The Catcher in the Rye
33.5K subscribers
9.01K photos
411 videos
36 files
2.42K links
تبلیغات ندارم.

کانال‌های آرشیو:
@caulfild2
@caulv
Download Telegram
...آلمان تنها جایی است که نفرت‌انگیزترین تجربیات را داشته‌ام.
از این به بعد، زمانی که تاریخچه‌ی من نوشته می‌شود، مردم در آن خواهند خواند: «او تنها توسط آلمان‌ها مورد بدرفتاری قرار گرفت.» خدایا، چه مردمان عجیبی هستند این آلمان‌ها. چقدر کج‌خلق. حتی یک کلمه‌ی خردمندانه هم از آنها به گوش من نرسید...

[از نامه‌ی نیچه به خواهرش، تورین (ایتالیا)، اکتبر ۱۸۸۸]


[فرتور نیچه و خواهرش]
Nietzsche and his sister, 8 January 1899. by Hans Olde
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سکانس آخرِ قسمت آخرِ فصل سیزدهم


It's Always Sunny in Philadelphia
S13.E10 (2018)
dir. Todd Biermann
فوت‌کردن نوکر در آتشدان برای گرم‌کردن کپلِ یک زن، نزدیک به هفتصد سال پیش. ژاپن.
زن از شیوه‌ی فوت‌کردنِ بیش‌ازاندازه‌ی نوکر در آتش گله‌منده؛ چون باعث بلندشدنِ خاکسترها و سوختن کپلش شده.


Chigo Zōshi, 1321.
هرچه هم بگویند، باز مرگ بهترین چیزی است که طبیعت پیدا کرده تا همه را خشنود کند. همراه با هر کدام از ما، همه‌چیز از بین می‌رود و برای همیشه خاتمه می‌یابد. چه مزیتی، چه سوءاستفاده‌ای! بی‌آنکه کوچک‌ترین زحمتی به خود دهیم، دنیا را در اختیار داریم و آن را به ورطه‌ی نابودی خود می‌کشانیم. بی‌تردید، مُردن غیراخلاقی است.



[آفوریسم‌های زندگی (عواقبِ زاده‌شدن) – امیل چوران]
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند. فریادهای ناامیدی به آسمان بلند می‌شد، به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.



[صادق هدایت - مرگ]
بخشی از جستاره‌ی «این‌که فلسفه‌آموختن، آموختنِ مُردن است» میشل دو مونتنی (که به سختی پیداش کردم)، برگردانِ هوشواره:

«خیرون [از اساطیر یونان باستان] زمانی که پدرش کرونوس، خدای زمان، وی را از شرایطی که باید تحت آن از جاودانگی برخوردار شود آگاه ساخت، از جاودانگی امتناع ورزید.
فقط با جدیت بیاندیش که یک زندگی جاودانه برای انسان، چقدر غیرقابل‌تحمل‌تر و دردناک‌تر از آن چیزی می‌بود که من اکنون به او بخشیده‌ام. اگر مرگ در کار نبود، تا ابد مرا به خاطر محروم کردنت از آن نفرین می‌کردی.
من اندکی تلخی با آن [مرگ] درآمیخته‌ام، تا با دیدن اینکه چقدر آسایش‌بخش است، بیش از حد حریصانه و بی‌محابا به دنبالش نروی و در آغوشش نکشی. و برای اینکه در این اعتدال چنان استوار بمانی که نه از زندگی بیزار شوی و نه از مردن انزجار داشته باشی - که مقدر کرده‌ام روزی باید تجربه‌اش کنی، من هر دو را در میانه‌ی لذت و درد تعدیل کرده‌ام.
این من بودم که به تالس [فیلسوف پیشاسقراطی]، برجسته‌ترینِ فرزانگان شما، آموختم که زندگی و مرگ تفاوتی با هم ندارند؛ و همین باعث شد تا وقتی از او پرسیدند: «پس چرا نمی‌میری؟»، بسیار خردمندانه پاسخ دهد: «چون هیچ تفاوتی ندارد.»
آب، خاک، هوا، آتش و دیگر اجزای این آفرینشِ من، همان‌قدر که ابزار زندگیِ تو هستند، به همان اندازه نیز ابزار مرگِ تو می‌باشند. چرا از آخرین روز حیاتت می‌هراسی؟ آن روز بیشتر از هر یک از روزهای دیگر، در زوال تو نقشی ندارد: گام آخر عاملِ خستگی نیست، بلکه تنها آن را نمایان می‌سازد. هر روز به سوی مرگ رهسپار است؛ تنها روز آخر است که به آن می‌رسد.»
این‌ها آموزه‌های نیکِ مادرِ ما، طبیعت، است.
The Catcher in the Rye
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند. فریادهای ناامیدی به آسمان بلند می‌شد، به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود. [صادق هدایت - مرگ]
در پیوند با این بازگفت‌ها؛ این فرمایش هدایت رو درست ۱۱ سال پیش، زمانی که این فیلم رو دیدم، جایی نوشته بودم. فیلم رو هم بسیار دوست داشتم.


