکیب‌بند محتشم نرسید. متن شعر محتشم را می‌توانید در اینجا بخوانید 👇
ganjoor.net/mohtasham/divan-moh/tarjeeha/sh1/
این شعر بارها و بارها، توسط افراد مختلف خوانده شده است که نمونه از این نواهای محرمی را در ادامه می‌شنوید:

۱- از میان دکلمه‌های این شعر، دکلمه مهدی آقابیگی، مجری سالهای نه چندان دور شبکه اول را بشنوید که دو بند اول شعر را در شب پنجم محرم سال ۱۳۹۱ در هیئت ابوالفضل(س) مسجد جامع کاشان اجرا کرده است.

۲- از مرحوم سیدجواد ذبیحی، مؤذن و خواننده معروف ادعیه در دهه چهل، فایلی را می‌شنوید که بند هشتم این شعر را در دستگاه بیات ترک به آواز خوانده است.

۳- سرود «صلای غم»، اجرایی بود که سال ۱۳۶۲ در تالار وحدت اجرا شد. در این سرود، محمد گلریز، احمد عزیزی، مرحوم رضا منفرد و احمد مرتضی‌پور همخوانی می‌کنند و امیر نوری، گوینده پیشکسوت شعر، بخشهایی از شعر را دکلمه می‌کند. این فایل، بخشی از آن سرود است.

۴- ترکیب «گروه سرود بچه‌های آباده» برای کودکان دهه شصت بسیار آشنا هستند. اجرای این گروه از شعر محتشم برای سال ۱۳۶۷ است که معمولا در ایام محرم، کلیپش هم از تلویزیون بازپخش می‌شود.

۵- آلبوم «ذبح نور» سوگواره‌هایی موسیقی برای کربلاست. قطعه دوم این آلبوم، با عنوان «روز واقعه»، بازخوانی شعر محتشم با ریتمی شبیه به سینه‌زنی شور است. این قطعه را عبدالرضا موسوی خوانده و بهروز پارسا برایش موسیقی ساخته. ◼️
احسان‌نامه
موفق‌ترین کتابها در بازار نشر ما، بر اساس نوبت چاپ – آمار تا پایان سال ۹۳ است @ehsanname
منطقی باشیم
احسان رضایی
@ehsanname
آمارش البته قدیمی و برای پارسال است، اما تازگی در گروه های تلگرامی دست به دست و به قول معروف «داغ» شده. اینکه طبق آمارهای خانه کتاب، تا آخر سال ۹۳، بیشترین تعداد چاپ برای یک کتاب متعلق به «دفتر برنامه‌ریزی به روش قلم‌چی» است با رقم حیرت‌انگیز ۳۳۲ نوبت تجدید چاپ، جالب است که در جدول پرتیراژترین کتاب‌ها همین عنوان با یک میلیون و ۶۶۵هزار نسخه، آن بالاهای جدول تاپ تن است. شاید برای کسانی که با وضعیت بازار نشر سر و کار ندارند این آمارها عجیب باشد، اما راستش را بخواهید، کتابفروش‌ها خوب می‌دانند که حیات صنعت نشر دقیقا به همین کتابها وابسته است، به کتابهای کمک‌آموزشی. همین گاج و قلم‌چی و کتابهای سبز و ‌آینده‌سازان و باقی ناشران کمک‌آموزشی که اگر نبودند، دیگر چرخ کتابفروشی‌ها و توزیعی‌ها و صفحات فرهنگی نشریات نمی‌چرخید که بیایند و درباره اسلاوی ژیژک و جهان هولوگرافیک و نظریه کارناوالِ میخائیل باختین و باقی امور روشنفکرانه صحبت بکنند. تصویر خوشایندی نیست، اما متاسفانه واقعیت دارد. کمک‌آموزشی‌ها، حتی فروششان از رمان‌های به اصطلاح «عامه‌پسند» هم بیشتر و بهتر است. میم مؤدب‌پور که زمانی خیل هوادارن داشت، الان سه ماه است که رمان جدیدش (شب‌پره‌ها) را منتشرکرده و هنوز کارش به چاپ دوم نرسیده است. در عوض سال تحصیلی هنوز شروع نشده، کتابهای جدید کمک‌درسی برای درس‌ها و پایه‌های جدید به بازار آمده‌اند و چه بسا تجدید چاپ هم شده‌اند. ماجرا خیلی ساده است. سطوح مختلف آموزش، به ترتیب خانواده، مدرسه و رسانه‌ها هستند. توی خانه‌ها که طبیعتا از پدر و مادرهای زحمتکش کسی توقع ندارد وقتی خسته و کوفته از سر کار برمی‌گردند خانه، بخواهند برای آموزش نسل آینده کتاب دست بگیرند. توی تلویزیون هم که فقط همین کتابهای کمک‌آموزشی تبلیغ می‌کنند وگرنه، قطعاً اگر این فراگیرترین رسانه کشورمان پای کار می‌آمد، نتایج دیگر را هم شاهد بودیم (توی خبرها خواندیم که کتابهای مسابقه «خندوانه» فقط تا ۴ مهر ۲۸۰هزار نسخه فروش داشته‌اند). می‌ماند یک مدرسه که البته الان دو، سه سالی است زنگ کتابخوانی دارند، اما اغلبشان یک کتابخانه درست و درمان هم ندارند و عوضش، همه به موفقیت خروجی‌شان در قبولی کنکور فکر می‌کنند. مسئول یک NGO کتابخوانی تعریف می‌کرد که سال گذشته برای حدود صد مدرسه تهران بروشور کارشان و دعوت به این کتابخوانی جمعی را فرستاده‌اند، آن وقت حدس می‌زنید چند مدیر مدرسه جوابشان را داده باشند؟ فقط دو مدرسه. خب، حالا خودتان بگویید، چرا کمک‌درسی‌ها نباید بفروشند؟ به نظر خودتان غیرمنطقی نیستیم؟!