Edge of Tomorrow (2014)
dir. Doug Liman
Portobello road, London, 1967. by Robert Blomfield
نامه‌ی نیچه به لو سالومه، دسامبر ۱۸۸۲:
The Catcher in the Rye
نامه‌ی نیچه به لو سالومه، دسامبر ۱۸۸۲:
لوی عزیزم: این‌گونه نامه‌ها را برای من ننویس! من با این حقارت چه کار دارم؟ لطفاً توجه کن: آرزو داشتم در برابرم خودت را بالا بکشی تا مجبور نباشم تحقیرت کنم.
اما لو، این چه نامه‌هایی است که می‌نویسی! دخترکان مدرسه‌ایِ تشنه‌ی انتقام این‌طور می‌نویسند! من با این فلاکت چه کار دارم! لطفاً درک کن: من می‌خواهم در برابرم خودت را بالا بکشی، نه اینکه خودت را کوچک کنی. چگونه می‌توانم تو را ببخشم، وقتی هنوز نتوانسته‌ام دوباره آن وجودی را در تو ببینم که اصلاً بشود به خاطرش تو را بخشید؟
نه، لوی عزیزم، ما هنوز با «بخشایش» فاصله‌ی زیادی داریم. من نمی‌توانم بخشش را همین‌طور از آستینم بیرون بیاورم [یک‌شبه تو را ببخشم]، آن هم پس از آنکه این رنجش چهار ماهِ تمام فرصت داشته تا در تار و پودم رسوخ کند.
خدانگهدار، لوی عزیزم. من دیگر تو را نخواهم دید. روحت را از چنین اعمالی مصون بدار و در حق دیگران، و به‌ویژه دوستم «رِه»، آن نیکی را بکن که نتوانستی در حق من بکنی.
من جهان و لو را نیافریده‌ام: کاش آفریده بودم -- آن‌وقت می‌توانستم تمام بار گناهِ این را که همه‌چیز میان ما این‌گونه پیش رفت، بر دوش بکشم.
خدانگهدار لوی عزیز. نامه‌ات را تا انتها نخواندم، اما تا همین‌جا هم بیش از حد خوانده بودم.
امیدوارم در خانه‌ی تازه به خوبی و خوشی جایگیر شده باشید.


یک پیک‌برگ (کارت‌پستال) کهنه، ۵۸ سال پیش.


Bude Crooklets Beach D Constance, 1968. by John T Pullen
تازه از مهمانی‌ای برگشته‌ام که در آن شمعِ محفل بودم؛ شوخ‌طبعی از لبانم جاری بود، همه می‌خندیدند و تحسینم می‌کردند — اما آنجا را ترک کردم، در واقع آن خط تیره باید به درازای شعاع مدار زمین باشد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم می‌خواست به خودم شلیک کنم.



سورن کی‌یرکگورِ ۳۳ ساله.
The Soul of Kierkegaard: Selections from His Journals
The Catcher in the Rye
تازه از مهمانی‌ای برگشته‌ام که در آن شمعِ محفل بودم؛ شوخ‌طبعی از لبانم جاری بود، همه می‌خندیدند و تحسینم می‌کردند — اما آنجا را ترک کردم، در واقع آن خط تیره باید به درازای شعاع مدار زمین باشد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم می‌خواست به خودم…
«هرکسی از جهان انتقامِ خود را می‌گیرد. انتقامِ من در این نهفته است که پریشانی و اندوهِ خود را عمیقاً در درونم محبوس نگاه می‌دارم، در حالی که خنده‌ام همه را سرگرم می‌کند. اگر کسی را در رنج ببینم، با او همدردی می‌کنم، تا جایی که در توانم هست تسلی‌اش می‌دهم، و هنگامی که به من اطمینان می‌دهد که فردِ خوشبختی هستم، با آرامش به حرف‌هایش گوش می‌سپارم. اگر فقط بتوانم این رویه را تا روز مرگم ادامه دهم، انتقامِ خود را گرفته‌ام.»
کُشتی زنان


Les Lutteuses, 1901. by Jean Veber
آیا امیدی هست؟

شوپنهاور: نه.
نیچه: تنها اگه به خودت غلبه کنی.
چوران: نه، و دیگه پیگیرش نباش.
کامو: نه، اما سیزیف رو خوشحال تصور کن.
کافکا: بله، اما نه برای ما.
Falling Leaves, 1866. by Jean-François Millet
«جودیت و هولوفرنس»


Judith and Holofernes, 1916. by Koloman Moser
«اگر مردی گرفتار زیاده‌روی در خیال‌پردازی‌های جنسی واهی شود، به معنای واقعی کلمه در چنگال یک خون‌آشام می‌افتد. او تواناییِ در دست گرفتن کنترل زندگی خویش را از دست می‌دهد، اراده‌اش را می‌بازد، تمام کارایی مردانه‌اش را از بین می‌برد و تمام وقت فقط درباره زنان، اندام‌شان، ماجراجویی‌های عاشقانه خیالی و چیزهایی از این دست خیال‌بافی می‌کند. او در یک زندگی غیرواقعی به سر می‌برد.
یک بار مردی ۴۳ ساله را دیدم که هنوز با مادرش زندگی می‌کرد و هرگز به هیچ زنی نزدیک نشده بود. از او پرسیدم: «آخر با غریزه (نیاز) جنسی‌ات چه می‌کنی؟» او لبخند مرموزی زد و چیزی بروز نداد؛ ولی می‌دانستم او فقط هر شب به طرز جنون‌آمیزی خودارضایی می‌کرد و سپس در خیال و رویا می‌دید که روزها یک زندگی معمولی دارد، اما شب‌ها در جزیره‌ای دل‌انگیز و فریبنده به سر می‌برد که در آنجا با زنان ماجراجویی‌های جنسی لجام‌گسیخته‌ای دارد. این همان دنیای خیالی بود که او در آن ناپدید (غرق) شده بود.
در یک قبیله بدوی، مردم می‌گویند چنین مردی طلسم شده است، او جادو شده است. اما ما می‌گوییم او در یک نگرش کودکانه به زندگی گیر افتاده است؛ او دارد توسط [عقده‌ی] مادر بلعیده می‌شود.»


ماریا لوییز وان فرانتس، نویسنده و روانشناس سوییسی