یادداشت در شماره ۱۲۱ هفته‌نامه «تماشاگران امروز»
آرونداتی روی، نویسنده هندی رمان محبوب «خدای چیزهای کوچک» بعد از ۲۰سال دومین رمانش را می‌نویسد. به گزارش‌گاردین، «وزارت شادی حداکثری» ۲۰۱۷ منتشر خواهد شد. روی برای رمان اولش بوکر ۱۹۹۷ را برد @ehsanname
عکس دونالد ترامپ، پشت جلد کتابی از سخنرانی‌های هیتلر. ناشر (Ishi Press) معتقد است سخنرانی‌های ترامپ به هیتلر شبیه است، هر دو به اشتباهشان اعتراف نمی‌کنند و جواب انتقادها را با فحاشی می‌دهند @ehsanname
دکتر عباس صالحی، معاون فرهنگی وزیر ارشاد به خانه مرحوم بیژن نجدی رفت و با خانم محسنی‌آزاد، همسر و گردآورنده آثار او دیدار کرد – عکس از سایت اداره ارشاد گیلان @ehsanname
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
احسان رضایی
@ehsanname
ترم پنجم بودیم که یک روز ظهر توی غذاخوری دانشگاه جرقه‌اش زده شد. چندتایی از رفقای شهرستانی می‌گفتند خوابگاهشان هیات ندارد و چون اطراف خوابگاه منطقه اداری است، هیات دیگری هم در کار نیست. حرف از همینجا شروع شد و کشید به معرفی هیات‌های محبوب و اینکه هر کسی کجا می‌رود و هر هیاتی چه چیزی‌اش خوب است و کاش یک هیاتی بود که هرچه خوبان همه دارند را یکجا داشت. وقتی به خودمان آمدیم که داشتیم قرار راه انداختن یک هیات دانشجویی و متفاوت را می‌گذاشتیم. کلی فکر و برنامه داشتیم که بعد از چند بار جلسه و نشست و برخاست، کم‌کم از بینشان انتخاب کردیم و بعد کارها را قسمت کردیم. یکی رفت با معاونت فرهنگی دانشگاه حرف زد و بودجه گرفت، یکی با حراست هماهنگ کرد که غیرخوابگاهی‌ها محل هم بتوانند بیایند و شرکت کنند، یکی سخنرانی را که همه دوست داشتیم راضی کرد که بیاید، چند نفر رفتند سراغ دعوت از اساتید، دو سه نفری مسئول تهیه تداراکات و لوازم شدند، چند نفری مسئول پذیرایی، چندتایی عهده‌دار برقراری نظم و انتظام برنامه شدند، من هم قرار شد بروم سراغ دعوت از شاعرها که قرارمان بود هر شب قبل از سخنرانی، چند نفر شعر بخوانند. از یک هفته مانده به محرم کارها تقریبا هماهنگ شده بود. حتی دو شب به صورت آزمایشی برنامه را اجرا کردیم تا کیفیت آمپلی‌فایر و امکانات سالن دستمان بیاید. خودمان فکر می‌کردیم خیلی برنامه خوب و متفاوتی بشود. اما در عمل طور دیگری شد. مجلس خیلی معمولی پیش می‌رفت و جمعیتی که فکر می‌کردیم نیامد و حتی کل نمازخانه خوابگاه هم پر نمی‌شد. شبهای اول، یعنی هفت شب اول اینطوری گذشت. دو، سه بار جلسه کردیم و با هم حرف زدیم که کجا را کم گذاشته‌ایم؟ ایراد از چی هست؟ چرا یخ ما نمی‌گیرد و به مجلس ما عنایت ندارند؟ حتی یکی از رفقایی که در همان جلسه اول در ناهارخوری حاضر بود، هیات خودمان را ول کرد و رفت تا باقی دهه را در هیات دیگری بگذراند. ما ولی قصد رفتن نداشتیم، بخصوص که یکی هم آن وسط گفت شب هشتم با بقیه شبها فرق دارد. راست هم می‌گفت. مجلس هنوز در وسطهای شعرخوانی بود که سالن پر شد و غلغله شد و همه چیز از دستمان دررفت. نه توانستیم پذیرایی درستی بکنیم، نه سوت‌های دستگاه صوتی را توانستیم بگیریم، نه مهمان‌ها را رسیدگی کنیم. طوری همه چیز ار دستمان دررفت که آخر شب دوباره جلسه کردیم که چرا اینجوری شد؟ فردایش از صبح اول وقت همه آماده بودیم تا برویم سراغ کارها، سفارش به دوستان برای آمدن به کمک، زنگ زدن به مهمان‌ها، تدارک لوازم پذیرایی شب، تهیه دستگاه صوتی برای بیرونِ خوابگاه و باقی کارها. شب که هیات شروع شد، تقریبا اوضاع خوب بود و تا یک جاهایی هم کارها طبق برنامه داشت پیش می‌رفت، اما وسط یکی از شعرهای خطاب به آب بود که گریه‌ها شدت گرفت و شلوغ شد و دوباره کار از دستمان دررفت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا اوضاع عادی شد. ولی عجیب بود. کسانی داشتند پذیرایی می‌کردند و برای رفت و آمد، کوچه باز می‌کردند که اصلا نمی‌شناختمشان. هرچی نگاه می‌کردم، چهره‌های آشنایی که از صبح تا حالا با هم بودیم را پیدا نمی‌کردم. انگار که توی جمعیت حل شده باشند. تا همین چند دقیقه پیش اینجا بودند، ولی حالا نمی‌دیدمشان. از میان جمعیت با زحمت راه باز کردم و آمدم بیرون نمازخانه و راهروی خوابگاه. بله، همه اینجا بودند و داشتند به جمعیت توی پیاده‌رو نظم می‌دادند. پس کی آن داخل بود؟ هیچ‌کس. خود جمعیت شرکت‌کننده داشتند پذیرایی و بقیه کارها را انجام می‌دادند. دو شب بعدی، یعنی شب عاشورا و شام غریبان هم وضع همین بود. جماعت خودشان می‌آمدند، سالن را پر می‌کردند، پذیرایی می‌کردند، گریه می‌کردند و می‌رفتند. این روزها که می‌شنوم مسابقه فوتبال ممکن است باعث اتفاق‌های ناگوار بشود، مدام همین خاطره می‌آید توی ذهنم. اینکه مردم، همین مردم عادی کوچه و بازار، همین‌ها که نمی‌شناسیمشان، همین‌ها خودشان بهتر از هر کسی بلدند برای آن آقای عزیز عزاداری کنند. خودشان می‌دانند و خودش.

یادداشت در شماره ۵۷۳ هفته‌نامه «همشهری جوان»